***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > جایگاه علم اخلاق 

عنوان: درس اخلاق 88/08/14


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
مقدم شما برادران و خواهران حوزوي و دانشگاهي و برادران عزيز سپاهي را گرامي مي­داريم اميدواريم خداي سبحان آن توفيق را به ما عطا کند که در اين ايام پربرکت اربعين کليمي که وجود مبارک موساي کليم(سلام الله عليه)در اين چهل روز به کوه طور رفت و چلّه گرفت و کتاب آسماني ره­آورد او بود و برکت او بود همه ما هم در اين يک ماه پربرکت ذي­قعده و دهه اول ذي­حجه که مجموعاً چهل روز است بيش از گذشته مواظب­مان باشيم تا حداقل بهره اخلاقي را برده باشيم.
بحث در اخلاق بود فن اخلاق مستحضريد که علم است نظير فنون ديگر و يک علم استدلالي است کساني که علوم استدلالي را تدوين مي­کردند اخلاقيات بود و منطقيات بود و طبيعيات بود و رياضيات بوده الهيات اينها جزء علوم استدلالي بود و اخلاق غير از موعظه است، سفارش است، توصيه است، نصيحت است علمي است موضوعي دارد، محمولي دارد، مبادي دارد، مسائلي دارد و نتايجي. رساله­اي را جناب بو­علي­سينا نوشته به عنوان رسالة­الطير که اين رساله تقريبا هفده سال قبل بحث شده که ديگر آنها را تکرار نمي­کنيم آن رساله را که عده­اي از بزرگان شرح کردند عمر­بن­سهلان­ساوي در شرح رسالةالطير مرحوم بو­علي مي­گويد که ترتيب علوم اين است که آن طوري که ارسطو معلم اول تدوين کرد قبل از ميلاد مسيح و اين رشته ادامه داشت تا زمان اسلام و به عصر مرحوم خواجه نصير رسيد و محقق طوسي هم همين روش را ادامه داد اين است که ترتيب علوم به اين سبک است که اول در حوزه و دانشگاه فن اخلاق بخوانند بعد منطق، بعد طبيعي، بعد رياضي، بعد الهي، آنچه به حس نزديک­تر است اول بخوانند بعد آنچه از حس دورتر است آخر بخوانند. لذا الهيات را به عنوان ما­بعد­الطبيعي ذکر کردند اما فن اخلاق را الآن تقريبا چهار هزار سال است که ترتيب علوم از زمان معلم اول تا الآن اين است که اخلاق قبل از همه علوم است سرّش آن است که انسان وقتي وارد حوزه و دانشگاه مي­شود سرمايه­اي به دست مي­آورد اگر بداند که اين سرمايه را کجا مصرف بکند هم به سود خود اوست هم به سود ديگران و اگر نداند که کجا مصرف کند هم به زيان خودش است هم به زيان ديگران شما اگر با «ملل و نحل» آشنا باشيد چه اينکه هستيد چه ملل و نهلي که ابن­حزم نوشته، چه ملل و نحلي که شهرستاني نوشته اينها دو جلد است ملل را انبيا آوردند نحل را دانشمندان حوزه و دانشگاه، نحله يعني مجهول بدعتها و مذهبها، فرقه­ها­، روشها، گره­ها و گروهها اينها را يا علما حوزه آوردند يا علماي دانشگاه ديگر اگر کسي خداي ناکرده متخلق به اخلاق الهي نباشد بد باوري خود را دين تلقي مي­کند و روي او پا مي­فشارد مي­شود يک نحله منحول يعني مجهول اينکه همه­شان دو جلد نوشتند براي همين است اگر بهائيت يا وهابيت در آمد از همين حوزه­ها در آمد ديگر، بهائيت که ديگر از بازار و کوي و برزن در نيامد که، وهابيت که از کوي و برزن در نيامد که از همين جاها در آمد

