***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > آیا اخلاق یک فن برهانی است (١) 

عنوان: درس اخلاق 88/08/21


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
مقدم شما بزرگواران، حوزوي­ها و دانشگاهي­ها و برادران عزيز سپاهي مخصوصاً دانش­آموزان وابسته به اقامه نماز همه را گرامي مي­داريم از ذات اقدس الهي مسئلت مي­کنيم به همه ما توفيق ادراک صحيح معارف و عمل صالح را مرحمت کند.
بحث در علم اخلاق بود که آيا اخلاق يک فن برهاني است يا نه مبادي او چيست، مواد حقوقي او چيست، مواد اخلاقي او چيست و منابع اصلي که مباني اخلاق از آنها استفاده مي­شود چيست اهميت مسئله اخلاق هم براي اين است که اگر کسي خدايي ناکرده متخلق به اخلاق الهي نبود در هر درجه­اي که باشد احتمال خطر هست قرآن کريم نمونه­هاي فراواني ذکر مي­کند از کساني که متخلق نبودند و يک سلسله سرمايه­هاي علمي يا غيرعلمي داشتند و به هلاکت ابد رسيدند نظير سامري، نظير بلعم باعور سامري يک آدم کوچکي نبود اينکه گفت که﴿قَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ﴾من ديدم چيزي را که ديگران نمي­ديدند کم­کم بساط گوساله­پرستي را راه اندازي کرد بلعم باعور هم آدم کمي نبود خداي سبحان فرمود ﴿وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا﴾خداي سبحان به افرادي پستهاي کليدي مثل نبوت و امامت مي­دهد که از عمق جانشان باخبر باشد که اينها به هيچ وجه نه بيراهه مي­روند، نه راه کسي را مي­بندند اما به افراد ديگر به عنوان آزمايش نعمتي مي­دهد بعد معلوم مي­شود اينها شايسته آن کار نبودند برادران يوسف(سلام الله عليه)فرزندان پيغمبر هستند، پيغمبرزاده هستند اما دست به کشتن برادرشان مي­زنند منتها حالا خداي سبحان او را حفظ کرده در همه اين موارد سخن از تسويل نفس است که﴿سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ﴾يا﴿سولت لي نفسي﴾ که سامري گفته که نمونه­هاي اين قبلاً گذشت اين سه، چهار نمونه را عرض کرديم براي عزيزاني که نوسال هستند و در اين بحثها شرکت مي­کنند عنايت کنند که اگر کسي خدايي ناکرده متخلق نبود در هر مرحله­­اي باشد به استثناء معصومين در معرض افت و آفت است اما بحثهاي فني تقريباً بهره اينها نمي­شود اينها بهره­اي از اين مسائل فني نمي­برند

 حالا وارد اصل مسئله فني مي­شويم که آيا اخلاق برهان پذير است يا نه اگر علمي برهان پذير نباشد علم نيست و چون اخلاق از بايد و نبايد سامان مي­پذيرد نه از بود و نبود و اينها امور اعتباري هستند برهان هم يا ذاتي باب ايساغوجی است يا ذاتي با برهان است حالا ذاتي باب ايساغوجی برهان پذير نيست بالأخره ذاتي با برهان بايد باشد محمول بايد از لوازم ذات موضوع باشد طبيعي باشد، تکويني باشد و مانند آن در فقه و اخلاق و حقوق و امثال ذلک برهان راه ندارد اين نقد بعضيها، لکن حق در اين است که اخلاق الهي و اسلامي برهان پذير است يک نکته درباره اصل برهان بحث کنيم که برهان چيست، يک نکته هم درباره اينکه فن اخلاق برهان پذير است

برهان آن است که مفيد يقين باشد و از يقينيات تشکيل بشود نه از بديهيات و نه از ضروريات عنصر محوري برهان، يقين معرفت­شناسي است نه يقين روانشناسي هر جا يقين معرفت­شناسي باشد جاي برهان است و اگر گفتند مقدمات برهان بايد ضروري باشد، بديهي باشد، اولي باشد اولي بودن، ضروري بودن، بديهي بودن دخيل نيست چون اينها مفيد يقين هستند از اينها استفاده مي­کنند حالا اگر چيزي مفيدي يقين منطقي بود ولي بديهي نبود، ضروري نبود، اولي نبود اين مي­شود برهان مرحوم صدرالمتالهين در جلد هشت اسفار است ظاهراً آنجا مي­گويد قول معصوم(عليه السلام)حدّ وسط برهان قرار مي­گيرد براي اينکه مفيد يقين است ديگر اگر کسي خدمت معصوم(سلام