***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > اخلاق انسان را بنیان مرصوص می کند 

 

:

 درس اخلاق 88/10/17


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
بحث مقداري درباره نهج­البلاغه حضرت امير(سلام الله عليه)بود و بخش دوم بحث هم مربوط به فن اخلاق بود کتاب نوراني نهج­البلاغه حضرت امير(سلام الله عليه)که از اول شروع شد رسيديم به خطبه، به کلام 217 نامه­هايي که وجود مبارک حضرت امير مرقوم مي­فرمودند يا خطبه­هايي که حضرت ايراد مي­فرمودند همه آن خطبه­ها يا نامه­ها در نهج­البلاغه نيامده مرحوم سيد رضي(رضوان الله عليه)برخي از خطبه­ها و برخي از نامه­ها و جمله­هاي اين دو بخش را ذکر کرده گاهي مي­فرمايد خطبه گاهي مي­فرمايد کلام آنچه در اين نوبت خوانده مي­شود اين بخشي از نامه­هاي مبسوط وجود مبارک حضرت امير است که مرحوم سيدرضي به عنوان کلام ياد کرده نه به عنوان خطبه حضرت براي مالک­اشتر يک نامه مبسوطي نوشت که معروف است ولي يک نامه ديگري هم براي مردم مصر نوشت به نماينده رسمي­اش بعد از کشتن محمدبن­ابي­بکر که از دوستان حضرت امير(سلام الله عليه)بود دستور داد که اين نامه را در هر روز جمعه براي مردم بخوانيد نامه­اي مفصلي هم هست در اين کتاب شريف تمام نهج­البلاغه تقريباً هفتاد صفحه به اين نامه اختصاص داده شد اين هفتاد صفحه تقريباً چهل صفحه­اش يا سي و پنج صفحه­اش مربوط به منابع اين نامه است سي صفحه مربوط به نامه چون از حضرت سؤال کردند که وضع شما در جريان سقيفه چه بود، وضع شما در جريان شورا چه بود، بعد از ابوبکر با شما چه کردند، بعد از عمر با شما چه کردند، بعد از عثمان با شما چه کردند چطور شد شما ساکت شديد چطور شد به ميدان نيامديد اين سؤالها را مرتب مي­کردند وجود مبارک حضرت فرمود حالا که اين سؤالها را مکرر از ما مي­کنيد آن نويسنده منشي رسمي خود را احضار فرمودند بعد املاء کردند اين نامه تقريباً سي يا سي و پنج صفحه است اين نامه را مرقوم فرمودند بعد به نماينده­هاي رسمي­شان فرمودند که اين را در هر روز جمعه در مصر و امثال مصر بخوانيد چند سطر از اين نامه به صورت خطبه 217 در نهج­البلاغه آمده است وگرنه اين خطبه نيست نامه است و يک صفحه و دو صفحه هم نيست بيش از سي صفحه است ابن­ابي­الحديد در شرح اين نگران بود يعني متحير بود گفت معلوم نيست که اين نامه چون پر از شکايت است معلوم نيست که اين را در بعد از سقيفه گفته باشند اين کلام را لابد بعد از جريان شورا و روي کار آمدن عثمان اين فرمايشات را گفتند ايشان خيلي برايش روشن نشد که اين نامه است نه خطبه و نه سخنراني دارد اين کلام معلوم نيست که بعد از سقيفه باشد يا بعد از جريان بيعت عثمان يک شرح مبسوطي خود ابن­ابي­الحديد دارد بعد مي­گويد بزرگان ما و متکلمين بغداد و معتزله و مشايخ ما در بين اصحاب مي­گويند از همه افضل علي­بن­ابي­طالب است بعد حسن­بن­علي، بعد حسين­بن­علي(عليهم الصلاة و عليهم السلام)بعد خلفاي ديگر و اصحاب ديگر و من همين حرف مشايخ و اساتيدم را پذيرفتم و در اين زمينه شعري هم سرودم که چهار بيت از ابيات خود را در همان جلد يازده شرح نهج­البلاغه ابن­ابي­الحديد ذکر مي­کند که افضل مردم بعد از پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم)حضرت علي­بن­ابي­طالب(سلام الله عليه)است بعد حسن­بن­علي(عليه السلام)بعد حسين­بن­علي(عليه السلام)بعد افراد ديگر را نام مي­برد خليفه اول و دوم و امثال ذلک را نام مي­برد اين را مي­گويد اين فخر من است اينها، اين را در جلد يازده دارد اگر کسي بخواهد درباره شيعه­شناسي کار بکند اين تنها به مسئله غدير و اينها ختم نمي­شود خيلي عميق و دقيق است بخشي از اين مسائل کلامي از اين فقه و اصول به مراتب دقيق­تر و پيچيده­تر است وقتي آدم به شبهات افرادي مثل ابن­ابي­الحديد به اين کتاب مراجعه مي­کند معلوم مي­شود که خواندن بعضي از مطالب درس­گيري بعضي از مطالب بدون استاد به هيچ وجه ممکن نيست خيلي از آن شبهات را الآن براي طلبه­ها القا بکنيد بعيد است اينها شيعه بشوند از بس شبهه قوي است بنابراين همان طوري که فقه استاد دقيق مي­خواهد اصول استاد دقيق مي­خواهد شيعه­شناسي هم يک محقق شيعه علوي، ولايي، دل ­سوخته، محقق مي­خواهد مطلبي را مرحوم شيخ معروف ابن­سينا شيخ­الرئيس دارد در پايان بخش منطق اشارت مي­گويد ما قياسات برهاني را گفتيم، مغالطه را گفتيم، کجا راه مستقيم است گفتيم ،کجا چاله و بيراهه و کژراهه است آنها را گفتيم، اگر متفکري حالا يا حوزوي يا دانشگاهي اين راهي که ما گفتيم اين راه را رفت و نتيجه نگرفت«فليحجر الحکمه»او اهل فلسفه نيست اين بايد راهش را رها بکند بايد درس ديگر بخواند«کل مُيسر لما خلق له»خدا هر کسي را براي هر علمي خلق نکرده فرمود مثل اينکه بيماري اگر دارويي را خورد و نتيجه نگرفت بايد اين راه را رها کند و راه ديگر طي کند فرمود اگر کسي با اين روشي که ما به او ياد داديم که چگونه درست بيانديشد نه بيراهه برود، نه راه کسي را ببندد، نه مغالطه بکند، نه غالط في نفسه باشد نه مغالط غير باشد اگر اين راهها را به او گفتيم رفت و نتيجه نگرفت فلسفه را رها بکند اين اهل فلسفه نيست اهل تفکر عقلي نيست«فليحجر الحکمه»بنابراين هر کسي راهي دارد خداوند هر کسي را براي علمي خلق کرده«کل مُيسر لما خلق له»و﴿قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَاراً﴾و مانند آن، يک توضيح کوتاهي بود درباره اين کلام 217 که سلسله بحث به اينجا رسيد بنابراين اين هفت و هشت سطري که مرحوم سيد رضي(رضوان الله عليه)نقل کرده اين تقريباً بضعة منه شايد مثلاً يک پنجم يا يک ششم عرض کنم که از يک صدم آن نامه باشد.


