***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > نکاتی پیرامون خطبه ۲۱۶ 

عنوان: درس اخلاق 88/10/10


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
مقدم شما مهمانان بزرگوار، برادران و خواهران مخصوصاً بزرگوراني که از جوار مضجع ملکوتي ثامن­الحجج­علي­بن­موسي(عليهما آلاف التحية و الثناء)براي زيارت بارگاه کريمه اهل بيت(سلام الله عليها)مشرف شديد مقدم همه شما را گرامي مي­دارم از ذات اقدس الهي مسئلت مي­کنم که سعي شما مشکور باشد.
قبل از ورود در بحث اين حادثه تلخي که ذائقه همه شيعيان جهان بلکه مسلمانها، بلکه آزاد­گان جهان را آزرده کرده است مجدداً از ذات اقدس الهي مسئلت مي­کنيم که اين هتاکان را به جزاي اعمالشان برساند و صف عده­اي که واقعاً معترض­اند ولي از اينها جدايند بر اساس﴿وَامْتَازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ﴾جدا بشود - ان شاءالله- و کساني که در روزي که حزن اهل بيت بود«فرحت به آل زياد و آل مروان»را تکرار کرده­اند خداي سبحان اگر آنها قابل هدايت نيستند آنها را به جزاي اعمالشان برساند و اين کشور ولي عصر را تا ظهور آن حضرت از هر خطري حفظ بفرمايد وحدت و انسجام ملي و مذهبي ما را در سايه عنايت اهل بيت عصمت و طهارت حفظ بکند.


ما در اين روزهاي پنج شنبه دو تا بحث داشتيم يک بحث مربوط به اخلاق بود يک بخش مربوط به تتمه نهج­البلاغه ما بحث نهج­البلاغه را تقريباً از هيجده سال قبل شروع کرديم به تدريج رسيديم به خطبه 216 بخشي از خطبه 216 در نوبتهاي قبل در همين محفل به عرض حاضران آن محفل رسيد بخش پاياني اين خطبه را در اين نوبت مي­خوانيم - ان شاءالله- وارد بحث اخلاق مي­شويم گرچه خود اين خطبه صدر و ساقه­اش اخلاق است لکن آن بحث فني­­اش- ان شاءالله- در قسمت دوم برنامه قرار دارد

خطبه 216 عصاره­اش اين بود که هر جا حق هست تکليف هم هست حق بدون تکليف نيست يعني اگر کسي بر ديگري حق دارد ديگري هم بر او حق دارد حق پدر و مادر برفرزند و بالعکس حق همسايه­ها نسبت به هم، حق والي و رعيت، حق رعيت و والي بخش مهم اين خطبه 216 مربوط به رعايت حقوق متقابل و متعامل والي و رعيت است اين جمله را از همين خطبه 216 به اينجا رسيديم فرمود کسي که عظمت ذات اقدس الهي را احساس کرده است ما سواي خدا پيش او کوچک است«عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَادُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ»اين مضمون در چند جاي نهج­البلاغه آمده يکي از آن مواردي که عين اين عبارت نيامده به همين مضمون آمده همين خطبه 216 است بعد مي­فرمايد واليان چه سمتي دارند مردم چه سمتي دارند«وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاَتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ أَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ»سخيف يعني حقير، يعني بي­ارزش، يعني سبک کسي که مسئول است اگر به ستايش ديگران دل ببندد يک آدم سخيف العقلي است اينکه شما مي­بينيد در حضور کسي مي­گويند براي سلامتي فلان کس صلوات نمي­دانند که او چقدر خجالت مي­کشد مي­گويد من چقدر حقير و پست­ام که اين طور به من احترام مي­کنند خب اگر واقعاً علاقه­منديد شب که برخواستيد در نماز شب دعا کنيد خدايا علم اينها، عمل اينها، هدايت اينها را زياد بکند اين بازيها بازي است اينها بازي است و اين کتاب که نور است همين است سرّ اينکه علي­بن­ابي­طالب(سلام الله عليه)ماند براي اينکه نور تحت هيچ فشاري قرار نمي­گيرد الآن وقتي که آفتاب آمد شما بخواهيد پا بگذاريد روي نور پا گذاشتيد روي زمين اين نور مي­آيد روي پاي شما، يک ظرف بگيريد بگذاريد روي نور که بخواهيد نور