***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > تفاوت علم اخلاق با سایر علوم(۱) 

عنوان: درس اخلاق 88/08/07


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
در آستانه ميلاد ثامن­الحجج علي­بن­موسي­الرضا(عليهما آلاف التحية و الثناء)هستيم اين عيد خجسته را به پيشگاه ولي عصر(ارواحنا فداه)و عموم علاقه­مندان به قرآن و عترت و شما برادران و خواهران حوزوي و دانشگاهي تهنيت عرض مي­کنيم.
قبل از ورود به بحث يک بيان نوراني از وجود مبارک امام رضا(سلام الله عليه)اهدا بشود آن­گاه به بحثمان ادامه مي­دهيم وجود مبارک امام هشتم مثل ساير ائمه که «کلامهم نور» است بياني دارد و آن اين است که انسان بدون صَديق نمي­تواند زندگي کند، تنها نمي­تواند زندگي کند اين يک و تنها دوست انسان هم عقل اوست اين دو فرمود«صديقک عقلک»نه«عقلک صديقک»اين تقديم خبر مفيد حصر است نه يعني عقل شما دوست شماست يعني شما يک دوست داريد و آن عقل است آدم بي­عقل تنهاست در عالم با خودش مشکل دارد چه رسد به جامعه فرمود«صديقک کل امرئ عقله»در سوره مبارکه«حشر»وقتي سبب اختلاف يهوديها را ذکر مي­کند مي­فرمايد چون اينها عقل ندارند با هم مختلف هستند﴿تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ﴾يک ملت بي­عقل هميشه به جان هم مي­افتند اعضاي يک خانواده بي­عقل که باشند هميشه درگيرند بدتر از همه يک انسان بي­عقل هميشه با خودش درگير است براي اينکه مجاري ادراکي دارد اگر فهرست کنيم زياد است مجاري تحريکي داريم اگر فهرست کنيم زياد است اينها يک امام جماعت مي­خواهند امام جماعت همه اين مدارک ادارک و تحريک عقل اوست رهبر همه اين شئون ما به بيان امام رضا (سلام الله عليه)عقل است يک آدم بي­عقل رهبر ندارد آن وقت هر کسي ساز خودش را مي­زند يعني في حس او يک گونه، خيال او يک گونه، وهم او يک گونه، در بخشهاي انديشه شهوت او يک گونه، غضب او يک گونه در بخشهاي انگيزه اين مشکل جدي دارد اين است که يکسان نيست نه قدرت تصميم­گيري دارد نه به جايي مي­رسد نه در حوزه کارآمد دارد، نه در دانشگاه کارآمد دارد، نه در بخشهاي صنعت کارآمد دارد براي اينکه رهبر ندارد اين عقل را ذات اقدس الهي صَديق آدم قرار داده که انسان به رهبري عقل حرکت کند و اين برهان نوراني قرآن کريم در سوره مبارکه«حشر»زمينه پيدايش اين فرمايش نوراني امام هشتم است فرمود سرّ اينکه اينها با هم اختلاف دارند براي اينکه عقل ندارند﴿وتَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى﴾چرا﴿ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ﴾برهان مسئله اين است که هر جا عقل نيست اختلاف هست، هر جا عقل هست اختلاف نيست ما تا با خودمان مشکل داخلي خودمان را حل نکنيم از اين کثرت به وحدت نرسيم در داخله خانواده مشکل داريم دو، در جامعه هر جا هم باشيم با مشکل رو برو هستيم سه، اميدواريم ذات اقدس الهي اين صَديق ما را، اين دوست ما را که به ما مرحمت کرده است آن توفيق را عطا کند که ما به امامت اين دوست، به رهبري اين دوست چه در بخش علم، چه در بخش عمل حرکت کنيم به برکت صلواتي که نثار روح مطهر امام هشتم مي­کنيم.