مطلب ديگر که باز قبلاً به عرضتان رسيد ابتکار مرحوم سيد رضي بود خدا او را با انبيا محشور کند سرّ اينکه نهج­البلاغه ماند و بيشتر شرح نهج­البلاغه را علماي سني به عهده دارند اگر صد تا شرح دارد هشتادي آن براي علماي سني است براي اينکه سيد رضي خيلي عاقلانه دست به اين کار زد وجود مبارک حضرت امير خب بالأخره حق مسلّم او ضايع شد ديگر، حرفهاي تندي دارد نقدهاي تندي دارد اعتراض­هاي تندي دارد اما همه آنها را مرحوم سيد رضي گذاشته کنار وگرنه نهج­البلاغه، نهج­البلاغه نبود چيزي که عامل تفرقه است، عامل تشتت است، عامل گله است، عامل ناامني است آنها را سيد رضي نقل نکرده گوشه­اي از اين حرفها را در خطبه شقشقيه و مانند آن نقل کرده وگرنه کسي اين نامه سي صفحه­اي حضرت امير را بخواند مي­فهمد با او چه کرده بودند ديگر درباره اولي گفته، دومي گفته، سومي گفته بعد راهي که بدي کردند نسبت به حضرت گفته درِ خانه اهل بيت را بستند گفته اگر اينها در نهج­البلاغه مي­آمد ديگر نهج­البلاغه، نهج­البلاغه نبود مي­شد مثل صحيفه­سجاديه يک کتاب خاصي مربوط به شيعه­ها اينکه مي­بينيد يک کتاب جهاني شد براي اينکه آن گلايه­ها را گذاشته براي جاي خاص خودش آن گلايه را براي محققين گذاشته بحثهاي کلامي را براي محققين گذاشته چيزي که وحدت اسلامي را به هم مي­زند آسيب مي­رساند به نظام اسلامي وحدت مسلمانها آنها را گذاشته براي محققين که مي­دانند که چه طوري بحث بکنند که کسي را نرنجانند و دست از عقيده­اش هم بر ندارند و حق هم ثابت بکنند خب اين ابن­ميثم(رضوان الله عليه)همين کار را کرده ديگر اينها ذره­اي از ولايت دست نکشيدند غديري هستند نه سقفي اما محققانه ولي اگر علني بشود به دست همه مردم بيفتد اين مشکل ايجاد مي­کند اين از ابتکارات مرحوم سيد رضي است که توانسته است وجود مبارک حضرت امير کلمات حضرت امير را در جامعه اسلامي طوري مطرح بکند که هشتاد درصد شرحش را علماي سني بنويسند