را بپوشاند اين نور فوراً مي­آيد روي ظرف شما ظرف شما را روشن مي­کند نور هرگز تحت چيزي قرار نمي­گيرد خاصيت نور اين است وقتي سؤال کردند از بزرگواري که علي­بن­ابي­طالب را براي ما معرفي کن گفت من درباره حضرت امير چه بگويم دوست و دشمن سعي کردند که فضايل آن حضرت را نگويند دوستان از ترس، دشمنان بر اساس کينه کسي نام علي را نمي­توانست ببرد که در زمان حجاج و امثال حجاج بعضيها براي اينکه خوشايند حکام را فراهم بکنند مي­گفتند پدر ما، ما را عاق کرده علي ناميد و براي تحقير نام مبارک حضرت امير را در نعل اسب­هايشان مي­زدند ديگر چه از اين بدتر خب وقتي سؤال کردند شما علي­بن­ابي­طالب را معرفي کنيد مي­گويد من درباره که حرف بزنم دشمن­ها تا توانستند بر اساس کينه که داشتند نام مبارک حضرت را تحقير کردند دوستان هم از ترس نگفتند ولي«قد ملأت الخافقين»خافقين تثنيه است مفردش خافق است خافق يعني ترانه و افق، افق شرق و غرب شرق را مي­گويند، خافق غرب را مي­گويند خافق اين شرق و غرب را به او مي­گويند خافقين فرمود«قد ملأت الخافقين»مشرق را علي گرفته مغرب را علي گرفته اگر حق است حق نور است خودش را روشن مي­کند خيلي بايد آدم پست باشد که به دنبال اين حرفها باشد براي سلامتي چه کسي صلوات براي چه کسي صلوات، فرمود اين حرفها مي­ماند، اين حرفها مي­ماند«وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاَتِ الْوُلاَةِ»اين است که از مداحي اين و آن خوشش بيايد من اين طور نيستم فرمود«وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاَتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ أَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ وَ يُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَي الْكِبْرِ»مي­گويند اين يک آدم متکبري است تعريفش بکنيم خوشش مي­آيد مدحش بکنيم خوشش مي­آيد«وَ قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الْإِطْرَاءَ وَ اسْتَِماعَ الثَّنَاءِ»من بدم مي­آيد که پيش شما اين­چنين شناخته شده باشم اين طور نيستم من يک، بر فرض محال من کسي باشم که مداحي خوشم بيايد بايد اين خوشايند را زير پا بگذارم بگويم که بزرگ پيغمبر است و خدا من اين طور نيستم بر فرض هم باشم بايد صرف نظر بکنم اين حرف مي­ماند ديگر چون مطابق با فطرت است ديگر فرمود«وَ قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الْإِطْرَاءَ»اطرا يعني مداحي در آن نامه حضرت امير که در نوبت قبل به عرضتان رسيد فرمود شيطان هميشه درصدد کمين و حمله است ولي آن وقتي که ديگري دارد از کسي تعريف مي­کند يک و اين هم قبول کرد خوشش آمد دو آن وقت خط حمله شروع مي­شود آن وقت شب حمله است آن وقتي شيطان حمله مي­کند که از کسي تعريف بکنند يک و او هم قبول بکند خوشش بيايد دو آن وقت خط حمله شروع مي­شود اين را در آن نامه مالک مرقوم فرمود تا مالک حواسش جمع باشد«وَ قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِي ظَنِّكُمْ»جولان پيدا کند خطور پيدا کند که من اين گونه يک آدم فرومايه­ايم که از مداحي خوشم بيايد«أَنِّي أُحِبُّ الْإِطْرَاءَ وَ اسْتَِماعَ الثَّنَاءِ؛ وَ لَسْتُ - بِحَمْدِ اللَّهِ - كَذلِكَ»خدا را شکر که من پست فطرت نيستم فرومايه نيستم که يکي از من مداحي بکند من خوشم بيايد الحمدلله که اين طور نيستم ولي بر فرض محال اين طور باشم بايد ترک کنم«لَوْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقَالَ ذلِكَ لَتَرَكْتُهُ»من اين طور نيستم اگر هم باشم بايد صرف نظر کنم چرا«انْحِطَاطاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ»عظمت براي اوست ما