***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > کلیاتی در مسئله اخلاق 

عنوان: درس اخلاق 88/09/12


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
مقدم شما ميهمانان بزرگوار برادران و خواهران حوزوي و دانشگاهي و سپاهي و بسيجي را گرامي مي­داريم ميلاد پربرکت امام دهم حضرت علي­بن­محمد­بن­الهادي را به پيشگاه ولي عصر(ارواحنا فداه)تهنيت عرض مي­کنيم يکي از کلمات نوراني آن حضرت اين است که«الدنيا سوق ربح فيها قومٌ و خسر فيها آخرون»دنيا بازار تجارت است عده­اي سود مي­برند و عده­اي ضرر مي­کنند عمر سرمايه است انسان يا با خدا معامله مي­کند که اين تجارت، تجارت سودآور است و در قرآن آمده است که اين گروه﴿يَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ﴾اينها به انتظار تجارت غير بايراند همان طوري که برخي از زمين­ها داير است برخي از زمين­ها باير برخي از تجارتها يا عمرها دايرند بعضي هم باير سرزمين بي­ثمر را مي­گويند باير ملتي که زمينه زندگي آنها به ثمر نمي­رسد قرآن کريم از آنها به ملت باير ياد مي­کند مي­فرمايد﴿كَانُوا قَوْمَاً بُوراً﴾اين«بور»جمع باير است ملت داير آن که ثمربخش باشد ملت باير آن که ثمربخش نباشد عمر را انسان مي­د­هد و تجارت مي­کند و تجارتش هم داير است نه باير يک عده﴿فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ﴾معناي داير و باير بودن تجارت عمر اين نيست که ما عمر را مي­دهيم در قبال چيز ديگري به ما مي­دهند بلکه معناي تجارت با خدا اين است که او عوض و معوض هر دو را تأمين مي­کند به ما بر مي­گرداند

اين­چنين نيست که معوض را بگيرد عوض بدهد معناي تجارت باير اين است که انسان با شيطان داد و ستد مي­کند عوض و معوض هر دو را او مي­برد نه اينکه مقداري که از ما مي­گيرد کمتر بدهد در تجارت با شيطان عوض و معوض هر دو را او مي­برد و انسان بايد فقط به او سواري بدهد که در سوره مبارکه«اسراء»از شيطان نقل شده است که شيطان سوگند ياد کرد من سواري مي­خواهم﴿ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ﴾احتناک کار اين سوارکار است اينها که مسلط بر اسب­اند سوارکارند احتناک مي­کنند يعني حنک و تحت حنک اسب را مي­گيرند از او سواري مي­کنند هر جا بخواهند بروند يا برانند مي­دوانند اين را مي­گويند احتناک شيطان گفت من سواري مي­خواهم خب اگر اسبي مجروح بشود يا کشته بشود که سواري نمي­دهد در جهاد اصغر شيطان بيرون، دشمن يا آدم را جانباز مي­کند يا مي­کشد يا اسير مي­گيرد ولي در جهاد اوسط و اکبر شيطان نه جانباز مي­خواهد نه کشته فقط اسير مي­خواهد که سواري بگيرد اگر کسي مجروح شد که به درد شيطان نمي­خورد که کسي که نتواند حرف بزند، نتواند راه برود عضوي از اعضاي بدن او که از دست داد که نمي­تواند با او معصيت بکند که بنابراين جنگ اساسي شيطان با بيرون فرق عميق دارد در جنگ با دشمن بيرون آنها اگر توانستند مي­کشند نشد مجروح مي­کنند، نشد اسير مي­گيرند ولي در جنگ با شيطان انسان نه کشته مي­شود، نه جانباز و مجروح او با حيله اسير مي­گيرد تا اين اسير را اسب خود قرار بدهد از اسب کشته شده يا اسب زخمي کسي نمي­تواند سواري خوب بگيرد گفت من احتناک مي­کنم﴿لَأَحْتَنِكَنَّ﴾اين صيغه متکلم وحده باب افتعال است«احتنک الفرس»يعني حنک و تحت حنک­اش را گرفته تا از او سواري بگيرد بنابراين معناي کلام نوراني امام نهم(سلام الله عليه)که فرمود دنيا بازار تجارت است يک عده سود مي­برند يک عده ضرر مي­کنند اين تجارت مصطلح نيست معناي داير و باير هم اين داير و باير مصطلح نيست در تجارت با خدا انسان عوض و معوض هر دو را مي­برد در تجارت با شيطان عوض و معوض هر دو را تسليم او مي­کند اين به مناسبت ميلاد پر برکت امام دهم(عليه و علي آبائه و ابنه آلاف التحية و الثناء).