ديگر ، اينکه برنامه تنظيم علوم در طي اين چهار هزار سال اين است که اول اخلاق بعد علوم ديگر، آدم بفهمد اين چراغي که دستش هست چه را ببيند و کجا برود و اگر يک طلبه يا دانشجو در اوايل امر متخلق به اخلاق الهي نباشد همين که دارد مقدمات بحث مي­کند يا علوم ابتدايي دانشگاهي را مي­گذراند وقتي اختلاف نظر با رفيقش پيدا کرد تمام کوشش و تلاش او اين است که خودش را محّق نشان بدهد بعد از اين هم که براي او روشن شد که حق با رقيب اوست اعتراف نمي­کند مي­گويد من هم مي­خواستم همين را بگويم درصدد توجيه حرف خودش است اين شخص چه در حوزه، چه در دانشگاه يک فتنه­اي آينده را در بر دارد براي اينکه اين که در کنار اتاقش بيش از دو نفر نيستند اين نتواند در برابر حق تمکين کند و تسليم بشود اين وقتي وارد جامعه شد مسؤليتي پيدا کرده تسليم مي­شود بنابراين اولين وظيفه ما تخلق به اخلاق الهي­ست که در برابر حق خضوع بکنيم بيان نوراني حضر ت امير­المؤمنين(سلام الله عليه)همين است که«مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ»فرمود درست است انسان مسابقه کشتي مي­دهد، مبارزه مي­کند، مناظره مي­کند اما نه در برابر حق بلکه در سايه حق هر کس با حق کشتي گرفت زمين مي­خورد «مصارع» يعني کشتي گرفتن« مصرع»يعني جايي که کسي مي­افتد فرمود«مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ»هر کس با حق مبارزه کند و کشتي بگيرد«صرع»حق او را به زمين مي­زند اين را در اخلاق مي­گويند، خب پس بنابراين اخلاق اين فضيلت را دارد که ضامن دين انسان است و هويت انسان را حفظ مي­کند تا زمان مرگ اين يکي و جايگاه او هم در ترتيب علوم اولين دانش است و اخلاق هم غير از موعظه و سخنراني و روضه خواني ا­ست آدم تا با علم چيزي را باور نکند خيال مي­کند اين بافته است.
مطلب ديگر اين است که يک اصل اولي که سفره همه علوم است ما داريم به نام اصل عدم تناقض که بود و نبود با هم جمع نمي­شود اين سفره را حکمت نظري پهن کرده، اين چهار چوب و قانون اساسي را حکمت نظري پهن کرده، ما علمي نداريم که درباره اصل تناقض بحث بکند و پس مالک اين فن باشد تنها علمي که مسئله استحاله جمع نقيضين مسئله اوست و در او بحث مي­شود همان فلسفه کلي است که«الموجود لا يکون معدما، الوجود لا يکون عدما، العدم لايکون وجودا»اين يک مسئله اولي ا­ست گرچه احتياجي به استدلال ندارد اما مسئله فلسفه است اين قضيه را در کجا بايد پيدا کرد در فلسفه اگر چيزي بديهي بود يا اولي بود از مسئله بودن بيرون نمي­آيد مثل اينکه«الصلاة واجبة»يک مسلئه ضروري است ديگر اما مسئله کدام علم است مسئله فقه است«الصوم واجب»يک مسئله ضروري است ديگر مسئله نظري که نيست لازم نيست کسي برهان اقامه بکند که نماز واجب است يا روزه واجب است براي اينکه ضروري دين ماست اما جاي اين مسائل کجاست فقه است پس بديهي بودن حتي اولي بودن قضيه­اي را از علم بيرون نمي­آورد جزء آن علم است در الهيات فلسفه گفته مي­شود که«الوجود لا يکون عدما، الموجود لا يکون معدوما، النقيضان لا يجتمعان، النقيضان لا يرتفعان»اينها تبيين اولين قضه­اي است که همه علوم به آن محتاج­اند اين سفره را حکمت پهن مي­کند ما علمي نداريم که چنين سفره­­ي را پهن بکند اين اول علوم ديگر هر کدام بديهيات خودشان را روي اين سفره مي­گذارند و نتيجه مي­گيرند اخلاق يک سلسله مسائل پيچيده نظري دارد که