که﴿أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِن مَنيٍّ يُمْنَي﴾بعد هم جيفه مي­شويم آن صدر ما، اين هم ساقه ما اگر هم چيزي است براي اوست ديگر خداي سبحان اصل مالکيت را امضا کرده فرمود﴿لهما کسبت لِلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ﴾اصل مالکيت را کسي مال حلال فراهم کرده ملک اوست بر خلاف اصول کمونيستي اما فرمود شما نسبت به ديگران مالک هستيد نه نسبت به خدا نسبت به خدا نه مسائل اعتباري مالکيت شما معتبر است چون﴿وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِي آتَاكُمْ﴾مال، مال الله از يک نه در مسائل تکويني مالک چيزي هستيد شما مالک چشم و گوشتان نيستيد چه رسد به مالک جيبتان«أمّن يملک السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ»اين«ام»«امّن»ام منقطعه است مثل﴿أَمَّن يُجِيبُ﴾اصلش«ام»،«من»که اين ام به معني بل است آنها خدا نيستند چه کسي خداست﴿أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ﴾او خداست آن که همه ماندند آن نمي­ماند مشکل را حل مي کند هر مضطري را مي­شناسد او خداست﴿أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ﴾او خداست«أمّن يملک السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ»او خداست کسي که مالک چشم و گوش است خداست که اين «امّن»ميم­اش مشدده است از«ام»که نونش خفيف است با ميم«من»تشکيل شده شده«امّن»فرمود مالک چشم و گوشتان نيستيد من اگر نخواهم نمي­گذارم چشمتان را ببينديد همان با چشم باز جانتان را مي­گيرم طوري است که اگر کسي با چشم باز بميرد و کسي نباشد که در حال گرمي اين چشم را به هم بگذارد انسان يک منظره هولناک و زشتي دارد آن محتضر وجود مبارک پيامبر فرمود چرا به من اين اصرار مي­کنيد که اين قدر شاکر نباشم خب من نمي­دانم اين چشمي که باز کردم مي­بندم و مي­ميرم يا با چشم باز مي­ميرم سمع براي اوست بصر براي اوست«أمّن يملک السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ»او خداست

 وجود مبارک حضرت امير مي­فرمايد خب بر فرض اين رذيلت در من باشد بايد ترکش کنم براي اينکه صاحب اصلي اين نعمتها اوست ديگر خداست ديگر«وَ لَوْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقَالَ ذلِكَ لَتَرَكْتُهُ انْحِطَاطاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ تعالي عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْكِبْرِيَاءِ»اگر کبريايي هست، اگر عظمتي هست اگر چهار تا کلمه­اي هست او داده به ما در سوره مبارکه«اسراء»و ساير موارد فرمود اولاً علمتان کم است يک، ثانياًً من به شما دادم اين صيغه مجهول براي همين است ديگر نفرمود«و ما علمتم»نفرمود«و ما تعلمتم»نفرمود«و ما حصلتم»فرمود﴿إن أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ﴾﴿وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً﴾اين فعل مجهول است اينها همه را به شما دادند براي شما نيست يک، کم هم به شما دادند نه اينکه«ما حصلتم»خودتان به دست آورديد اينکه مي­گويد در حوزه يا دانشگاه مي­گويد من خودم زحمت کشيدم عالم حوزوي يا دانشگاهي شدم بارها به عرضتان رسيد اين اسلامي حرف مي­زند و قاروني فکر مي­کند قارون هم که غير از اين نمي­گفت گفت﴿إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَي عِلْمٍ عِندِي﴾من خودم زحمت کشيدم فراهم کردم آن که مي­گويد من سي سال زحمت کشيدم چهل سال زحمت کشيدم اين تريبون قارون است خيليها آمدند به جاي نرسيدن تو زحمت کشيدي چيه برابر اين آيه ما بايد معتقد باشيم به ما دادند يک آن هم کم دادند دو﴿وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً﴾و همچنين«بما اوتيتم من القدرة الا قليلا»«ما