بحث فني اخلاقي به درد غالب اين مستمعين که من مي­بينم نمي­خورد آن بحثهاي فني که حالا - ان شاء الله- عرض مي­کنيم براي اينکه اين عزيزاني که مي­آيند بي­بهره نمانند بخشي از نهج البلاغه که بحث نشد اينجا مطرح مي­کنيم از خطبه 215 به بعد به تدريج اينجا بحث مي­شود در خطبه 215 مقدمتاً اينها را ملاحظه بفرماييد تا برسيم به آن اصل فني، اصل فني به درد غالب شما آقايان نمي­خورد معلوم است در نهج البلاغه يک بيان نوراني وجود مبارک حضرت امير دارد به عنوان دعاست البته دعاهاي مبسوطي هم دارد در اين دعا وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه)که صبح مي­شد اين دعا را مي­خواندند«کان يدعو به کثيراً»در بسياري از موارد اين دعا را مي­خواندند شما به بعضي از شروح نهج البلاغه نظير ابن­ابي­الحديد و امثال اينها که مراجعه مي­کنيد مي­بينيد بخشي از اين جمله­هاي دعاي نوراني امام اميرالمؤمنين(سلام الله عليه)مسبوق به کلمات پيغمبر است يعني بسياري از کلمات پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء)در نهج البلاغه آمده در کلمات اهل بيت(عليهم السلام)آمده و اين آرزوي ديرينه ما الحمدلله عملي شد ما سالها فکر مي­کرديم که همان طوري که نهج البلاغه نوشته شده کلمات نوراني حضرت امير جمع آوري شده کلمات نوراني رسول اکرم هم بايد جمع آوري بشود اهل سنت اين کار را کردند ولي در بين ما شيعه­ها به صورت منظم نبود اما الآن به لطف الهي موسوعه کلمات اعظم در چهارده جلد چاپ شده بخشهايي که مربوط به قرآن است بخش احکام است، بخش فقه است، بخش اخلاق است، بخش حقوق است، بخش دعا و نيايش است، بخش دستورات حکومتي است در طي اين چهارده جلد چاپ شده است که اجر همه آن محققان با ذات اقدس الهي و حشرشان با خاندان عصمت و طهارت که اين از ذخاير ماست البته

خب اين دعا اين است که وجود مبارک حضرت امير عرض مي­کند« اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يُصْبِحْ بِي مَيِّتاً وَ لاَ سَقِيماً » خدا را شکر که من هم زنده­ام هم سالم برخيها مي­خوابند و مرده بر مي­خيزاندشان يا برخي شب مي­خوابند صبح که بيدار مي­شوند بيمارند عرض کرد خدايا تو را سپاس که هم حيات مرا حفظ کردي هم سلامت مرا حفظ کردي« وَ لاَ مَضْرُوباً عَلَي عُرُوقِي بِسُوءٍ »هيچ کدام از رگهاي بدن من آسيبي نمي­بيند که من مريض نباشم ولي درد بکشم اين هم نيست پس نه مريض­ام، نه دردي مي­کشم و نه مرده­ام« وَ لاَ مَأْخُوذاً بِأَسْوَإِ عَمَلِي»نه اينکه البته اين نهايت تواضع است به ما ادب دعا آموخت عرض کرد خدايا تو مرا به آن رفتار بدم نگرفتي - معاذ الله- يعني اگر معصيتي کردم تو ما را مؤاخذه نکردي پس نه از نظر تکوين مشکلي براي من پيش آمد نه از نظر تشريع و معصيتي که مثلاً من کردم مرا معاقب کردي« وَ لاَ مَقْطُوعاً دَابِرِي»برخيها عقيم­اند بي­فرزنداند «دابر» يعني نسل﴿فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾اين مجموعاً يک آيه است يعني خدا فرمود من دابر، نسل، آينده، نسل را مي­گويند دابر، دابر عده­اي قطع شد يعني نسل عده­اي قطع شد عرض کرد خدايا تو را شکر مي­کنم که نسل من قطع نشد فرزندان صالحي به من عطا کردي« وَ لاَ مُرْتَدًّا عَنْ دِينِي»نه از دينم خداي ناکرده فاصله­اي گرفتم ردّ و رجوعي نسبت به دين روا داشته باشم« وَ لاَ مُنْكِراً لِرَبِّي»نه در برابر ذات اقدس الهي - معاذ الله- انکاري دارم او را به ربوبيت و توحيد ربوبي پذيرفتم« وَ لا مُسْتَوْحِشاً مِنْ إِيمَانِي»نه از ايمانم هراس دارم چون ايمان منشأ امن و برکت من است چرا از دينداري و ايمان و مؤمن بودن هراس داشته باشم« وَ لاَ مُلْتَبِساً عَقْلِي»عقل من مشوب نشد نه به خيال، نه به وحي مي­خواهم استدلال کنم يک برهان عقلي تام دارم برخي از عقل­ها لباس وهم مي­پوشند برخي از عقل­ها لباس خيال مي­پوشند عقل ملتبس­اند عقل مشوب­اند اين عقل مشوب را در کتابهاي منطقي ملاحظه فرموديد که در مقدمات با انسان همراه است ولي در نتيجه فرار مي­کند