بايد بحث بشود که چرا مثلاً تکبر بد است، چرا تواضع خوب است، چرا قناعت خوب است، چرا آز و طمع بد است، چرا نگاه به نامحرم بد است، چرا شهوت­گرايي بد است، چرا غضب­گرايي بد است، چرا اين بد است، چرا آن بد است اينها را بايد برساند به آن بديهي، وقتي رساند به آن بديهي اين بديهي کاسه­هايي است که روي سفره اولي قرار گرفته در فن اخلاق تا به حسن عدل و قبح ظلم نرسيديم براي ما نظريه پيچيده است وقتي رسيديم به جايي که معلوم مي­شود اين عدل است و عدل خب خوب است ديگر وقتي رسيديم به جايي که مي­فهميم اين ظلم است خب ظلم چيز بدي است

اگر کسي درباره عدل و ظلم يک پيش فرض و پيش داوري ساده داشته باشد اينجا بسنده مي­کند اما يک پژوهشگر تازه اول تحقيق اوست که عدل چيست، ظلم چيست در بحثهاي قبل اين مسئله گذشت که عدل«وضع کل شيء في موضعه» هر چيزي را در جاي خود قرار دادن عدل است ظلم اين است که انسان از حدّش تجاوز بکند چيزي را در جاي خودش قرار ندهد اين مفهوم عدل و ظلم مشخص است اما جاي اشياء چيست اول اختلاف بين الهي و غير الهي همين است بالأخره جاي زن کجاست، جاي مرد کجاست اينها تفاوت دارند يا ندارند جاي چشم کجاست، جاي گوش کجاست ما چگونه چشم و گوش را بکار ببريم چه کسي بايد معين کند که اين مجاري ادراکي و تحريکي ما جايش کجاست آنکه اينها را آفريد ديگر، اولين اختلافي که بين موحد و ملحد است در مصداق عدل و ظلم است ظلم يعني تجاوز از حدّ بسيار خب اما حدّ اشياء چيست، حدّ اشخاص چيست، حدّ اموال چيست، حدّ طبيعت چيست، حدّ انسان چيست، حدّ پيوند انسان با طبيعت چيست همه اينها مسائل پيچيده است آن کس که اين مثلث را آفريد يعني جهان را آفريد، انسان را آفريد، پيوند انسان و جهان را آفريد فرمود﴿انا کل شيءٍ خلقناه بقدر﴾ما براي هر چيزي جا معين کرديم شما مي­بينيد يک رساله نوراني وجود مبارک امام سجاد دارد به نام رسالةالحقوق اين رسالةالحقوق قبل از اين که حقوق خانوادگي را مشخص بکند حقوق پدر و مادر بر فرزند، حقوق فرزند بر پدر و مادر، حقوق همسايه­ها را مشخص کند حقوق شهروندان را مشخص کند، حقوق والي و مولّي عليه را مشخص کند، حقوق شهروندان را مشخص کند، حقوق خود انسان را مشخص مي­کند که چشم انسان نسبت به ما حقي دارد، گوش انسان نسبت به ما حقي دارد، اعضا و جوارح انسان نسبت به ما حقي دارد ما هم حقوقي داريم آنها هم حقوقي دارند اين مطلب نوراني را امام سجاد(سلام الله عليه)از آيات قرآن به دست آورد قرآن کريم درباره بسياري از تبهکاران مي­فرمايد که اينها به ما ظلم نکردند به خودشان ظلم کردند شما اين را خوب تحليل بفرماييد که انسان به خودش ظلم بکند يعني چه، ما گاهي دو مفهوم داريم که با هم در يک مصداق جمع مي­شوند گاهي دو مفهوم داريم که با هم در يک مصداق جمع نمي­شوند دو مفهوم عاقل و معقول از اين قبيل­اند عالم و معلوم از اين قبيل­اند محب و محبوب از اين قبيل­اند که اين دو مفهوم ممکن است در يک مصداق جمع بشوند کسي به خودش علم دارد عالم به ذات خودش است ذاتش يک موجود مجرد است پيش خودش حاضر است اين به خودش علم دارد يا به خودش مهر مي­ورزد خودش را دوست دارد هم محب است هم محبوب، هم عالم است هم معلوم اين دو مفهوم يک مصداق دارد اما به خودش ظلم