***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > سه علم اخلاق 

عنوان: درس اخلاق 88/09/05


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرّءُ الي الله.
مقدم شما مهمانان بزرگوار، برادران و خواهران حوزوي و دانشگاهي و عزيزان سپاهي و بسيجي را گرامي مي‌داريم. از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌كنيم كه توفيق ادراك معارف اين ايام، مخصوصا عرفه و عيد قربان را به همه ما عطا كند و توفيق نيايشهاي شب و روز عرفه را هم به ما مرحمت كند و اگر در جمع شما كساني هستند كه وضع مزاجي سالمي دارند و تحميلي بر مزاج آنها نيست، ـ ان‌شاءالله‌ـ فردا را هم روزه بگيرند و هم از دعاي نوراني عرفه برخوردار باشند و اهداف بزرگي را در پيش داشته باشيد؛ ظهور مبارك ولي عصر (ارواحنا فداه)، استقرار نظام اسلامي در سراسر جهان، حفظ نظام و مراجع و رهبر و دولت و ملت و مملكت را در نظر داشته باشيد كه اين ايام بهترين ذخيره ماست براي دعا كردن و اجابت الهي و دعاي نوراني امام سوم و چهارم؛ يعني دعاي «عرفه» وجود مبارك سيد الشهداء (سلام الله عليه) و دعاي عرفه وجود مبارك امام سجاد (عليه السلام) را ـ ان‌شاءالله‌ـ در امشب و فردا هم مطالعه كنيد اولاً؛ مباحثه كنيد ثانياً؛ ـ ان‌شاءالله‌ـ فردا هم بخوانيد ثالثاً.
بحث در مسئله فن اخلاق بود. براي اينكه عده‌اي كه در جمع ما هستند از اين مسائل فني بهره‌اي نمي‌برند، آنها هم فيضي برده باشند، يك جمله‌ كوتاهي از بيان نوراني امام سجاد (سلام الله عليه) در بحثهاي اخلاقي به عرض برسانيم بعد وارد آن مسائل فني بشويم.


وجود مبارك امام سجاد (سلام الله عليه) در اين دعاهاي نوراني صحيفه‌سجاديه پربركت به ما آموخت از خداي سبحان بخواهيم خدايا آن معالي اخلاق را به ما مرحمت بكن. هر چيزي درجاتي دارد. حضرت به ما آموخت كه از خداي سبحان بخواهيم آن بالاترين درجه‌اش را به ما مرحمت كند. عرض بكنيم خدايا معالي اخلاق را به ما مرحمت بكنيد. سرّ اين دعا آن است كه وجود مبارك سيد الشهداء از وجود مبارك رسول گرامي (عليهم الصلاة و عليهم السلام) نقل كرد كه خداي سبحان همتهاي بلند، قدمهاي بلند، فكرهاي بلند را دوست دارد. همتهاي نازل، قدمهاي نازل، عملهاي نازل محبوب خدا نيست. «أَنَّ اللَّهَ يُحِبُّ مَعَالِيَ الأُمُورِ وَ يَكْرَهُ سَفْسَافَهَ». «سفساف» يعني نازل و فرومايه. يك وقت كسي وارد حوزه يا دانشگاه مي‌شود و تمام تلاش و كوشش‌اش در زحمت و دعا و نيايش‌اش در عبادت اين است كه مشكل روستاي خودش يا مشكل شهر خودش را حل كند. اين از همت والا برخوردار نيست.
اما اگر كسي ديد جهاني داشت؛ به خدا عرض كرد خدايا تو كه دينت را حفظ مي‌كني آن توفيق را به من بده كه با بنان من يا بيان من، با قلم من يا با درس من يا با ابتكار من، جهان اسلام استفاده كند؛ جهان بشريت استفاده كند. اين كار شدني است. همان‌طوري كه شما مي‌بينيد الان بسياري از نيازهاي مردم بوسيله بعضي از افراد عالم برطرف مي‌شود. فلان دارو را يك نفر كشف كرد؛ فلان برق را يك نفر كشف كرد؛ فلان حادثه را يك نفر كشف كرد. ديگران دارند استفاده مي‌كنند. خب چه بهتر كه به دست ما شيعيان انجام بگيرد.


فرمود: «أَنَّ اللَّهَ يُحِبُّ مَعَالِيَ الأُمُورِ وَ يَكْرَهُ سَفْسَافَهَ». اگر همتهاي بلند محبوب خداست انسان از خدا بخواهد كه آن محبوبش را عملي كند اين دعا مستجاب‌تر است. در همين دعاي «مكارم‌الاخلاق» وجود مبارك امام سجاد (عليه‌السلام) به ما آموخت به خداي سبحان عرض كنيم پروردگارا معالي اخلاق را به ما مرحمت بكن. اين دعاهايي كه هر روز بعد از نمازهاي ماه مبارك رمضان خوانده‌ مي‌شود بگوييم «اغن كل فقير»، ‌«اصلح كل فاسد من امور المسلمين»، «و اشفع كل مريض»، همين معالي امور است. تمام بيماران عالم را خدايا شفاء بده. تمام فقرا را بي‌نياز بفرما. فكر توليد را به همه مردم عالم بده؛ چه مسلمان چه كافر. هيچ كس فقير نباشد. اين دعاي هر روز ماه مبارك رمضان است. دعاي هر شب ماه مبارك رمضان است كه بعد از نمازهاي پنج‌گانه مي‌خوانيم. «اصلح كل فاسد من امور المسلمين»، «اغن كل فقير»،‌ «و اشفع كل مريض». اينها همتهاي بلند است؛ فكرهاي بلند است كه به ما آموختند. دعا درس معرفت است.