 از کسي سؤال مي­کنند که مرده حرکت مي­کند مي­گويد نه، مي گويند مرده با اين متکا و بالش و پتويت فرق مي­کند مي­گويد نه، مرده با اين فرش زير پايت فرق مي­کند مي­گويد نه، مي­گويند حالا امشب در اين اطاق با اين مرده بخواب مي­ترسد اين وهم حاضر نيست در نتيجه با آدم همکاري بکند مقدمات را مي­پذيرد در نتيجه همکاري نمي­کند اين عقل مشوب چون يک پايش به وهم وابسته است در نتيجه­گيري گرفتار مغالطه است خيلي از افراد که مي­گويند اين مثلاً مد هست اين را مي­پذيرند يا نمي­پذيرند آن عقل­شان مشوب است يعني دليل عقلي بر صحت کارشان ندارند عرض کرد خدايا تو را شاکرم که عقلم لباس وهم يا لباس خيال نپوشيد إلتباس، إلتباس يعني همين إلتباس شد اشتباه شد براي اينکه لباس ديگري را پوشيدي« وَ لاَ مُعَذَّباً بِعَذَابِ الْأُمَمِ مِنْ قَبْلِي»نه اين نظير عذابهاي امت قبلي دامن­گير من شده پس از هرجهت من در رفاه و نعمت تو به سر مي­برم چون اين­چنين­م« أَصْبَحْتُ عَبْداً مَمْلُوكاً»بنده هستم اعتراف دارم که مِلک و مُلک توام هم مِلک توام، هم مُلک توام گاهي انسان مِلک دارد مالک است ولي مَلک نيست مُلک ندارد مثل اينکه فرش براي اوست ديگري غصب کرده خب فرشي که براي انسان است و ديگري غصب کرده انسان نفوذ ندارد، سلطه ندارد مالک هست ولي مَلک نيست گاهي ممکن است مَلک باشد ولي مالک نباشد مثل کسي که فرش را غاصبانه گرفته نفوذ دارد مُلک دارد، سلطه دارد ولي مالک نيست اينجا عرض کرد نه من هم مِلک توام هم مُلک تو من اقرار دارم هم عبد توام، مِلک توام ،هم مملوک توام، تحت سلطه توام« لَكَ الْحُجَّةُ عَلَيَّ وَ لاَ حُجَّةَ لي»تو برهان تام بر من داري احياناً اين دعاي «کميل» هم به همين صورت است«و لا حجة لي عليک»تو حجت بر من داري من هيچ حجتي ندارم براي اينکه تک دستور دادي گاهي من اطاعت مي­کنم گاهي آن طوري که بايد اطاعت بکنم مثلاً غفلت دارم« وَ لاَ أَسْتَطِيعُ أَنْ آخُذَ إِلاَّ مَا أَعْطَيْتَنِي وَ لاَ أَتَّقِي إِلاَّ مَا وَقَيْتَنِي»من اگر بخواهم چيزي بگيرم از کسي، يا از عالمي، يا از کاري، يا از عقل خودم، يا کار خودم تا تو ندهي من نمي­توانم بگيرم هر گرفتني مسبوق به دادن توست اين­چنين نيست که کسي بتواند بگويد من خودم زحمت کشيدم گرفتم اينکه احياناً کسي مي­گويد من خودم سي، چهل سال در حوزه يا دانشگاه زحمت کشيدم عالم شدم اين بارها به عرضتان رسيد که اين اسلامي حرف مي­زند ولي قاروني فکر مي­کند قارون هم همين را گفته ديگر﴿إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَي عِلْمٍ عِندِي﴾من خودم زحمت کشيدم آن مال را پيدا کردم آن ديگر منکر مبادي عاليه که نبود مي­گفت اين محصول کار خود من است اگر ما هم خداي ناکرده ­چنين حرفي بزنيم درست است مسلمانيم و اما اسلامي حرف مي­زنيم و قاروني فکر مي­کنيم بايد بگوييم بر اساس﴿مَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ﴾خدا را شکر که توفيق داد ما رفتيم دانشگاه يا حوزه اين نعمت را نصيب ما