بحث در فن اخلاق بود اشاره شد به اينکه اخلاق جزء علوم انساني است و با بسياري از علوم انساني ممکن است مشترک­هايي داشته باشد ولي با همه آنها تمايزي دارد اخلاق غير از فقه است، اخلاق غير از حقوق است، اخلاق غير از علوم فلسفه و کلام و امثال ذلک است و اين بحثها گذشت و اشاره شد در نوبت قبل که يک وقت است کسي پاي منبر کسي مي­نشيند بحث موعظه و نصيحت است او اصلاً علم نيست سفارش است، توصيه است براي اينکه نه موضوع دارد، نه محمول دارد، نه برهان دارد، نه مبادي دارد، نه منابع دارد اين علم نيست مثل اينکه آدم مي­رود جايي چهار تا ميوه از درختي مي­چيند ميوه چيدن غير از درختکاري است ميوه چيدن علم نيست بالأخره يک ميوه هست و آدم مي­چيند درختکاري علم است، کشاورزي علم است که چه طوري آدم درخت بکارد آن را نگهداري کند از آفات و افت آسيب و او را بارور کند بعد وقتي ميوه در آمد به ديگران عرضه کند وقتي کسي آيه مي­خواند، روايت مي­خواند، منبر مي­رود، نصيحت مي­کند اين ميوه درخت اخلاق را چيده تحويل داده اما«اخلاق ما هو» فرق او با فقه چيست، فرق او با عرفان چيست، فرق او با حقوق چيست، مواد اخلاقي چيست، مباني اخلاقي چيست، منابع اخلاقي چيست اينها فن است در نوبت قبل به عرضتان رسيد که اگر علمي ما بخواهيم داشته باشيم مثل اينکه فقه ما علم است، اصول ما علم است، طب ما علم است و مانند آن اين علوم موادي دارد فروعات هستند يک مباني دارند که اين مواد از اين مباني استخراج مي­شود يک منابع دارند که اين مباني از آن منابع در مي­آيد فقه ما و اصول ما و ساير علوم انساني حوزه و دانشگاه از اين قبيل است مواد حقوقي ما مثلاً همين احکامي است که در متون فقهي هست در رساله­هاي عملي هست که چه واجب است، چه حرام است، چه صحيح است، چه باطل است و مانند آن اين مواد را از يک مباني مي­گيرند که مي­گويند که مبنا فلان شخص اين است که استصحاب در شک مقتضي حجت است يا در شک مقتضي حجت نيست يا در اقل و اکثر استقلالي برائت است در ارتباطي برائت نيست يا در هر دو برائت است اينها را مي­گويند مباني که اين مواد از اين مباني گرفته مي­شود عمده آن است که اين مباني را از يک منابع بايد بگيريم منابع ما قرآن و عترت است اخلاق مواد اخلاقي دارد يک مباني اخلاقي هم دارد اما اين مباني اخلاقي را بايد از چه گرفت خيليها از فرهنگ خودشان، از رسوم خودشان، از رسوبات خودشان از آداب و عادات و سنن خودشان مي­گيرند اگر از آنها گرفته شد آنها نه جامع هستند و نه جاوداني جامع نيستند براي اينکه هر ملتي براي خودش رسوم و عادات و آداب و فرهنگ خاص دارد اگر منبع مختلف شد مبنا مختلف مي­شود مبنا که مختلف شد مواد هم مختلف مي­شود لذا اخلاقي که جامع باشد و جاوداني فرض ندارد مواد حقوقي اين طور است، مواد فقهي اين طور است لذا در فلسفه حقوق ثابت شد کساني مي­توانند حقوق بشر بنويسند که براي هفت ميليارد بشر کافي باشد که منبع مشترک داشته باشند اگر منبع مشترک نباشد مبنا مشترک نيست اگر مبنا مشترک نبود مواد هم مشترک نيست آنهايي که فطرت را نپذيرفتند وحي و الهام را نپذيرفتند مي­گويند ما عدل و ظلم را قبول داريم اما«العدل