الله عليه)نشسته باشد و ديگري در مجلس نباشد که سخن از تقيه و احتمال تقيه باشد و از خود مستمع هم وجود مبارک حضرت تقيه نکرده باشد خب فرمايش معصوم يقين­آور است ديگر، ديگر حدّ وسط نيست مي­توان گفت اين را امام صادق فرمود يک و هر چه امام صادق فرمود«حق لاريب فيه»اين دو، اين هم«حق لاريب فيه»سه، مثل بگوييم اين دو دو تا چهارتا هست هر چهار تايي هم زوج است اين هم زوج است ما بايد يقين منطقي پيدا کنيم که يقين منطقي پيدا مي­کنيم گرچه آن بيان نوراني وجود مبارک امام صادق که مثلاً درباره توحيد است يا وحي و نبوت است، يا برزخ است براي ما جزء عميق­ترين و پيچيده­ترين مسائل است ولي ما به اين يقين منطقي داريم براي اينکه پشتوانه اين فرمايش امام يک قياس ديگر است که اين امام صادق(سلام الله عليه)معصوم است يک، معصوم از جهل و سهو و نسيان مصون است اين دو پس وجود مبارک امام صادق از جهل و سهو و نسيان مصون است و هر کس از جهل و نسيان مصون بود«قوله حق»است«لاريب فيه»پس وجود مبارک امام صادق قولش حق است«لاريب فيه»اين برهان منطقي است اين برهان منطقي پشتوانه آن قياس است بنابراين اگر گفته مي­شود ما نيازي به برهان داريم و مبادي برهان و مقدمات برهان بايد بديهي باشد، ضروري باشد، اولي باشد نه براي اينکه اين ضروري­ است يا بديهي ا­ست يا اولي ا­ست براي اينکه مفيد يقين است حالا اگر ما يقين را از جاي ديگر پيدا کرديم نقصي نيست اين مي­شود برهان اين مطلب اول.


مطلب دوم که از اين دقيق­تر است از نظر عمل و نه از نظر علم اين است که بسياري از موارد انسان يقين رواني دارد نه يقين منطقي اين يقين روان­شناختي او از يقين معرفت­شناسي او چون جدا نشده مي­گويد من يقين دارم خب اين براي خود او حجت است وقتي نتواند به يک پايگاه علمي منتهي کند اين مي­شود همان يقين رواني، يقين رواني را در اصول مقداري بحث کردند اينکه در بحث قطع گفتند قطع قطاع حجت نيست همين است منتها آن روزها اين اصطلاح رواج نداشت که ما يقين منطقي داريم، يقين رواني داريم کسي يقين پيدا مي­کند اين قطع قطاع براي خود او حجت است و حجت شارع مقدس نيست که مثلاً ديگران طبق او بايد عمل بکنند اين همان يقين قطع رواني است منتها اصول از بسياري از جهات ناقص است که بايد متحول بشود يکي هم همين است مرحوم شيخ انصاري به سؤال بزرگان(رضوان الله عليهم)از اول آمدند گفتند وضع مکلّف وقتي به تکليف توجه کند يا قطع دارد، يا شک، يا ظن اما درست اين را به پايان نرساندن بايد بگويند قطع يا روان­شناختي است يا منطقي، شک يا روان­شناختي است يا منطقي، ظن يا روان­شناختي است يا منطقي هر سه را بايد بحث بکنند و حال اينکه اصلاً بحث نيست و اين شک روان­شناختي در مجتهدان پيدا مي­شود نه در مقلدان، اينها آمدند فرمودند اگر کسي شک کرد در تکليف جايش برائت است شک در مکلف­به دارد جايش احتياط است خب حالا همان طوري که قطع را فرموديد دو قسم است ما يک قطع برهاني داريم يک قطع قطاع، شک هم دو قسم است يک شک برهاني داريم و شک شکّاک،ظن هم دو قسمت يک ظن برهاني داريم يک ظن ظنّان، شک شکاک يا کثيرالشک در اصول براي مجتهد است مجتهد اگر در شبهات حکميه زياد شک مي­کند تا يک مسئله، دوتا روايتي متعارض شدند فوراً شک مي­کنند تا روايتي پيش او مجمل بود فوراً در تکليف شک مي­کنند شک شکاک در فقه وظيفه مکلف است مثل کسي که در نماز زياد شک مي­کند اين شک در مسئله فقهي و فرعي است که در رساله­ها حکمش تکليف معلوم شده است اما شک شکاک در اجتهاد را اصول بايد تعيين کند اگر مجتهدي در تشخيص حکم به عنوان شبهه حکميه زياد شک مي­کند زود هم شک مي­کند اين نبايد برائت جاري کند آن شک مستقر منطقي که اين مجتهد مي­گويد اين روايت ظاهرش اين است، آن روايت ظاهرش اين است، سند را بررسي