اگر در بخشي از دعاهاي مي‌گوييم كه «واغفر لمن في مشارق الارض و مغاربها من المؤمنين و المؤمنات» اين است. مرحوم امين الاسلام طبرسي نقل مي‌كند كه كسي در حضور رسول گرامي (عليه وعلي آله آلاف التحية والثناء) عرض كرد خدايا من و پيغمبر را بيامرز. حضرت فرمود: «استوسع رحمة الله، تحجرت واسعاً». چرا پرچين كردي؛ تحجير كردي؟ مي‌بينيد براي حيازت يك سرزمين فراوان بعضيها مي‌روند سنگ‌چين مي‌كنند اين را مي‌گويند تحجير. حق التحجير پيدا مي‌شود. يعني اين بيابان وسيع كه املاكش موات است اگر به اذن ولي مسلمين كسي رفت جايي را آباد كرد؛ دورش را سنگ‌چين كرد،‌ حق التحجير دارد كه فقه از آن بحث مي‌كند. اين را مي‌گويند حق تحجير. سنگ‌چين كردن، پرچين‌كردن، دورش را حصار كردن، اين حق اولويت مي‌آورد. رسول گرامي (عليه وعلي آله آلاف التحية والثناء) فرمود اين بيابان وسيع را چرا تحجير كردي؟
خدا انسان را به بِرّ دعوت مي‌كند. «برّ» نه يعني خوبي محض. بار نه يعني آدم خوب محض. بِرّ آن خوبي دريادل و صحرادل است كه با بَرّ هماهنگ است. بَرّ يعني بيابان وسيع. «بارّ» به هر آدم خوب نمي‌گويند بارّ. آن بزرگ‌ منش و طبع بالايي كه صحرا دل است. او را مي‌گويند «بارّ». «ولكن البر من آمن بالله وكذا وكذا و كذا» اين است. و خدا هم ذوالبر رحيم است. او دريادل است. او درياده است. او صحرادل است. او صحراده است در مقام فيض. اگر او صحرا صحرا مي‌بخشد، دريا دريا مي‌بخشد ما چرا كاسه كاسه ببريم؟ «ان هذه القلوب أوعية فخيرها أوعاها».
حالا براي اينكه اصل بحث ما از دست‌مان نرود اين چند جمله را مقدمتاً ذكر كردم براي برادراني كه آشنا به مسائل فني نيستند از اين فيض بي‌بهره نمانند. حالا وارد اصل مسئله فني بشويم.


در اخلاق ثابت شد كه در حقيقت اين سه علم است. هم برهان‌پذير است؛ هم صبغه تكوين دارد؛ ‌هم قابل دوام و جاوداني است. سه علمي كه در حقيقت اخلاق دخيل است، يكي طب است و يكي معماري و مهندسي است و يكي هم هنر و زيبايي است. اما آن طب براي اينكه حيات انساني واقعاً حيات است. انسان يك حيات گياهي دارد، يك حيات حيواني دارد كه همه ما مي‌فهميم. همين حركت كردن، غذا خوردن، توليد مثل كردن اينها حيات حيواني است كه همه ما با خبريم. يك حيات انساني است كه بسيار كم است. حالا برخيها چراغ دست گرفته‌اند دور شهر مي‌گردند تا چنين آدمي پيدا كنند؛ بعضيها نگشته گيرشان مي‌آيد. ولي بالاخره چنين كساني هم هستند. آن حيات انساني هستي دارد يك؛ چون هستي دارد حيات و ممات دارد دو؛ چون هستي دارد سلامت و مرض دارد سه؛‌ چون هستي دارد دارو و درمان و شفاء دارد چهار و چون سلامت و مرض و دارو و درمان دارد يك طبي مي‌خواهد كه اين را سلامتش را حفظ بكند. نگذارد بميرد. دارو به او بدهد. شفا بخش باشد كه خداوند فرمود ما دارو را فرستاديم؛ شفا داديم؛ شفاء مي‌دهيم. «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ»[1]. يا در بخشي نسبت به بعضي از امور فرمود:‌ «وَشِفَاء لِّمَا فِي الصُّدُورِ»[2]. بعضيها مرده‌اند، بعضيها زنده‌اند كه هم آيا‌تش خوانده شد و هم رواياتش كه در نهج‌البلاغه است وجود مبارك حضرت امير فرمود: «الصّورَة صُورَة إِنْسَانٍ وَالْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ ... وَذَلكَ مَيِّتُ الأحْيَاءِ» فرمود يك عده جنازه عمودي هستند، مردم خيال مي‌كنند اين زنده است. اين جنازه‌اي است عمودي بعد افقي مي‌شود و مي‌افتد زمين. اين طور نيست كه او حيات انساني داشته باشد كه.


