***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > آیا اخلاق یک فن برهانی است (٢) 

عنوان: درس اخلاق 88/08/28


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
مقدم شما برادران بزرگوار حوزوي و دانشگاهي و عزيزان سپاهي و برادران و خواهران قرآن پژوه را گرامي مي‌داريم و از خداي سبحان توفيق همه شما را براي فراگيري معارف الهي و تخلق به اخلاق الهي و نشر احكام و حكم دين از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌كنيم.
بحث درباره فن شريف اخلاق بود. قبل از ورود در بحث دو سه حديث نوراني از خاندان عصمت وطهارت نقل كنيم تا عظمت فن اخلاق و فضيلت تخلق به اخلاق الهي روشن شود. ذات اقدس الهي وجود مبارك پيامبر (عليه وعلي آله آلاف التحية والسلام) را به اينكه داراي خلق عظيم است ستود كه فرمود: ﴿وَإِنَّك لَعَلي خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾[1] كه همه مستحضريم. عظمت هم يك امر حقيقي است نه امر اعتباري. اگر وصف حقيقت شد، موصوف هم حقيقت است. ديگر ممكن نيست كه خلق يك امر اعتباري باشد كه وجود خارجي ندارد؛ ولي عظمت يك وجود خارجي داشته باشد قهراً اخلاق حقيقتي است چه اينكه بعدا روشن‌تر مي‌شود و اگر وجود مبارك آن حضرت داراي خلق عظيم است ما هم بايد به سمت خلق عظيم حركت كنيم ـ هر كدام به هر حدي كه رسيديم ـ براي اينكه حضرت اسوه ماست. و چون داراي خلق عظيم است براي تتميم اخلاق كريمه آمده. اين حديث را هم شيعه‌ها نقل كرده‌اند و هم سنيها نقل كرده‌اند، با يك تفاوت مختصري در تعبير؛ كه «انّي بُعثت لاُتمم مكارم الاخلاق»[2].


اين دو تعبير از وجود مبارك آن حضرت آمده. كسي كه داراي اخلاق عظيم است،‌ عهده‌دار تتميم كرامتهاي خلقي است براي اينكه ما به آن حضرت اقتدا كنيم و به اخلاق عظيم برسيم سه فصل را فراسوي ما گذاشته‌اند؛ فصل اول ترغيب به حسن خلق است؛ فصل دوم دعا براي پيدا كردن و پيدا شدن اخلاق حسنه است؛ فصل سوم تبيين اخلاق حسنه و روشن كردن خلقهاي فاضل است.


اما فصل اول كه ما را ترغيب كردن كه متخلق بشويد به اخلاق عظيمه. معاذبن‌جبل مي‌گويد كه وجود مبارك پيامبر مرا اعزام كرد براي يمن و غير يمن. نظير همين سفيران هدايت كه اعزام بشوند براي تبليغ براي هدايت مردم. فرمود كه حضرت به بدرقه من مي‌آمد كه من سوار شتر مي‌شوم و يا سوار اسب مي‌شوم آخرين سفارش را بكنند. ابن اثير جزري در جامع‌الاصول نقل مي‌كند كه معاذ‌بن‌جبل گفت كه آخرين سفارش رسول اكرم (عليه وعلي آله آلاف التحية والثناء) كه مي‌آمد پاي شتر من يا اسب من كه سوار مي‌شدم «آخر ما اوصاني عند وضع رجلي في القرز احسن خلقك يا معاذ» حضرت مي‌آمد كنار شتر من يا اسب من براي خداحافظي آن‌وقتي كه من پا را مي‌گذاشتم در ركاب كه بروم آخرين جمله‌اي هم كه مي‌فرمود، مي‌فرمود كه مواظب اخلاقت باش «غرز با غين وراء و زاي» همان ركاب را مي‌گويند؛ منتها اگر از پوست باشد مي‌گويند غرز؛ اگر از چوب يا آهن باشد مي‌گويند ركاب كه هر دوي آنها عربي است ما حالا به هر سه مي‌گوييم ركاب در فارسي. البته فارسي نيست اين كلمه؛ ولي در عربي بين آن ركابهاي چرمي با ركابهاي چوبي و آهني فرق مي‌گذارند. اگر چرمي باشد؛ پوستي باشد مي‌گويند غرز و اگر آهني و چوبي باشد مي‌گويند ركاب. اين ركابش چرمي بود؛ پوست بود. معاذ مي‌گويد همين كه من پا را گذاشتم در ركاب كه بروم حضرت فرمود «أحسن خلقك للناس» اين آخرين سفارش‌اش بود. براي اينكه مردم را علم اداره نمي‌كند. مردم را اخلاق اداره مي‌كند. اكثري مردم اهل تحقيق و دقتهاي علمي نيستند. شما حالا خيلي محقق شديد؛ فقط به درد حوزه و دانشگاه مي‌خوريد. مردم از خلق و روش و منش بهره مي‌گيرند. طرح بسياري از مسائل علمي براي جامعه نافع نيست؛ البته جاي تأسف است كه چرا جامعه سطح فرهنگش پايين است؛ ولي مردم از اخلاق استفاده مي‌كنند.