کردم، متن را بررسي کردم، صدور را بررسي کردم، جهت صدور را بررسي کردم، دلالت را بررسي کردم، شواهدي را ديدم، آرايي را ديدم، اقوال را ديدم به جاي نرسيدم اينجا شک مستقر شد مي­شود شبهه حکميه اما کسي فوراً پشت سرهم مکرر شک بکند، مکررشک بکند مي­شود کثيرالشک مثل شکاک در مسئله اصولي اين غير از شکاک در مسئله فقهي است اين در اصول بايد مشخص بشود که اگر گفته شد با شک در تکليف برائت جاري مي­شود براي شک شکاک نيست مسئله ديگر درباره ظن حالا اگر کسي در مسئله اصولي نظير مرحوم ميرزاي قمي قائل به انسداد شد و مطلق ظن را حجت دانست و گفت ظن حجت است خب ظن ظنان رواني که حجت نيست فوراً ظن پيدا مي­کند مظنه پيدا مي­کند اينکه حجت نيست پس بنابراين نقص اصيل اصول اين است که يک فصل مربوط به قطع منطقي است، يک فصل مربوط به قطع رواني، يک فصل مربوط به شک منطقي است، يک فصل مربوط به شک رواني است، يک فصل مربوط به ظن منطقي است، يک فصل مربوط به ظن رواني است که همه اينها جايش خالي است فقط قطع قطاع مطرح شد.


مطلب ديگر اينکه ما اگر کسي خواست يقين پيدا کند بايد برهان اقامه کند يا مع الواسطه يا بلاواسطه بايد به بديهيات ختم بشود، به يقينيات ختم بشود اگر راز نياز به برهان يقيني بودن اوست نه بديهي بودن او اخلاق کاملاً برهاني است اين هم يک، مطلب ديگر اين است که در بحثهاي قبلي ما به اين نتيجه رسيديم که تنها سفره­اي که همه ميهمان او هستند اصل تناقض است نه اجتماع ضدين، اجتماع مثلين، امثال ذلک اجتماع مثلين محال است اما بديهي است نه اولي، اجتماع ضدين محال است اما بديهي است نه اولي فرق بديهي و اولي هم قبلاً گذشت بديهي آن است که دليل دارد ولي نيازي به دليل ندارد اولي آن است که دليل بردار نيست آن سفره­اي که براي همه پهن شده قضيه امتناع تناقض است و جمع نقيضين است و رفع نقيضين است که از نظر معرفتي غني است نه مستغني دليل بردار نيست نه اينکه بي­نياز از دليل است مستنغي نيست و غني است اين سفره براي همه پهن شده روي اين سفره همه علوم مبادي خودشان را مي­گذارند ما در اخلاق، در فقه، در حقوق، در رشته­هاي ديگر چه رسد به مسائل طبيعي رياضيات با همه توان و قدرتي که او دارد مهمان فلسفه هستند يعني ما در رياضي اصلي نداريم که سفره همه باشد ما اجتماع ضدين و امثال ذلک هم که داريم مسئله رياضي نيست مسئله غير رياضي است همه علوم در اين سفره مبادي خودشان را پهن مي­کنند اخلاق مسائل نظري و پيچيده خود را منتهي مي­کند به حسن عدل و قبح ظلم مطالب نظري و پيچيده فن اخلاق بايد منتهي بشود به اينکه چه حسن است و چه قبيح بايد به عدل و ظلم منتهي بشود عدل و ظلم هم مفهومش معلوم است عدل يعني«وضع کل شيء في موضعه» ظلم هم تعدي هر چيز از جاي خودش است اما اول بحث اين است که جاي اشياء کجاست مفهوم عدل بديهي است «مصداقه من اخبل الاشياء»نظير وجود«و کنهه في غاية الخفاء»از اينجا نياز به شريعت روشن مي­شود«العدل ما هو»معنايش همه ما مي­فهميم که عدل وضع هر چيزي در جاي خودش است اما اشياء جايشان کجاست، اشخاص جايشان کجاست آن که اشياء را آفريد بايد جايشان را مشخص کند آن که اشخاص را آفريد بايد جايشان را مشخص کند آن يا قرآن است يا عترت اگر قرآن يا عترت فرمودند که زن جايش اين است، مرد جايش اين است اين انگور همه بهره­هايش جايز است مگر مي شدنش فلان کار همه بهره­هايش جايز شده مگر خِمار پختن­اش اينها جاي اشيا مشخص مي­شود جاي افعال مشخص مي­شود، جاي اشخاص مشخص مي­شود، جاي منصب­ها مشخص مي­شود آن وقت تعدي از اينها مي­شود ظلم استقرار در اينها مي­شود عدل پس همه اين مبادي نظري به عدل و ظلم بر مي­گردد عدل و ظلم هم جايش مشخص است کجايش برهان پذير نبود آنها که اخلاق را از رسوم و رسوب و عادات و آداب و