***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > تفاوت علم اخلاق با سایر علوم(۲) 

عنوان: درس اخلاق 88/11/08


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
مقدم شما برادران و خواهران گرامي از حوزوي و دانشگاهي و سپاهي را گرامي مي­داريم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي­کنيم اين دهه پربرکت کرامت را براي همه ما گرامي بدارد و اين چهل روزي که به عنوان اربعين کليمي معروف است يعني از اول ذي­قعده تا دهم ذي­حجه که چهله­گيري وجود مبارک موسي کليم بود و در اين چهل شبانه­روز مهمان ذات اقدس الهي بود و نه آبي نوشيد و نه غذايي خورد و نه خوابي داشت و در تمام اين چهل شبانه­روز با ذات اقدس الهي منادات و مناجات داشت به ذکر و ذُکر الهي مشغول بود و مناجات داشت توفيق چهله­گيري هم نصيب ما بشود که ما هم لااقل در اين ايام پربرکت اهل مراقبه باشيم، اهل محاسبه باشيم راههايي را که قرآن کريم فراسوي سالکان ارائه کرده است ما هم به مقدار ميسور آن راه را طي کنيم.


بحث در اخلاق بود که فن اخلاق چيست، تفاوت علم اخلاق با فقه چيست، تفاوت علم اخلاق با حقوق چيست، تفاوت علم اخلاق با کلام و فلسفه چيست، تفاوت علم اخلاق با عرفان چيست، امتيازي که بين علم اخلاق و فلسفه و کلام است روشن است که آن درباره بود و نبود عالم سخن مي­گويد اين درباره بايد و نبايد بحث مي­کند فرق اين دو کاملاً مشخص است اما تفاوت بين اخلاق و فقه، اخلاق و حقوق، اخلاق و عرفان نيازي به توضيح داشت که در نوبتهاي قبل به عرضتان رسيد اخلاق وقتي مي­تواند علمي باشد که يک سلسله مواد فرعي داشته باشد اين مواد فرعي مستنِد باشد به يک سلسله مبادي و مباني علمي آن مبادي و مباني علمي مستنِد باشد به يک سلسله منابع، چيزي که منبع ندارد، مبنا ندارد چيزي که مبنا نداشته باشد مواد و فروع قابل دفاع علمي ندارد چيزي که فروع قابل دفاع علمي نداشته باشد علم نيست ممکن است گزارشهايي باشد، اطلاعاتي باشد ولي علم نيست