مي­کند يعني چه ظلم را وقتي ما تحليل کرديم معناي اين است که اين ظالم از حدّ خود بگذرد به حد مظلوم برسد مظلوم بخشي از حدّ خود را غارت شده ببيند خب ما به خودمان ظلم مي­کنيم يعني چه مگر ما دو نفريم مگر حدّ ظالم مشخص است، حدّ مظلوم مشخص است که اين اگر از حدّ خود تجاوز کرده است مي­شود ظلم از حدّ خودش تجاوز نکرده مي­شود عدل اين تعبيرات در قرآن کريم کم نيست که فرمود﴿وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلكِن﴾و يا﴿وَمَا ظَلَمْنَوناْ وَلكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ﴾اينها به خودشان ظلم کردند اين بيان قرآني تحليل مي­کند که انسان دو حيثيت دارد همه اين اعضا و جوارح را که خدا به ما داد در درون ما يک خود، خودي را نهاده مي­کرد بخشي را ملک ما کرد بخشي را به ما امانت داد ملک ما نيست اين چشم را در يک بخش ملک ما کرد که نيازهاي ديد را با او حل مي­کنيم در بخش ديگر امينيم نه مالک و اگر اين چشم را در آن بخش ناروا به کار برديم در امانت خيانت کرديم و الا کسي در ملک خود تصرف بکند که ظلم نيست چرا اگر کسي نامحرم را نگاه کرد مي­گويند اين به چشم ظلم کرد براي اينکه اين چشم براي آن خلق نشده حقي هم دارد خداي سبحان مي­فرمايد من تمليک نکردم که من به شما امانت دادم شما نسبت به ديگران در بخشي از امور بله مالک­ايد اما چشم شما براي من است من به شما امانت دادم گوش شما براي من است من به شما امانت دادم در تعبيرات قرآن کريم اين جمله را شما مي­بينيد فرمود﴿أَمَّنَ يملِکُ سَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ﴾اين﴿أَمَّنَ يملِکُ سَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ﴾در کنار﴿أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ﴾است اين«أم» يک الف و ميم هست که استفهام است با يک کلمه« من» اين دو ميم که با هم ادغام شده مي­شود«أمَّن»اين« أم» به معني بله﴿ أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ﴾يعني آنها خدا نيستند خدا کسي ا­ست که بتواند مشکل آدم را حل کند ديگر اگر کسي در عمق دريا دارد غرق مي­شود و احدي از او خبر ندارد بر فرض هم خبر داشته باشد توان آن را ندارد چه کسي مشکل او را مي­فهمد و مي­تواند او را از عمق دريا نجات بدهد آن که هيچ قدرتي جلوي او را نمي­گيرد او قاهر مطلق است او خداست﴿ أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ﴾او خداست همين نطاق در﴿أَمَّنَ يملِکُ سَّمْعَ﴾آمده در﴿أَمَّنَ يملِکُ الْأَبْصَارَ﴾آمده فرمود به اينکه شما مالک چشم و گوش نيستيد آن کسي که به شما داد مالک است اين چنين نيست که گوش شما براي شما باشد بگويد من هر آهنگي را که مي­خواهم گوش بدهم آزادم آخر ملک شما نيست شما امين هستيد اين چشم براي انسان نيست که هرجا را بخواهد نگاه کند و هر کس را هم بخواهد نگاه کند اگر انسان در مسئله چشم در باصره امين الله هست نه مالک اگر بيراهه رفته است به چشم ظلم کرده رسالةالحقوق وجود مبارک امام صادق در تبيين اين است که چشم ما بر ما حقي دارد چون امانت الله است ملک ما نيست اين بخشها را ذکر مي­کند در رسالةالحقوق از اين قوي­تر در بخش فطرت است که در درون ما، ما يک من بيروني داريم که مي­شناسيم يک