کرد اين علم را به ما داد اين برکت را به ما داد وجود مبارک حضرت امير عرض مي­کند که من توان آن را ندارم که چيزي بگيرم مگر اينکه عطاي تو باشد تو اعطا کني و از چيزي بپرهيزم مگر اينکه تو حفظ بکني بعد عرض کرد« اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَقِرَ في غِنَاكَ »اين همه بي­نيازي که تو داري و سرمايه­اي که تو داري با اين همه ثروتي که در اختيار توست من فقير باشم به تو پناه مي­برم خب چرا من فقير باشم يعني عطا بکن که من با اين همه غنا و بي­نيازي تو من نيازمند نباشم« أَوْ أَضِلَّ في هُدَاكَ »اين همه هدايتي که فرستادي از درون و بيرون و ﴿هُديً لِلنَّاسِ﴾گفتي فطرت دادي﴿ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴾گفتي من - معاذالله- گرفتار ضلالت و گمراهي مي­شوم« أَوْ أُضَامَ فِي سُلْطَانِكَ »يا در حکومت تو در سلطنت تو به من ظلم بشود ضيم با صاد ضاد يعني ظلم«لا يحتمل ضيم الدليل»از بيانات نوراني حضرت امير است فرمود ظلم را جزء ملت فرومايه هيچ ملتي تحمل نمي­کند ملت ستم­پذير يک ملت فرومايه است«لا يحتمل»احتمال يعني تحمل«لا يحتمل ضيم الا الذليل»جزء افراد پست هيچ کس زير بار ظلم نمي­رود« أَوْ أُضْطَهَدَ »من مورد قهر و رنج و تعب بشوم در حالي که« وَ الْأَمْرُ لَكَ »اما اين بخش پاياني از کريمانه­ترين دعاهايي است که حضرت به ما آموخت خب مي­دانيد اينها خاندان کرم­اند يک انسان کريم حاضر نيست که ذليل بشود حاضر نيست محتاج بشود ولو محتاج بچه­هايش ولو بچه­هاي او در حد حسن و حسين(سلام الله عليهما)باشند

دعا نوراني حضرت نگاه کنيد همين دعا در دعاي نوراني سيد الشهداء هم آمده«اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِي أَوَّلَ كَرِيمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ كَرَائِمِي»پروردگارا همه اين اعضا و جوارح که دادي مال توست ما امين­ايم اين را من باور دارم تو دادي من باور دارم و مي­گيري من باور دارم اما اين طور نباشد که اول همه اينها کريم­اند گرانبهاند مثلاً از زغال سنگ يا سنگها عادي تعبير به احجار کريمه نمي­کنند اما از طلا مي­گويند حجرٌ کريم چيز با ارزش همه اين اعضا و جوارح کريم­اند اما اين طور نباشد که اول چشمم را بگيري، اول پاي من را بگيري من فلج بشوم، ناشنوا بشوم، نابينا بشوم محتاج بچه­هايم بشوم بعد بميرم نه اول چيزي که مي­گيري جان من باشد چقدر اين دعا کريم است«اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِي أَوَّلَ كَرِيمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ كَرَائِمِي وَ أَوَّلَ وَدِيعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِكَ عِنْدِي»خب همه اينها امانت توست و همه را هم بايد برگردانيم من هم معتقدم به اختيار من مرا امين نکردي اين امانت را به من دادي به اختيار من امانت را استرجاع نمي­کني هر وقت خواستي مي­گيري من هم در نگهداري مامور و موظفم هم در برگرداندن اما وقتي مي­خواهي بگيري اول چشم را بگيري، يا گوش را بگيري، يا دست و پا را بگيري من را محتاج بچه­هايم ولو حسن وحسين اين کار را نکن خدايا اول چيزي که مي­گيري جان من باشد چقدر اين دعا کريم است خب اين حرفها نبود ديگر قبل از اسلام اين حرفها سابقه نداشت الآن هم خيليها مي­خواهند دعا بکنند اصلاً بلد نيستند دعا بکنند چه دعا بکنند«اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِي أَوَّلَ كَرِيمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ كَرَائِمِي وَ أَوَّلَ وَدِيعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِكَ عِنْدِي»همين با عبارت ديگري در دعاي نوراني «عرفه»سيد الشهداء(سلام الله عليه)آمده است آنجا با يک لطافت ديگري آمده عرض کرد خدايا در بعضي از ادعيه ديگر غير از دعاي «عرفه»هم همين مضمون هست که خدايا«اجْعَلْ سَمْعي‏ وَبَصَري‏ اَلْوارِثَيْنِ مِنّي»خدايا مرا وارث چشم و گوش قرار نده چشم و گوش را وارث من قرار بده اين از اين لطيف­ترين تعبيرات دعاي نوراني سيدالشهداء در روز«عرفه» است انسان اگر زودتر از اعضا و جوارح از بين برود اين چشم و گوش بعد مي­ماند آنها مي­شود وارث؛ اما اگر چشم و گوش اول از بين رفتند انسان مي­شود وارث آنها؛ عرض کرد خدايا اين کار را نکن که من بشوم وارث چشم و گوش آنها را وارث من قرار بده يعني اول جان من را بگير بعد چشم و گوش اگر چشم و گوش را گرفتي و من بي­چشم و گوش ماندم من مي­شوم وارث چشم و گوش؛ امروز يعني امروز وقتي که از اين مجلس رفتيد دعاي«عرفه» را ببينيد اين جمله را نگاه مي­کنيد بعد معني­اش هم براي شما روشن مي­شود وگرنه اين مي­شود کتاب درس­هاي اخلاقي موعظه غير علمي با اين جلسات کسي به جاي نمي­رسد

اگر دعا مثل يک درس شد آدم برود همين خطبه 215 را مراجعه کنيد يکي ، دو دور مطالعه کنيد مباحثه کنيد مي­شود درس وگرنه اين الآن که رفتيد يادتان مي­رود اين جمله نوراني«عرفه»را هم ببينيد که وجود مبارک حضرت عرض مي کند خدايا«واجْعَلْ سَمْعي‏ وَبَصَري‏ اَلْوارِثَيْنِ مِنّي»چشم و گوش مرا وارث من قرار بده يعني چه اين با همين چون ادعيه هم مثل آيات قرآن «يفسر بعضها بعض»چون کلام يک نفر است در حقيقت همان طوري که آيات قرآن مفسر يکديگرند ادعيه هم بشرح ايضاً دعا را بايد با دعا، روايت را بايد با روايت، ذکر را بايد با ذکر، قرآن را با قرآن، مجموع را با مجموع مي­شود کمک گرفت و تفسير کرد اين بيان نوراني سيد الشهداء(سلام الله عليه)در دعاي «عرفه»که عرض کرد خدايا چشم و گوش مرا وارث من قرار بده يعني اول جان من را بگير بعد اينها نه اينکه اول اينها را بگيري جان من را بعد بگيري که من نابينا زندگي کنم يا ناشنوا زندگي کنم آخرين جمله اين است« اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِكَ أَنْ نَذْهَبَ عَنْ قَوْلِكَ »به تو پناه مي­بريم از اينکه از دستور تو، فرمان تو، حکم تو رو برگردانيم فاصله بگيريم« أَوْ أَنْ نُفْتَتَنَ عَنْ دِينِكَ »از دين تو - معاذالله- گرفتار فتنه­اي بشويم فاصله بگيريم« أَوْ تَتابَعَ بِنَا أَهْوَاؤُنَا دُونَ الْهُدَي الَّذِي جَاءَ مِنْ عِنْدِكَ »در غالب اين نسخه­ها تتابع دارد«تتابع»يعني پي­درپي اين هوا و هوس دامن­گير ما بشود اگر هوسراني و هوامداري پي­درپي شد متتابع شد دفعتاً انسان را از هدايت الهي باز مي­دارد اگر گاهي خداي ناکرده انسان لغزيد در قرآن فرمود﴿إِن تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُم﴾اگر گناهان مهم را انجام نداديد اگر گاهي خداي ناکرده لغزشي داشتيد گناهان کوچک آن اميد بخشش است اما مبادا گرفتار گناه بزرگ بشويد تتابع گناهان خودش معصيت کبيره است بعضي از نسخه­هايي که ابن­ابي­الحديد ديگران نقل کردند تتايع دارد اين«تتايع» از تبع نيست از«تيع»است«تيع» با تاء منقوط يعني به طرف شرع هجوم کردند بر خلاف جهت شنا کردن اين را مي­گويند تتايع حالا چه تتايع باشد چه تتابع هوامداري و هوس­محوري باعث بي­بهره­گي از هدايت است که«أعاذنا الله من شرور انفسنا و سيئات اعمالنا».
