***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > اخلاق عامل حیات انسانی 

عنوان: درس اخلاق 88/09/19


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
مقدم شما مهمانان بزرگوار برادران و خواهراني که اسامي شريفشان ياد شد مخصوصاً پژوهشگران غيرايراني که مهمان جمهوري مقدس اسلامي ايران هستند همه را گرامي مي­داريم و ايام پژوهش را هم به همه محققان تبريک عرض مي­کنيم و اميدواريم خداي سبحان ما را هم محقق علمي قرار بدهد هم متحقق عملي.


بحث در فن اخلاق بود ولي چند دقيقه قبل از ورود بحث اخلاق بحثهايي که در نهج البلاغه به جا مانده بود در روزهاي پنج­شنبه مقداري از آنها اينجا مطرح مي­شود يعني نهج البلاغه از اولش تا خطبه 214 در نماز پربرکت جمعه مطرح مي­شد در طي اين نزديک بييست سال و اکنون که اين توفيق از ما سلب شد بقيه را در همين روزهاي پنج­شنبه بحث مي­کنيم. خطبه 215 هفته قبل بحث شد که خطبه مختصري بود اما خطبه 216 که تا حدودي مفصل است اين در چند جلسه مطرح مي­شود البته خطبه­هاي نهج البلاغه آن طوري که مرحوم سيد رضي(رضوان الله عليه)انتخاب کرده است به همان سبکي نيست که وجود مبارک حضرت امير ايراد فرمود خطبه­اي که ده صفحه است، هشت صفحه است يا داوزده صفحه است مرحوم سيد رضي(رضوان الله عليه)چون قصد کتاب حديث نداشت کتاب بلاغت را هدف قرار داده بود نهج البلاغه است نه نهج الحديث اين خطبه ده صفحه­اي يا هشت صفحه­اي را به يک صفحه يا دو صفحه خلاصه کرده است همان عهدنامه معروف وجود مبارک حضرت امير که براي اداره منطقه وسيع مصر مرقوم فرمود و به مالک اشتر داد خيلي بيش از آن مقداري است که در نهج البلاغه آمده قبل از سيد رضي مؤلف شريف تحف­العقول همين نامه را مفصل­تر نقل کرد منتها نامه امير المؤمنين در اداره مصر به صورت بخش­نامه است بخش­نامه­ها صبغه فصاحت و بلاغت و نکات ادبي و اينها را رعايت نمي­کند دستوري است ساده و روان آن بخشهاي ساده و روان که جنبه کاربردي دارد اين در تحف­العقول هست ولي در نهج البلاغه فقط آن جمله­هايي که صبغه بلاغت و فصاحت و جنبه ادبي دارد نقل کردند و ياد اين بزرگها را هم يعني سيد رضي بايد گرامي باشد او با اين کارش چندين خدمت به تشيع و به اسلام کرد

اولاً علي­بن­ابي­طالب را به جهان اسلام معرفي کرد دهها شرحي که بر نهج البلاغه نوشته شد قسمت مهمش براي علماي اهل سنت است يعني هشتاد درصد يا هفتاد درصد براي محققان سني است سي درصدش براي ما شيعيان است اين يک نکته، نکته ديگري که سيد رضي در جمع­آوري نهج البلاغه رعايت کرد آن تقريب بين مذاهب است براي اينکه علي­بن­ابي­طالب اولين مظلوم بود و بر آن حضرت خيلي ستم شد گاهي حضرت کلمات گلايه­آميز تندي دارد که بخشي از آنها در شرح نهج البلاغه ابن­ابي­الحديد آمده اگر سيد رضي آن کلمات را در نهج البلاغه ذکر مي­کرد ديگر نهج البلاغه، نهج البلاغه نبود موضع­گيري شيعه­ها و سني­ها در قبال هم بود عداوت و دشمني و کينه­توزي روز افزون بود ديگر هشتاد درصد شرح­اش را محققان اهل سنت به عهده بگيرند نبود اين کارها نبود اين عقل و درايت سيد رضي است که بحثهاي کلامي را بحثهايي که مخصوص به يک عقيده است آن را علني نکنند کاري که براي پژوهشگران است براي محققان است براي محافل علمي است براي نظريه­پردازان است براي صاحب نظران است آن را نبايد به کوي و برزن آورد چون وقتي محقق نباشند از حرفهاي عميق علمي طرفي نمي­بندند آن گاه دست به کارهاي ديگر مي­زنند سيد رضي اين درايت را به کار برد هم به اسلام خدمت کرد هم به تشيع حشرش با انبيا و اولياي الهي باشد البته شاگرد شيخ مفيد بود با عقل و درايت خود شيخ مفيد تربيت شد.