من دروني داريم که آن امانت خداست براي ما نيست که قرآن فرمود اينها به خودشان ظلم کردند﴿وَلكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ﴾يعني آن خود، خود را آن لايه دوم را آن فطرت اصيل را آن خود واقعي را که خدا به ما داد که راهنماي ما باشد نه ملک ما، ما امين اوييم و خليفةالله­ايم در حفظ او نبايد مرز او را تعدي کنيم اگر به مرز او تجاوز کرديم مي­شود ظلم خب پس عدل و ظلم که از بديهي­ترين مفاهيم اخلاقي­ست از پيچيده­ترين مسائل اخلاقي­ست از نظر موضوع و مصداق که عدل چيست، ظلم چيست همه ما معناي عدل و ظلم را مي­فهميم اما اين معاني دقيق را که قرآن ارائه کرده است که متوجه نمي­شويم که مگر ما چند نفريم مگر چشم ما براي ما نيست خب ما مي­خواهيم با اين چشم خيلي چيز را ببينم مي­گويند نه چشم حدّي دارد ديدن هم حدّي دارد شما اگر از اين حدّ تجاوز کردي، ظلم کردي پس عدل و ظلم که حساس­ترين مبدأ تصديقي فن اخلاق است اين نياز به تبيين وحي دارد عقل برهاني و نقد معتبر دو چراغي­اند که از وحي کمک مي­گيرند شاگردي وحي را مي­کنند و ياد مي­گيرند چه عدل است، چه ظلم است و کجا حرکت کنند اين هم يک مطلب.
بنابراين فن اخلاق که اولين علم از علوم ترتيبي ا­ست که قبل از علوم ديگر بايد خوانده بشود براي اينکه نزاهت و قداست انسان را حفظ مي­کند به عدل و ظلم بر مي­گردد به عدل و ظلم هم نياز دارد به تبيين کسي که انسان را و مجاري ادراکي او را آفريد مطلب ديگر اينکه قرآن کريم اصراري دارد اول ما را زنده کند بعد سالم نگه به دارد بعد به مراحل کمالات ديگر ما به ما توجه مي­دهد ما دو حيات داريم يک حياتي که به ما دادند همين ﴿ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ﴾ است اين حياتي است که حالا يا گياهي است يا حيواني است که الآن شرح مي­دهيم اين را به ما دادند حياتي است که خود ما بايد پيدا بکنيم آن حياتي که خود ما بايد پيدا کنيم با علم صائب و عمل صالح است پس ما دو حيات داريم يک حيات حصولي، يک حيات تحصيلي آن حيات حصولي که به ما دادند خب خدا ما را خلق کرد ما درک مي­کنيم، مي­بينيم، حرکت مي­کنيم، کار مي­کنيم اوائل در نوجواني يا بخشي از افراد در جواني حيات اينها حيات گياهي است يعني مثل يک نهال، خوب تغذيه مي­کند خوب جامه در بر مي­کند، خوب فربه مي­شود، نمو مي­کند، بالنده مي­شود يک نوجوان است ديگر از عواطف و احساسات و امثال اينها که خبري ندارد اين فقط کار او تغذيه هست و تمويه هست و امثال آن جامه خوب در بر مي­کند همان طوري که يک نهال فروردين سرسبز و خرم مي­شود، خوب غذا مي­خورد، خوب برازنده مي­شود حيات او حيات گياهي ­است منتها او نامي بالفعل است و حيوان بالقوه هنوز به مرحله حيات احساسي و امثال ذلک نرسيده اگر در مسير حوزه و دانشگاه و تکامل علمي باشد نامي ا­ست نامي بالفعل است و حيوان بالقوه اگر نه درس و بحث را رها کرده بيرون رفته اين مي­شود نبات نه نامي فرق نبات و نامي اين است که اگر جلوي يک متحرک را گرفتند با سيم­خاردار بستند به تعبير فني او را بشرط لا کردند اين مي­شود نبات اين همين جا ايستاست اگر سيم­خارداري جلويش نصب نکردند جلويش همچنان باز است او در حال حرکت است به اصطلاح مي­گويند لا بشرط مي­شود