اما تتمه آن بحثهاي اخلاقي و بحثهاي فني اخلاق همان طوري که اشاره شد در نوبتهاي قبل به سه رشته عميق علمي بر مي­گردد، يعني به طب بر مي­گردد، به معماري بر مي­گردد، به هنر؛ برهان­پذير هم هست چون با واقعيت همراه است هم مسبوق به ملاکات واقعي است هم ملحوق به حقيقت است يعني بهشت و جهنم؛ ما بدني که بعد از مرگ به ما مي­دهند بايد خودمان بسازيم بدن دنيايي را به ما دادند يا زشت، يا زيبا نه معيار فخر است يک، نه در اختيار ماست دو، بنابراين صهيب روم و بلال حبش هر دو يکسانند اما بدن برزخي را ما خودمان بايد بسازيم اگر خداي ناکرده سياه­رو بوديم و روسياه در آمديم اين علامت زشتي ماست محروميت ماست اگر با چهره زيبا درآمديم علامت سعادت­مندي ماست بدن را خود ما بايد بسازيم هم سلامت او را هم زيبايي او را بعد هم بهشت و جهنم به دنبال اوست بنابراين کساني که اخلاق را احياناً وقوع اعتباري مي­دانند براي آن است که مرگ را پوسيدن مي­دانند نه از پوست به در آمدن و بعد از مرگ را مي­گويند منکرند﴿مَا يُهْلِكُنَا الاَّ الدَّهْرُ﴾اينها مسائل­اش گذشت و روشن شد که چون هم مسبوق به حقيقت است هم ملحوق به حقيقت برهان­پذير است و اينکه مي­گوييم حکمت يا نظري است يا عملي تقسيم علم به لحاظ معلوم است آن موجود يا حقيقي ا­ست يا اعتباري علمي که از موجود حقيقي بحث مي­کند مي­شود حکمت نظري علمي که از موجود اعتباري بحث مي­کند مي­شود حکمت اعتباري و اين اعتباري بودن او هم در سنجش با حقيقي ا­ست وگرنه في نفسه امر حقيقي­ است مثل اينکه وجود ذهني و خارجي ذهني در برابر خارجي ذهني­ است وگرنه موجود حقيقي­ است

 کلياتي در مسئله اخلاق مطرح است که با بيان آن کليات اين دو، سه نکته روشن مي­شود يک اينکه ما نمي­دانيم کجا اخلاق خوب است کجا اخلاق بد است اين يک سؤال يکي اينکه ما در فن اخلاق بايد هدف­گرا باشيم يا وظيفه­گرا اين دو مطلب يکي اينکه رابطه اخلاق با دين چيست آيا متباين­اند عموم و خصوص مطلق­اند عموم و خصوص من وجه­اند يا متساوي­اند به اين سه مسئله در اين نوبت بايد پاسخ داده بشود اخلاق يک سلسله اصولي کلي دارد که براي همه و هميشگي است يعني همگاني و هميشگي يعني کلي و دائم است و آن وجوح عدل و حرمت ظلم است حسن عدل و قبح ظلم است از اين عموميت و کليت که يک کمي پائين­تر بيايم بعضي از مسائل است که به غلبه است نه به کليات و دوام مثل اينکه وفاي به عهد خوب است، اداي امانت خوب است، صدق خوب است، خيانت بد است، نقض عهد بد است، کذب بد است اينها اکثري ا­ست گاهي هم ممکن است که موانعي بيايد دروغ مصلحت­آميز را حسن بکند يا صدق مفسد­ه­آميز را قبح بکند و مانند آن پس بنابراين اخلاق نظير طب يک اصول کلي و مبادي کلي دارد از آن پائين­تر يک سلسله اصول و مبادي غالب دارد از آن پائين­تر يک سري موارد جزئي دارد نظير داروهايي که به هر کس نمي­دهند هر بيماري داروي خاص دارد و حقيقتاً انسان زنده مي­شود اگر انسان يک حيات ملکوتي دارد، موت ملکوتي هم دارد، سلامتش را هم دارد، مرض و