شما دقيق‌ترين مسائل فلسفي يا كلامي يا فقهي يا اصولي را به بازار عرضه كنيد خريدار ندارد؛ اما وقتي مؤدب بوديد در برخوردتان در رفتارتان؛ در گفتارتان؛ در نوشتارتان، مردم متأثر مي‌شوند. لذا معاذ مي‌گفت كه آخرين سفارش پيامبر اين بود كه «أحسن خلقك للناس» و بعد مي‌فرمود «أكمل المؤمنين ايماناً أحسنهم خلقاً»[3] در قيامت اگر درجات افراد را بخواهند بسنجند، برابر با خلق حسن مي‌سنجند. حديث بعدي هم «ما من شيء أثقل في‌الميزان من حسن الخلق»[4]. بالاخره در ترازو بايد يك كار سنگيني يك عمل سنگيني؛ يعني وزيني با مغزي آورد. يك عده نامه اعمالشان، ترازوي اعمالشان سنگين است براي اينكه كارهاي وزين دارند ﴿مَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَّاضِيَةٍ﴾[5].
بعضي سبك مغز هستند؛ كار سبك مغزي مي‌‌كنند؛ حرف سبك مغزي مي‌زنند؛ كتاب سبك مغزي مي‌نويسند؛ اينها «خفّت موازينه».


اما اگر كسي كار سنگين كرد؛ حرف سنگين وزن زد؛ روش سنگين و مغزدار و وزين زد ﴿مَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ﴾ فرمود بهترين چيزي كه باعث ثقل و سنگيني ترازوست همين حسن خلق است. حديثي ديگر فرمود خيليها در قيامت علاقه‌مند هستند كه به من نزديك شوند، ولي آن روز كسي را با قرارداد جلوي ما نمي‌آورند؛ هر كس اخلاقش بهتر است پيش ما نزديك‌تر است. «اقرب الناس إليّ مجلساً يوم القيامة أحسنكم خلقاً»[6] اين‌طور نيست كه هر كسي بخواهد زودتر برود جا بگيرد يا هر جا جاي خالي است برود بنشيند. اين‌طور نيست. همان‌طوري كه ﴿لا يَتَكلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرحْمَنُ وَقَالَ صَوَاباً﴾[7] مگر كسي هر حرفي در قيامت مي‌تواند بزند. مگر به هر كسي اجازه مي‌دهند دهنش را باز كند و حرف بزند.


حرف زدن ما مسبوق است به آن عقايد و اخلاق و ايمان ما؛ اگر مؤمن راستين بوديم، مجازيم به حرف زدن، يك؛ و جز حق نمي‌گوييم، دو؛ ﴿لاَّ يَتَكلَّمُونَ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرحْمَن﴾، يك؛ ﴿وَقَالَ صَوَاباً﴾، دو. اگر بيراهه رفته بوديم اصلا قدرت حرف زدن نداريم. جلو رفتن هم همين‌طور است؛ نشستن هم همين‌طور است. مگر هر كسي مي‌تواند هر جايي برود بنشيند؟ هر كسي مي‌تواند هر جايي قدم بزند؟ اين‌طور نيست كه. فرمود آن كسي كه اخلاقش خوب است در قيامت از همه به من نزديك‌تر است. پس ثقل ترازو و وزنه ترازو حسن خلق است. قرب به مجلس رسول اكرم حسن خلق است. كمال درجه ايماني حسن خلق است. سفارش رسول اكرم براي مبلغان كه مربيان جامعه هستند حسن خلق است. بعد فصل اول است كه مربوط به تشويق به حسن خلق است و چون حسن خلق از بهترين نعمتهاي الهي است، دعاهاي فراواني است؛ مخصوصا دعاي «مكارم الاخلاق» وجود مبارك حضرت امام سجاد (عليه السلام) اين دعا صدر و ساقه‌اش نور است. كه خدايا فلان خلق را به من بده، فلان خلق را به من بده، فلان رذيلت را از من بگير، فلان رذيلت را از من بگير؛ اين دعا براي حسن خلق است و نجات از قبح خلق.