نامي اينکه ما نمي­توانيم بگويم«الانسان نباة»ولي مي­توانيم بگويم «الانسان نامٍ »براي اينکه نبات آن مدار بسته را مي­گويند يعني بشرط لا مي­گويند يعني ايستا را مي­گويند نامي آن لا بشرط را مي گويند راه افتاده را مي­­گويند جلو باز را مي­گويند در جماد، درجسم هم همين طور است ما وقتي چيزي داريم مثل سنگ خارا بسته است اين جلويش تيغه شده بسته است با سيم­خاردار اين مي­شود جماد، يک وقت است همين خاک پاي يک درخت مثمري قرار گرفته، پاي يک شکوفه و خوشه گل قرار گرفته جلويش باز است که بعد بشود گل، بعد بشود خوشه، بعد بشود شاخه، بعد بشود شجر اين جلويش باز است اين جسم است نه جماد لذا ما مي­توانيم بگويم« الانسان جسم» نمي­توانيم بگويم«جماد» چون جماد آن مدار بسته است آن جلو ايستاده است آن جلو کيپ شده است بعضيها جلوشان بسته است اينکه قرآن کريم مي­فرمايد يک عده﴿فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً﴾يعني همان در حد سنگواره مانده منتها سنگي ا­ست که حرف مي­زند بعضيها جسم نيستند جمادند يعني آن چنان بستند که﴿ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً﴾اين بارها به عرضتان رسيد که هم مرحوم شيخ طوسي نقل کرده هم جناب زمخشري در تفسيرشان نقل کردند که وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء)فرمود سنگي بود قبل از اينکه من به مقام نبوت برسم هر وقت من را مي ديد سلام مي کرد« و اني لاعرفه الآن»الآن هم من آن سنگ را مي­شناسم اين را يکي، دو شخصيت بزرگ شيعه و سني نقل کردند هم شيخ طوسي در تبيان هم زمخشري در کشاف فرمود« و اني لاعرفه الآن»الآن هم من آن سنگ را مي­شناسم خب، در برابر يک عده وقتي پيغمبر را مي­ديدند صورت را بر مي­گرداندند يک عده جسم­اند يک عده جمادند آن خاکي که در مسير حرکت است که بعد بشود نامي و بعد بشود حيوان و بعد بشود انسان آن جماد نيست جسم است اينکه شما مي­بينيد در تعريف انسان آن جا که مي­خواهند داخل در مقوله ما هوشرح بدهند به طور مبسوط اگر از ما سؤال کردند «الْإِنسَانُ مَا هُو» مي­گوييم«جوهرٌ جسمٍ نام حساس متحرک بالارادة ناطق کذا و کذا»و نمي­توانيم بگويم «جمادٌ و نباةٌ»براي اينکه جماد و جسم بين­شان خيلي فرق است يکي جلو بسته است، يکي جلو باز است نبات و نامٍ خيلي فرق دارند يکي جلو بسته است، يکي جلو باز است اينکه کيپ شده سنگواره است اين جماد است اينکه جلويش باز است کنار بوته قرار گرفته که آينده ممکن است گل بشود اين جسم است نبات و نامي همين فرق است حيوان و انسان هم همين فرق است ما يک حيوان داريم يک فرس انسان که فرس نيست ولي حيوان هست حيوان آن لا ­بشرطي است که جلويش باز است آينده مي­تواند انسان باشد ولي فرس و بقره اين چنين نيستند اينها کيپ شده­اند تا اينجاها را ما مي­فهميم اينها را خودمان بايد بسازيم ممکن است سنگي حرف بزند، ممکن است درختي حرف بزند اينکه انسان نيست اگر کسي بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) اين است که« قِيمَةُ كُلِّ امْرِي‏ءٍ مَا يُحْسِنُهُ»هر کسي به اندازه همت او و هنر او« يحسنه» يعني هنر او هنرش مي­ارزد بعضي تمام تلاش و کوشش­شان اين است که تغذيه­اي بکنند و توليدي اينها حداکثر نبات­اند از جماد به