اين است كه فقط كسي به فكر اين است كه يك چيزي درآمد داشته باشد؛ مسكن خوب داشته باشد؛ فرش خوب داشته باشد اتومبيل خوب داشته باشد؛‌ همسر خوب داشته باشد گرفتار اجوفين است. اين كه انسان نيست. فرمود:‌ «الصّورَة صُورَة إِنْسَانٍ وَالْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ ... وَذَلكَ مَيِّتُ الأحْيَاءِ». خب پس اگر حيات انساني حقيقتي است. يك حيات و ممات دارد؛ يك سلامت و مرض دارد؛ يك درد و درمان و بهداشت دارد؛ يك شفاء دارد؛ طب دارد كه به‌آن مي‌گويند طب روحاني. و اگر انسان بعد از مرگ از پوست به در مي‌آيد نه بپوسد و انسان حقيقتي پيدا مي‌كند كه لا تحركه ‌العواصف و حقيقتي پيدا مي‌كند كه قرآن كريم فرمود كه بيگانه‌ها شما را مثل كوه بدانند ﴿وليَجدُوا فيكمْ غلظَةً﴾[3] همين است. ما يك صلابتي داريم. نفرمود آدم خشن و غليظي باشيد كه؛ فرمود الا و لابد دشمنان شما را بايد مثل كوه ببينند. ﴿وليَجدُوا﴾ يعني ﴿وليَجدُوا﴾ امر غائب است نه «اغلظوا». ﴿وليَجدُوا فيكمْ غلظَةً﴾ آن‌قدر بايد ستبر باشيد كه دشمن بفهمد كه شما مثل سلسله جبال البرز هستيد. نمي‌شود به جنگ شما آمد. اين امر قرآن است.
خب كدام ملتي سلسله جبال در مي‌آيد؟ كدام افرادي «لاتحركه العواصف» در مي‌آيد‍؟ مگر مي‌شود همين‌طور بدون بنيان مرصوص كسي بشود سلسله جبال. پس ما تا معمار خوب نباشيم، مهندس خوب نباشيم، مستحكم نخواهيم بود؛ مثل جبل نخواهيم بود. خدا غريق رحمت كند سيد مرتضي را. ايشان در امالي اين حرف را دارد. مي‌گويند اينكه مي‌گويند كه فلان وصف جبلّي است، جبلّي است هر وصفي را نمي‌گويند جبلّي. اگر صفتي براي موصوفي آن‌چنان رسوخ كرد كه كالجبل الراسخ شد آن‌گاه مي‌گويند اين صفت جبلي اوست و گرنه صفتي كه زودگذر باشد كه جبلي كسي نمي‌شود كه. ما موظف هستيم كه اوصاف جبلي فراهم كنيم؛‌ يعني كالجبل باشد. پس معمار بايد باشيم ديگر. مهندس بايد باشيم ديگر. مهندسي و معماري كه يك امر اعتباري نيست؛ قراردادي نيست. يك واقعيتي است.


اينهايي كه مي‌گويند اخلاق قراردادي است براي اينكه حيات انساني را به بازي گرفته‌اند. نمي‌دانند انسان يك مرحله ديگر دارد. يك زندگي ديگر دارد. اين كه هست حيوان بالفعل و انسان بالقوه. چون انسان بالقوه است،‌ حيوان بالفعل است چون او از قوه در نيامده، شكوفا نشده، حرف كساني كه «و يثيروا لهم دفائن العقول» را گوش ندادن. اين انبياء آمدند كه اثاره كنند؛ شكوفا كنند؛ شكفته كنند؛ به ما نشان بدهند بگويند شما اين هستيد، چون اثاره نشد اثاره يعني شكوفا كردن؛ ثوره يعني انقلاب انبياء آمدند كه انقلاب بكنند ثَوْرِه بكنند؛ گاو را چرا مي‌گوييند ثَوْر؟ براي اينكه اين خاكها را شيار مي‌كند و درون را در مي‌آورد. باقر مي‌گويند به همين مناسبت است؛ ثور مي‌گويند به همين مناسبت است. بقر اين است؛ ثور اين است.
اينها آمدند ثور كنند؛ اثاره كنند؛ دفائن را در بياورند. «و يثيروا لهم دفائن العقول» حالا اگر كسي گوش به حرف انبيا نداد، همه اين زرها در زمين است و اين مثل مار روي اين گنجها خوابيده. اين حيوانٌ بالفعل و انسانٌ بالقوه؛ چون ثوره نشده؛‌ اثاره نشده. آن‌وقت اين اخلاق را به بازي مي‌گيرد. اما اگر قدري سر در بياورد و بداند كه انسان حقيقتي است و داراي استحكام و ستبري و صلابتي است، مي‌فهمد معماري مي‌خواهد؛ مهندسي مي‌خواهد. اين دو. هنر و زيبايي هم مي‌خواهد براي اينكه انسان بعد از مرگ يا به صورت زشت در مي‌آيد يا به صورت زيبا. همه ما مي‌خواهيم زيبا محشور بشويم. هيچ كسي نمي‌خواهد زشت باشد. اينجا زشتي و زيبايي اعتباري است. نه به دست ماست و نه علامت فخر است.
حالا اگر كسي بلال حبشي بود اين چنين نيست كه ـ معاذالله‌ـ بي ارزش باشد كه. حالا كسي براي منطقه سفيدپوستها بود،‌ اين‌طور نيست كه صرف سفيدپوستي باعث ارزش باشد كه. فرمود ابيض و احمر و اسود براي من يكسان است. اما اينجا كه كسي رنگين پوست است يكي عادي براي اينكه شرايط اقليمي فرق مي‌كند. اما آنجا كه «يوم تبيض فيه ‌الوجوه و يوم تسود فيه الوجوه» اين را خود ما مي‌سازيم ديگر. هر سيه‌رويي آنجا با روي سياه مي‌آيد ديگر. اين معلوم مي‌شود كه آدم دغل‌كاري است. ديگر آبرو برايش نمي‌ماند كه.