اوتيتم من الشجاعة الا قليلا»«ما اوتيتم من العدل و اتقوا الا قليلا»چون همه اينها زير مجموعه علم است ديگر اگر کسي علمش و دانشش و معرفتش کم باشد آن فضايل هم کم است ديگر پس براي اوست وجود مبارک حضرت امير مي­فرمايد اين هم که دارم براي اوست خب اگر شما مي­خواهيد از من تعريف بکنيد براي علم من است ديگر علم من هم که براي اوست پس او را تعريف کنيد و من هم بايد در پيشگاه او بايد خاضع باشم«وَ رُبَّما اسْتَحْلَي النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ»حالا«فان قلت»اصل مداحي که چيز بدي است حالا اگر کسي کار خيري کرده فرض کنيد خدماتي ارائه کرده، پيروزي نصيب جامعه اسلامي کرده، کتابي نوشته بالأخره يک کار خيري کرده بعد از اين کار خير که استحقاق ثنا دارد که مي­فرمايد درباره او هم ما بحث مي­کنيم اگر هم بعد از کار خير بايد ثنا بکنيم او بايد شاکر باشد که لطف خدا به وسيله او انجام شده است«وَ رُبَّما اسْتَحْلَي النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ»يعني بعد از ابتلا و تلاش و کوشش حالا کسي ساليان متمادي تلاش و کوشش کرده مدرسه­اي ساخته، بيمارستاني ساخته، حوزه­اي تدرس کرده، کتابي نوشته، پيروزي جنگ را فراهم کرده فرمود«فَلاَ تُثْنُوا عَلَيَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءٍ لِإِخْرَاجِي نَفْسِي إِلَي اللَّهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ فِي حُقُوقٍ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا»اين نسخه­هاي نهج­البلاغه غالباً تقيه دارد ظاهرش بقيه است نه تقيه فرمود بسيار خب اگر کسي کار خيري کرده و از کار خير فراغت پيدا کرده شايسته مدح است من آن نيستم چرا براي اينکه درست است چهار تا خدمت کرديم اما چهل تا خدمت هنوز مانده آنهايي که نکردم آنها را هم بايد بگوييم ديگر، آنهايي که دستمان نرسيد آن مشکلات را حل کنيم آنها را هم بايد بگوييم ديگر خيلي از کارهايي است که بايد درباره خدا مي­کرديم نکرديم خيلي از کارهايي است که درباره حقوق مردم بايد مي­کرديم نکرديم اين را ببينيد نه آن را، آن بقيه را چرا نمي­بينيد نکرده را بايد ببينيد ناکرده خيلي است آن را هم بايد ببينيد اين درباره خودش است ديگر

 خب فرمود اگر آن بقيه حقوق مانده است من چه انتظاري دارم پس«فَلاَ تُثْنُوا عَلَيَّ»«مِنَ التَّقِيَّةِ فِي حُقُوقٍ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا وَ فَرَائِضَ لاَبُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا»يک بعد در موقع سخن گفتن بخواهيد گفتگو کنيد نامه بنوسيد با من گفتگو کنيد«فَلاَ تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ»آن القابي که به جبابره­ها و سلاطين مي­دهند به من ندهيد«وَ لاَ تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ»«بادره»آنهايي که مبادرت مي­کنند بلا درنگ زود عصباني مي­شوند زود از جا در مي­روند آن حکامي که اهل بادره­اند مبادرت و پرخاش مي­کنند و عصباني شدن مي­کنند با من آن طور رفتار نکنيد ما با شما يکي هستيم دوستانه رفتار بکنيد اين را تا آخر گفته، اين را تا آخر گفته اين است که قابل زوال نيست اين، اين جزء وجه­الله هست شما مي­بينيد در قرآن کريم سخن در اين نيست که خدا مي­ماند که آن اصلاً در بحث نيست به ذهن کسي نمي­آيد که خدا فاني است هر جا يعني هر جا به نحو ايجاب کلي سخن از بقاست وجه­الله را مطرح مي­کند﴿كُلُّ شَي‏ءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾نه«الا الله»پس فوق بحث است﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ٭ وَيَبْقَي وَجْهُ رَبِّكَ﴾نه يبقي­الله اينها جزء وجه­الله­اند در