در آمدند برخيها خوي جاه طلبي و برتري طلبي و اينها دارند اينها حيوان بالفعل­اند و انسان بالقوه­اند و اگر در همين محدوده حيوانيت عدل را رعايت بکنند حيوان خوبي­اند حيوان تربيت شده­اي هستند به تعبير مرحوم بو­علي مثل کلب معلَّم، کلب معلَّم اين سگ شکاري خب اين تمام تلاش و کوشش­اش اين است که احساس لذت بکند نزد شکارچي در تمام سنگلاخها، دامنه­ها کوه مي­دود خسته، کوفته، تشنه تا آن کبک دري را که صياد شکار کرد اين به دندان بگيرد و به صاحب بدهد و دم بجنباند و احساس لذت بکند بعد هم صاحب که از آن خورد استفاده کرد استخوانها را نزدش مي­اندازد و او قانع است او با اينکه بهترين گوشت نصيب او شده است امينانه حفظ مي­کند چون تربيت شده اگر قرآن کريم دارد يک عده﴿ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾براي همين جهت است ديگر خب اين سگ تربيت شده از همه اين لذايذ مي­گذرد ديگر، حالا اگر کسي خداي ناکرده کارمندي بود روميزي گرفت، زيرميزي گرفت، اهل رانت بود قرآن حق دارد بگويد﴿ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾يا نه خب اين حيوان که تربيت مي­شود و امين است حيوانيت اين است حيوان تربيت شده اين است اگر کسي در حد حيوانيت تربيت شد يک حيوان کاملي است اما حيوان اگر کسي ندزديد حيوان خوبي است، انسانيت کجاست انسانيت خيلي بالاتر از اين است«حيوانٌ بالفعل و انسانٌ بالقوه» اين حيات انساني را هم آدم بايد خودش تأمين بکند ديگر پس حياتي به ما دادند که به موجودات ديگر هم عرضه کردند حياتي را ما بايد خودمان تأمين بکنيم او را فن اخلاق به ما مي­آموزاند که چه را تأمين بکنيم او را آيه سوره مبارکه«انفال» مشخص مي کند که﴿ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾که نمونه­اي از اين آيات در بحثهاي قبل گذشت فرمود اگر شما اجابت کرديد نداي الهي را حيات پيدا مي­کنيد زنده مي­شويد با چه علمي زنده مي­شويد با کدام راه به خدا مي­رسيد با چه چيزي گرم مي­شويد آن بزرگواري که گفت
«علم ما داده او بود ره ما جاده او*** گرمي ما ز دم اوست نه خورشيد حمل»
از همين راههاست مي­گويد ما گرمي و حرارت را از خورشيد حمل، حمل همان ماه فروردين است ما از خورشيد آسمان نگرفتيم اين گرما را، اين راه را از جاي ديگر نياورديم اين علم را از جاي ديگر نياورديم
«علم ما داده او بود ره ما جاده او *** گرمي ما ز دم اوست نه خورشيد حمل»
بنابراين ما به آسمان و زمين هم اعتنا نمي­کنيم چه رسد به زيد و عمرو اين حيات را خودمان بايد تهيه کنيم اين حياتي­ست که فرشته­ها براي چنين انساني درود مي­فرستند در بخشهاي از سوره«احزاب»هست که خدا بر مؤمنين صلوات مي­فرستد يک، فرشته­ها هم برمؤمنين صلوات مي­فرستند دو﴿هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ﴾خب، اين کم مقامي نيست که فرشته­ها براي آدم صلوات بفرستند اين صلوات مخصوص وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء)نيست آن اوج آن قله و آن مراحل بالاترش براي آنهاست و گر­نه اصل سلام و صلوات را فرشته­ها براي مؤمنين هم روا مي­دارند اين کم مقام است که ملائکه به ما سلام بکند، برما صلوات بفرستد اگر اين حيات را تامين کرديم آنها براي ما اين درود را مي­فرستند.