ايني كه در دعاهاي شستن صورت ما موظفيم عرض كنيم «الهم بيض وجهي يوم تبيض فيه الوجوه ولا تسود وجهي يوم تسود فيه الوجوه» همين است ديگر. خب اگر كسي اينها را به بازي گرفته بگويد اخلاق اعتباري است. زيبايي يوسف يك امر اعتباري است؟ زيبايي گل يك امر اعتباري است؟ ما از يوسف بهتر خواهيم شد. از گل معطر‌تر خواهيم شد؛ اگر آن راهي را كه به ما نشان دادند ما‌ آن راه را طي كنيم. هنر و زيبايي براي ماست ديگر. ما خودمان بايد بسازيم ديگر. هنرمند كي زير ناودان نشيند؛ نشسته است بالاي سرطان، جوزا. به تعبير اين بزرگوار هيچ هنرمندي زير دست آدم سافل نمي‌نشيند. مي‌گويند جوزا بالاي سرطان است نه پايين سرطان.
اين سرطان و جوزا و حمل و ثور و اينهايي كه مي‌گويند، هر كدام از اينها تك ستاره پرنور پرفروغ هستند؛ منتها تركيبشان گاهي عقرب در مي‌آيد، گاهي سرطان در مي‌آيد، گاهي ميزان در مي‌آيد به تعبير مرحوم شيخ اشراق. گاهي افراد تنها آدمهاي خوبي هستند اما تركيب‌شان بد است. مگر سرطان كه اسم چند تا ستاره است سرطان يعني همين خرچنگ. اين واژه عربي است. اين بيماري چون مثل خرچنگ از هر طرف مي‌دود به او گفته‌اند سرطان. چند تا ستاره كه تك تك اينها نوراني است؛ اما كنار هم جمع شدند شكل سرطان پيدا كرده‌اند. چند تا ستاره‌. همه آنها نوراني هستند؛‌ كنار هم جمع شده‌اند به صورت ترازو در آمده‌اند. چند تا ستاره، تك‌تكشان نوراني‌اند؛ وقتي كنار هم جمع شده‌اند به صورت ماهي درآمده‌اند و مانند آن. هنرمند كي زير ناودان نشيند؛ نشسته است بالاي سرطان جوزا.


به هر تقدير هنر يك حقيقتي است. ممكن است كه در دنيا يك امر اعتباري باشد؛ اما اگر كسي بتواند قيافه‌اي مثل يوسف بسازد؛ عطري مثل گل بيافريند كه اعتباري نيست. اين را همين اين احياي ليالي قدر مي‌سازد. دعاهاي «عرفه» مي‌سازد. عمل‌كردن به دستورات مي‌سازد. حقيقت اخلاق به اين سه علم برمي‌گردد و حقيقي است. كه در بحثهاي قبل هم اشاره شد. و سرّ تقسيم اينكه حكمت يا عملي است يا نظري اين ميانه راه است. در نوبتهاي قبل به عرضتان رسيد كه الموجود اما حقيقي و اما اعتباري. چون موجود يا حقيق است اعتباري است علم به اين موجود حقيقي مي‌شود حكمت نظري. علم به موجود اعتباري مي‌شود حكمت عملي. اين حكمت اعتباري و علم اعتباري و موجود اعتباري در سنجش با تكوين خارج اعتباري است وگرنه خودش حقيقي است. مثل اينكه بگويند الموجود اما ذهني و اما خارجي. آن موجود ذهني خودش موجود خارجي است؛ وقتي با خارجي سنجيده مي‌شود مي‌گوييم موجود ذهني وگرنه ما موجود ذهني به معناي ذهني محض نداريم. ذهن هم از حقيقت خارج است. ما اعتباري صرف نداريم. خود اين اعتبارات مرتبه‌اي از حقيقت هستند كه بسياري از آثار را به همراه دارند.
مقسم ما موجود حقيقي است كه موضوع فلسفه است. خود فلسفه اين تقسيم را به عهده مي‌گيرد؛ بعد موجود اعتباري را به حكمت عملي مي‌دهد مي‌گويد تو درباره‌اش بحث بكن. موجود حقيقي را خودش بحث مي‌كند اگر بحثهايش مطلق باشد و اگر مقيد باشد كه به علوم جزئيه مي‌دهد. جسم يك موجود حقيقي است به طبيعي مي‌دهد؛ كمّ چه متصل چه منفصل موجود حقيقي است به رياضي و هندسه و عدد مي‌دهد و مانند آن. آن مطلق را خودش مي‌گيرد. بنابراين الموجود الحقيقي، إمّا حقيقي و إمّا اعتباري، چون مقسم موجود حقيقي است «الحكمة الحقيقية اما حكمة نظرية و اما حكمة عمليه» كه اين حكمت عملي در قياس با حكمت نظري مي‌شود حكمت اعتباري خب.
مطلب بعدي آن است كه علم و عمل كه عمل وابسته به حكمت عملي است، اينها متعامل‌اند؛ بك‌ خدمات متقابل دارند به تعبير ديگران و آن اين است كه هم علم باعث پيدايش عمل است و هم عمل باعث شكوفايي علم. اين معنا در همه امور پذيرفته شده است ولي در معارف اسلامي به نحو دقيق‌تر مورد قبول است. اما اينكه علم باعث عمل است و عمل باعث شكوفايي علم است اين در همه علوم عملي اين‌طور است. يك كشاورز يك دامدار يك صنعتگر چيزي را كه از نظر تئوري بلد بود وقتي وارد كار شد آن كار باعث مي‌شود اين علم‌‌اش شكوفاتر مي‌شود و علمش باعث مي‌شود كه در آينده عمل بهتر انجام بدهد. عمل بهتر باعث مي‌شود كه فرضيه‌هاي قبلي به صورت تجربه در بيايد؛ علمش بالاتر بشود.