ما هو»عدل«وضع کل شيء في موضعه» چه کسي بايد جاي هر چيز را معين بکند اگر کسي وحي را پذيرفت، الهام را پذيرفت، فطرت را پذيرفت مي­گويد براساس اين منابع نه مباني بر اساس اين منابع جاي مرد اينجاست، جاي زن اينجاست، جاي فلان شخص اينجاست، جاي فلان شخص اينجاست منبع جامع است و جاويد مبناي استخراج شده از اين منبع جامع است و جاويد حقوق مي­شود حقوق بشر ديگر نمي­گويند اين تبعيض جنسيت است زن و مرد چه فرقي دارند خب آن­که زن را آفريد، آن­که مرد را آفريد جايشان را مشخص کرده«وضع کل شيء بحسبه» اين معني عدل است اما جاي هر چيز کجاست، جاي مال کجاست، جاي بهره­برداري از انگور کجاست آن­که تاک و تاک­نشان را آفريد فرمود اين انگور همه برکات و ثمراتش براي شما حلال است مگر آن صورتي که به صورت مي در بيايد او بايد جا را مشخص بکند او که درخت انگور آفريد او که درخت خرما آفريد او که ذبيب و امثال ذبيب آفريد اين طور قرار داد«وضع کل شيء في موضعه» اين است به هر تقدير اگر منبع جهاني شد مبنا جهاني مي­شود مواد هم مي­شود جهاني بر اساس اين اصول اخلاق مي­شود جاويد يک و جامع دو، اين جاودانگي و جامعيت همان کليت و دوام است که قرآن کريم دارد اين احکام و حکم هم﴿للنَّاسِ أَجْمَعِينَ﴾است يعني کلي هم﴿ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ﴾است يعني دائم، جاويد بودن ثابت بودن دوام يعني هميشگي، کلي بودن يعني همگاني، اين همگاني بودن و هميشگي بودن عبارت جامعيت است و جاودانه بودن اين از منبع مشترک در مي­آيد اينها مطالبی بود که در نوبتهاي قبل عرضه شد.
مطلب بعدي که امروز مطرح مي­شود اين است که ما بالأخره در بين راه هستيم يعني اخلاق ما جزء علمي نيست فني نيست که خودکفا باشد فقه اين طور است، حقوق اين طور است همه علومي که زير مجموعه جهان بيني هستند اين طور­ند ما علمي داريم جهان بيني به نام فلسفه و کلام که خطوط کلي در عالم را معين کرده عالم خدا دارد، عالم آغازي دارد، عالم انجامي دارد، عالم بهشت و جهنمي دارد، عالم وحي و نبوتي دارد اين حرفهاي کلي است که در فلسفه و کلام است يعني در جهان بيني است وقتي کليت جهان را با اين علوم عقلي تأمين کردي حالا که ثابت شد خدايي هست و قيامتي هست و وحي و نبوتي هست علوم جزئي مثل فقه، مثل اصول، مثل اخلاق، مثل حقوق، ساير علوم انساني در اين فاز و فضا سامان مي­پذيرند ما علمي داشته باشيم که فقير داشته باشد، مستغني داشته باشد، غني داشته باشد غير از جهان بيني چنين علمي ما نداريم همه علوم ما يا فقيرند يا مستغني براي اينکه اين سه واژه روشن بشود اولاً و تفاوت جهان­بيني با اخلاق روشن بشود ثانياً اين سه کلمه را بايد معنا کنيم فقير يعني کسي که محتاج چيزي است و چيزي که نياز او را برطرف کند ندارد يک شئ مثبت دارد يک شئ منفي کسي که نياز به لباس دارد نياز به غذا دارد يک و چيزي که اين پوشاک و خوراک او را تأمين بکند ندارد اين دو، اين مي­شود فقير، مستغني کسي است که محتاج باشد يک و چيزي که حاجت او را برآورده کند داشته باشد اين دو اين مي­شود مستغني مثل کسي که کاسب هست درآمدي دارد مي­تواند خوراکش را پوشاکش را با