فرهنگ بومي مي­گيرند چون دست پخت خودشان است اينها علم نيست اينکه اخلاق نيست کسي از سوسک بدش مي­آيد کسي از سوسک خوشش مي­آيد، کسي پروانه بدش مي­آيد يکي تمام پروانه­هاي مرده و غير مرده را با هم جمع مي­کند اينها جزء سليقه­هاي شخصي است اينها که علم نيست کسي از سوسک مي­ترسد کسي از سوسک نمي­ترسد اينکه علم نيست اينها به آن امور رواني بر مي­گردد نه منطقي اگر اصول و اگر مبادي اخلاق از اين آداب و رسوم گرفته بشود خب معلوم است علم نيست معلوم است قراردادي است معلوم است جاودانه نيست اما اگر به نظام هستي برگردد به هويت بشر برگردد به پيوند ناگسستني انسان و جهان برگردد خب مي­شود علم ديگر بنابراين اولين مطلب اين است که«برهان ما هو»دوم اينکه قول معصوم مي­تواند حد وسط قرار بگيرد سوم اينکه هيچ علمي سفره جهاني پهن نمي­کند مگر فلسفه چهارم اين است که همه علوم مبادي مسائل پيچيده­شان را به مبادي بديهي خودشان بايد ختم بکنند مهمان اين سفره هستند پنجم اين است که تمام مسائل پيچيده اخلاق بايد به ظلم و عدل برگردد ظلم و عدل حسن و قبح­شان ذاتي است« العدل حسنٌ ذاتاً الظلم قبيحٌ ذاتاً»تخصيص پذير هم نيست اما صدق و کذب اين­چنين نيست که صدق ذاتاً خوب باشد صدق اقتضاي خوبي در آن است نه عليت تامه لذا گاهي همين صدق ضرر دارد حرف راست مفسده­انگيز مي­شود حرام همان کذب گاهي مصلحت دارد دروغ مصلحت آميز مي­شود واجب يا حلال اينها اقتضاي محمول را دارند نه عليت تامه مي­شود گفت صدق خوب است الا در فلان جا اين را بايد متخلق به اخلاق الهي عالم به فن اخلاق تشخيص بدهد.


مطلب بعدي آن است که اينکه بزرگان گفتند اخلاق استاد مي­خواهد سرّش اين است ما يک فن اخلاق داريم درس اخلاق داريم اين درس اخلاق هيچ مريضي را درمان نمي­کند مثل اينکه آدم مي­رود سر کلاس طب درس طب مي­خواند درس طبيب کلاس طب دانشکده طب هيچ مريضي را معالجه نمي­کند اينها کلياتي را مي­گويند اما اين شخصي که به فلان بيماري مبتلا شد زير پوشش کدام کلي ا­ست کدام کلي بر او منطبق است اين را يک طبيب حاذق بايد تشخيص بدهد اين است که معلم اخلاق مي­خواهد استاد اخلاق مي­خواهد که اين شخص را بشناسد روانشناس خوبي باشد روان­کاو خوبي باشد او و همسايه­هاي او، او و اعضاي منزل او، او و سوابق کارهاي او، او و خصوصيات دروني او آشنا باشد بگويد اين روش براي تو بد است اين کار براي تو بد است اين سمت براي تو بد است فلان سمت خوب است اين قصه معروف که ابن­سيرين معبر رويا بود و گفتند به اينکه برکتي نصيب او شد که در تعبير رويا موفق بود يک نفر آمد گفت من خواب ديدم که دارم اذان مي­گويم گفتند که تو مثلاً مکه نصيبت مي­شود ديگري آمد و گفته من اذان را خواب ديدم گفتند تو را به اتهام سرقت مي­گيرند از ابن­سيرين سؤال کردند که خواب يکي بود يکي آمده گفته من اذان خواب مي­بينم تو گفتي مکه نصيبت مي­شود يکي آمده گفته من اذان خواب ديدم تو مي­گويي به اتهام سرقت دستگير مي­شوي سرّش چيست فرمود آن يکي خصوصياتش با﴿وَأَذِّن فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ﴾آشنا بود اين يکي خصوصياتش با﴿أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ﴾هماهنگ بود اين را به زندان مي­برند او مکه مي­رود و همين طور هم شد اين يک خصوصيات دروني اشخاص مي­خواهد ما تعبير خواب خودمان را نمي­دانيم تعبير بکنيم يعني چه يعني آنچه را ما در عالم رويا ديديم و با همان وضع بيدار شديم و ياد ماست کسي بايد از اين عبور بکند، عبور بکند، عبور بکند به آن صورت اصلي برسد صورت اصلي حق است اگر جزء اضغاث و احلام نباشد اين قدر ما پريشان زندگي مي­کنيم پريشان­گويي مي­کنيم که خواب ما هم مثل بيداري ما پريشان است از شاخه­اي به شاخه­اي از شاخه­اي به شاخه­اي به