اين تكامل و تعامل متقابل بين علم و عمل هست. اما آنچه در حكمت عملي مطرح است اين است كه حكمت عملي عنصر اصلي‌اش تقواست. اين تقوا خيلي از راه‌هاي نرفته را براي انسان به صورت طي‌الارض آسان مي‌كند. اينكه فرمود: ﴿ان تَتَّقُواْ اللّهَ يَجْعَل لَّكمْ فُرْقَاناً﴾[4] يا ﴿من يتق الله يجعل له مخرجا﴾[5] تقوا كه يكي از برجسته‌ترين اعمال صالح است نه تنها اثاره مي‌كند و اين علوم بالقوه را بالفعل مي‌كند و بالفعل را كامل‌تر مي‌كند، بلكه چيزهايي كه انسان نمي‌دانست و خيلي قوه ضعيف داشت، آنها را هم به ياد انسان مي‌آورد. اين ابتكارات از همين راه است. ابداعات از همين راه است. ﴿ان تَتَّقُواْ اللّهَ يَجْعَل لَّكمْ فُرْقَاناً﴾. بنابراين بين حكمت نظري و حكمت عملي كه به عمل ارتباط دارد يك تعامل متقابلي است. هم علم باعث پيدايش عمل صالح است، هم عمل صالح آن علم را تكميل مي‌كند. خيلي از بركات به وسيله همين اعمال صالح است.
شايد شما باور نكنيد. آن اولين سالي كه ما درس مرحوم آقاي آملي بزرگ رفتيم؛ جزوه نويسي را از ايشان ياد گرفتيم. من جزوه را از ايشان مي‌گرفتم و استنساخ مي‌كردم،‌ مي‌ديدم در تمام صفحات نوشته است «بسم الله الرحمن الرحيم، يا صاحب الزمان ادركني». اين شايد براي ماها افسانه باشد. تمام يعني تمام. بالاي هر صفحه «بسم الله الرحمن الرحيم، يا صاحب الزمان ادركني». خب اين البته او را به آن مقام رسانده است ديگر. مرحوم سعيد العلماء كه هم بحث شيخ انصاري بود و هر دو شاگرد شريف العلماء بودند، مرحوم شيخ انصاري در چند جاي رسائل دارد استاد شريف‌العلماء چنين فرمود، چنين فرمود چنين فرمود شايد ده يازده مورد به طور تصريح يا كنايه از سخنان استادش شريف العلماء نقل مي‌كند، همين سعيد العلماء با مرحوم شيخ انصاري شاگرد درس مرحوم شريف العلماء بودند. شما تقريرات اصول سعيد العلماء را كه ببينيد، مي‌بينيد در حاشيه غالب صفحات نوشته است «يا ابالفضل ادركني». حالا براي ماها اين حرفها افسانه است. كدام طلبه است حالا اين‌طور جزوه بنويسد. ما باور نكرديم كه توسل اثر علمي دارد. هر وقت بيمار شديم متوسل به اينها مي‌شويم و مانند آن. اينها مجراي فيض هستند، بهم كذا، بهم كذا، در زيارت «جامعه» آمده است براي ما باور شدني نيست. اينها به اين راه بوده‌اند ديگر.
علم و عمل يك تعامل متقابل دارند. اين تقوا خيلي از بركات را به همراه دارد. اگر كسي شد شيخ انصاري، تنها با درس و بحث نيست. كاري كه دعاي سحري مي‌كند كمتر از درس و بحث نيست. اين هم يك مطلب.
مطلب بعدي آن است كه گاهي گفته مي‌شود اخلاق معياري ندارد. مثلا كجا كذب خوب است، كجا كذب بد است؟ كجا عطا خوب است؟ كجا سخا خوب است؟ كجا عفو خوب است؟ كجا امساك خوب است؟ كجا انتقام خوب است؟ معياري ندارد. سرّش اين است كه اگر ما سري به حكمت نظري مي‌زديم و معيارهاي ثبات و عدم ثبات را ارزيابي مي‌كرديم، در اخلاق چنين اشكالي نمي‌كرديم. عصاره آنچه در حكمت نظري هست اين است كه ما يك چيز نود و نه و نيم درصد نداريم. هر چه در عالم هست صد در صد است. چيزي كه گاهي باشد گاهي نباشد، بدون صد در صد كاري انجام بگيرد اين طور نيست. خدا غريق رحمت كند مرحوم صدرالمتألهين را؛ ايشان در تفسيرش دارد كه عالم نظمش نظير نظم معماري نيست. شما يك وقت مي‌روي در بعضي از اماكني كه آثار باستاني دارد، ميراث فرهنگي دارد، مي‌بيني مسجد خوبي، مدرسه خوبي، حسينيه خوبي، سردر خوبي، كاشي كاري خوبي هست، مي‌گوييد كه اين يك ميراث باستاني است و خيلي زيباست. عالم اين‌طور نيست. براي اينكه اگر آجري را از ديوار شرقي بگيرند در ديوار غربي بگذارند و مشابه آن را از ديوار غربي بردارند در ديوار شرقي بگذارند، تعمير بكنند اين تكان نمي‌خورد. اين بنا همان بناست ديگر، آجرش را جابه‌جا كرده‌اند.
ايشان مي‌فرمايند عالم اين‌طور معماري نشده است. عالم مثل حلقات عدد است كه اگر كسي عدد هشت را بين هفت و نه بردارد روي دستش مي‌ماند. اين را كجا مي‌خواهد بگذارد. اين الا و لابد بايد سر جايش بگذارد. عالم اين‌قدر منظم است ﴿إنَّا كلَّ شَيْء خَلَقْنَاهُ بِقَدَر﴾[6]. «خلقناه بقدر»، ﴿وَكُلُّ شَي‏ءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ﴾[7]. فرمود شما اين هشت را كه بين هفت و نه است برداشتيد كجا مي‌خواهيد بگذاريد؟ هر چيزي در جاي خودش بايد باشد. عالم اين‌قدر منظم است. اما اينكه ما مي‌بينيم گاهي مثلاً شيئي به نام تصادف است؛ مي‌گوييم كه فلان كس تصادفا بيمار شده، فلان كس تصادفا در اتومبيل آسيب ديده است يا تصادفا سود برده يا تصادفاً زيان كرده است فلان تاجر چون «يقول الاتفاق جاهل السبب» ما از اسباب و علل بي‌خبريم مي‌گوييم اين تصادفي است وگرنه همه كارها صد در صد است.