درآمد کسبش تأمين کند، غني آن است که اصلاً محتاج نباشد نه اينکه محتاج است و حاجتش را تأمين مي­کند غني در جهان تکوين مخصوص ذات اقدس الهي است که﴿إِنَّ اللَّهَ ْغَنِيُّ الْحَمِيدُ﴾او مستغني نيست که محتاج باشد به چيزي و چيزي که عامل رفع حاجت باشد، داشته باشد از آن قبيل نيست اين مي­شود غني پس ما يک فقر داريم، يک استغنا داريم، يک غنا اين براي اعيان خارجيه است در علوم هم بشرح ايضاً [همچنين] چه در تصورات، چه در تصديقات، چه در مفردات، چه در مرکبات بعضي از انديشه­ها فقيرند، بعضي از انديشه­ها مستغني­اند، بعضي از انديشه­ها غني بعضي از مطالب­اند، پيچيده­اند، دشوارند بايد مبادي پيدا بشود مقدمات پيدا بشود که او را به ما بشناساند ولي هنوز پيدا نشده مثل اينکه فلان بيماري را ما هنوز نشناختيم آن بيماري چيست اين مشکل تصوري بعد از اينکه تازه شناختيم راه حلش براي ما روشن نيست خيلي از معميات است در فقه اين طور است، در اصول اين طور است، در طب اين طور است، در هنر اين طور است يا تصوراً مشکل دارد يا تصديقاً مشکل دارد اصلاً مجهول است يک و چيزي که رفع جهل بکند در کنارش نيارميده دو اينها مي­شود فقر علمي، استغناي علمي عبارت است از آن مطالب نظري عميق، دقيق، پيچيده است که برهان او را همراهي مي­کند اين در غالب علوم هست با مطالب نظري که به وسيله مبادي حل مي­شود در علوم طبيعي داريم رياضي داريم و انسان­شناسي و فقه و اصول داريم و مانند آن اما علمي باشد که مسئله­اي داشته باشد که غني باشد نه مستغني، اولي باشد نه بديهي، بديهي آن است که محتاج به دليل است دليل دارد ولي حاجتي به دليل ندارد مثل دو دو تا چهارتا، دو دو تا چهار تا را همه مي­فهمند قضيه­اي است که همه مي­فهمند فرمود دليل دارد اگر کسي بخواهد دليل اقامه کند اين است که اين دو دوم به علاوه دو اول وجود دارد يک، وجودش با عدم يکسان نيست اين دو، چون وجودش با عدم يکسان نيست اگر اين دو باشد با آن دو مع ذلک چهار حاصل نشود يعني اين دو دوم هم هست، هم نيست بازگشت اين به اجتماع نقيضين است که مستحيل است دو دو تا چهار تا بديهي است نه اولي، مستغني است نه غني مي­رسيم به آن مبدا المبادي که در منطق خوانديم قضيه­اي که اصلاً دليل نمي­خواهد دليل ندارد نه اينکه دليل نمي­خواهد مثل اجتماع نقيضين يک شئ هم باشد هم نباشد اجتماع نقيضين را مي­گويند اولي نه بديهي لذا از آن به مبدا المبادي ياد مي­شود يعني اجتماع ضدين که محال است اجتماع مثلين که محال است اين گونه از امور که محال است اينها مستغني­اند دليل دارد منتها نيازي به اقامه دليل نيست تکيه­گاه اينها همان مسئله اصل تناقض است اصل تناقض را شما فقط در جهان­بيني داريد هيچ علمي نيست که مسئله­اش اصل تناقض باشد تنها در جهان بيني است که مي­گويد«الوجود لايکون عدما، الموجود لايکون معدوما»اين مبدا المبادي است اين در علوم جزئي نظير طبيعي و رياضي و اينها مطرح نيست اين فقط در جهان بيني مطرح است در جهان بيني ما يک علم غني داريم و مستغني و فقير چون هر سه قسمش است ولي در علوم ديگر اين­چنين نيست لذا اخلاق و ساير علوم الا و لابد به آن جهان­بيني وابسته­اند.