 خطبه 216 نهج البلاغه درباره حق و تکليف است که هر جا حق هست تکليف هم هست حق اصولاً متقابل است حق بر کسي نيست که او تکليف نداشته باشد و حقي هم نداشته باشد اگر بر کسي حق است و او مکلف است که اين حق را ادا کند او هم حقي دارد که ديگري يا ديگران بايد آن حق را ادا کنند در جريان بعد از جنگ صفين وجود مبارک حضرت امير اين خطبه را ايراد کردند فرمودند«أَمَّا بَعْدُ؛ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْكُمْ حَقًّا»من که علي­بن­ابي­طالبم در شخصيت حقيقي خودم مثل شما هستم حقي بر شما ندارم اما بر اساس شخصيت حقوقي­ام که امام مسلمين­م اميرمؤمنان­م جانشين پيامبرم نتيجه غديرم و مانند آن حقوقي دارم«جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْكُمْ حَقًّا بِوِلاَيَةِ أَمْرِكُمْ»نه به اينکه من علي­بن­ابي­طالبم اگر کسي جانشين پيامبر شد خليفه رسول الله(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء)شد بر امت اسلامي حق دارد اين يک«وَ لَكُمْ عَلَيَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِي لِي عَلَيْكُمْ»شما هم بر خليفه مسلمين حق داريد شما هم بر ولي مسلمين حق داريد شما هم بر جانشين پيغمبر حق داريد پس حقوق خليفه رسول الله بر مردم و حقوق مردم بر خليفه رسول الله يک حقوق متقابل و متعادل است. بعد فرمود حقي که بر من است و حقي که برشماست اين حق زيباست اگر کسي بخواهد درباره حق، ارزش حق، کتاب بنويسد قلم فرسايي کند سخنراني کند همايشي بر قرار کند ميدانش وسيع است اما بخواهد به حق عمل کند يعني متحقق بشود نه محقق ميدان وسيعي نيست يک راه بسيار باريکي است همان است که صراط مستقيم«ادق من الشعر و احد من السيف» فرمود«فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ»در وصف کردن انشاء نويسي، مقاله نويسي همايش برگزار کردن که انسان درباره حق سخن بگويد درباره عدل سخن بگويد ميدان خيلي وسيع است اما بخواهد منصفانه رفتار کند حقوق را رعايت کند محقق نمي­خواهيم متحقق مي­خواهيم يعني نويسنده لازم نيست به اندازه کافي داريم پژوهشگر داريم اما کسي که متحقق باشد حق باور، حق­رو و حق­پذير باشد فرمود اين راهش بسيار باريک است«فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ»در وصف کردن ميدان حق وسيع است ولي« وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ»اگر کسي بخواهد منصفانه رفتار بکند براي او بسيار سخت است بعد فرمود کسي حق يک جانبه ندارد که بگويد اين حق من است درست است اين حق من است ولي من در برابر حق تکليف هم دارم حق با تکليف آميخته است هر جا حق است طرف مقابل تکليف دارد و همان طرف مقابل حقي دارد که ما مکلفيم آن حق را به او بپردازيم«لاَ يَجْرِي لِأَحَدٍ إِلاَّ جَرَي عَلَيْهِ»حق يک جانبه نداريم البته اينها هم به بحثهاي اخلاقي کاملاً مرتبط­اند يک متخلق هم حق خود را از ديگران طلب مي­کند و هم حق ديگران را به ديگران مي­پردازد«لاَ يَجْرِي لِأَحَدٍ إِلاَّ جَرَي عَلَيْهِ وَ لاَ يَجْرِي عَلَيْه إِلاَّ جَرَي لَهُ»اين را با دو جمله مستقل بيان فرمود براي تبيين و توکيد وگرنه با يک جمله مطلب فهميده مي­شد که آنها فهماندن حق براي کسي نيست مگر اينکه عليه او هم هست يعني هر کسي مکلف به اداي حق است در قبال حقي هم دارد که ديگري بايد او را ادا کند بعد فرمود مسئله حق نه تنها ميدان وصفش وسيع است ميدان حکومتش هم وسيع است هيچ جا نيست که از حکومت حق خالي باشد کسي بگويد که من حق دارم که ديگران اين کار را انجام بدهند ولي بر من نيست و ديگران نسبت به من حق ندارند يک چنين کسي در عالم نيست بعد مي­فرمايد حتي ذات اقدس الهي که همه جهان صدر و ساقه عالم خلق اوست و فيض اوست او براي خودش حقي قرار داد يک و بر خودش هم حقي قرار داد دو درست است هيچ کس حاکم بر خدا نيست﴿ان الحکم الا لله﴾درست است که اگر خدا حکم مي­کرد هيچ کسي حکم خدا را تعقيب نمي­کند﴿لا معقب لحکمه﴾ اين دو اصل که«الا له الحکم»يا﴿ان الحکم الا لله﴾که گاهي به صورت ادات حصر بيان مي­شود مثل﴿ان الحکم الا لله﴾گاهي به صورت تقديم خبر بر مبتدا هست فهمانده مي­شود مثل«الا له الحکم»اين نشان مي­دهد که تنها حاکم خداست بعد نه تنها حاکم خداست هيچ کسي هم در برابر حکم خدا حق تعقيب و گريز ندارد که در سوره«رعد»فرمود﴿لا معقب لحکمه﴾خب اين خدا که حاکميت مطلق اذعان اوست و حکم او هم در تحت تعقيب کسي نيست