فصل سوم دستوراتي است كه مي‌گويد چه چيزي خلق حسن است؟ چه چيزي خلق قبيح است؟ با عائله چه‌طوري بايد رفتار كنيد؟ با پدر و مادر چه‌طوري بايد رفتار كنيد؟ در محيط خانه چه‌طوري رفتار كنيد، در محيط علم چه‌طوري رفتار كنيد؟ در محيط خانه چه‌طوري بايد رفتار كنيد؟ در محيط اقتصاد چه‌طوري بايد رفتار بكنيد؟ با مردم چگونه رفتار كنيد؟ با حكومت چه‌طوري بايد رفتار كنيد؟‍ با ديگران چه‌طوري رفتار كنيد؟ اينها فصل سوم است. فصل سوم يعني فصل سوم. اگر كسي خواست رساله‌اي كتابي در اين زمينه بنويسد، حداقل سه تا فصل است. فصل اول تشويق به حسن خلق؛ آيات و روايات. فصل دوم ادعيه حسن و خلق؛ آيات و روايات. فصل سوم تبيين سطور اخلاق؛ اين احكام آيات و روايات است. اين مقدمه است براي كساني كه بالاخره در اين محفل شركت مي‌كنند، براي خود ما و اينها؛ چون آن بحث فني براي غالب اين عزيزان سودمند نيست. حالا وارد اصل بحث فني بشويم.


اخلاق را مي‌شود جزء علوم برهاني حساب كرد. در نوبت قبل هم به عرضتان رسيد كه فايده برهان همان يقين است. يقين هم دو قسم است؛ يك يقين منطقي داريم كه قابل ارائه است؛ استدلال است؛ يك يقين روانشناختي داريم. اين يقين روانشناختي همان است كه در اصول به عنوان قطع قطاع ذكر كردند كه گفتند بي ارزش است. اي كاش متوليان اصول باب قطع را اصلا طرح نمي‌كردند؛ باب عقل را طرح مي‌كردند؛ چون عقل يكي از منابع مباني فقه است، نه قطع. عقل چه تجربي چه تجريدي از منابع است. آن وقت عقل بايد كه يقين منطقي براي ما بياورد. اگر چيزي منطقي نبود و روانشناختي بود نه در بحث شك اثر دارد، شك شكاك. نه در ظن ظنان. نه در قطع قطاع. چون در اصول اينها ذكر نشده، فقيه مجبور شد در فقه بحث شك شكاك را ذكر بكند؛ آن هم بحث فقي‌اش نه بحث اصولي. شك كثيرالشك معتبر نيست. آن شك كثيرالشك وظيفه مقلد است. آن شك شكاكي كه بايد در اصول ذكر مي‌شد و بحث نشد، شك مجتهد است كه اگر پشت سر هم در تكليف شك مي‌كند آيا چنين كسي بايد برائت جاري كند يا نه؟ پشت سر هم در مكلف به شك مي‌كند؛ آيا بايد احتياط بكند يا نه؟ اين شك در تكليف كه مصحح برائت است وظيفه مجتهد است نه وظيفه مقلد يا مكلف ديگر. شك در مكلف به كه فتوا به احتياط است، وظيفه مجتهد است نه مقلد.


اگر كسي پُرشَكّ بود، چه در تكليف و چه در مكلف به اين را بايد اصول مشخص بكند كه شك شكاك مثل قطع قطاع معتبر نيست. آنهايي هم كه نظير مرحوم ميرزاي قمي قائل به انسداد هستند و مطلق ظن را حجت مي‌دانند، ظن ظنان هم حجت نيست. به هر تقدير اينها نمونه‌هاي حرفهايي بود كه در جلسه قبل گذشت. اما حالا بايد روشن كرد كه آيا اخلاق برهان پذير است يا برهان پذير نيست.
آنها كه انسان را همين مي‌دانند كه در تالار تشريح خلاصه مي‌شود و جميع درد و درمان انسان را هم از آزمايشگاه موش مي‌طلبند و انسان را يك حيوان ناطق مي‌دانند يك جانوري كه حرف مي‌زند و مرگ را پوسيدن مي‌دانند نه از پوست به در آمدن. آنها ممكن است بگويند كه اخلاق واقع‌گرا نيست؛ جاودانه نيست؛‌ اعتباري محض است و مانند آن؛ براي اينكه او انسان را نشناخت. آن را هم كه شناخت حيوان است. و اما اگر ثابت شد كه نه، انسان يك حقيقت ديگري ‌است؛ انسان حيوان ناطق نيست؛‌ انسان الحي المتأله است،‌ نه حيوان ناطق؛ اگر حياتي را كه قرآن براي انسان آورده‌ است غير از حيات حيواني است و اگر برابر آيه سوره مباركه «انفال» فرمود ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكم لِمَا يُحْيِيكمْ﴾[8]‌ و اگر در سوره مباركه «يس» فرمود حرف ما را زنده‌ها مي‌فهمند و اگر كسي زنده نبود كافر است؛ يعني ولو حيات حيواني داشته باشد؛ ﴿لِيُنذِرَ مَن كانَ حَيّاً وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكافِرِينَ﴾[9] و اگر حي در مقابل مرده نيست حي در مقابل كافر است. انسان يا كافر است يا زنده ﴿لِيُنذِرَ مَن كانَ حَيّاً وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكافِرِينَ﴾. اين تقابل نشان مي‌دهد به اينكه غير از مؤمن كسي زنده نيست. خب اگر حيات انساني در بخش ديگر است؛ اگر حيات است مماتي هم مشابه آن دارد؛ سلامت و مرض دارد؛‌ درد و درمان دارد؛ شفاء دارد؛ دارو دارد و مانند آن.