نتيجه اينکه اولين رسالت فن اخلاق اين است که آدم را زنده بکند حيات گياهي را به ما دادند ما بايد حفظ بکنيم اين حيات را در حد نامي نگه بداريم نه نبات وقتي بالا آمديم حيات حيواني را به ما مي­دهند ما بايد در حد حيواني نگه بداريم نه﴿ مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَار اسفاراِ﴾حمار يک حيوان مدار بسته است يا«فمثله کمثل الکلب، ان تحمل عليه يلهث، او تترکه يلهث» کلب يک حيوان مدار بسته هست اين بستگي مدار جلوي رشد آدم را مي­گيرد اگر تهجر، اگر تجمل جلوي رشد را مي­گيرد ما بايد تلاش و کوشش کنيم که عمداً با اين رسوبات جلوي خودمان را نبنديم کسي که راه ما را نبسته که ما خودمان داريم مي­بنديم ديگر اين﴿ بَلْ رَانَ عَلَي قُلُوبِهِم﴾ که قبلاً مطرح شد يا﴿علي قلوبهم اقفالها﴾که مطرح شد هم راه خودش، خودش مي­بندد ديگر، خب بنابراين ما بايد تمام تلاش و کوشش­مان را بکنيم که جسم باشيم نه جماد، نامي باشيم نه نماد، حيوان باشيم نه کلب و حمار و انسان که شديم از آن به بعد ديگر راه خاص بسته­اي در پيش نيست و انسان را براي هميشه- انشاءالله-لحظه به لحظه بالا مي­برد که اميدواريم به برکات قرآن و عترت همه شما عزيزان و مشتقان قرآن و عترت به اين معارف بار يابيد.
پروردگارا ! تو را به اسماي حسنايت قسم نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
حوزه­هاي فقهي، فرهنگي، دانشگاهي را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
مشکلات دولت و ملت، مخصوصاً در بخش اقتصاد، مسکن و ازدواج جوانها را در سايه لطف امام زمان برطرف بفرما!
امنيت مناطق مسلمان­نشين مخصوصاً ايران، عراق ، افغانستان ، پاکستان، لبنان، غزه، سوريه همه اينها را در سايه امام زمان تأمين بفرما!
خطرات بيگانگان مخصوصاً استکبار و صهيونيست را به خود آنها برگردان!
ارواح مومنان عالم، احيا و امواتشان،علماي رباني، معلمان ما، مولفان علوم الهي،هر کس کتاب علمي نوشته و مورد بهره­برداري ما و ديگران قرار گرفته، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ مخصوصاً شهداي اخير سيستان و بلوچستان همه را با شهداي صدر اسلام محشور بفرما!
پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!
مسافران حج را سالماً، صحيحاً، به حج مقبول و عمره مقبول و زيارت مقبول و ادعيه مستجاب موفق بفرما!
پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»