براي احترام­گذاري به حق فرمود من بر مخلوق حق دارم و براي خودم هم حقي از طرف مخلوق بر خودم وضع کرده­ام هيچ کسي بر خدا قانون وضع نمي­کند ولي خود خداوند قانوني به صورت وفاي به عهد بر خودش وضع کرده است فرمود«وَ لَوْ كانَ لِأَحَدٍ أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَ لاَ يَجرِيَ عَلَيْهِ لَكَانَ ذلِكَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ تعالي»اگر حق در موردي يک جانبه بود يعني کسي که حق دارد مورد حق نباشد ديگري بر او حق نداشته باشد اگر کسي در عالم حق يک جانبه داشته باشد آن بايد خدا باشد ولي خدا اين کار را نکرده مي­توانست بکند ولي نکرده«وَ لَوْ كانَ لِأَحَدٍ أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَ لاَ يَجرِيَ عَلَيْهِ لَكَانَ ذلِكَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ تعالي دُونَ خَلْقِهِ»چرا«لِقُدْرَتِهِ عَلَي عِبَادِهِ وَ لِعَدْلِهِ فِي كُلِّ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ صُرُوفُ قَضَائِه او هم قادر محض است و هم کل جهان مِلک اوست دو و هم کل جهان مُلک اوست سه بعضيها مالک­ا­ند ولي مَلک نيستند قدرت ندارند يا اعضا و جوارح­شان ناقص است يا ديگري مالشان را گرفته اين مالک مال است ولي مَلک مال نيست بعضيها مَلک چيزي­اند اما مالک نيستند مثل کساني که غاصبانه چيزي را گرفتند مُلک دارند نفوذ دارند سلطه و سيطره دارند ولي مالک نيستند اما ذات اقدس الهي هم﴿لهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾هم﴿تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ﴾هم﴿سُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾او هم مَلک است هم مالک است هم ذوالملکوت و عدل محض هم هست ولي با همه اين اوصاف براي مردم بر خودش حقي قرار داد فرمود«وَ لَوْ كانَ لِأَحَدٍ أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَ لاَ يَجرِيَ عَلَيْهِ لَكَانَ ذلِكَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ تعالي دُونَ خَلْقِهِ»چرا اين مخصوص خدا بود براي اينکه«لِقُدْرَتِهِ عَلَي عِبَادِهِ»از يک سو«وَ لِعَدْلِهِ فِي كُلِّ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ صُرُوفُ قَضَائِه»از سوي ديگر او عدل است و عدل يعني چه يعني«وضع کل شيء في موضعه»اين هم جاي هر چيزي را مشخص کرده فرمود﴿إِنَّا كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ﴾هم هر چيزي را در جاي خود قرار مي­دهد مي­شود عدل، هم مهندس هست هم عادل ما مي­گوييم فلان شخص عادل است يعني چه يعني هر چيزي را برابر آن چه هست انجام مي­دهد خب جاي اشياء کجاست، جاي افعال کجاست، جاي اشخاص کجاست اين جا را چه کسي بايد معين بکند آن مهندس کلّ بايد معين بکند ديگر فرمود﴿إِنَّا كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ﴾«إِنَّا كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنَاهُ بِمقَدَارٍ»«قَدَر» يعني اندزه، اندازه در بعضي از نصوص ما کلمه مهندس بر ذات اقدس الهي اطلاق شده است که او مهندس است معمار عالم است چند بار به عرضتان رسيد که اين کلمه مهندس که به صورت اسم فاعل باب فعلل هست اين مُعّرب است عربي نيست اين هَنَدسه معّرب اندزه اين اندزه مخفف اندازه است اصلش فارسي بود و شده عربي هَندسه بعد باب فعلل رفته در روايات ما کلمه مهندس بر ذات اقدس الهي اطلاق شده براي اينکه او همه چيز را برابر با اصل و نظم آفريده مع ذلک خداوند بر خودش حقي قرار داد فرمود«وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَي الْعِبَادِ أَنْ يُطِيعُوهُ وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَيْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ تَفَضُّلاً مِنْهُ وَ تَوَسُّعاً بِما هُوَ مِنَ الْمَزِيدِ أَهْلُهُ»نهايت ادب را وجود مبارک حضرت امير رعايت کرده ديگر در طرف مقابل حق تعبير نکرده که بگويند مخلوق بر خالق حق دارد فرمود خود خدا حقوقي را براي بندگان قرار داده در چند جاي سوره مبارکه«انعام»فرمود﴿عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ﴾در يک جا بالصراحه فرمود﴿كَتَبَ ربکم عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ﴾﴿کتب﴾ يعني«فرض» طوري ذات اقدس الهي خودش را معرفي کرد که گويا ملزم است رحيمانه رفتار بکند فرمود من مهندسم کل عالم را با اندازه و با نقشه مي­آفرينم اما نقشه را به دست رحمت مي­دهم نه به دست غضب معماري را به دست رحمت مي­دهم نه به دست غضب يک وقت است انسان مي­گويد که رحمت خدا بيش از غضب خداست يعني مثلاً درهاي بهشت هشت در دارد يا هشت طبقه دارد جهنم هفت طبقه اين منظور از سبق رحمت بر غضب نيست در نصوص مخصوصاً آنچه از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله عليه)رسيده است که«يا من تَسْعَي رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِهِ»اين يک«يا من سبقت رحمته غضبه»دو معنايش اين نيست که رحمت خدا بيش از غضب اوست معنايش اين است که اين اسماي الهي جمعاً عالم را اداره مي­کنند يک، امام جماعت اين جمع اسم رحمان است اين دو آن در پيشاپيش در اَمام قرار گرفته امامت همه اينها را به عهده مي­گيرد سه هر جا رحمت دستور بدهد که کجا جاي به بند و بگير است﴿خذوه و فغلوه﴾کجا جاي﴿فادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِينَ﴾هر جا آن رحمت دستور بدهد فرشته­ها عمل مي­کنند اين سه معنايش اين نيست که رحمتش بيش از غضب اوست که معنايش اين است که رحمت او بيش از غضب اوست يک و پيش از غضب اوست دو اين دومي مهم است امام جماعت کل عالم الرحمان است چون مي­خواهد رحمت بکند يک عده را بگير و بند دارد﴿يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ﴾نمي­خواهد از اينها انتقام بگيرد مي­خواهد عدل را احيا کند مظلومان راحت بشوند احياي عدل و تشفي قلوب مظلومان رحمت است لذا يک عده را﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ﴾دارند بنابراين رحمت او هم بيش از غضب اوست که معناي معروف است هم پيش از غضب اوست که معناي امامت است امام اين جماعت رحمت است بنابراين بر اساس اين رحمت﴿كَتَبَ ربکم عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ﴾اين بخش اول اين خطبه نوراني 216 هست حالا بخشهاي ديگر را ذات اقدس الهي اگر توفيق داد در نوبتهاي بعدي.


حالا وارد اصل مبحث فن اخلاق مي­شويم اين هم به بحث اخلاق ما رابطه داشت يعني هم جزء شئون اخلاقي بود رعايت حق کردن رعايت عدل کردن اينها با بحث اخلاق مرتبط است در فن اخلاق ملاحظه فرموديد از اين علوم قوي برهان­پذير است به قرارداد و اعتبارات بر نمي­گردد اخلاق حداقل سه رشته قوي برهاني را به همراه دارد و رشته­هاي فرعي را هم زير مجموعه خود دارد اخلاق از يک سو به طب بر مي­گردد طب روحاني از سوي ديگر به معماري و مهندسي برمي­گردد به معماري و مهندسي روحاني از سوي ديگر به هنر و زيبايي برمي­گردد هنر و زيبايي روحاني بيانش طبق بحثهاي قبلي آن بود که قرآن کريم مي­فرمايد همه انبيا آمدند تا بشر را زنده کنند نه تنها در سوره مبارکه«انفال»در ساير سور هم به همين معنا اشاره شده است که﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾اين براي نبوت عامه است اختصاصي به شخص پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء)ندارد فرمود دعاي خدا دعوت خدا نداي الهي حيات­بخش است معلوم مي­شود يک عده فقط حيات حيواني دارند«حيوانٌ بالفعل و انسانٌ بالقوه»اگر به وسيله انبيا اين قوه شکوفا شد«ويثيروا لهم دفائن العقول»شد