مطلب بعدي آن است که تنها سفره­اي که گسترده است روي آن سفره اين مائده­ها و مأدب­ها چيده مي­شود همان جهان­بيني است که اصل عدم تناقض است اصل عدم تناقض چنين سفره­اي عامي است که پهن است روي اين هر علمي مبادي خود را مي آورد در همين سفره اخلاق و فقه و حقوق به حسن و قبح تکيه مي­کنند اين بايدها و نبايدها مطالب پيچيده و نظري دارند تا برسد به مسئله عدل و ظلم، عدل و ظلم که رسيدند يک مسئله شفاف روشن است مي­گوييم فلان چيز اگر باشد عدل است پس معلوم مي­شود لازم است فلان چيز اگر نباشد ظلم است پس معلوم مي­شود حرام است فقه و حقوق و اخلاق و امثال ذلک همه مطالب نظري آنها بايد برسد به عدل و ظلم اين عدل و ظلم بايد و نبايدش با خودشان است عدل بايد، ظلم نبايد بديهي است نه اولي تکيه­گاه اينها همان اصل تناقض است بنابراين اخلاق علمي است که اگر بخواهيم برهاني کنيم الا و لابد بايد به حسن و قبح برگردد آنکه قائل به حسن و قبح نيست او علم مستدل اخلاقي ندارد اما آنکه قائل به حسن و قبح است علم مستدل اخلاقي هم خواهد داشت اين هم يک مطلب.


حالا اصل اين اخلاق بخش­اش به انسان­شناسي است که در فن اخلاق نيست کسي ديگر بايد انسان را به عالم اخلاق بشناساند که«الانسان ما هو»و اين باز هم به عهده آن جهان بيني است که روح موجود است، روح مجرد است و روح مجرد شئون علمي و عملي دارد بهترين راه براي اين­گونه از امور همان وحي است براي اينکه به تمام جزئيات رسيدگي کرده و هدف او هم همين تزکيه نفوس است که فرمود﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ﴾چون مسئله تزکيه را مطرح کرده است نفس را معرفي کرده، شئون نفس را معرفي کرده و اين­گونه از امور را گفته منتها عالم اخلاق بايد درباره اين امور بحث بکند قرآن کريم فرمود روح گاهي مرده است، گاهي زنده او مؤمن را زنده مي­داند کافر را مرده مي­داند در سوره مبارکه«يس»بارها ملاحظه فرموديد که خداي سبحان بين کافر و زنده تعاون قرار داده صنعتي هست در مطول لابد خوانديد در بحثهاي ادبي و صنايع ادبي صنعتي است به نام احتباک که مثلاً چهار امر را بخواهند ذکر کنند هر دو به دو مقابل هم هستند يک در بين ذکر مي­کنند تا طرف آن بقيه را بفهمد مثلاً ما در تقسيمات مي­گوييم انسان يا زنده است يا مرده انسان زنده يا مسلمان است يا کافر اين طور تقسيم مي­کنيم اما تعبير قرآن کريم اين است که انسان يا مؤمن است يا مرده يا زنده است يا کافر فرمود﴿ لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيّاً وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكَافِرِينَ﴾فرمود قرآن در زنده­ها اثر مي­گذارد در کافرين اثر نمي­گذارد يعني انسان مؤمن زنده است و انسان کافر مرده است تقابل بين مؤمن و کافر نيست يک، تقابل بين زنده و مرده نيست دو، تقابل بين زنده است و کافر﴿ لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيّاً وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكَافِرِينَ﴾انسان يا کافر است يا زنده يعني ايمان عامل حيات است يعني مؤمن زنده است اين طور حرف زدن که چهار چيز باشد انسان يک در بين ذکر بکند فهمش را به مخاطب بدهد يکي از صنايع ادبي است فرمود﴿ لِيُنذِرَ﴾رسول خدا و اين وحي الهي کسي را که زنده است و کسي که کافر است مشمول عذاب است﴿ لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيّاً وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكَافِرِينَ﴾خب پس در فرهنگ قرآن بعضي از انسانها زنده هستند بعضيها مرده همين که﴿يَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ﴾آنهايي هم که زنده