مثلا مي‌گوييم فلان شخص در فلان مسافرت تصادفاً اين دو تا اتومبيل با هم برخورد كردند، الحمدلله سرنشين‌اش آسيب نديد. مي‌گوييم كه تصادفاً اين دو تا اتومبيل با هم برخورد كردند. تصادفي در كار نيست بلكه بر اساس علوم رياضي اين كار صد در صد است و آن اين است كه هر گاه به نحو اصل كلي و قاعده كلي كه تخلف پذير هم نيست هر گاه اتومبيلي ساعت هشت مثلا از قم حركت بكند، سرنشين‌اش، راننده‌اش از نظر سوابق ذهني اين خصوصيت را داشته باشد، سرعت‌‌اش هم اين خصوصيت را داشته باشد، جاده هم لغزنده باشد، يك اتومبيلي از تهران با اين خصوصيت حركت بكند، راننده‌اش اين خصوصيت را داشته باشد، جاده هم لغزنده باشد، او هم ساعت هشت حركت بكند، اين هم ساعت هشت حركت بكند، با اين شرايط حركت بكنند الا و لابد در فلان مقطع با هم برخورد مي‌كنند. اين يك اصل كلي است. حالا كم‌تر رخ مي‌دهد به نظم عالم و نظم رياضي برنمي‌گردد؛ هر كسي حالش اين باشد كه يك باد تندي بيايد او سرما مي‌خورد. حالا يك وقت اين شخص در باد تند در اتاقش بود نرفت تا سرما بخورد، ديگري رفت سرما خورد وگرنه نظم نظم علمي است. ما يك چيز پنجاه درصد يا هشتاد درصد يا نود در صد نداريم. هر چه هست صد در صد است.
كجا صدق خوب است؟ كجا كذب خوب است؟ دروغي كه جان كسي را نجات بدهد خوب است،‌ همه مشخص است. هر وقت اين كذب با اين خصوصيت بود بد است. هر وقت اين كذب با  آن خصوصيت بود خوب است. اين مي‌شود مثل مسائل رياضي. ما حالا اگر نمي‌دانيم جهلمان را به حساب فن اخلاق نبايد بياوريم،‌ جهلمان را به حساب فن رانندگي نبايد بياوريم. بنابراين ما شيئي كه در عالم يافت بشود به نحو اتفاق باشد،‌ تصادف باشد، شانس باشد، بخت باشد، اينها همه خرافات است. هر چه هست نظم عِلّي است در تحت تدبير رب‌العالمين. پس اخلاق جزء علومي است كه همه قوانين‌اش صد در صد است مثل طب. منتها گاهي اتفاق مي‌افتد،‌گاهي اتفاق نمي‌افتد. ما براي اينكه آن قسم خوبش نصيب ما بشود به ما گفتند كه عالم بشويد و به علمتان عمل بكنيد تا فرقان بين حق و باطل نصيبتان بشود.
مطلب بعدي آن است كه اين راه تكامل كه گاهي مي‌گويند از جمادي مُردم و نامي شدم، از نما مردم و حيوان شدم، از حيوان به انسان، از انسان به ملك، بار ديگر از ملك پران يا بار ديگر از ملك قربان شوم؛ يعني از ملك به خدا نزديك‌تر، مقرب‌تر و قريب‌تر و نزديك‌تر مي‌شوم. بار ديگر از ملك قُربان شوم نه پران شوم، اين درحوزه داخلي خود آدم است؛ نه اينكه چون حيوان گياه مي‌خورد از اين جهت ترقي مي‌كند؛ حيوان يعني يك گوسفند كه گياه نمي‌خورد. اين علف مادامي كه در زمين هست و سبز است و روي ريشه خودش است نبات است و نامي است و يك حيات نامي دارد. همين كه با دندان اين گوسفند بريده شد مي‌شود جماد؛ ديگر نبات نيست. انسان هم نبات نمي‌خورد. اين سبزيها همين‌طور است، اين جو و گندم و برنج همين‌طور است. وقتي درو شدند به صورت نان درآمدند اين مي‌شود جماد.