مي­شود انسان نشد﴿ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمُ الْأَمَلُ﴾اينکه فرمود﴿إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾بارها به عرضتان رسيد اين تحقير نيست خدا نخواست به کسي سب کند تحقير کند فحش بدهد قرآن چنين کتاب نيست فرمود يک عده باطنش حيوان است حيوان ناطق­اند نه حي متأله سه تا راه دارد براي اينکه اين حرف ما را شما بپذيريد يا خودتان چشم باز کنيد درون اين افراد را ببينيد مثل اينکه وجود مبارک امام سجاد اين کار را کرد وجود مبارک امام باقر اين کار را کرد اين دو امام در صحنه عرفات به دو شاگردشان اين صحنه را نشان دادند که به عرض حضرت يعني به عرض امام زمانشان آن که شاگرد امام سجاد بود به عرض امام زمانش رساند آن که شاگرد امام باقر بود به عرض امام زمانش رساند که«قل الضجيج و کثر الحجيج»حاجيان سر اين صحنه زيادند اما ناله کم است حضرت فرمود خير« قل الضجيج و کثر الحجيج»ناله زياد است حاجي کم است عرض کرد اين صحنه عرفات پر از انسان است حضرت با آن اشاره­اي کردند ملکوت براي اين شخص روشن شد

 هم در زمان امام سجاد، هم در زمان امام باقر ديد صحنه عرفات پر از حيوانات است يک چند نفر شيعه بودند که انسان بودند خب کسي که امام زمان خودش را رها کند يعني امام سجاد را رها کند به دنبال اموي و مرواني برود همين در مي­آيد ديگر يا امام زمان خودش را رها کند به دنبال عباسي راه بيفتد همين در مي­آيد ديگر اگر قرآن کريم فرمود﴿إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ﴾يعني«کالانعام»اين تحقيق است و نه تحقير يا اين راه را آدم طي مي­کند يا خودش نه اهل کشف و شهود مي­شود پيدا مي­کند يا به وحي ايمان مي­آورد قبول مي­کند يا دو روز صبر مي­کند فردا که مرده با هم مي­بينند که خيليها به صورت حيوان محشور مي­شوند ديگر خب فردا که مي­بينيم ديگر يکديگر را مي­بينيم ديگر سه تا راه دارد

بنابراين اخلاق براي اين است که ما به حيات انساني برسيم يک عده واقعاً انسانند انسان هم محشور مي­شوند هم مرحوم شيخ طوسي نقل کرد از ما هم جناب زمخشري نقل کرد از اهل سنت در ذيل﴿وَفُتِحَتِ السَّماءُ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً﴾در ذيل اين آيه نقل کردند که وجود مبارک رسول گرامي(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء)فرمود عده­اي به صورتهاي گوناگون در مي­آيند اسم چند حيوان را هم برده که اينها بعضي به صورت بوزينه، بعضي به صورت مور بعضي به صورتهاي ديگر در مي­آيند خب اينها را فريقين نقل کردند از پيغمبر ديگر اينها آن که در بيان نوراني حضرت امير بود در نهج البلاغه که فرمود«فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ وَ ذلِكَ مَيِّتُ الْأَحْيَاء»همين است اخلاق براي اينکه ما به حيات انساني برسيم اين برهان­پذير است امر اعتباري نيست اگر حيات است در برابرش مرگ است اگر حيات است در برابرش سلامت و مرض است اگر حيات است در برابرش دارو و درمان هست اگر حيات هست و دارو و درمان است﴿وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ﴾است خب شفاء براي دارو و درمان است ديگر اگر يک عده را خدا مي­فرمايد مرده­اند درباره يک عده مي­فرمايد﴿فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ﴾هنوز نمرده­اند ولي بيمارند يا اگر کساني که گرايش به بيگانه دارند فرمود﴿فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَض﴾يا اگر کسي به دنبال نامحرم حرکت مي­کند فرمود﴿فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ﴾يک، دو جا نيست فرمود يک عده مريض­اند خب معلوم مي­شود دارو مي­خواهد ديگر مرض که امر اعتباري نيست دارو که امر اعتباري نيست درمان که امر اعتباري نيست شفاء هم که امر اعتباري نيست اين حيات را ذات اقدس الهي مي­دهد