اندک مناسبتي«الکلام يجر الکلام»چيزي را که ديديم به صور ديگر منتقل مي­شويم تا به اين پانزدهمين يا شانزدهمين صورت مي­رسيم اين ياد ماست بيدارمي­شويم اينکه دست، دست ماست اين است تا کسي از اين عبور بکند چون معبر آن است که عبور بکند از همه اين صور و به آن صورت اصلي برسد اين وسطها مي­ماند اين مي­شود اضغاث و احلام کمتر کسي بتواند عبور بکند از صورت نقد به آن صورت اصلي اگر ابن­سيرين ياد ديگري نصيبش شده جزء مواهب الهي است از پيچيده­ترين کار مسئله خوابيدن ماست که ما مي­خوابيم اين روح را به چه کسي مي­دهيم بعد بر مي­گردانيم چه کسي بر مي­گرداند براي ما، ما در اين مسائل ساده و ابتدايي که هر روز و هر شب مبتلا هستيم مشکل جدي داريم به هر تقدير اگر کسي اخلاقياتش را از آداب و رسوم بگيرد بر آن برهاني نيست اما اگر اخلاقياتش را از خالق هستي بگيرد برهاني است ديگر براي اينکه همه چيز که براي روح ما خوب نيست همه چيز هم که بد نيست.


مطلب ديگر اينکه قبلاً اشاره شده بود که اخلاق نموداري از طب در آن است نموداري از معماري در آن است نموداري از هنر در آن است براي اينکه قرآن کريم که نوآوري دارد اين مطالب را به ما ارائه کرده است در قرآن کريم طبق بيان نوراني وجود مبارک ابراهيم خليل (سلام الله عليه)که وقتي کعبه را ساخت به خدا عرض کرد اين ساخت کعبه و قبله و مطاف و اينها گوشه­اي از کار مسلمانهاست يک نبي مي­خواهد که مردم را به اين معارف آشنا کند وگرنه بود کعبه، بود قبله، بود مطاف، بود مزار مشکل را حل نمي­کند﴿رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ ﴾رسولی که﴿ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ﴾﴿ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ﴾﴿ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ ﴾﴿يعلمهم ما لم يکونوا يعملون﴾اين﴿يُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ﴾يا﴿يعلمهم ما لم يکونوا يعملون﴾اين چند جاي قرآن به تعبيرات گوناگون آمده و آن اين است که قرآن يک سلسله مطالب نو دارد که بشر نه مي­داند و نه مي­تواند ياد بگيرد تعبير﴿وَعَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾نيست تعبير﴿وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ﴾هست اين﴿مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ﴾اين« کان» منفي مي­فرمايد شما آن نيستيد که ياد بگيريد اين را به بشر خطاب مي­کند ديگر چيزهايي را وحي به بشر ياد مي­دهد که بشر نه تنها نمي­داند توان ياد گرفتنش هم نيست يکي از آن چيزها که به بشر ياد مي­دهد و مي­فرمايد شما نه مي­دانيد و نه مي­توانيد ياد بگيريد اين است که مرحله جماد را که پشت سر گذاشتيد مرحله نبات را که پشت سر گذاشتيد مرحله حيوان را که پشت سر گذاشتيد اينجا توقف نکنيد يک حيات چهارمي هم است به نام حيات انساني که اين غير از حيات حيواني است الآن بشر با اينکه خود را جزء پيشرفته­ترين نسلها مي­داند قسمت مهم درمان انسان را از آزمايشگاه موش به ياد مي­آورد براي اينها بيطاري و طب خيلي فرق ندارد براي اينها انسان حيواني است که حرف مي­زند آنچه در آزمايشگاه موش است همان را به عنوان درمان درباره طب مطرح مي­کنند اگر يک فرق جوهري بين بيطاري و طب بود بين طبيب و بيطار بود مي­فهميدن انسان را از راه ديگر بايد معالجه کرد خب اينها خيال مي­کنند انسان همان حيوان ناطق است حيواني است حرف مي­زند جانوري است که حرف مي­زند قرآن مي­فرمايد اين حيات ظاهري که داريد يک حيات جديدي من آوردم يک آب زندگاني هم من آوردم که شما را زنده مي­کند آن حيات در برابرش يک مرگ هست يک، آن حيات يک سلامت و مرض دارد دو، آن حيات يک اعضا و جوارح دارد و يک فلجي دارد سه، آن حيات يک دارو و درمان