همين ابن­ابي­الحديد مي­گويد من فکر نمي­کردم کمتر از چهارده سال شرح نهج­البلاغه تمام بشود ولي خدا را شکر مي­کنيم عنايت الهي بود که من بعد از ده سال موفق شدم اين ابن­ابي­الحديد هم از علماي کم­نظير است در بخش تاريخ و ادبيات و سعه اطلاعات مي­گويد خدا را شکر مي­کنم که ده سال تلاش و کوشش شبانه روزي من به اينجا رسيده خب اين طور آدمها که خودشان را وقف نهج­البلاغه کردند براي آن است که آن حرفهاي تند و بيانات نوراني حضرت امير که حقانيت غدير صددرصد است بطلان سقيفه صددرصد است اما اين را براي محققان گذاشته دست توده مردم نداده اين از ابتکارات سيد رضي است برادرش مرحوم سيد مرتضي که حوزه علميه داشت او هم مدير لايق و مدير خوبي بود همين شيخ طوسي را سيد مرتضي تربيت کرده از شاگردان سيد مرتضي است مرحوم بحرالعلوم(رضوان الله عليه)در آن الفوايد الرجاليه نقل مي­کند فوايد الرجاليه چهار جلد است و اين به صورت کتاب رجالي که فلان کس صحيح هست و فلان کس حسن اين طور نيست فوايد رجالي را طرح کرده مي­گويد که سيد مرتضي يک مبتکر خوبي بود وضع مالي­اش هم خوب بود حوزه علميه نجف را سامان داد و بخشي از املاک خودش را چون آنجا در آن روستا مالک بود آن را وقف لوازم و التحرير طلبه­هاي نجف کرد که بخشي از اموال را به اينها بدهند که اينها کتاب تهيه کنند، نامه تهيه کنند، قلم تهيه کنند، کاغذ تهيه کنند و مانند آن همين سيد مرتضي که مقداري از مال خودش را وقف کرده الآن شما مي­بينيد خيلي از شيعه­ها مي­خواهند وقف کنند وقف مي­کنيم فلان روز آش شله زرد بدهيم اين به اندازه آش شله زرد فکر مي­کند اسلام را مي­شناسد اما سيد رضي اين طور فکر نکرده گفته اين را شما وقف بکنيد کاغذ بخرند براي محققان کتاب بخرند براي محققان لوزام و التحرير بخرند براي محققان آن فکر سيد مرتضي با فکر آش شله زردي خيلي فرق مي­کند مرحوم سيد مرتضي اين طلبه­ها را شناسايي کرده ديد اين آقا شيخ حسن طلبه جدّي است، خوش استعداد است، خوش فهم است، خوش درک است، سؤال بي­جا نمي­کند وقتي فهميد ضبط مي­کند اين را دوازده دينار ماهانه شهريه داد اين را بحرالعلوم نقل مي­کند اين را پروراند، پروراند زير بغلش را گرفت شد، شيخ محمدحسن­طوسي وگرنه او هم مي­افتاد ماه مبارک رمضان و محرم و صفر براي تبليغ به روستاها و غير روستا ديگر آقا شيخ­حسن­طوسي نمي­شد که مرحوم سيد مرتضي طبق نقل بحرالعلوم شيخ محمد­حسن­طوسي را در بين طلبه­ها شناسايي کرد ماهي دوازده دينار به او شهريه داد که او فارغ البال باشد بعد بشود شيخ طوسي ديگري را شناسايي کرد ديد به اندازه شيخ طوسي نيست آن قاضي­ا­بن­براج بود به او ماهي هشت دينار شهريه داد او هم شده قاضي­ا­بن­براج از فقهاي نام­آور ما شد اين را مي­گويند مديريت که نيروها شناسايي بشود چه در حوزه، چه در دانشگاه آن که نخبه است آن که فرهيخته است هدر نرود غرض آن است که اين دو تا برادر يعني سيد مرتضي و سيد رضي(رضوان الله عليهما)هر دو کاري کردند که هر کدام به نوبه خود نبوغ فکري و اسلامي را به همراه دارد حالا اين مقدمه­اي کوتاهي بود درباره اين کلام 217.