هستند بعضيها مريض­ند بعضيها سالم آنهايي که بيمار هستند بعضي از کساني هستند که بيماري­شان سطحي است بعضي از کساني هستند که بيماري­شان عمقي است آنهايي که بيمار هستند برخي از آنها کار از علاج گذشت بعضي هم قابل علاج هستند خب اينها را قرآن کريم تبيين کرده فن اخلاق بايد درباره اينها بحث بکند يک عده را قرآن مرده مي­داند مثل همين مشابه آن بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه)که درنهج البلاغه فرمود يک عده که عالم بي­عمل هستند« فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ . وَ ذلِكَ مَيِّتُ الْأَحْيَاءِ»اين جنازه عمودي است بعد هم که مرد مي­شود جنازه افقي فرمود آن عالم بي­عمل صورتش صورت انسان است قلبش قلب حيوان است « وَ ذلِكَ مَيِّتُ الْأَحْيَاءِ»در زنده­ها يک آدم مرده­ای است که راه مي­رود خب اين« مَيِّتُ الْأَحْيَاءِ»بودن و مرده بودن از همان کريمه سوره مبارکه «يس»و امثال ذلک گرفته شده ديگر، پس بعضيها مرده­اند، بعضيها زنده اينها هم که زنده­اند يا سالم­اند﴿إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾ يا﴿إِلَّا مَنْ أَتَي اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾يا مريض­اند نظير﴿ فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ﴾که در آن نوبتهاي اولي آيه سوره مبارکه«احزاب»خوانده شد، آيه سوره مبارکه«مائده»خوانده شد، آيه سوره مبارکه«بقره»به آن اشاره شد و﴿فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً ﴾انواع و اقسام اين بيماريها هم قرآن اشاره کرده آنها هم که مريض هستند بيماريهاي آنها يا سطحي است يا عمقي آنها که سطحي است مي­فرمايد ﴿ كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَي قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾«رين» يعني چرک فرمود اين گناهان اين بد رفتاريها اين سوءنيتها اين «رين» است اين چرک است که جلوي آينه دلشان را گرفته خب بالأخره اگر چرک است قابل درمان است ديگر، اين« ريني» که در قرآن کريم است به صورت وبش و وَبَش در روايت در آمده يک، از آنجا از حديث به کلام رفته دو، از کلام وارد مسائل سياسي اجتماعي شده سه، اين اوباش، اوباش که مي­گويند جمع وبش و وَبَش است اين چرکهاي روي ناخن را مي­گويند وبش در روايات ائمه(عليهم السلام)فرمودند بعضي وبش­اند، اوباش هستند همين معناي روايي و اصطلاح حديثي از حديث وارد مسئله کلام شده شما مي­بينيد در کتابها کلامي مي گويند«قالت الاشاعره کذا ، قالت المعتزله کذا و قالت الاوباش کذا»آنها که نظر علمي ندارند از کلام هم آمده وارد مسائل اجتماعي شده مي­گوييم اراذل و اوباش اين کار را کردند خب اينها که چرک دارند وبش دارند وَبَش دارند بالأخره قابل شستشو هستند فرمود﴿ كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَي قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾اين«رين»است اين چرک است بالأخره قابل شستشو است ديگر اين کوثر قرآن که﴿إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ﴾ولايت کوثر است علاقه به وجود مبارک صديقه کبرا(سلام الله عليها)کوثر است، اهل بيت کوثر هستند، امام رضا کوثر است اين کوثرها اين رين­هارا مي­شورد اگر رين باشد با کوثر شستشو مي­شود نه با تکاثر اين براي اين است گاهي آنقدر اين چرک اضافه مي­شود که اصلاً فضاي دل را مي­بندد در دل را قفل مي­کند اين مرحله را هم قرآن ذکر کرده فرمود﴿ أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَي قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا﴾اينها چرا درباره قرآن تدبر نمي­کنند