و شفا دارد چهار، آن حيات يک پاداش و کيفري هم دارد پنج و شش فرمود يک عده زنده هستند يک عده­ مرده هستند زنده را سوره مبارکه «يس» بود گذشت سوره مبارکه«انفال» هم بود گذشت که فرمود﴿اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾معلوم مي­شود غير از اين حياتي که ما داريم حيات ديگري هم در درون ماست ما بايد طبيبانه در حفظ آن حيات بکوشيم معمارانه آن«حي»را نه حيات را تنظيم بکنيم هنرمندانه او را زيبا بکنيم ما همه­مان دلمان مي­خواهد در قيامت با جمال زيبا محشور بشويم ديگر در دعاهاي ما اين است در وضو ما هنگام شستن صورت مي­گوييم« اَللّهُمَّ بَيِّضْ وَجْهي‏ يَوْمَ تَسْوَدُّ فيهِ الْوُجُوهُ وَلا تُسَوِّدْ وَجْهي‏ يَوْمَ تَبْيَضُّ فيهِ الْوُجُوهُ»اين دستور ماست در هر وضوي اين دعا را مي­خوانيم هنگام شستن صورت خب چه کسي بايد ما را زيبا کند هيچ کس دلش نمي­خواهد در قيامت زشت به دنيا بيايد، خبرها شروع مي­شود در دنيا اين اختلاف السن و الون آيات الهي است علامت فخر هم نيست حالا کسي در منطقه استوايي است سياه چهره است ديگري در منطقه ديگر اين­چنين نيست که حالا صهيب رومي افضل باشد نسبت به بلال حبشي که اين فرمود﴿وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ﴾اين آيات الهي است اما در قيامت که انسان از منطقه استوايي نيامده که انسان کلاً از خاک بر مي­خيزد حالا چرا يک عده سياه يک عده سفيد آن ننگ است او را خود ما بايد بسازيم ما خيلي دلمان مي­خواهد زيبا باشيم بايد هنرمندانه خودمان را اينجا بسازيم ديگر اين به دست ماست هم حيات ما، هم سلامت ما، هم زيبايي ما به دست ماست ديگر بعضيها خودشان را بد مي­سازند بعضيها خودشان را خوب مي­سازند اخلاق يعني اين، که ما حيات پيدا کنيم يک، حيات را سالم نگه بداريم دو، زيبا و خوش چهره بشويم سه، که همه ما را مي­بينند صورت بر نگردانند يک عده بالأخره لذت ببرند اين طور است ديگر خب اخلاق يعني اين است ما تا هنر ندانيم که فن علمي است، تا معماري ندانيم که علمي و برهاني است، تا طبابت ندانيم که علمي و برهاني است اخلاق نخواهيم داشت اخلاق ما را اين طوري مي­سازد.


مطلب ديگر اينکه ما اين علمهايي که حتي فن اخلاق، حتي درس اخلاق اينها علوم است اينها دانش است دانش را عقد مي­گويند براي اينکه بين موضوع و محمول گره مي­خورد که«تسمي القضية عقداً»اين نيمي از کمال است اين کمال نيست تمام کمال يا متمم کمال اين است که اين گره­اي بين موضوع و محمول خورد که«تسمي القضية عقداً»اساره اين قضيه به جان ما گره بخورد که«تسمي عقيدة»و يک گره ديگر بايد بزنيم عقيده گره زدن جان است با اين علم مي­شود ايمان، مي­شود تدين، مي­شود پذيرش، مي­شود باور مشکل ما را عقيده حل مي­کند نه عقد، علم حل نمي­کند ايمان حل مي­کند علم وسيله است براي اينکه ما گره بزنيم بعضيها کم گره مي­زنند ضعيف گره مي­زنند بعضيها با«عروه وثقي» مأنوس هستند با گره ناگسستني گره مي­خورد﴿ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَي لاَ انفِصَامَ لَهَا﴾يکي از امثال معروف عرب اين است که«يداک اوکتا و فوک نفخ»اين يکي از امثال معروف عرب است آن روزها که مي­خواستند از يک طرف شطء به شطء طرف ديگر برسند مثلاً از ساحلي به ساحل عبور کنند بلعم و طراده و لنج و اينها نبود اين انسانهاي اولي اين مشک را پر باد مي­کردند دهنه­اش را محکم مي­بستند به کمک اين مشک پر باد، دهان بسته از اين ساحل به آن ساحل مي­رفتند مثل اينکه با اين لاستيکها حالا از جايي به جايي مي­روند کسي که مستعجل بود شتابان حرکت کرد کم دميد و محکم نبست اين وسط نهر اين دهنه مشک باز شد و بادش رفت و اين داشت غرق مي­شد از ساحل­نشينان کمک خواست آنها گفتند«يداک اوکتا و فوک نفخ»يعني دهنه تو دميد