فرمود«اللَّهُمَّ إنّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَي قُرَيْشٍ»اين وسطهاي اين نامه سي صفحه­اي است عرض کرد خدايا من عدوا، تعدي، شکايتي که دارم به شما ابلاغ مي­کنم«استعدا»يعني«طلب من الغير الاعانه علي عدو»عرض کرد خدايا من«استعينک»از تو کمک مي­خواهم که شما جزاي تلخ قريش را بدهيد«وَ مَنْ أَعَانَهُمْ؛ فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي»اينها رحم من را قطع کردند حق مسلّم من را گرفتند«وَ أَكْفَأُوا إِنَائِي»اينها ظرفم را وارونه کردند اين«کفأ»سه ماده دارد يکي با«واو»است يکي با«ياء»است يکي با همزه است اين«کفو»با واو همان همسري،«کفي» با«ياء»به معني کفايت است،«کفأ»با همزه يعني وارونه شدن يک ليوان وقتي وارونه شده است مي­گويند«کفأ»«ان کفأ»اينجا حضرت متعددي­اش را به کار برد«وَ أَكْفَأُوا»که اين واوي يا يايي نيست مهموز است«وَ أَكْفَأُوا إِنَائِي»من اين ظرف پر آبي که داشتم اينها خالي کردند«وَ أَكْفَأُوا إِنَائِي وَ أَجْمَعُوا عَلَي مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَي بِهِ مِنْ غَيْرِي»اينها اتفاق کردند که من را خانه­نشين کنند خدايا من به تو پناه مي­برم و از تو کمک مي­خواهم آنها به من گفتند«أَلاَ إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ»به من گفتند به اينکه گاهي بايد حق خودت را بگيري و گاهي هم بايد از حقت صرف نظر بکني در حالي که حق را هميشه بايد گرفت حق تبعيض­پذير نيست گاهي حق باشد گاهي حق نباشد يعني چه به من گفتند«فَاصْبِرْ مَغْمُوماً»غم­باره، غمزده بايد صابر باشي«أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً»يا زنده­ بمان با غم يا از تأسف بمير به من اين را گفتند من هم خيلي فکر کردم، خيلي بررسي کردم، خواستم قيام بکنم ديدم کسي به ياري من نمي­شتابد من ماندم همين بچه­هاي من اين در خطبه 26 و اينها هم هست که قبلاً هم خوانديم در آن خطبه هم هست خطبه 26 همين خطبه صبحي صالح همين خطبه­اي که در قم چاپ شده نهج­البلاغه­اي که در قم چاپ شده و الا نهج­البلاغه محمدبن­عبدوه و اينها شماره گذاريش فرق مي­کند فرمود من خيلي بررسي کردم، مطالعه کردم، ديدم منم و بچه­هاي من«فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ وَ لاَ ذَابٌّ وَ لاَ مُسَاعِدٌ»نه رافدي دارم يعني معين، نه ذابي دارم«ذبه» يعني دفاع کرده­اي که وجود مبارک سيدالشهداء فرمود«هل من ذاب يذوب عن حرم الرسول»اين هم در حقيقت وجود مبارک حضرت امير اول اين را گفته«هل من ذاب يذوب عن حرمي»ذابي نداشتم«ذب»يعني دفع اينکه در رسائل مرحوم شيخ انصاري دارد اين اشکال«مما يمکن الذب»است آن اشکال«مما لا يمکن ذب»است«ذب»يعني دفاع آن اشکال قابل دفاع است، آن اشکال قابل دفع و دفاع نيست و مانند آن فرمود ذابي نداشتم مساعدي نداشتم معيني نداشتم معاوني نداشتم«إِلاَّ أَهْلَ بَيْتِي»«فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنْ الْمَنِيَّةِ»«ضن» با صاد و ضاد به معناي بخل­ورزي«ضنِّت»يعني بخل­ورزي«ضنين»با صاد، ضاد يعني بخيل﴿وَمَا هُوَ عَلَي الْغَيْبِ بِضَنِينٍ﴾به همين معناست فرمود من دست­گشاده نداشتم جود و سخا نداشتم که بچه­هايم را همين طور تلف بکنم ضنت ورزيدم ولي اين توضيحي مي­خواهد که عرض مي­کنم ضنت ورزيدم که اينها را کشتن بدهم«فَأَغْضَيْتُ عَلَي الْقَذَي»اين خاشاک و خار به چشمم رفته و تحمل کردم«و جَرِعْتُ رِيقِي عَلَي الشَّجَي»استخوان در گلويم گير کرده ولي آب دهان را با همين وضع فرو بردم خب راه فرو بردن اين آب يا غذا وقتي بسته باشد گلو وقتي گير باشد مي­گوييم گلوگير، گلوگير همين است غصه يعني گلوگير چيزي که در گلو گير مي­کند به او مي­گويند غصه خب با اين انسان چگونه مي­تواند آب بنوشد چگونه مي­تواند غذا بخورد چگونه مي­تواند آب دهان فرو ببرد آب دهان فرو بردن­اش سخت است فرمود من در اين حال زندگي کردم در حدود ربع قرن 25 سال اين نامه را بعد از زمان حکومتشان نوشتند ديگر«وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلَي أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ»«مُرّ» يعني تلخ«أمّر»يعني تلخ­تر«علقم»يعني حنظل يعني اين براي من اين حادثه سقيفه و شورا و امثال ذلک تلخ­تر از حنظل بود ولي من اينها را صبر کردم«وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفَار»شما اگر بدون و تخدير عضو اين اره را بگذاريد در قلب بخواهيد انسان که بيهوش نيست نه بيهوشي موضعي، نه بيهوشي مطلق اين اره را بگذاريد در دلش اين را ببريد حضرت فرمود که آلم است يعني ألم­انگيز است تألم­دارتر است دردناک­تر از آن است که در حالت بيداري و زنده بودن و به هوش بودن اره را بگذاريد در دلش اين ترجمه اين خطبه اما اينکه وجود مبارک حضرت امير فرمود که من ضنت ورزيدم يک بيان نوراني لطيفي مرحوم کاشف­الغطاء از فقهاي بزرگ ما دارد مي­فرمايد وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه)نه تنها در ساير مسائل افضل بود از حسين­بن­علي(سلام الله عليه)اشجع هم بود براي اينکه وجود مبارک سيدالشهداء روز روشن شمشير به دست و مسلحانه علني مي­جنگيد مي­کشت شهيد هم شد اما وجود مبارک حضرت امير به جاي پيغمبر در بستر آن حضرت خوابيد منتظر بدون سلاح منتظر بود که چهل شمشيردار قتال عرب از چهل قبيله بيايند او را تکه­تکه کنند و تکان نخورد در ليلة­المبيت مرحوم کاشف­الغطاء مي­گويد به نظر ما وجود مبارک حضرت امير از حسين­بن­علي اشجع بود اما بالأخره کشته شدن، خون دادن، زن و بچه را اسير دادن بايد که به ثمره برسد خود حسين­بن­علي ده سال زمان وجود مبارک امام حسن(سلام الله عليهما)آرام بود بعد از رحلت امام حسن ده سال نوبت خود حسين­بن­علي رسيده بود آرام بود چون آن وقت اگر معاويه حسين­بن­علي قيام مي­کرد او را يا مثل امام حسن مسموم مي­کرد يا به وسيله ديگر مي­کشت جامعه مشکي و سياه در بر مي­کرد و عزا مي­گرفت و در مدينه و شام براي او مراسم ترحيم مي­گرفت ديگر ديني نمي­ماند آن داعيه بودن معاويه را حسين­بن­علي تشخيص داد گفت الآن وقت قيام نيست ده سال در زمان امامت امام حسن ساکت بود ده سال هم در زمان امامت خودش ساکت بود جمعاً بيست سال حالا که معاويه رخت بر بست يزيد خام آمد روي کار فرمود الآن وقت قيام است يک وقت ما کشته مي­دهيم، ما اسير مي­دهيم که دين را زنده کنيم وجود مبارک حضرت امير هم همين کار را کرد فرمود اگر من با زن و بچه­ام قيام مي­کردم اينها ما را مي­کشتند لباس مشکي در بر مي­کردند و براي ما مجلس ترحيم گرفتند و ديني نمي­ماند من ضنت مي­ورزيدم چون هر کشته شدني حسابي دارد، هر خون دادني حسابي دارد اينها عصاره بحث درباره اين خطبه 217.