قهرا اخلاق به سه علم برمي‌گردد. يك علم‌اش طب است كه از او به طب روحاني ياد مي‌كنند. خيلي از بزرگان كه در فن اخلاق كتاب نوشتند به نام الطب الروحاني نام‌گذاري كردند. علم دوم معماري و مهندسي است. علم سوم هنر است. هر سه هم حقيقت است. اما آن علم اول كه حيات است؛ چون برترين وظيفه يك انسان متخلق ايمان به مبدأ و معاد است. اول اينكه انسان زنده باشد؛ بعد اين حياتش را با سلامت همراه كند. از مرض نجات پيدا كند كه نمونه‌هاي مرض در قرآن كريم بيان شده؛ چه در سوره مباركه «احزاب» چه در سوره مباركه «مائده» چه در سوره مباركه «بقره» خيلي از افراد را ذات اقدس الهي فرمود اينها مريض هستند. فرمود ما دارو آورديم و قرآن شده شفا اينها مجاز نيست. ﴿وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ﴾[10].


اگر در سوره «احزاب» فرمود كسي به نامحرم نگاه مي‌كند مريض است ﴿فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ﴾[11]، يعني ناپاكي و بي‌عفتي مرض است و اين مرض يك وقت بالاخره مزمن مي‌شود و دامن‌گير آدم مي‌شود و اگر دامن‌گير آدم شد حيات انساني را از آدم مي‌گيرد و انسان را حيوان مي‌كند. اين كتابي كه صدر و ساقه­اش. ادب و احترام است، اگر درباره عده‌اي فرمود ﴿اولئك كالانعام﴾ نخواست سب كند؛ فحش بدهد؛ بد بگويد. اصلا قرآن كتاب ادب است. در ذيل آيه ﴿فَجَعَلَهُمْ كعَصْفٍ مَّأْكول﴾[12] عده‌اي عصف را طرزي معنا كردند كه با ادب قرآن كريم سازگار نيست. سيدنا الاستاد علامه مي‌فرمايند اين معنا با ادب قرآن سازگار نيست. گفتند عصف يعني كاه خورده فلان شده. ايشان مي‌فرمايند كه اين تعبير اصلا با فرهنگ قرآن سازگار نيست. قرآن اول و آخرش ادب است. اين كه درباره يك عده مي‌فرمايد اينها حيوان هستند. اين تحقير نيست. اين تحقيق است. مي‌فرمايد حرف ما را يا براساس ايمان قبول بكن يا مثل حارثة‌‌بن‌مالك چشم برزخي پيدا بكن باطنش را ببين، يا دو روز صبر بكن بعد از مرگ ببين اينها حيوان هستند يا غير حيوان. الان روز اول ذي‌حجه است. خيليها از معتمران و حاجيان وارد مكه شده‌اند. روز نهم وارد سرزمين عرفات مي‌شوند. هم از امام چهارم، هم از امام پنجم «عليهما آلاف التهيئة والثناء» رسيد كه كسي به آن حضرت عرض كرد «ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج»[13] به حضرت عرض كرد حاجيان زيادند ولي ناله‌ها كم است. فرمود نه! حاجي كم است ناله زياد است عرض كرد اين همه جمعيت در صحنه عرفات؛‌ هم امام باقر هم امام سجاد (سلام الله عليهما) اشاره فرمودند آن چشم برزخي براي آن شخص پيدا شد ديد صحنه عرفات است پر از حيوانات.