انسان كه حيوان نمي‌خورد كه. اين گوسفند مادامي كه زنده است حيوان است؛ وقتي ذبح شده ديگر حيوان نيست؛ جماد است. انسان جماد مي‌خورد، حيوان جماد مي‌خورد،‌ نبات جماد مي‌خورد. اين معناي تكامل كه جماد نامي مي‌شود، نامي حيوان مي‌شود، حيوان انسان مي‌شود، اين نيست. آن هم در خوردن كه كمال پيدا نمي‌شود. هر كسي كه به كمال رسيد از كم‌خوري بود، امساك بود، صوم و امثال ذلك رسيده است. از خوردن كه كسي به كمال نرسيد كه.
خب؛ بنابراين اينكه مي‌گويند از جمادي انسان وارد جمادي مي‌شود، بعضيها در حد جماد هستند؛‌ منتها جماد ناطق. اين كه قرآن كريم فرمود: ﴿قَسَتْ قُلُوبُهُم﴾ است، ان منها ﴿كَالحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً﴾ هست همين است. يك عده جماد هستند. جماد ناطق‌اند براي اينكه نفوذناپذيرند. نه حرف در آنها اثر مي‌كند نه اهل عاطفه و گذشت هستند. يك عده نبات خوبي هستند. مثل جوانهايي كه در تمام همت‌شان جز بالندگي چيز ديگري نيست. به فكر تحصيل باشند؛ معارفي را كسب بكنند؛ اينها نيست. به اين فكر هستند كه چگونه غذا بخورند؛ چگونه ببالند ومانند آن. چگونه جامه در بر كنند و خرامان خرامان حركت كنند.
اينها «نامٍ بالفعل و حيوان بالقوة». بعضيها حيوانند. غرض اين است كه اين بخش قبلا هم به مناسبتي ذكر شد، اما براساس اين عنوان طرح نشد كه اگر كسي گفت يا مي‌گويند ما از جماديم، مُرديم به نباتي رسيديم، از نباتي مرديم به حيواني رسيديم، از حيواني مرديم به انساني رسيديم،‌ از انساني مي‌ميريم به فرشتگي مي‌رسيم، از فرشتگي مي‌ميريم به بالاتر مي‌رسيم، اين در حوزه داخلي خودش است. نه يعني انسان حيوان مي‌خورد و كامل مي‌شود. پس اين راه باز است و انسان از فرشته مي‌تواند مقرب‌تر بشود به دليل اينكه انسان از علوم اسماي الهي برخوردار بود و خداي سبحان انسان را معلم فرشته‌ها قرار داد.
مطلب بعدي آن است كه حالا كه علم و عمل با هم تعامل دارند. حالا كه معناي تكامل اين شد، حالا كه اخلاق يك امر پايدار و دائمي و كلي و ثابت است مطلب چهارم اين مي‌شود كه آيا كسي كه دين ندارد مي‌تواند اخلاقي باشد، متخلق باشد يا نه؟ اگر بدون دين مي‌شود متخلق بود سهم دين چيست؟ جوابش اين است كه بدون دين مستحيل است كسي متخلق بشود. چرا‍؟ براي اينكه اخلاق با تحليلي كه شده به سه فن عميق بر مي گردد. طب است و معماري و مهندسي هست و هنر و زيبايي. اين شخص وقتي كه مرد، لاشه‌اش فاقد اين سه رشته‌ است. چون دين نداشت نتوانست خود را زنده كند و نتوانست خود را سالم نگه بدارد؛‌ نتوانست خود را بنيان مرصوص بكند؛ نتوانست خودش را زيبا بكند. برخيها در قيامت به صورتي محشور مي‌شوند كه اين حيوانات بدمنظر از آنها زيباترند.