دعاي«توسل»مي­گوييم«يا وَجيهاً عِنْدَ اللَّهِ»وجيها همين است وجه­الله فعل خداست ديگر اينها بهترين فعل خداست لذا مي­ماند«وَ لاَ تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ»با سازش و رفتار و امثال فرومايگي با من گفتگو نکنيد حالا اين را در صحنه جبهه صفين اين را فرمودند ديگر خطبه در جريان صفين ايراد شده«وَ لاَ تَظُنُّوا بِيَ اسْتِثْقَالاً فِي حَقِّ قِيلَ لِي»فرمود شما قبول کنيد من اگر حق را به من بگوييد براي من دشوار نيست که گوش بدهم بعد يک دليل مي­آورد به عنوان مفهوم موافقه فرمود آن مسئولي که قدرت شنيدن موعظه و حق را ندارد يقيناً طاقت عمل کردن به حق هم ندارد ديگر در مفهوم موافقه فرمود آن که نمي­تواند تحمل ندارد که نصيحت مشفقانه و موعظه حق را بشنود شنيدن حق براي او سنگين است عمل حق براي او اثقل است ديگر من آن طوري نيستم الحمدلله حرفي داريد به من بگويد«وَ لاَ تَظُنُّوا بِيَ اسْتِثْقَالاً فِي حَقِّ قِيلَ لِي وَ لاَ الِْتمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي»چرا«فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَو الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ»آن کسي که پيشنهاد حق، نامه حق، سخن حق، اعتراض حق، انتقاد حق را نتواند بشنود خب انتقاد حق خيلي سنگين نيست عمل به حق سنگين­تر است ديگر اين را مفهوم موافقه ذکر مي­کند فرمود کسي که شنيدن حق براي او سخت است عمل حق بر او سخت­تر است ديگر اين را مي­گويند اصطلاحاً مفهوم موافقه«فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَو الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ»از عمل به حق بر او سنگين­تر است ديگر«فَلاَ تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ»سخن حق داريد با من در ميان بگذاريد«أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ»اين کلمه مشورت بر وزن مصلحت اين رواجش همين است اما آن که در اين ضبط­ها هست مَشُورت است بر وزن مقولت، بروزن معونت و مانند آن مشورت بر وزن مصلحت به اين معنا مطرح نشده خب«فَلاَ تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ»چرا«فَإِنِّي لَسْتُ في نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِي‏ءَ وَ لاَ آمَنُ ذلِكَ مِنْ فِعْلِي»چون وجود مبارک معصوم در ساير بيانات نهج­البلاغه خب خودش را معرفي کرده فرمود آن معنايي که ما داريم که ما نمي­توانيم خودمان را معرفي بکنيم چيزي که خدا به ما داده اين بيان وقتي که اميرالمؤمنين در آن مرحله­اي مي­ايستد مي­فرمود«سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الْأَرْضِ»از آسمانها و عرش و کرسي از من سؤال کنيد من راههاي آسمانها را بهتر از راههاي زمين بلدم اين مقام، مقام علي آنجاست بعد هم در بخشهاي ديگر همين نهج­البلاغه که قبلاً از همين کتاب شريف خوانده شد

فرمود«والله»سوگند ياد کرد«وَ اللَّهِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُخْبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَ مَوْلِجِهِ وَ جَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ وَ لكِنْ أَخَافُ أَنْ تَكْفُرُوا فِيَّ بِرَسُولِ اللَّهِ»قسم به خدا سرنوشت تک­تک شما را بخواهم بگويم مي­دانم از کجا آمديد به کجا ختم مي­شود آينده­تان چيست همه را مي­دانم و الا اگر من دهان باز کنم اين حرفها را بگويم شما- معاذ الله- مي­گويد علي بالاتر از پيغمبر است و کافر مي­شويد ما هر چه داريم از پيغمبر است«وَ لكِنْ أَخَافُ أَنْ تَكْفُرُوا فِيَّ بِرَسُولِ اللَّهِ»اين بحث در همين نهج­البلاغه خوانده شد قبلاً علي را آنجاها بايد يافت ولي در حرفهاي مردمي