خب آنكه امام زمانش را رها كرده و به دنبال اموي و مرواني رفته همين است ديگر. خب يا بايد آدم آن چشم را پيدا كند يا دو روز صبر بكند بعد از مرگ ببيند چه كسي به صورت انسان در مي‌آيد چه كسي به صورت حيوان در مي‌آيد‍؟ اگر قرآن فرمود: ﴿اولئك كالانعام﴾ تحقيق است و نه تحقير. فرمود خيليها حيوان هستند. حالا اگر كسي خدمت امام زمانش بود؛ مثل امام سجاد يا امام باقر «سلام الله عليهما» در سرزمين عرفات خيليها را ديد كه با بود امام زمانشان به دنبال اموي و مرواني راه‌ ‌افتادند؛ خب حيوانند ديگر. حيوان يعني حيوان ديگر. نمي‌شود گفت اخلاق يك چيز قراردادي است. اين با هويت ما كار دارد؛ جوهره ما را عوض مي‌كند.


پس طبيب است؛ طب است و امر اعتباري نيست. حالا اگر ما انسان شديم ـ انشاءالله‌ـ بايد يك انسان قوي،‌ ستبر بنيان مرصوص شكست‌ناپذير بشويم. اين قوت و عظمت و استحكام را معماري و مهندسي به عهده دارد. چه كاري انسان را محكم مي‌كند؟ چه كاري انسان را مستحكم مي‌كند به طوري كه «لا تحركه العواصف» چه كاري انسان را به جايي مي‌رساند كه ﴿وَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً﴾[14] نه «شديداً» با داد كشيدن مشكل حل نمي‌شود. حرف با سداد و استحكام زدن حل مي‌شود. سد بندي حل مي‌شود. ﴿وَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً﴾.
اين معماري مي‌خواهد. مهندسي مي‌خواهد. هيچ چيزي آدم را نلرزاند. قسم سوم آن است كه همه ما دلمان مي‌خواهد زيبا محشور بشويم. هيچ كس نمي‌خواهد كه زيبا نباشد. همه ما مي‌‌خواهيم مثل يوسف يا بهتر از يوسف باشيم. در تمام اين صورت شستنها به ما گفته‌اند وقتي كه وضو مي‌گيريد بگوييد كه «اللهم بيض وجهي يوم تبيض فيه الوجوه ولا تسود وجهي يوم تسود فيه الوجوه»؛ خدايا ما را زيبا محشور بكن؛ ما را با صورت سفيد محشور بكن. خب ما بايد خودمان را بسازيم ديگر. اينجا اگر كسي صهيب روم بود يا بلال حبش بود، معيار فضيلت يا رذيلت نيست؛ براي اينكه مربوط به اقليم است و وجود مبارك حضرت رسول هم فرمود چه سواد چه بياض براي من يكسان هستند. «لا فخر لعربي علي الأعجمي ولا للابيض علي الاسود» و مانند آن.
هيچ فضيلتي صهيب رومي بر بلال حبشي نداشت و همچنين ديگران. اما در قيامت هر كس سياه‌روي مي‌آيد در اثر روسياهي اوست. معلوم مي‌شود آدم خائني است ديگر. اين رسوايي است. خب اين را خود ما بايد بسازيم ديگر. پس اخلاق سه تا رشته تحقيقي خارجي عيني را به همراه دارد. يعني تأمين اصل حيات. تأمين سلامت و استحكام و صلابت. تأمين هنر و زيبايي. ما بايد هنرمند باشيم تا خودمان را خوب بسازيم. اين كار اخلاق است. بنابراين علمي كه حقيقت او به طب و معماري و زيبايي و هنر برمي‌گردد يك امر حقيقي است.