پس بنابراين بدون دين هيچ تخلق ممكن نيست. براي اينكه اين هفتاد هشتاد سال كه در دنيا هستيم اين مقطع اول است. وقتي انسان وارد مسئله برزخ مي‌شود، معلوم مي‌شود كه اين شخص خودش را ساخته است يا نه؛ اين شخص زيبا هست يا نه؛ بنيان مرصوص است يا نه. ولي اگر مسئله مرگ به بعد مطرح نشود، خود دين براي بي‌دينها اخلاقي را مشخص كرده است. هم به ما فرمود با بي‌دينها چگونه رفتار بكنيم، هم به بي‌دينها فرمود در داخل خود چگونه با هم رفتار كنيد. هم به ما كه دين‌داريم فرمود با بي‌دينها از راه عدل رفتار بكنيد. در آيه هفت و هشت سوره مباركه «ممتحنه» فرمود:‌ ﴿لا يَنْهَاكمُ اللَّهُ عَن الَّذِين لَمْ يُقَاتِلُوكمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكم مِّن دِيَارِكمْ﴾[8]. آنهايي كه قتالي نكردند؛ در براندازي عليه شما شركت نكردند؛ كاري با شما نداشتند؛ با بيگانه‌ها هم دست نبودند؛‌ در تبعيدتان در اخراجتان؛‌ در اسقاطتان؛ در براندازي‌تان؛ هيچ كاري با شما نداشتند، خدا شما را نهي نمي‌كند كه نسبت به آنها عادلانه رفتار كنيد. ﴿أن تَبَرُّوهُم وتُقْسِطُوا إلَيْهِمْ إنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِين﴾[9]. نسبت به اينها عادلانه رفتار كنيد. قسط يعني عدل. اسم فاعلش ديگر قاسط نيست. اسم فاعلش مُقسط است. فرمود: ﴿لا يَنْهَاكمُ اللَّهُ عَن الَّذِين لَمْ يُقَاتِلُوكم﴾. كاري با شما نداشتند. يك تجارت آزادي با هم داريد. يك زندگي مسالمت‌آميزي با هم داريد. خدا نهي نكرده كه با اينها نيكو رفتار كنيد. اين هم آيه هفت و هشت سوره مباركه «ممتحنه» است، هم مضمون اين به صورت يك اصل در قانون اساسي ما آمده.
اين براي اين كه دين به ما گفته با كفار چگونه رفتار بكنيم. اما براي خود كفار فرمود بسيار خب شما حالا دين را قبول نكرديد، در دنيا مي‌خواهيد زندگي كنيد. در دنيا اگر مي‌خواهيد زندگي كنيد آزاد باشيد. اين بيان نوراني سيد الشهداء در قتلگاه همين است. فرمود: «إن لم يكن لكم دين ولا تخافون المعاد فكونوا أحراراً في دنياكم». بالأخره حالا قبول نكرديد دين را، كافريد، بسيار خب. ولي مي‌خواهيد مثل يك جنگل بي‌نظم زندگي كنيد يا جنگل بانظم. حيوانات هم در جنگل يك نظمي دارند بالاخره ديگر. فرمود اگر كافريد، دين را قبول نكرديد در دنيا آزادمرد باشيد. آزادي، حريت وظيفه اخلاقي مطلق انسانهاست؛ چه كافر چه مسلمان. فرمود: «فكونوا أحراراً في دنياكم». يك آدم فرومايه پست اين يك حيوان درنده است. حيوانات هم بعضيها تربيت‌شده و بعضي هم تربيت‌شده نيستند. بنابراين اخلاق يك علم قوي برهان‌پذير است و ثابت است و كلي است و دائمي است و بدون دين نخواهد بود؛ براي اينكه انسان تمام تلاش و كوشش را بكند از لذائذ محروم بشود كه چه؟ سعي بكند خودش را بسازد براي چه؟ اگر مرگ پوسيدن است دليل ندارد اين‌همه تلاش و كوشش بكند و تكامل هم معنايش اين است كه با سير جوهري در درون خود شروع مي‌شود.
اميدواريم كه خداي سبحان آن توفيق را به ما عطا كند كه براي هميشه، مخصوصا در اين دهه پربركت ذي‌حجه، شب عرفه، روز عرفه، شب عيد قربان، روز عيد قربان، بركاتي كه هست، ادعيه‌اي كه هست، قرباني كه هست از همه فضايل ـ ان‌شاءالله‌ـ برخوردار باشيم.
پروردگارا امر فرج ولي­ات را تسريع بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملكت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
مشكلات دولت و ملت، مخصوصاً در بخش اقتصاد، مسكن، ازدواج جوانها به بهترين وجه بر طرف بفرما!
حوزه­هاي فقهي، فرهنگي، دانشگاهي همه را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
ارواح مؤمنان عالم، مراجع ماضين، علما و بزرگاني كه كتابي نوشتند و ما از كتابهاي آنها بهره برديم بهره مي بريم، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ همه را در سايه رحمتت با انبيا محشور بفرما!
حاجيان و زائران و معتمران را با حج مقبول، با عمره مقبول، با زيارت مقبول، با ادعيه مستجاب و سلامت به اوطان­شان برگردان!
بين ما و قرآن و عترت جدايي نينداز!
و اين عزيزان را مورد عنايت ولي­ات قرار بده!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»


[1]. سوره اسراء، آيه 82.
[2]. سوره يونس, آيه 57.
[3]. سوره توبه, آيه 123.
[4]. سوره انفال, آيه 29.
[5]. سوره طلاق, آيه 2.
[6]. سوره قمر, آيه 49.
[7]. سوره رعد, آيه 8.
[8]. سوره ممتحنه, آيه 8.
[9]. سوره ممتحنه, آيه 8.