و دستان تو بست مي­خواستي بيشتر بدميدي محکم­تر گره بزني اين شده مثل خيليها بر اساس«يداک اوکتا و فوک نفخ»اين جانشان را به يک امور شل گره زدند با گره شل زود باز مي­شود بعضيها با«عروه وثقايي»که﴿ لاَ انفِصَامَ لَهَا﴾گره زدند اين کساني هستند که«لا يحرکه العواصف»همه بيانات و بيانات همه ائمه (عليهم السلام) نور است اما اين بيان نوراني سالار شهيدان سالار حرفهاست آن مطالب عميق علمي را در اينجا ما نمي­يابيم اما آنچه محل ابتلاء ماست اين را مي­يابيم در آن بيان نوراني حضرت سيد الشهداء(سلام الله عليه) فرمود به اينکه«الناس عبيد الدنيا و الدين لعقٌ علي السنتهم»اکثري مردم گرفتار دنيا دين لعق است يک، لعوق است دو، اين لعق و لعوق قبلاً آنها که در کودکي شصت، هفتاد سال قبل يادشان است چيزي بود به نام مصطکي که مختصري شيرين بود بعد اين را مي­مکيدن شيريني­اش که رد مي­شد اين را مي­نداختند دوراليوم به صورت آدامس است با آدامس چه مي­کنند آدامس لعوق است لعوق يعني لعوق، لعق يعني«ما يلعق به الانسان»وجود مبارک سيد الشهداء فرمود دين براي مردم يک عده آدامسي هستند بعضي مسلمان آدامسي هستند در اين دهان مي­چرخانند مادامي که مزه مي­کند مي­چرخاند«يحوطون به ما درّت معايشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون»روز آزمون و روزي که خطر است تف مي­کنند مي­اندازند دور اين بيان نور نيست فرمود يک عده دينداري­شان آدامسي است خب من با اين مردم کوفه چه کار بکنم شما مي­گوييد دفاع نکن برو جاي ديگر به جاي ديگر بروم همين است به دعوت اينها آمدم«الناس عبيد الدنيا و الدين لعقٌ أو لعوقٌ علي السنتهم يحوطون به ما درّت معايشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون»اين نداشتن اخلاق است اخلاق اين است که آدم هنرمندانه بين جان خود و اين ياد گرفته­هاي قرآن وعترت گره بزند گره­اي که﴿ لا انفِصَامَ لَهَا﴾اين عقيده است وگرنه هر چه درس بخواند عقد دارد نه عقيده آن رابطه موضوع و محمول را که گره محمول به موضوع است محمول را نجات داده نه حامل را، نه شخص را، اگر انسان با علم خود گره بخورد بله مي­شود مؤمن در امان است در حِصن است و مانند آن خب فتحصل که در حقيقت اخلاق طب روحاني هست، معماري هست چون ما مي­خواهيم بسازيم ساختمان مصالح مي­خواهد، ابزار مي­خواهد که محکم­کاري بکنيم و هنر مي­خواهد که زيبا بکنيم اين بِنا را محکم­کاري تأمين کرده و زيبايي آن منبت­کاريها و زيبايها به عهده هنر است آن استحکام پي و پيوند به عهده معمار و مهندس نه به عهده آن هنرمند در اخلاق اين­چنين است حالا اصل اخلاق شده برهاني يقينش هم يقين منطقي است نه روانشناسي حرف معصوم حجت است يقين­بردار است و تمام مسائل هم به عدل و ظلم بر مي­گردد عدل را هم بايد خدا که عالم را آفريد انسان را آفريد قرار بدهد و مانند آن و اگر اينها حاصل شد انسان مي­تواند بحث اخلاقي را در حدّ دانشکده علم طب ياد بگيرد ديگر متخلق نمي­شود گاهي خودش بيمار مي­شود محتاج به طبيب است آن قدر اسرار در درون آدم است که چه چيزي بيماري است و چه چيز بيماري نيست داء قلوب اين است داء فلال باصره اين است و قرآن کريم آمده که حرف جديد ياد داده فرمود بعضيها زنده هستند، بعضيها مرده، بعضيها فلج هستند، بعضيها دست دارند خب شما مي­بينيد وجود مبارک ابراهيم را، اسحاق را، يعقوب را اينها از بزرگترين انبيا الهي هستند مخصوصاً ابراهيم که انبياي اولوا العزم است بهترين تعريفي که خدا درباره حضرت ابراهيم مي­کند مي­گويد ابراهيم دست دارد اسماعيل چشم دارد اسحاق دست دارد يعقوب چشم دارد اين شده تعريف فرمود﴿وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَالْأَبصَارِ﴾اين کدام دست وچشم را مي­گويد اين دست را مي­گويد که همه