الآن به فقه مي­گوييم علم، به حقوق مي­گوييم علم به ساير رشته­هاي علوم انساني مي­گوييم علم، براي اينکه هر کدام از اينها موادي دارند اين مواد از مباني گرفته مي­شود آن مباني از منابع مثلاً در فقه که چه واجب است، چه حرام است، چه مکروه است، چه مستحب، از نظرحکم تکليفي چه صحيح است، چه باطل است از نظرحکم وضعي اينها مواد فقهي­اند اين مواد را از مباني مي­گيرند اگر کسي در اصول مبنايش اين بود که خبر واحد حجت است مبناي خاصي داشت به استناد اين مبنا فروعي را استنباط مي­کند و اگر کسي مبناي اصولي اين بود که خبر واحد حجت نبود چيز ديگر به جاي خبر واحد قرار گرفت از آن مبنا فروع ديگر را استنتاج مي­کند اگر کسي در اصول معتقد بود که اقل و اکثر ارتباطي مثل اقل و اکثر استقلالي در شک در زائد جاي برائت است فروع خاصي را نتيجه مي­گيرد اگر کسي گفت اقل و اکثر ارتباطي با اقل و اکثر استقلالي فرق دارد در اصول به اين نتيجه رسيد در فقه نتايج ديگري دارد و هم چنين ساير مباني، هر ماده­اي به مبنايي وابسته است مباني و مبادي فن فقه را اصول مشخص مي­کند اما مبادي را و مباني را از منابع مي­گيرند منبع استنباط مباني براي يک مسلمان قرآن است، عقل است، سنت پيامبر است که به وسيله خبر واحد اجماع، شهرت و مانند آن به دست مي­آيد آنها مي­شود منابع، آن امور ياد شده مي­شود مباني و اين فروع فقهي مي­شود مواد، اين کار فقه است حقوق اسلامي هم همين طور است، عرفان اسلامي هم همين طور است، علوم اسلامي هم همين طور است که بالأخره يک مبنا بايد باشد اخلاق علم هست اما جاودانه بودن اخلاق به جاودانه بودن منابع آنها است اخلاق علم است که مي­گوييم چه بد است، چه خوب است، چه زشت است، چه زيباست، چه سعادت آور است، چه شقاوت آور اينها کارهاي اخلاقي مواد اخلاقي ا­ست که حسد بد است، دروغ بد است مرض است، نه حرام است دروغ مرض است و حسد مرض است عداوت و کينه مرض است، آز و طمع مرض است، قناعت سلامت است، تواضع سلامت است، صداقت سلامت است نه حرام است حرام را فقه به عهده دارد سلامت و مرض را اخلاق به عهده دارد نگاه به نامحرم حرام است را فقه به عهده دارد اما﴿فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ﴾را که در سوره«احزاب»است اخلاق به عهده دارد اگر کسي به نامحرم نگاه کرد فقيه مي­گويد اين معصيت کرد عالم فن اخلاق مي­گويد اين مريض است و همچنين گرايشهاي سياسي که در سوره مبارکه«مائده»بود مثال و آياتش خوانده شد فقيه نمي­گويد اين مرض است از کجا پيدا شده راه بهداشت و درمانش چيست فقيه مي­گويد اين مرض است، معصيت است انسان با اين از عدالت مي­افتد نمي­شود به آن اقتدا کرد و عذاب جهنم دارد و مانند آن، قاضي هم حکم تعزيري يا حدّي را جاري مي­کند کار قضا کارحقوقي است اما هيچ کدام از آنها نمي­گويند کسي که به نامحرم نگاه مي­کند مريض است﴿فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ﴾اين مرض را بايد معالجه کرد اين را فن اخلاق مي­گويد

اخلاق وقتي مي­تواند علم باشد که بايدها و نبايدهاي او به يک مباني و مبادي استوار تکيه کند همه اين بايدها و نبايدهاي اخلاقي به حسن و قبح برمي­گردد بالأخره، درست است که بعضي از مباني اخلاق و مبادي اخلاق نظري است ولي بالأخره به بديهي ختم مي­شود اگر مباني نظري به مباني بديهي ختم نشود آن ديگر علم نيست علم پي بردن از معلوم به مجهول است اگر ما راه نداشته باشيم رابطه معلوم و مجهول گسيخته باشد ديگر علمي نيست ما يک سلسله امور نظري داريم که پيچيده است يک سلسله امور بديهي داريم که روشن است راه رسيدن از معلوم به مجهول اين راه وجود دارد يک و معصوم هم هست دو، اين راه خطا نمي­کند اين رونده هست که گاهي مقدمات را درست نمي­چيند اشتباه مي­کند اگر راه نبود علم شکل نمي­گرفت چون راه هست راه نه تخلف دارد و نه اختلاف اين مي­شود صراط مستقيم يعني رابطه بين مطلب نظري و مطلب بديهي اين صراط مستقيم است صراط مستقيم آن است که نه تخلف دارد و نه اختلاف تخلف معنايش اين است يک گوشه­اش بريده باشد چيزي اين خلا را پر نکند اختلاف معنايش اين است که گاهي از اين طرف برو گاهي از آن طرف برو نه اينکه دو طرف به يک سمت برگردد دو طرف به دو طرف بر مي­گردد چنين چيزي را مي­گويند اختلاف اينکه مي­گويند صراط مستقيم﴿لا اخْتِلاَفِ فِيهِ و لاَ تُخْلِفُ﴾اختلاف چيزي است، تخلف چيزي است هر دو مذموم است و هر دو از صراط مستقيم منتفي است در صراط مستقيم که رابطه مجهول و معلوم است هيچ تخلفي نيست هيچ اختلافي نيست يعني مي­شود از معلوم به مجهول رسيد منتها رونده بايد آشنا باشد و اشتباه نکند ما مي­رسيم به صدق و کذب مي­گوييم صدق خوب است، کذب بد است منتها صدق و کذب ميانه راه است صدق اقتضاي خوبي دارد نه سبب تام باشد براي خوبي، کذب اقتضاي قبح دارد نه سبب تام باشد لذا گاهي همين صدق مي­شود بد، همين کذب مي­شود خوب اين که مي­گويند براي حفظ جان مؤمني اگر کسي او را تعقيب مي­کند شما ديديد که او کجا رفت و بگوييد من نديدم درست است اين کذب است ولي کذبي است حسن، چون در باب تزاحم بايد آن اهم را گرفت حفظ جان يک مؤمن اهم از آن است که کسي راست بگويد پس صدق اقتضاي حسن دارد نه سببيت تام، کذب اقتضاي قبح دارد نه سبب تام اينها در راه­ هستند بين راه­ هستند ولي وقتي رسيديم به آن آلات آغازين به عدل و ظلم رسيديم مي­بينيم عدل سبب تام است براي حسن و ظلم سبب تام است براي قبح اگر چيزي عدل شد يقيناً خوب است اگر چيزي ظلم شد يقيناً بد است ديگر ما جايي داشته باشيم که عدل در آنجا بد باشد نداريم ظلم در اينجا خوب باشد نداريم پس رسيديم به چيزي که«حسنٌ ذاتاً و قبيحٌ ذاتاً»يک بحث علمي بايد باشد که اصلاً حسن و قبح که ذاتي است اين ذاتي با برهان است يا ذاتي باب ايساغوجی است يک بحث جداست ولي تا اينجا که رسيديم مشکلي مي­بينيم وجود ندارد که عدل حسن است و ظلم قبيح است ذاتاً و همه کارها و اوصاف بايد به حسن عدل و قبح ظلم برگردد اين کاري است که معمولاً در فن اخلاق مطرح است پس اخلاق که يک فن نظري و پيچيده است مسائلش بايد به بديهي برگردد