مي­فرمود من از آن جهت که مردمي هست با شما دارم زندگي مي­کنم که ما نمي­توانم با علم غيب عمل بکنيم که علم غيب يعني علم غيب آن سند فقهي نيست اينکه بگويند اگر حضرت امير مي­دانست چرا رفت مگر علم ملکوتي سند فقهي است خدا غريق رحمت بکند مرحوم کاشف­الغطاء را اين فقيه نامي که صاحب جواهر مي­فرمايد که من به حدّت ذهن اين مرد فقيهي نديدم اين را صاحب جواهر در جواهر درباره کاشف­الغطاء دارد ايشان مي­فرمود علم ملکوتي که سند فقهي نيست تا شما بگويد اگر حضرت مي­دانست شب نوزده شمشير مي­خورد چرا رفته بله اگر کسي خبر داده بود جريان عادي بود بله آن علم سند فقهي است آدم که علم دارد نبايد برود اما علم ملکوتي که منشاء فقهي نيست سند فقهي نيست حجت فقهي ندارد که لذا وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء)با اينکه همه اسرار را ذات اقدس الهي به او خبر مي­داد فرمود من در محاکم قضاي برابر بيّنه و سوگند عمل مي­کنم

«انما»حصر است«انما»يعني«انما»فرمود در محکمه قضايي من فقط و فقط شاهد و سوگند معتبر است بسيار علمي ما داريم بنا بر اين نيست که اينها با علم غيب عمل بکنند اگر بنا بود برابر علم غيب عمل بکنند که کسي دست به خلاف نمي­زد که گاهي البته براي اثبات معجزه، کرامت، احکام غيبي صادر مي­کنند براي اينکه روشن بشود غيب و معجزه حق است اما فرمود«انما اقضي بينکم بالايمان و البيّنات»من فقط بر اساس شاهد و سوگند داوري مي­کنم بعد شما مسلمانها بدانيد حکم قاضي واقع را عوض نمي­کند يک حکم ظاهري است بر فصل خصومت است و اگر کسي سوگند دورغ ياد کرد يا بيّنه زور آورد بيّنه باطل آورد و من در محکمه­ام مالي را به او دادم به استناد بيّنه زور يا قسم باطل«فکانه قطعةٌ من النار»يک قطعه آتشي دارد مي­برد نگوييد در محکمه پيغمبر خودم را محکوم­له نشان دادم فرمود ما بنايمان بر اين نيست که به علم غيب عمل بکنيم اگر بنا بود بر علم غيب عمل بکنيم که مردم مجبور بودند آدم خوب باشند که هر کسي را شلاق بزنيم هر کسي شما ديشب فلان جا تنهايي اين کار را کردي اينکه ديگر جامعه شکل نمي­گيرد انسان بايد مختارانه بهشت يا مختارانه به جهنم برود اگر ما برابر علم غيب عمل بکنيم که مردم مجبور مي­شوند که، ولي اين خيال را از ذهنتان دور کنيد اگر کسي شاهدسازي کرده يا سوگندبافي کرده من حکم کردم بعد بگويد من از دست خود پيغمبر اين متاع را گرفتم اين دارد آتش مي­برد«کانه قطعةٌ من النار»ما برابر ظاهر حکم مي­کنيم پس خاندان عصمت دو مقام دارند آن مقام ملکوتيشان بايد فرمود«سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الْأَرْضِ»اين جايش است«وَ اللَّهِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُخْبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَ مَوْلِجِهِ وَ جَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ»همين با او هست که هر دو در نهج­البلاغه است و قبلاً هم بحث شد يکي در ارتباطات مردمي است با مردم بايد چه طور بايد رفتار کرد برابر علم غيب رفتار کرد يا با ايمان و بيّنات بايد رفتار کرد ديگر کسي نمي­تواند سؤال بکند اگر حسين­بن­علي(سلام الله عليه)مي­دانست کشته مي­شود چرا رفته آن علم ملکوتي است حضرت در مکه آن سخنراني رسمي فرمود قسم به خدا قبري براي من در کربلا مشخص کردند من آن قبرم را مي­دانم کجا دفن مي­شوم مي­دانم اين اعضاي بدن من را گرگان کربلا تکه­تکه مي­کنند اين را من مي­بينم«يتقطعهاعسلان الفلوات بين النواويس و کربلاء»اين را بالصراحه در مکه گفت ولي آن علم ملکوتي که سبب کار فقهي نيست«خُير لي مصرع انا لاقيه»براي من قبري است بيست سال، بيست سال يعني بيست سال قبل از جريان کربلا وجود