مطلب ديگر اينكه در بحثها مي‌گويند علم و حكمت يا حكمت نظري است يا حكمت عملي. بعد حكمت نظري را مي‌آيند مي‌گويند طبيعيات است و رياضيات است و الهيات است و منطقيات است و امثال ذلك. حكمت عملي را مي‌گويند به اينكه تهذيب نفس است و تدبير منزل است و سياست كشورداري است و امثال ذلك. خب مقصد ما چيست؟ الحكمة است؛ «الحكمة اما نظرية و اما عملية». حكمت يك نحوه علم است. علم ذاتا قابل قسمت است يا به لحاظ معلوم. اين يك مطلب. آيا تقسيم حكمت به حكمت نظري و حكمت عملي از سنخ مشترك لفظي است و از سنخ ترديد است يا تقسيم؟ ما يك ترديد داريم يك تقسيم. تقسيم اگر هست يك مقسم مشتركي دارد؛ جامعي دارد. ترديد اگر باشد جامعي ندارد؛ مقسم مشتركي ندارد. يا آن است يا اين. اين ترديد است كه حكمت يا حكمت نظري است يا حكمت عملي يا تقسيم است؛ اگر تقسيم است يك مقسم مشترك دارد. آن مقسم مشترك كه علم است از مقسم مشترك معلوم بر مي‌خيزد؛ چون علم تابع معلوم است. علم كه حقيقتي جداي از معلوم ندارد. علم چراغ است و معلوم را نشان مي‌دهد.
اگر ما دو گونه معلوم نداشته باشيم دو گونه علم هم نداريم. معلوم ما يا نظري است يا عملي. معلوم ما حقيقت هستي است. موجود حقيقي يا به بود و نبود برمي‌گردد يا به بايد و نبايد برمي‌گردد. اگر در فن اخلاق و فقه و حقوق و مانند آن گفته مي‌شود علوم اعتباري است، اين ضلع نسبت به آن ضلع اعتباري است وگرنه نسبت به جامع امر حقيقي است. در تقسيمها كه مي‌گوييم كه موجود إما ذهني و اما خارجي، اين ذهني در قبال خارجي ذهني است و گرنه قسمي از اقسام حقيقت موجود است كه موجود هستي عين خارجيت است. ما موجود حقيقي خارجي را تقسيم مي‌كنيم به ذهني و خارجي. ذهن از مراتب خارج است. در برابر عين ذهني است وگرنه در برابر زير مجموعه حقيقت هستي است «الموجود الحقيقي الخارجي» كه موضوع فلسفه است إمّا ذهني و إمّا خارجي. ما آن را داريم تقسيم مي‌كنيم نه چيز ديگر را. بالقوه و فعل همين‌طور است و ساير تقسيمات هم همين‌طور است. «الموجود الحقيقي اما حقيقي و اما اعتباري». اين موجود اعتباري قسمي از موجود حقيقي است. چون قسمي از موجود حقيقي است سهمي از حقيقت دارد.


منتها آن كه در فلسفه بحث مي‌شود اين است. يك وقت است كه اخلاق قراردادي است كه از رسومات قرارداد مردم است آن اعتباري بهش نيست. الآن شما مثلاً مي‌بينيد كه در بسياري از كشورها مي‌گويند راننده‌ها بايد از دست راست بروند و بعضي از كشورها مي‌گويند كه راننده‌ها بايد از دست چپ بروند. اينها جزء قرارداد است. اگر اخلاق از اين سنخ باشد كه آنها مي‌پندارند، بله واقعيتي ندارد؛‌ به قرارداد وابسته است. اما عدل و ظلم؛ حد اشياء؛‌تعدي از حد؛ اينها به حقيقت برمي‌گردد. اين‌چنين نيست كه ذات اقدس الهي عالم را رها كرده، انسان را رها كرده، پيوندشان را رها كرده، گفته باشد كه هر طوري كه مي‌خواهيد زندگي كنيد زندگي كنيد عالم را خلق كرده؛ انسان را خلق كرده پيوند اين مثلث را هم خلق كرده ﴿إِنَّا كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ﴾[15]. فرمود هر چيزي را كه شما بايد انجام بدهيد هندسه‌اي دارد؛ قدري دارد؛ قدري دارد؛ حسابي دارد؛ كتابي دارد. اگر اين است اخلاق مي‌شود جزء موجودات حقيقي و اعتباري بودن او در قياس با اين قسيم ديگر است و گرنه زير پوشش آن مقسم حقيقي است. مثل اينكه ذهني در قبال خارجي ذهني است وگرنه نسبت به آن مقسم اصلي حقيقي است.
اگر اين شد كاملاً برهان‌پذير است. اخلاقي كه مسبوق است به ملاكهاي واقعي از يك سو،‌ ملحوق به بهشت و جهنم است از سوي ديگر، واقع برهان‌پذير است. همين شيء خارجي است كه به صورت بهشت وجهنم در مي‌آيد. همين انسان ستمگر و ستمكار است كه مي‌شود هيزم جهنم. در سوره مباركه «جن» فرمود: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾[16]. از جاي ديگر كه هيزم نمي‌آوريم كه؛‌ همينها هيزم جهنم هستند. حطب يعني هيزم. يعني جاي ديگر هيزم مي‌آورند و آتش مي‌گيراند و جهنم را مشتعل بكنند يا خود ظالم هيزم است. فرمود قاسط براي قسط است. «قسط» يعني طور. «قسط» يعني معادل عدل است. يك تغاير مفهومي دارند ولي معادل عدل است. «قسط» وقتي مي‌خواهند اسم فاعل به كار ببرند مي‌گويند «مُقسط» اما «قَسط»، جور نظير قاسطين و مارقين و ناكثين «قَسط» يعني ظلم و جور. فرمود: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾ اينها هيزم هستند. خب اگر ظلم يك امر اعتباري باشد كه آدم را هيزم نمي‌كند كه اين برهان‌پذير است. منتها مبادي دارد؛ مقدمات دارد؛‌ نتايج دارد، بايد مشخص بشود كه اين واقعا آن‌طور است ديگر. مثل طب ديگر. اگر طب به ما گفت كه اين شيء بعدا باعث سوخت و سوز است و انسان را مي‌سوزاند؛ درجه حرارت را بالا مي‌برد؛ تب انسان بالا مي‌آيد؛ داغ مي‌شود بدن؛‌ اين كه اعتبار نيست كه؛ اين حقيت است ديگر. منتها طب روحاني مي‌گويد آقا سوخت و سوز، وسيله سوخت و سوز؛ آن ماده تي‌ان‌تي انفجاري هم از درون خودت در مي‌آيد. خودت خودت را گر مي‌دهي. يك عده مي‌شوند «وقود النار». اينهايي كه «وقود النار» هستند «وقود» يعني ما يوقد به النار. آن مواد تي‌ان‌تي يا چيزهاي ديگري كه به وسيله آن هيزمها را مي‌گيرانند بهش مي‌گويند «وقود». يك عده كه رهبران ظلم هستند ﴿كدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ﴾[17]‌ اينها وقود النار هستند. يك عده هيزم هستند. خب اينها كه وقود النار هستند خودشان، خودشان را مي‌گيرانند؛ مشتعل مي‌شوند؛ رو شعله اينها ديگران هم مي‌سوزند. عده‌اي كه به دنبال اينها راه افتادند مي‌شوند هيزم جهنم. عده‌اي كه خود ايشان هستند ائمه كفر هستند كه ديگران را مي‌سوزانند. خب اين برهان‌پذير نيست؟ اين امر اعتباري است.