چرا دلشان را بستند مي­بينيد حرف نفوذ نمي­کند اصلاً وقتي حرف نفوذ نکند آنجا که محور تصميم است و محور تغيير است بسته است ديگر آنقدر اين چرک افزوده و اضافه مي­شود که اين دهنه اين در را مي­بندد و قفل مي­کند اگر ناله و لابه کردند به«عنده مفاتيح الغيب»پناهنده شدند با مفتاح غيب بله در باز مي­شود اما اين کار را نکردند که اگر اين­چنين شد اينها همه را عالم اخلاق بايد تک تک اينها جزئيات اينها را بررسي کند و درمان کند اگر خدايي ناکرده اين بيماري از بيرون به درون رسيد و در دل را قفل کرد ديگر ذات اقدس الهي فرمود از اين به بعد﴿خَتَمَ اللّهُ عَلَي قُلُوبِهِمْ﴾ما يک صفحه شفافي به او داديم اين لوح زريني به او داديم به او گفتيم بنويس، معارف را بنويس، حقايق را بنويس او همين لوح زرين را با مطالب باطل سياه کرده هيچ جايي براي نوشتن کلمه اصلاحي نيست کل اين نامه را اين صفحه را پر کرده حالا که پر کرده ما هم امضا مي­کنيم نامه را چه وقت امضا مي­کنند وقتي که تمام حرفها در آن نوشته باشد ديگر، اگر بعضي از مطالب هنوز مانده باشد که مهر نمي­کنند که از آن به بعد هست که فرمود﴿خَتَمَ اللّهُ عَلَي قُلُوبِهِمْ﴾«ختم» يعني مهر کردن «خاتم» يعني مهر دل اگر جا براي حرف داشته باشد جا براي توبه باشد که خدا مهر نمي­کند که چيزي را مهر مي­کنند که ديگر حرف جديدي نباشد اگر کسي حرف جديدي براي گفتن داشته باشد راه براي بازگشتش باشد يقيناً خدا مهر نمي­کند فرمود در همان اوايل سوره«بقره» وقتي فرمود اين منافقين تمام دل را سياه کردند﴿ خَتَمَ اللّهُ عَلَي قُلُوبِهِمْ وَعَلَي سَمْعِهِمْ وَعَلَي أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ﴾خب پس بنابراين تا مهلت هست ما مي­توانيم بقيه را اصلاح کنيم در بعضي از تعبيرات روايي ما ائمه(عليه السلام)اين«کلامهم نور»اين­چنين فرمودند، فرمودند به اندازه فواق ناقه اوضاع بر مي­گردد در قرآن کريم دارد﴿ مَّالَهَا مِن فَوَاقٍ ﴾فواق ناقه اصطلاحي است که دامدارهاي عرب مي­دانستند وقتي مي­خواستند اين شتر را بدوشند يا گاو را بدوشند يا گوسفند را بدوشند آن روز که وسايل دوشيدن به سبک صنعتي نبود با همين دست اين پستان اين گوسفند را فشار مي­دادند شير مي­آمد بعد باز مي­کردند دوباره پستان را مي­گرفتند اين فاصله بين باز کردن دست و بستن که بخواهد پستان را بگيرند اين فاصله را مي­گويند فواق فرمود اينها گاهي به همين اندازه انسان حرفي مي­زند اوضاع بر مي­گردد يا به سمت حق بر مي­گردد يا خدايي ناکرده به سمت باطل بر مي­گردد فرمود انسان بايد مواظب خودش باشد اينکه فرمود﴿ مَّالَهَا مِن فَوَاقٍ ﴾يعني اينها بستند ديگر دست را نمي­توانند باز کنند آنها جان ندارند که بنابراين تا آخرين لحظه فرصت هست اگر تا آخرين لحظه فرصت هست کسي که در فن اخلاق بحث مي­کند اينها را بايد از نظر دور ندارد کسي که سير و سلوک اخلاقي دارد بايد هر لحظه مواظب قلبش باشد اينکه مي­گويند مراقبت، مراقبت همين است ديگر مراقب خود باش يعني چه به چه کسي مي­گويند مراقب کسي که رقيب باشد به چه کسي مي­گويند رقيب کسي که رقبه بکشد، گردن بکشد خب کسي که گردن نکشيد خودش را نپاييد ديگر رقيب نيست ديگر مراقب نيست اگر سر خم يا صورت به جاي ديگر باشد و اصلاً نگاه نکند که دارد چه کار مي­کند اين ديگر مراقب خودش نيست که به کسي مي­گويند مراقب که رقيب خودش باشد به کسي مي­گويند رقيب که چشمش به کار خود و گردن بکشد، رقبه بکشد که همه جا را ببيند چنين آدم را مي­گويند مراقب خود بود، رقيب خود بود اگر اين­چنين شد به انسان گفتند تو مراقب خود باش، مواظب خود باش براي اينکه