مبارک اميرالمؤمنين همين کسي که اين خطبه را در صفين خوانده شايد بعد از همين خطبه بود الآن اين خطبه، خطبه 216 خطبه صفين حضرت است حضرت در جريان صفين وقتي مي­خواست برگردد به کوفه به سر زميني رسيد اين را خدا غريق رحمت کند مرحوم محدث قمي را ايشان در سفينه هم نقل کرده بيست سال قبل از جريان کربلا وجود مبارک اميرالمؤمنين وقتي از صفين برمي­گشت تا برود به کوفه به همين سرزمين رسيد از اسب پياده شد با دست اشاره کرد فرمود«هاهنا هاهنا»همين جاست، همين جاست خاک را گرفته بو کرده دو رکعت نماز خوانده عرض کردند يا علي چه چيزي انجاست خاک را مي­گيري بو مي­کني دو رکعت نماز مي­خواني با دست اشاره مي­کني مي­گويي همين جاست، همين جاست فرمود«هاهنا مصارع عشاق»عاشقاني اينجا خون مي­دهند«مصرع»يعني کسي که در جايي مي­افتد فرمود اينجا جاي عاشقان الهي است«هاهنا مصارع عشاق»بعد فرمود انبياي فراواني در همين سرزمين شهيد شدند يک، اسباط و نوه­هاي انبيا در اين سرزمين شهيد شدند دو ولي عاشقاني در اين سرزمين مي­آيند شهيد مي­شوند که«لا يسبقهم من تقدم و لا يلحقهم من تاخر»نه در گذشته مانند آنها کسي بود نه در آينده مانند حسين­بن­علي کسي مي­آيد اين حسين­بن­علي است،

 اين همه را وجود مبارک اميرالمؤمنين در جريان کربلا بعد از جريان صفين شايد همين خطبه که در صفين ايراد کرده بيان کرده غرض اينکه آن علم ملکوتي هرگز حکم فقهي را به همراه ندارد اگر فرمود ما - معاذ الله- خطا مي­کنيم يعني در مسئله علم ظاهري که به آن علم واقعي را عمل نمي­کنيم اگر يک وقت خلافي شد شما بايد تذکر بدهيد«فَإِنِّي لَسْتُ في نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِي‏ءَ وَ لاَ آمَنُ ذلِكَ مِنْ فِعْلِي»من در امان نيستم«إِلاَّ أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ سبحانه تعالي مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي»خدا آنچه در من هست از من نسبت به آنچه دارم مالک­تر است الآن چيزهاي که ما در ذهنمان داريم ملک ماست يعني ما مسلط بر او هستيم تکويناً، ولي گاهي از يادمان مي­رود خدايي که خالق کل است آنچه در ذهن ماست مالک­تر از خود ماست نسبت به او«فَإِنَّما أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لاَرَبَّ غَيْرُهُ»بر اساس توحيد ما همه بنده اويم حدوثاً و بقائاً«يَمْلِكُ مِنّا مَا لاَ نَمْلِكُ مِنْ أَنْفُسِنَا»در عين حال که ما به حسب ظاهر خودمان را مالک خودمان مي­دانيم او مالک­تر است يک و خيلي از چيزها را يا همه امور را به عنوان امانت به ما داد نه تمليک کرد مي­بينيد در بخشهاي وسيعي از قرآن کريم آمده است که اينها دارند به خودشان ظلم مي­کنند اين را بررسي کرد ديد که ظلم به نفس يعني چه آن که اهل تحقيق نيست مي­گويد اين تشبيه است آن که اهل تحقيق است مي­گويد«خويش را تأويل کن ني ذکر را»قرآن را پايين نياور خودت بيا بالا ما خودمان به خودمان ظلم مي­کنيم، خودمان به خودمان ظلم مي­کنيم يعني چه بعضي از مفاهيم­اند که در عين تعدد مفهوم، وحدت مصداق ممکن است مثل عالم و معلوم ممکن است کسي به خودش علم داشته باشد اين عالم اين معلوم دو تا لفظ، دو تا مفهوم دارد ولي يک مصداق ولي بعضي از مفاهيم­اند که الا و لابد تعدد مي­طلبند مثل خالق و مخلوق علت و معلول و مانند آن نمي­شود گفت شيء خالق خودش است علت خودش است ظالم و مظلوم از اين قبيل­اند براي اينکه ظالم بايد از مرز خود تعدي بکند به محدوده مظلوم برسد آن محدوده را بشکافد وارد بشود تا بشود ظلم يعني تعدي حق ديگر تجاوز حق اگر ما فرض کرديم شيئي به نام الف، الف مي­تواند عالم نفس باشد خودش، خودش را درک کند اما نمي­تواند به خودش ظلم