وجود مبارک حضرت امير فرمود«الحکمة حيات قلب التقي»«حيات القلب»حکمت دل را زنده مي­کند و فرمود«التُّقَي رَئِيسُ الْأَخْلاَقِ»و براي اينکه انسان به اين حيات برسد راه دوستي و محبت را به ما سفارش کردند مي­بينيد قبله ما کعبه است که ساخته خليل است مطاف ما کعبه است که ساخته خليل است حج و عمره ما به طرف کعبه رفتن است که ساخته خليل است خليل يعني دوست خداوند﴿وَاتَّخَذَ اللّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلاً﴾انبيا ابراهيمي راه خلت را ادامه دادند تا رسيد به وجود مبارک حبيب خدا از خلت شروع شده به محبت رسيده بعد هم وجود مبارک رسول گرامي فرمود﴿لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي﴾محبت من که به من مربوط است مودت علي و اولاد علي اجر رسالت من است خب از خلت شروع شده به مودت رسيده از تقريباً اين چهار هزار سال قبل با دوستي عالم اسلام دارد مي­گردد با فشار که نيامد اسلام هم ديني است که«تسعي محبته امام عداوته»اديان ابراهيمي هم طوري است که «تسعي خلته امام عداوته»اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)اوليايي­اند که«تسعي مودتهم امام عداوتهم»اين طور است اگر از خلت شروع شد به مودت رسيد اگر از مودت شما حرکت بکنيد به خلت مي­رسيد معلوم مي­شود اساس اديان ابراهيمي محبت است اين بزرگان مي­گويند اگر دل نبود اين محبت مي­خواست کجا جا بگيرد و اگر محبت نباشد دل به چه درد مي­خورد اصلاً دل را براي چه مي­خواهد اگر اين ظرف نبود آن مظروف کجا جا مي­گرفت و اگر آن مظروف نبود اين ظرف به چه درد مي­خورد گفت«ده بود او نه دل که اندر وي گاو و خر باشد و ذيا و عقار»يک عده آن روزها که دامداري بود فقط به اين فکر بودند که دامي تهيه کنند، اسبي تهيه کنند، حماري تهيه کنند همه اين تعلقات در اين دل بود اين شده بود ده نه دل امروز حالا آن حمار و اسب و استر و اينها نيست اتومبيل است و صنايع ديگر، ديگر بالأخره کارخانه است ديگر دل نيست اگر آن مظروف نبود دل کارآيي نداشت و اگر دل نباشد که آن مظروف جا ندارد پس اساس دين از خلت تا مودت از مودت تا خلت بر اساس دوستي دارد مي­گردد و اخلاق روي اين است

وقتي انسان با دوستي متخلق شد به اخلاق الهي حيات پيدا مي­کند سلامت پيدا مي­کند شفا پيدا مي­کند معلم ديگران خواهد شد«الحکمة حياة القلب»«التُّقَي رَئِيسُ الْأَخْلاَقِ»بعد هم وقتي دوران سلامت تمام شد انسان در اثر رعايت کردند مسائل اخلاقي زنده شد و سالم شد و شاداب حالا بايد ستبر بشود، نيرومند بشود، قوي بشود اين راهش چيست اين معماري مي­خواهد، مهندسي مي­خواهد، محکم­سازي مي­خواهد يک بنا را دو چيز تشکيل مي­دهد يکي محکم­سازي يکي هم آن منبت­کاري و زيبايي شما مي­بينيد اين بناهايي که مانده جزء ميراث تاريخي است هم محکم ساخته شد هم ظريف­کاري آنها هنري است ما موظفيم اين حيات­مان را محکم بکنيم که چيزي ما را نلرزاند اين«لا تحرکه العواصف»اين است اين﴿كَأَنَّهُم بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ﴾همين است اين بيان نوراني امام صادق(سلام الله عليه)که جزء غرر روايات ماست فرمود«ما ضعفت بدنا عما قويت عليه النيه»فرمد مبادا خيال بکنيد بدن اصل است هر وقت گفتيد بدن نمي­کشد نمي­توانم معلوم مي­شود زمين­گير شديد هر وقت اين بدن گفت ببينم اراده چه هست معلوم مي­شود آسماني هستيد اين از بيانات نوراني امام صادق(سلام الله عليه»است فرمود«ما ضعفت بدنا عما قويت عليه النيه»اگر اراده قوي باشد بدن تابع است ما ده سال در حال دفاع مقدس بوديم ده سال يعني ده سال جنگ ما هشت سال نبود هشت سال جنگ با بيگانگان بود در خارج اين کشور اما دو سال جنگ داخلي بود ديگر تا انقلاب به ثمر رسيد گنبد آتش شد آن آتش به زحمت خاموش شد کردستان آتش شد آن آتش خاموش شد خلق مسلمان شروع کرد آن آتش خاموش شد خلق عرب شروع کرد اين انفجار دفتر حزب اين انفجار نخست وزيري اين انفجار دادستاني کل انقلاب اين انفجارات کوي و برزن دو سال مرتب ما داشتيم کشته مي­داديم ديگر اين جنگ داخلي بود ملتي که خود را به ولايت اهل بيت بست هرگز نمي­گويد من نمي­توانم ده سال کشته داد و پيروز شد«ما ضعفت بدنا عما قويت عليه النيه»