بنابراين حقيقت اخلاق از منظر دين به سه رشته علمي حكمت نظري برمي‌گردد. يعني انسان خودش را زنده مي‌كند يك؛ سالم نگه مي‌دارد،‌ از بيماري نجات مي‌دهد، دو؛ بعد در سلامت و استحكام خود مي‌كوشد؛‌ بعد در هنر و زيبايي خودش مي‌كوشد. خيلي دلمان مي‌خواهد كه بهتر از يوسف بشويم. ممكن است از يوسف زيباتر محشور بشويم. اين هيچ استبعادي ندارد. حالا ما نشديم،‌ انبياي الهي مي‌شوند؛ وجود مبارك اهل بيت (عليهم السلام) مي‌شوند. اينها زيباتر از يوسف محشور مي‌شوند. اين را خود آدم بايد بسازد ديگر. خب، بنابراين چنين علمي كه از سه حقيقت خبر مي‌دهد،‌ نمي‌تواند اعتباري باشد.
مطلب ديگر اينكه آيا ما از بود و نبود به بايد و نبايد مي‌رسيم؛ يعني از حكمت نظري به حكمت عملي مي‌رسيم؟ آيا مي‌توانيم از بحثهاي دانشي،‌ ارزشي در بياوريم؟ آيا مي‌توانيم از هستي و نيستي،‌ بايد و نبايد استنتاج كنيم يا نه؟ اين را مستحضريد كه هر قياسي برابر مقدماتش نتيجه مي‌دهد يك؛ و از دو مقدمه‌اي كه از بود و نبود يعني حكمت نظري تشكيل شده ممكن نيست كه نتيجه بايد و نبايد بدهد، اين دو؛ يعني اگر گفتيم «الف، باء» است؛ «باء، جيم» است؛ از اين دو تا است بايد در نمي‌آيد. هيچ ممكن نيست. چون نتيجه بالاخره هماهنگ با مقدمتين است. اين حد وسط با دو تا است وابسته است. بايد و نبايد از از آن در نمي‌آيد.