اما آنچه مربوط به فن اخلاق است چون آن جلسه قبل هم طول کشيده بود مطرح نکرديم حالا مختصري اين جلسه مطرح کنيم به خواست خدا تا کساني که اين بحث را تعقيب مي­کنند در ادامه بحث - ان شاءالله- با ما همراه باشند اخلاق در نوبتهاي قبل به عرضتان رسيد اينها مسائل اخلاقي بود چون همه فرمايشات حضرت امير اخلاقي است اما آن بحث، فن اخلاق است که اخلاق چيست تاکنون روشن شد که اخلاق در اسلام از آن سخن به ميان مي­آيد چند فن عميق علمي را به همراه دارد طب روحاني را به همراه دارد معماري را به همراه دارد هنر و زيبايي را به همراه دارد که بحث­اش مبسوطاً گذشت براي اينکه ما مي­خواهيم روح را زنده نگه بداريم روح ما نميرد يک، اين نياز به طب دارد روح زنده ما سالم باشد نه مريض اين نياز به طب دارد و آفات و آسيب و گزندش را بزداييم اين احتياج به طب دارد مي­شود طب روحاني بعد مي­خواهيم خودمان را بنيان مرصوص درست کنيم اين بنيان مرصوص که با سنگ و چوب درست نمي­شود که با آهن و بتون درست نمي­شود که با اراده و اخلاق درست مي­شود اخلاق انسان را بنيان مرصوص مي­کند دو بعد مي­خواهيم بعد از مرگ زيبا محشور بشويم همه ما دلمان مي­خواهد با قيافه خوب با چهره بشاش با رخ نو بسازيم ديگر، در دنيا هر کس رنگين پوست باشد سفيد پوست باشد نشانه فخر نيست همه برادرند و مساوي هم­اند چه آنهايي که در منطقه استوايي زندگي مي­کنند چه آنهايي که در منطقه­هاي ديگر يکي رنگين پوست است يکي غير رنگين پوست«لا فخر للعجم أبيض علي أسود» و بالعکس اما در قيامت که استوا و قطب نيست همه ما از خاک بر مي­خيزيم ما مي­خواهيم زيبا باشيم ديگر بعضي سيه­رويند بعضي سفيدروي خب ما مي­خواهيم زيبا باشيم ديگر اينجا بايد خودمان را بسازيم