بکند براي اينکه خودش بيش از يک حق ندارد که ديگر دو حق نيست که اين است که در بخشهاي وسيع از قرآن که فرمود ما به اينها ظلم کرديم﴿وَلكِن أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ﴾اينها به خودشان ظلم مي­کنند يعني چه يعني که خود حقيقي و دورني ما داريم که او به عنوان امانت به ما داده شد به عنوان فطرت و مانند آن او براي ما نيست که ما هر کاري بخواهيم درباره او بکنيم اگر دروغ گفتيم به اين امانت ستم کرديم اين خود حيواني به خود انساني ستم کرده است مي­شود دو نفر ديگر درقرآن کريم فرمود يک عده فقط به فکر خودشان هستند﴿ما أَهَمَّتْهُمْ الا أَنْفُسُهُمْ﴾اين يک در سوره مبارکه«نساء» و اينها در همين قرآن که فرمود يک عده خودشان را فراموش کردند اين کدام خود است فرمود﴿نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾اينها خودشان را فراموش کردند درباره همين منافقين مي­فرمود اينها فقط به فکر خودشان هستند يعني آن خود حيواني را حفظ کردند آن خود انساني را فراموش کردند آن که واقعيت است، فطرت است، آن اصالت است آن را فراموش کردند فقط به فکر خودشان هستند ما هم نسبت به افراد تبهکار مي­گوييم يا افراد محتکر مي­گوييم اين فقط به فکر خودش است يعني خود حيواني اما آن خود انساني که بنده خداست، عابد خداست فطرت الهي دارد آن را فراموش کرديم که﴿نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾يا﴿وَلاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾بنابراين وجود مبارک حضرت امير مي­فرمايد ما همه عبد مملوک خدايم«يَمْلِكُ مِنّا مَا لاَ نَمْلِكُ مِنْ أَنْفُسِنَا وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا كُنَّا فِيهِ إِلَي مَا صَلَحَنَا عَلَيْهِ فَأَبْدَ لَنَا بَعْدَ الضَّلاَلَةِ بِالْهُدَي وَ أَعْطَانَا الْبَصِيرَةَ بَعْدَ الْعَمَي»ما يک بنده خداييم، مخلوق خداييم، جليل خداييم ذات اقدس الهي و به ما اين قدرت را داد به اين علم را داد به ما اين بصيرت را بعد از کوري داد به ما اين هدايت را بعد از ضلالت داد که – ان شاءالله- اميدواريم همچنان محفوظ بماند اين پايان خطبه 216 نهج­البلاغه است چون اين بحث طول کشيد ديگر وارد آن بحث اخلاق نمي­شويم چون خودش هم بحث اخلاقي بود.
من مجدداً از محضر شما بزرگواران مخصوصاً کساني که از کنار مضجع با ملکوتي ثامن­الحجج(صلوات الله و سلامه عليه)آمديد حق­شناسي مي­کنيم اميدواريم با زيارت مقبول سالماً به اوطانتان برگرديد.
پروردگارا امر فرج ولي­ات را تسريع بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه ولي­ات حفظ بفرما!
اين عزيزان را، اين زائران را، اين مسافران را مشمول ادعيه ذاکيه ولي عصر قرار بده!
مشکلات دولت و ملت، مخصوصاً در بخش اقتصاد و مسکن و ازدواج جوانها به بهترين وجه برطرف بفرما!
ارواح مؤمنان عالم، احيا و امواتشان، معلمان ما، ذوي حقوق ما، هر کس کتاب علمي نوشته و از او استفاده کرديم، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ همه را در سايه رحمتت با اوليا و انبيا محشور بفرما!
امنيت مناطق مسلمان­نشين مخصوصاً ايران، عراق، افغانستان، پاکستان، فلسطين، غزه، لبنان، سوريه و شيعيان يمن را در سايه ولي عصر تأمين بفرما!
خطر استکبار و صهيونيست را به خود آنها برگردان!
وحدت ملي، انسجام ملي، عرق ملي ، عرق مذهبي، علاقه به قرآن و عترت را در جامعه اسلامي ما روز افزون بفرما!
پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!
فرزندان ما را تا روز قيامت از بهترين شيعيان اهل بيت عصمت و طهارت قرار بده!
آبروي ما را در دنيا و آخرت حفظ بفرما!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»