اخلاق آدم را اين طور بنيان مرصوص مي­سازد خب اين سرب­اش که ديگر از کارخانه در نيامده که اين سرب­اش همان اراده آهني الهي است آن حکم الهي است آن تقواي الهي است آن ترس از جهنم است آن شوق به بهشت است اين معماري و مهندسي را به عهده دارد فن سوم هم فن زيبايي است همه ما در قيامت علاقه­منديم که زيبا محشور بشويم هيچ کسي حاضر نيست قيافه زشتي داشته باشد اما آن جا که ديگر آفتابي نيست کسي که براي منطقه استوايي است رنگين پوست باشد ما بايد خودمان را بسازيم ديگر بارها به ما گفتند وقتي وضو مي­گيريد هنگام شستن صورت اين دعا را بخوانيد که از آيه قرآن گرفته شده است«اَللّهُمَّ بَيِّضْ وَجْهي‏ يَوْمَ تَسْوَدُّ فيهِ الْوُجُوهُ وَلا تُسَوِّدْ وَجْهي‏ يَوْمَ تَبْيَضُّ فيهِ الْوُجُوهُ»در قرآن آمده يک عده سياه­رويند روسياه، يک عده سفيدرويند روسفيد، يک عده به صورتي در مي­آيند که«يحسن عنده القرده»در روايات ماست ديگر فرمودند بعضيها به قدري با صورت زشت محشور مي­شوند که بوزينه پيش اينها زيباست خب خود ما مي­سازيم ديگر اخلاق است که آدم را زيبا مي­سازد که يک امر اعتباري نيست اين قرارداد نيست يک وقت است مي­گويند که فلان قسمت رفتند اتومبيل­ها مثلاً در فلان کشور با دست راست مي­روند در فلان کشور با دست چپ مي­روند اينها قراردادي است اما اخلاق که قراردادي اعتباري به اين معنا نيست هم مسبوق به ملاکات واقعي است هم ملحوق به امورحقيقي اين همه حقايق که در قيامت است اينها را اخلاق مي­سازد ديگر بنابراين اخلاق هم مي­دانيد آنهاي که مي­گويند ما وظيفه­گرا هستيم اين سخن صائبي نيست ما غايت­گرايم اخلاق براي رسيدن مقصودي است اينکه امام راحل(رضوان الله عليه)فرمود که ما مأمور به تکليفيم هرگز به تکليفش عمل بکند متقرب الي الله مي­شود منظورشان اين نبود که ما مأموريم که فلان کس را برداريم ما مأموريم مبارزه بکنيم و اجرمان هم عند الله است آن غايت ماست و اين هم وظيفه ما اما حالا فلان کس امسال رفته يا آينده اين ديگر وظيفه ما نيست که اينکه ساليان متمادي ايشان ادامه مي­دادند فرمايششان اين بود نه اينکه ما کاري به هدف نداريم ما حتماً هدفي هستيم الا اينکه هدف ما تقرب إلی الله است و ثواب الهي است و امثال ذلک؛ اما حالا فلان کار شده يا نشده ديگر به دست ما نيست بنابراين ما غايت­گرايم نه وظيفه­گرا و براي اينکه اخلاق طلب است سير و سلوک است مگر مي­شود سير و سلوک خودش غايت باشد مگر مي­شود طلب خودش غايت باشد طلب به سوي چيزي رفتن است آن چيز مي­شود غايت منتها غايت در اثر تشخيص ما فرق مي­کند بعضيها غايت­هاي مياني دارند بعضيها غايت­هاي نهايي دارند اين دو غايت را که ذات اقدس الهي در سوره مبارکه«ذاريات» و«طلاق»فرمود اين غايت­هاي عمومي است که همه بايد عبادت بکنند يک، همه بايد عالم بشوند به معارف الهي در بخش توحيد دو اين يک قدر مشترک است﴿مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ﴾هست که عبادت را غايت قرار داد هم در آيه 12 سوره «طلاق» فرمود﴿اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا﴾فرمود ما اين نظام را آفريديم تا شما موحد بشويد اين علم مي شود غايت ديگر نيازي نيست که ما آن«لِيَعْبُدُونِ» را«ليعرفون» معنا کنيم«لِيَعْبُدُونِ»همان«لِيَعْبُدُونِ»است يعني دارد عبادت مي­کند البته آثار و برکاتي هم براي عبادت هست اما آيه پاياني سوره مبارکه«طلاق»به صراح فرمود ما خلق کرديم تا شما عالم بشويد ديگر محقق بشويد ديگر بفهميد که کار چه کسي است﴿لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا﴾ما اين را خلق کرديم شما محقق بشويد موحد بشويد خب اينها هست اما عده­اي همان طوري که در نوبت قبل به عرضتان رسيد که وجود مبارک حضرت امير به مناسبت عيد غدير عرض شد که صبغه ملکوتي دارد ارتباط الهي دارد،