اينکه مي­گويد وقتي وضو مي­گيريد هنگام شستن صورت بگوييد«اَللّهُمَّ بَيِّضْ وَجْهي‏ يَوْم تَسْوَدُّ فيهِ الْوُجُوهُ وَلا تُسَوِّدْ وَجْهي‏ يَوْمَ»همين است اخلاق ما را زيبا مي­کند بعضيها به قدري بدمنظر در قيامت محشور مي­شوند که در روايات اهل بيت فرمودند«يحسن عنده قرده»اين بوزينه­ها از آنها زيباتر هستند بعضي هم زيبا محشور مي­شوند اخلاقي که اسلام مي­گويد با زيبايي يک با معماري دو با طب سه اين برهان­پذير هماهنگ است ما در قرآن کريم بحثي داريم که ذات اقدس الهي به پيغمبر مي­فرمايد که﴿إِنَّكَ لَعَلَي خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾اين يک، بعد درباره قرآن فرمود﴿وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنبَغِي لَهُ﴾او اهل شعر نيست اين دو، شعري که قرآن کريم نفي کرده مي­فرمايد شايسته پيغمبر نيست يک انسان عاقل به دنبال شعر نمي­رود به تعبير مرحوم علامه در الجوهرالنضيد في شرح منطق التجريد مرحوم خواجه مي­فرمايد اين شعري که اينجاها هست شعر يعني خيالي أو مقدمات خيالي مي­فرمايد در يونان قديم يوناني­ها، سرياني­ها، عبري­ها شعر مصطلح ما را نداشتند که عروض باشد، قافيه باشد، وزن داشته باشد، موسيقي داشته باشد، اينها را نداشتند مي­فرمايد شعري که در يونان قديم يوناني­ها داشتند، عبري­ها داشتند، سرياني­ها داشتند اشبه به نثر بود تا نظم يعني همين شعر نو اين شعر نو در عهد قديم بين يوناني­ها و عبري­ها و سرياني­ها رواج داشت شعر منظومي که صدر و ذيل داشته باشد قافيه داشته باشد وزن داشته باشد برابر عروض باشد اين گفت در فارسها بود و در ترکها بود و در عربها اين بيان مرحوم علامه در شرح منطق التجريد خواجه طوسي است خب شعري که قرآن نفي مي­کند يعني خيالي انسان اگر در بخش انديشه به دام وهم و خيال بيفتد يک، در بخش انگيزه به دام شهوت و غضب بيفتد دو، اين مي­شود اهل شعر قرآن کريم که فرمود﴿وَمَاعَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ﴾يعني خياليات و اگر کسي شعري فکر کرده شعري عمل کرد اين در فرهنگ قرآن مي­شود مختال اين تخيل که باب تفعل است در قرآن به کار نرفته فقط باب افتعالش به کار رفته اين مختال اسم فاعل اختال، يختال مي­شود مختالٌ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ مِن كَانَ مُخْتَالاً فَخُوراً﴾و مانند آن انسان خيال­زده، انسان خيال­باف، خيال­زده، خيال­رو، خيال­گو اين شاعرانه زندگي مي­کند که اين از قرآن دور است از اخلاق پيغمبر دور است اخلاقي که در جاهليت بود يا در غرب هست يا در بسياري از بخشهاي ديگر است اخلاق شاعرانه است يعني خيال­بافي اين اگر شما مي­بينيد آنها مي­گويند فن اخلاق برهان­پذير نيست يک، مطلق نيست و مضاف است دو، نفسي نيست نسبي است سه، براي همين است خيال­بافي اين طور است ديگر در خيال­بافي چون برهان در آن نيست هر کسي مختال است و خيال­بافي­هاي خودش براي خودش حجت است اين نه همگاني است نه هميشگي، نه اطلاق دارد نه نفسيت دارد، نه برهان­پذير است شما مي­بينيد بين اين دو تا حرف چقدر فرق است يکي از﴿إِنَّكَ لَعَلَي خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾بر مي­خيزد يکي از﴿وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ﴾نشأت مي­گيرد آن حرف اين است در جاهليت شعار رسمي اين بود آنها مي­گفتند«انصر اخاک ظالماً أو مظلوما»هر کس جزء قبيله شما شد از او حمايت بکنيد چه ظالم باشد چه مظلوم اين شعار رسمي و فرهنگ پذيرفته شده جاهليت بود«انصر اخاک ظالماً أو مظلوما»اگر کسي در جناح شما، در حزب شما، در باند شما بود به او کمک بکن هر کس مي­خواهد باشد خب اين نه برهان­پذير است نه مطلق است، نه نفسي است اين﴿وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ﴾است