درمان هم دارد که قرآن فرمود﴿وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ﴾يا در بخش ديگرفرمود﴿شِفَاءٌ لِمَا فِي الصُّدُورِ﴾و اخلاق هم اشاره شد که غير از فقه است در فقه مي­گويند احتکار حرام است اما در اخلاق مي­گويند اين طمع از کجا پيدا مي­شود اين آز چه مرضي است منشأ پيدايش آز چيست راه درمان آز چيست اينها در فقه مطرح نيست در فقه فقط مي­گويند احتکار حرام است اما حالا طمع چيست چرا انسان طماع مي­شود چگونه آز را معالجه کنيم اين کار اخلاقي است که در اوايل بحث فرق بين اخلاق و فقه گذشت اما اينکه آيا اخلاق فضيلت گرايي­ است يا وظيفه­گرايي خب معلوم است هدف­گرايي، هدف­گرايي­ است يا وظيفه­گرايي معلوم است هدف­گرايي ا­ست يک انسان تنگ نظر به دنبال وظيفه است يک انسان صاحب­نظر به دنبال هدف است مي­بيند چه کسي اين وظيفه را بر او معين کرده و براي چه بايد به اين وظيفه عمل کند اين دور­نظر بودن و بلندنظر بودن که در هفته­هاي قبل از بيانات نوراني امام سجاد(سلام الله عليه)در بخشي از دعاهاي صحيفه است که معاني اخلاق را خدايا به ما عطا بکن يا آن روايت نوراني سيد الشهدا­ست که از پيغمبر(عليهما آلاف التحية و الثناء)نقل کرد که«أَنَّ اللَّهَ سبحانه و تعالی يُحِبُّ مَعَالِيَ الأُمُورِ وَ يَكْرَهُ سَفْسَافَهَ»خدا همت­هاي بلند را دوست دارد همت پست را دوست ندارد

يک وقت کسي وارد حوزه مي­شود مي­خواهد روحاني و عالم همان روستايش بشود اين همت پست را خدا هرگز دوست ندارد يک وقت است از روستاي سهرورد کسي در مي­آيد مي­شود شيخ اشراق خود شيخ اشراق بارها به عرضتان رسيد مي فرمايد وقف­نامه­اي در نيامده که خداي سبحان علم را وقف مردم فلان شهر بکند مردم فلان روستا محروم باشند غالب اين فقها و مراجع و حکما و مفسرها از اين روستاها برخاستند وقتي آمدند شهرنشين شدند و امکانات پيدا کردند غالباً اين بچه­هايشان ديگر رشد نکردند در نداري هزارها برکت هست منتها آدم بايد صابر باشد قدر اين نداري را بداند فرمود در هيچ وقف­نامه­اي نيامده که مثلاً عالم شدن، حکيم شدن، فقيه شدن براي مردم فلان منطقه است يک وقت کسي وارد حوزه يا دانشگاه مي­شود که مثلاً مدرکي بگيرد اين همت پست را خدا دوست ندارد«أَنَّ اللَّهَ سبحانه و تعالي يُحِبُّ مَعَالِيَ الأُمُورِ وَ يَكْرَهُ سَفْسَافَهَ»از همان اول انسان با هدف بلند و همت والا وارد حوزه و دانشگاه بشود از او بخواهد تا هر چه خود او داد همان را بپذيرد پس اصل اخلاق هدف است و چون اخلاق الهي ا­ست وظيفه را خدا معين مي­کند هدف را هم خدا معين مي­کند منتها برخيها داراي هدف ضعيف­اند به اخلاق علاقه­مندند متخلق به اخلاق­اند دستورات اخلاقي را انجام مي­دهند«خوفاً من النار»مبادا عذاب بشوند طمع ندارد براي اينکه جهنم نرود بي­عفتي نمي­کند براي اينکه به جهنم نرود خيانت نمي­کند براي اينکه به جهنم نرود اين نازل­ترين مرتبه است از اين مرحله بالاتر«شوقاً إلي الجنة»است و از اين دو مرحله بالاتر«حباًلله»است«وجدتک اهلاً للعبادة»است