دارند که آن دستي که تبر بگيرد بت را بشکند آن را مي­خواهد ابراهيم که مي­گويد درباره ابراهيم فرمود﴿وَكَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾باطن عالم را مي­بيند چشم دارد خب طرف اثبات قضيه اين است که فرمود اينها دست دارند اينها چشم دارند طرف سلب قضيه هم فرمود که﴿ لاَ تَعْمَي الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُور﴾آنها چشم ندارند معلوم مي­شود ما غير از اين سه قسم حيات نباتي و گياهي و حيواني يک حيات چهارمي داريم که ره­آورد دين است حرف تازه براي ما دارد انسان را زنده مي­کند انسان زنده چشم دارد دست دارد، پا دارد، گوش دارد اين حيات چهارم، حيات چهارم يعني حيات چهارم در سوره«حشر»فرمود يک عده کور هستند﴿ لاَ تَعْمَي الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُور﴾در موارد ديگر فرمود اينهايي که بيراهه رفتند﴿صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ فهم لا يعقلون﴾اين معلوم مي­شود در بخش چهارم هست در فصل چهارم يعني در فصل چهارم ديگر، ديگر ما منتظر آزمايشگاه موش نبايد باشيم که ببينيم آنجا چه جواب مي­گويد و آنجا چه طوري انسان را معالجه مي­کند و مانند آن اين مرحله چهارم فرمودند در الکل شفا نيست، در شراب شفا نيست، در حرام شفا نيست خب حالا از طبيبي سؤال بکن که اين مالي که من خريدم پولش را ندادم غصبي است مي­گويد براي من فرقي نمي­کند که اما در بخش چهارم از متخلق مي­گويد شما با مال حرام مي­خواهيد شفا پيدا کنيد که اين نيست اين را که طب تشخيص نمي­دهد که مي­گويد بالأخره اين سيب، سيب است ديگر اين گوشت، گوشت است ديگر چه حلال، چه حرام چه پولش را بدهي، چه پولش را ندهي اما وقتي وجود مبارک امام صادق فرمايد«الکسب الحرام يبين في الذرية»تا ذريه اثر مي­کند اين مربوط به حيات چهارم است ديگر قرآن فرمود ما حرفهاي نو داريم اين حرفهاي نو را يک عده باور ندارند، يک عده درک نمي­کنند، يک عده مسخره مي­کنند«يستهزؤن»ما مي­گويم انسان يک حيات ديگر دارد ابراهيم دست دارد ديگران دست ندارند خب اين را شما به ديگران بگويد نمي­پذيرند ديگر ابراهيم چشم دارد ديگران چشم ندارند آن چشمي که در فصل چهارم است﴿وَكَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾آن چشم براي خيليها نيست ولي به ما فرمودند شما راه برويد ما به شما مي­دهيم بنابراين اين حرفهاي تازه را که قرآن دارد با همه مبادي دارد حالا مي­ماند حيات و ممات که ما در حيات ظاهري در فصل سوم وقتي مي­ميريم طبق فرهنگ قرآن ما مرگ را مي­ميرانيم که ذائق موت هستيم مرگ را از بين مي­بريم و ثابت مي­مانيم خدايي ناکرده در فصل چهارم اگر مرديم مرگ ما را مي­ميراند ما ديگر آن انسانيت را براي هميشه - معاذ الله- از دست مي­هيم و يک عده حيوان محشور مي­شوند که«أعاذنا الله من شرور انفسنا و سيئات اعمالنا».
پروردگارا امر فرج ولي­ات را تسريع بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
مشکلات دولت و ملت، مخصوصاً در بخش اقتصاد و مسکن و ازدواج جوانها را به بهترين وجه حل بفرما!
امنيت مناطق مسلمان نشين مخصوصاً ايران، پاکستان ، افغانستان، عراق، لبنان، فلسطين، سوريه، غزه همه را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
حاجيان و معتمران و زائران و معتکفان بيت­ات را سالماً به اوطان­شان برگردان!
حج آنها را مقبول و عمره آنها را مقبول، زيارت آنها را مقبول، ادعيه آنها را مستجاب بفرما!
ارواح مؤمنان عالم، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ مخصوصاً شهداي اخير سيستان و بلوچستان همه را در سايه رحمتت با انبيا محشور بفرما!
پايان امور ما را به خير و سعادت ختم بفرما!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»