اسلام که آمد خط بطلان روي آن کشيد فرمود«انصر المظلوم اخاک أم غير اخيک»فرمود از مظلوم حمايت بکن چه برادرت باشد چه نباشد، چه باندت باشد چه نباشد، چه حزبت باشد چه نباشد، چه قبيله­ات باشد چه نباشد اين هم مطلق است هم برهان­پذير است هم نفسي است حمايت از مظلوم برهان­پذير است دست ظالم را کوتاه کردن برهان­پذير است هم همگاني است هم هميشگي منطق«انصر المظلوم»مي­شود براساس﴿إِنَّكَ لَعَلَي خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾منطق«انصر اخاک ظالماً أو مظلوما»مي­شود براساس شعر دو تا نکته منطقي هم به عرضتان برسانم آن آقايان طلبه و دانشجويي که در اين فضا کار مي­کنند مي­توانند پيگيري بکنند يکي اينکه در فن منطق از مسئله برهان، از مسئله جدل به عنوان صناعت علمي ياد مي­شود«صناعة العلميه» ضابطه­اي دارد مبادي دارد اينها اما در شعر به تعبير مرحوم خواجه در متن و علامه در شرح صناعت علمي نيست شعر يک ذوق خيال­سازي و خيال­بافي است که از او اين حرفها در مي­آيد لذا مرحوم خواجه در متن تجريد منطق از برهان به عنوان صناعت علمي ياد مي­کند از جدل به عنوان صناعت علمي ياد مي­کند ولي از شعر به عنوان صناعت علمي ياد نمي­کند مي­گويد ملکه­اي است صناعتي است که شعر از او مي­جوشد صناعت علمي نيست اين يک نکته، نکته ديگر آن است که ما يک قضيه داريم و يک تصديق بين قضيه و تصديق خيلي فرق است در قضيه وقتي گفتند«زيدٌ قائم»موضوع جزءقضيه است محمول است جزء قضيه است نسبتي که بين موضوع و محمول جزء قضيه است ولي در حوزه تصديق موضوع و محمول و نسبت دخيل نيست