مواظب باش که اين نامه سياه نشود پس آنهايي که در سير و سلوک کار مي­کنند راهشان اين است آنهايي که در فن اخلاق کار مي­کنند خودشناسي مي­کنند که حيات و ممات چيست در يک فصل، صحت و مرض چيست در فصل دوم، بيماري روحي و زيربنايي و روبنايي چيست در فصل سوم، چه وقت اين بيماري به جايي مي­ر­سد که در قفل مي­شود فصل چهارم، تا آنجا که راه براي علاج است دستور تقواست فصل پنجم، آنجا که کار از علاج گذشت ديگر دستور تقوا نيست فصل ششم شما ببينيد آن پزشکهاي حاذقي که ديدند اين مريض ديگر قابل علاج نيست به او مي­گويند جنابعالي حالتان است – ان­شاءالله- پرهيزي نداريد اين بايد بفهمد کار از کار گذشت مگرمي­شود آدم مريض باشد همه چيز براي او خوب باشد اين طبيب حاذق به اين بيمار مي­گويد جنابعالي پرهيزي نداريد هر چه خواستيد ميل کنيد او بايد بفهمد کار گذشت در قرآن کريم به يک عده دارد﴿ اتقو، فليتقوا، فليتق﴾اين تعبيرات به يک عده دارد﴿اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ﴾ هر چه خواستيد بکنيد يعني کار گذشت اين﴿اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ﴾را که به همه نمي­گويد که اين﴿اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ﴾ را به کسي بگويد که کار گذشت ديگر مگر مي­شود به آدم بگويند هر چه خواستي بکن مگر مي­شود به انسان بگويند هر چه خواستي بخور اينکه نمي­شود که منتها اين بايد بفهمد کار گذشت و گرنه﴿اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ﴾يعني کار گذشته است ديگر چون هر چه که ما خواستيم بگوييم گفتيم شما هم«نَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ»کرديد بنابراين فن اخلاق اين است که روح را و تجرد روح را و جاودانگي روح را و جامعيت روح را درست ارزيابي کند بايد حرفي که مي­زند براي مشرق و مغرب عالم سودمند است هم مي­شود ثابت، هم مي­شود جامع و هم خوب تشخيص مي­دهد آن وقت خود انسان اين نسخه­ها را مي­گيرد اول درباره خودش عمل بکند بعد هم به ديگران ارائه مي­دهد که اين«تو نيک و بد خود همه از خود بپرس*** چرا بايدت ديگري محتسب».
من مجدداً مقدم شما مهمانان بزرگوارا را گرامي مي­دارم از ذات اقدس الهي مسئلت مي­کنم همه شما مخصوصاً اين عزيزاني که جامه فاخر روحانيت را در بر کردند و سربازان رسمي ولي عصر(ارواحنا فداه)شدند عالم رباني باشند و بدانند که اين عمر را به چه کسي دارند مي­دهند و با جه کسي دارند معامله مي­کنند در راه چه کسي دارند قدم بر مي­دارند هم- ان­شاءالله- خود عامل اعمال صالح باشند هم ناشر معارف الهي .
پروردگارا! امر فرج ولي­ات را تسريع بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
مشکلات دولت و ملت، مخصوصاً در بخش مسکن و ازدواج جوانها را در سايه ولي­ات برطرف بفرما!
اقتصاد مملکت را در سايه لطف ولي­ات برطرف بفرما!
باران رحمت را به لطف ولي­ات بر همه ما نازل بفرما!
ارواح مؤمنان عالم، اساتيد ما، ذوي حقوق ما، هر کس کتاب علمي نوشته و ما از آن کتاب بهره­اي برديم و مي­بريم، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ همه را در سايه رحمت بي­انتهايت با انبيا محشور بفرما!
پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!
شهداي اسلام مخصوصاً شهداي اخير سيستان و بلوچستان را با شهداي صدر اسلام محشور بفرما!
امنيت مناطق مسلمان نشين مخصوصاً ايران، افغانستان، پاکستان، لبنان، فلسطين، غزه، عراق ساير مناطق مسلمان نشين را در سايه لطف امام زمان تأمين بفرما!
بين ما و قرآن و عترت جدايي نينداز!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»