اما اگر قياسي داشتيم كه يك مقدمه‌اش هست ونيست بود؛ بود و نبود بود؛ مقدمه‌ ديگرش بايد و نبايد بود؛ نتيجه بايد و نبايد از آن در مي‌آيد. مي‌گوييم خدا ولي نعمت است؛‌ ولي نعمت را بايد شناخت؛ خدا را بايد شناخت. خدا آفريدگار ما است و آفريدگار را بايد پرستيد؛ خدا را بايد پرستيد. ظلم براي جان انسان،‌ فرد و جامعه زيان‌بار است؛ از هر زيان‌باري بايد پرهيز كرد؛‌ از ظلم بايد پرهيز كرد. قياسي كه يك مقدمه‌اش بود و نبود است و يك مقدمه‌اش بايد و نبايد، نتيجه بايد و نبايد مي‌دهد وگرنه ما نه از كسي شنيديم و نه در كتابي خوانديم،‌ نه كسي اين حرف را زده كه از دو تا بايد يك بود در مي‌آيد يا از دو تا بود يك بايد در مي‌‌آيد. از دو تا دانش يك ارزش در ‌مي‌آيد يا از دو تا ارزش يك دانش در مي‌آيد. اين را كه احدي نگفته است كه. بنابراين چون حكمت عملي زير پوشش حكمت نظري است، اصل پيدايش اين علم براساس تقسيم موجود حقيقي است كه «الموجود الحقيقي اما حقيقي و اما اعتباري» مثل اينكه مي‌گوييم كه «الموجود الخارجي إما ذهني و إما خارجي» بنابراين تمام مبادي حكمت عملي وحكمت نظري را بايد تأمين كند. سه تا مطلب است كه دو مطلبش را تبيين كردند. متأسفانه يكي‌اش را روشن نكرده‌اند. يكي اينكه همه فرمودند كه حكمت يا نظري است يا عملي. در قالب كتابهاي حكماي پيشين اين تقسيم آمد،‌ اين يك؛ دوم اينكه علم يا حقيقي است يا اعتباري، اين در فرمايشات مرحوم شيخ مشايخ است و مرحوم آقا شيخ محمد حسين اصفهاني «رضوان الله عليه»؛ بعد در فرمايشات سيدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبايي در مقاله ادراكات اعتباري؛ در بدايه و نهايه به عنوان علم حقيقي و اعتباري اين فرمايشات آمده كه ما علم اعتباري داريم،‌ علم حقيقي داريم اين دو. اما منشأ اين حرفها تقسيم «الموجود» است به الي الحقيقي والاعتباري در هيچ جا نيست. ما بايد اول ـ يكي از بحثهاي تقسيمي فلسفه اين است كه موجود يا حقيقي است يا اعتباري، موجود اعتباري را به حكمت عملي مي‌دهند. موجود حقيقي را به حكمت نظري مي‌گيرند. اين موجود حقيقي حقيقي است. آن موجود اعتباري هم حقيقي است زيرا هر دو زير مجموعه الموجود الحقيقي هستند منتها اين اولين قدم را طي نكرده آمده‌اند گفته‌اند «الحكمة اما نظرية و اما عملية». درست است كه «الحكمة اما نظرية و اما عملية» اما حكمت علم است؛ علم را به وسيله معلوم تقسيم مي‌كنند. شما اول معلومي بده، تقسيم بشود به نظري و عملي، بعد علم را تقسيم بكنيد.
خب اگر «الموجود إما حقيقي و إما اعتباري» فصل اول شد. به تبع اين فصل اول فصل دوم پديد آمد كه «الحكمة إما نظرية و إما عملي» آن وقت معلوم مي‌شود كه حكمت عملي حقيقت است و برهان‌پذير. منتها همه قضاياي حكمت عملي بايد به حسن عدل و قبح ظلم برگردد.


اميدواريم خداي سبحان همه ما را به اخلاق الهي متخلق بكند تا - ان­شاءالله- در دنيا و آخرت با خاندان عصمت و طهارت محشور باشيم.
پروردگارا امر فرج ولي­ات را تسريع بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملكت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
مشكلات دولت و ملت، مخصوصاً در بخش اقتصاد و مسكن و ازدواج جوانها را به بهترين وجه حل بفرما!
حاجيان و معتمران و زائران حرمين شريفين را سالماً مقضي المرام با حج مقبول، با عمره مقبول، با زيارت مقبول، با ادعيه مستجاب به اوطانشان برگردان!
امنيت مناطق مسلمان نشين مخصوصاً ايران، افغانستان، پاكستان، لبنان، سوريه، فلسطين، غزه، عراق، يمن، شيعيان يمن همه را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
ارواح مؤمنان عالم، مراجع ماضين، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ همه را در سايه رحمت بي­انتهايت با انبيا محشور بفرما!
پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»


[1]. سوره قلم، آيه 4
[2]. مستدرك الوسالئل، جلد 11، ص 187
[3]. مستدرك الوسائل, ج8 , ص447.
[4]. عيون اخبار الرضا, ج2 , ص37.
[5]. قارعه , 7
[6]. وسائل الشيعه, ج12 , ص113.
[7]. نبأ, آيه 38
[8]. سوره انفال, آيه 24.
[9]. سوره يس, آيه 70.
[10]. سوره اسراء, آيه 82.
[11]. سوره احزاب, آيه 32.
[12]. سوره فيل, آيه 5.
[13]. مستدرك الوسائل, ج1، ص157.
[14]. سوره احزاب, آيه 70.
[15]. سوره قمر, آيه 49.
[16]. سوره جن, آيه 15.
[17]. آل عمران, آيه 11.