«تصورالموضوع»«تصورالمحمول»«تصورالنسبه»در حوزه تصديق دخيل است حالا يا جزأً يا شطراً يا شرطاً به تعبير آن آقايان پس آنچه متصور است در حوزه قضيه دخيل است آنچه تصور است در حوزه تصديق دخيل است اين يک، فرق جوهري و اساسي قضيه و تصديق اين است که در تصديق حتماً حکم هست ولي در قضيه گاهي حکم هست گاهي حکم نيست قضاياي برهاني، قضاياي خطابي، قضاياي جدلي حکم در آن است اما قضاياي خيالي حکم در آن نيست همين که تشبيه کردند موضوع را به محمول ارتباط دادند اثر خودش را مي­گذارد اثر يا قبض است يا بسط الآن اگر کسي گرسنه باشد از راه رسيده و دارد غذا مي­خورد کسي شعري خوانده اين غذا را تشبيه کرده جسارت است به بعضي از امور زشت اين منزجر مي­شود از خوردن غذا دست از غذا خوردن مي­کشد با اينکه حکم در آن نيست اگر غذايي تشبيه شده به چيز بدي حکمي در آن نيست هر دو مي­دانند خلاف است ديگر اين غذاست ديگر فلان چيز که نيست که حکم در آن نيست اما همين تشبيه باعث انقباض است يا کودکي را يا غير کودک داروي تلخ، تند، شور را به عنوان اينکه اين شبيه عسل است خيلي ملين است، خيلي گواراست با اينکه هر دو مي­دانند اين طور نيست مخصوصاً اگر نظمي هم بخوانند اين منبسط مي­شود اثر مي­گذارد گرسنه­اي وقتي دارد غذايي مي­خورد انسان از اين غذا تعريف بکند خواص برايش ذکر کند اين با نشاط بيشتري غذا مي­خورد بيشتر هم ميل مي­کند خيال در قبض و بسط در غم و نشاط بي­اثر نيست با اينکه تصديق در آن نيست اينهايي که مي­بينيد مي­گويند مد اين است بايد مو سر را اين طور گذاشت اينها مختال­اند در فرهنگ دين الآن برويد از آنها سؤال کنيد چرا صورت اين طور اصلاح مي­کنيد يا چرا سر را اين طور مي­کنيد مي­گويد مد است خب مد است يعني چه اين خيال است برهان در آن نيست که تصديق در آن نيست عقل حکم بکند محمول را براي موضوع ثابت بکند موضوع را ثابت بکند اين­چنين نيست اينها در حدّ اختيال زندگي مي­کنند که اينها مختال بالفعل­اند و عاقل بالقوه و دين آمده با اخلاق﴿إِنَّكَ لَعَلَي خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾اين مختال بالقوه را مختال بالفعل بکند«فتحصل»که تصديق با قضيه يک فرق در اجزا دارند يکي فرق اينکه در تصديق الا و لابد حکم است ولي در قضيه گاهي حکم هست گاهي حکم نيست و قياسات شعري از قضاياي بي­حکم تشکيل مي­شود نعم، گاهي خيالها تحت رهبري عقل حرفهاي خوب مي­زنند

 اما در صورتي که دو صف در درون انسان تشکيل بشود صف انديشه که حس و خيال و وهم­اند صف انگيزه که شهوت و غضب با همه زير مجموعه هستند اين دو صف به امامت عقل نماز جماعت بگذارند که رهبرشان مي­شود عقل امامشان مي­شود عقل آن وقت چنين خيالي تربيت شده اين­چنين وهمي تربيت شده است در بيانات نوراني امام سجاد هست که عقل امام روح است و مانند آن همين است تمام اين اوضاع دروني را يک رهبر بايد هدايت بکند بالأخره و آن عقل است اگر خيال و انديشه را و شهوت و غضب را عقل رهبري کرد انسان مي­شود عاقل همين شهوت را دارد همين غضب را دارد همان خيال را دارد همان وهم را دارد منتها تعديل شده است نه تعطيل مي­شود و نه رها اين رها را مي­گويند ولنگار اين ولنگار که قبلاً به عرضتان رسيد يک کلمه بسيط نيست کلمه مرکب است از ول و انگار يعني کسي که انگاره او، انگيزه او، انديشه او ول بودن است خيال مي­کند رهاست اين انسان ولنگار را رهاانديش را مي­گويند ولنگار خب اگر عقل رهبري اين امور را به عهده بگيرد ديگر هيچ کسي خيال نمي­کند انگاره او ول بودن اوست نه خير عاقل بالفعل، عادل بالفعل مي­شود اقتدا کننده به﴿إِنَّكَ لَعَلَي خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾و چنين انساني داراي اين اخلاق است که اين اخلاق هم مطلق است نه مضاف، هم نفسي است نه نسبي هم برهان­پذير است که اميدواريم همه ما - ان شاءالله- مقتدي به چنين اسوه­اي باشيم.
پروردگارا امر فرج ولي­ات را تسريع بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
مشکلات دولت و ملت را مخصوصاً در بخش اقتصاد و مسکن و ازدواج جوانها در سايه لطف ولي­ات برطرف بفرما!
امنيت مناطق مسلمان­نشين مخصوصاً ايران، عراق، افغانستان، پاکستان، لبنان، غزه، سوريه، يمن همه مناطق مسلمان­نشين را در سايه ولي­ات تأمين بفرما!
ارواح مؤمنان عالم، احيا و امواتشان، امام راحل، معلمان ما، علامه طباطبايي، هر کس کتاب علمي نوشته ما از او استفاده برديم و بهره مي­بريم، پدران ما، مادران ما، ذوي حقوق ما همه را در سايه رحمت بي­انتهايت با انبيا محشور بفرما!
پروردگارا بين ما و قرآن و عترت جدايي نينداز!
فرزندان ما را تا روز قيامت از بهترين شيعيان اهل بيت قرار بده!
جوانهاي مملکت مخصوصاً اين عزيزان را مشمول ادعيه ذاکيه ولي عصر قرار بده!
خير دنيا و آخرت اينها را تأمين بفرما!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»


 

 

 

عنوان