ارتباط مردمي دارد و خداي سبحان هر دو بخش را ذکر کرده است فرمود﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾ که اين ارتباط مردمي علي­بن­ابي­طالب اين که حافظ دين مردم است مبلغ دين مردم است﴿وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي﴾نه«نعمتکم»با اينکه علي نعمت علي الخلق است اين صبغه مردمي بودنش را از راه دين بيان کرده صبغه الهي بودنش را از راه نعمت ولايت بيان کرده فرمود آن چون نعمت من است مکمل دين شماست اين هست ديگر خب پس اخلاق طلب است طلب بدون مطلوب نخواهد بود طلب هرگز مقصود بالذات نيست حرکت مقصود بالذات نيست نمي­شود چيزي مقصود بالذات باشد اما راه هست راه هرگز مقصود بالذات نيست پس مسئله حرکت و سير و سلوک و منازل سالکين و اينها جزء زير مجموعه اين فنون سه­گانه است اساس کار اين است که انسان با رعايت مسائل اخلاقي انسان مي­شود يعني انسان بالقوه مي­شود انسان بالفعل و هرگز انسان نمي­سوزد انسان حي متأله است نمي­سوزد در بعضي از بخشها دارد که کسي داشت نماز مي­خواند وجود مبارک پيغمبر اين شخص نمازگزار را که داشت نماز مثلاً مستحبي مي­خواند صدا زد آن شخص نماز را ادامه داد و بعد از نماز رفت خدمت حضرت عرض کرد فرمايشي داشتيد فرمود من صدا زدم چرا جواب ندادي عرض کرد من داشتم نماز مي­خواندم فرمود مگر اين آيه را نخواندي که﴿اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ما خواستيم تو را زنده بکنيم مگر من با افراد ديگر يکسانم که تو داري نماز مي­خواني جواب حرف من را ندهي ­چنين پيغمبري است و وجود مبارک حضرت فرمود«خطيب اهل الجنة انا محمدٌ رسول الله»فرمود سخنران رسمي بهشت من هستم چه لذتي بالاتر از اين آن جا اگر صحبت از نغمه است وجود مبارک حضرت امير در نهج البلاغه دارد که«قاره اهل الجنة داوود»بنا شد کسي قرآن بخواند در يک همايش اول مثلاً چند جمله قرآن مي­خوانند بعد خطيب سخنراني مي­کند چه کسي قرآن مي­خوانند با کدام صدا قرآن مي­خواند داود(سلام الله)آن جا تعبير نهج البلاغه اين است که قاري اهل الجنة داود(سلام الله)است در اين حديث نوراني فرمود سخنران من هستم خب اين کم مقام است اينها که اعتباري نيست کم لذت است گرچه﴿ أُكُلُهَا دَائِمٌ ﴾ولي اکلش دائمي نيست«اکل» يعني خوراکي نه اينکه خوردنش دائمي است خيليها هستند که به اين ميوه­ها اعتنا نمي­کنند شيخنا­الاستاد مرحوم آقاي الهي قمشه­اي بارها مي­فرمود آرزوي ما اين است که نهج البلاغه را در کنار حوض کوثر از خدمت حضرت امير استفاده کنيم اين يک گونه حيات است اين بيان نوراني پيغمبر که فرمود سخنران بهشت من هستم اين يک گونه لذت است خب آدم اگر حيات انساني نداشته باشد که از اين لذايذ بهره­اي نمي­برد که و اخلاق اينها را مي­سازد بنابراين حالا تفطن اخلاقي بخشي از اينها هم در اين ادعيه هست بخشي از اينها هم در نماز شب هست بخشي از اينها در اخلاص هست عمده همان طوري که سيدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبايي جزء آخرين وصاياي او بود اين بود المراقبه، المراقبه، المراقبه.
اميدواريم ذات اقدس الهي به همه ما آن توفيق را عطا کند که هم خلت خليلي را هم محبت وجود مبارک رسول گرامي را هم مودت اهل بيت را(عليهم آلاف التحية و الثناء) الگو قرار بدهيم.
پروردگارا امر فرج ولي­ات را تسريع بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
مشکلات دولت و ملت، مخصوصاً در بخش اقتصاد و مسکن و ازدواج جوانها را در سايه لطف ولي­ات برطرف بفرما!
حوزه­هاي فقهي، فرهنگي، دانشگاهي همه را در سايه لطف امام زمان حفظ بفرما!
ارواح مؤمنان عالم، مراجع ماضين، علامه طباطبايي، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ همه را در سايه رحمت بي­کرانت با انبيا محشور بفرما!
امنيت مناطق مسلمان نشين مخصوصاً ايران، عراق، پاکستان، افغانستان، فلسطين، غزه، لبنان، سوريه، يمن بالاخص شيعيان يمن همه را در سايه رحمت پروردگاري­ا­ت حفظ بفرما!
پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!
خطر بيگانگان مخصوصاً استکبار و صهيونيست را به خود آنها برگردان!
پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»