همان طوري که عبادت سه بخش دارد سه هدف دارد اخلاق هم بشرح ايضاً انسان وظيفه­گرا از آن اصل باز مانده است نه چون به من گفتند اين کار را بکن بله به من گفتند اين کار را بکن من هم بايد اين کار را بکنم اما براي چه مطرح است از چه کسي دستور بگيرم براي چه امتثال بکنم يعني مبدا و معاد را در نظر داشتن هر دو مطرح است بنابراين عنصر اصلي فن اخلاق وظيفه­گرايي نيست هدف­گرايي ا­ست و هدف هم سه قسمت است بالاترينش هم«حبالله»است اما رابطه اخلاق و دين چيست چون در بحثهاي اخلاقي ديني مطرح است رابطه اينها رابطه جزء و کل است اگر مفهومي بخواهيم بحث بکنيم بله عموم و خصوص مطلق دارد اما مصداقي بخواهيم بحث بکنيم رابطه جزء و کل دارد

 توضيح­ اينها اين است يک وقت ما مي­گوييم دين مفهومش مراد است يک وقت مي­گوييم فن اخلاق مفهوم مراد است اينها البته عموم و خصوص مطلق­اند هر جا دين هست اخلاق هست، هر جا اخلاق هست دين هست، هرجا دين هست اخلاق نيست براي اينکه دين عقايد دارد، اخلاق دارد، فقه دارد، حقوق دارد اين چهار رشته را دارد آن سه رشته که اخلاق نيستند مسائل کلامي، مسائل فلسفي، جهان­بيني اينها کاري به اخلاق ندارد ولي اينها جزء دين است اگر بخواهيم از نظر مصداق بحث بکنيم اخلاق و دين نسبت­شان نسبت جزء و کل است هر جا جزء هست کل هست اما هر جا کل باشد جزء نيست بعضي از جاها کل وجود دارد و جزء وجود ندارد در بخش عقايد و جهان­بيني سخن از اخلاق نيست سخن از علم است آن بخشهايي که به حکمت نظري بر مي­گردد سخن از علم است سخن از اخلاق نيست از نظر مفهوم بخواهيم بحث بکنيم به عموم وخصوص مطلق بر مي­گردد از نظر مصداق بخواهيم بحث بکنيم سخن از جزء و کل است اخلاق جزئي از مجموعه دين است که دين چهار جزء رسمي دارد يعني عقايد دارد، اخلاق دارد، احکام فقهي دارد و احکام حقوقي دارد که اميدواريم ذات اقدس الهي به ما توفيق فراگيري همه اين معارف را عطا کند و عيد پر برکت غدير را هم که در پيش داريم و عيد پر برکت قربان را که پشت سر گذاشتيم و امروز که عيد پر برکت ميلاد امام دهم هست همه اينها را ذخر و شرف براي اسلام و مسلمين باشد مايه ريزش برکات الهي باشد.
پروردگارا امر فرج ولي­ات را تسريع بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
مشکلات دولت و ملت، مخصوصاً در بخش اقتصاد و مسکن و ازدواج جوانها را به بهترين وجه برطرف بفرما!
مسافران حج عمره را با حج مقبول، عمره مقبول، زيارت مقبول و ادعيه مستجاب به اوطان­شان برگردان!
ارواح مؤمنان عالم، مراجع ماضين، معلمان ما، علامه طباطبايي، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ همه را در سايه رحمت بي­کرانت با انبيا محشور بفرما!
خطر استکبار جهاني و صهيونيست و هم پيمانان­شان را به خود آنها برگردان!
امنيت مناطق مسلمان نشين مخصوصاً ايران، عراق، افغانستان، پاکستان، فلسطين، غزه، لبنان، سوريه همه اين مناطق را در سايه لطف ولي­ات تأمين بفرما!
پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»