آن مباني فن اخلاق که ساير مسائل پيچيده به آن وابسته است حسن عدل است و قبح ظلم از آن به بعد قتل بد است ذاتاً بد نيست اقتضاي بدي دارد اگر از باب قصاص بود﴿وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُوْلِي الْأَلْبَابِ﴾اگر قتل کافر مهاجم در صحنه نبرد بود مي­شود حسن، قتل انسان بي­گناه بود مي­شود قبيح پس قتل مثل کذب ذاتاً قبح ندارد اقتضاي قبح دارد ذاتاً آن کار به نام صدق حسن نيست اقتضاي حسن دارد بايد برسيم به چيزي که ذاتاً حسن باشد يا ذاتاً قبيح تمام بايدهاي اخلاقي ما بايد به عدل برگردد و تمام نبايدهاي اخلاقي ما بايد به ظلم برگردد تا اينجا رفتنش آسان است اينها مباني فن اخلاق است اما عدل را که مبناست از کدام منبع بگيريم عدل يعني چه، يعني هر چيز را جاي خود قرار دادن اين معني عدل است مفهوم عدل روشن است ظلم يعني تيره کردن، تاريک کردن با ظلمت رابطه دارد هر چيزي را از جايش بر داري جاي ديگر بگذاري مي­شود ظلم حق کسي را به او ندهي، بيشتر از حق خود بخواهي، کمتر از حق ديگري به او بدهي، اينها تعدي است، اينها تاريکي است اينها مي­شود ظلم، خب اين هم مفهوم عدل و ظلم مشخص است اما تمام مشکل و پيچيدگي از اين به بعد است که جاي اشياء کجاست اين مثلثي که در عالم است اين جايش کجاست انسان هست، جهان هست، روابط و پيوندهاي فرد و جامعه با جهان هست اينها جايش کجاست، انسان جايش کجاست، زن جايش کجاست، مرد جايش کجاست، آن کسي که به دنبال کنوانسيون بين­الملل مي­گردد تفاوت زن و مرد را تبعيض جنسي مي­داند اين را ظلم مي­داند اين زن را و مرد را کجا نشانده جاي اينها کجاست تا ما بگوييم اين ظلم است و آن عدل، آن­که مبدأ را قبول ندارد _ معاذالله _ جهان آفرين را قبول ندارد تعيين جاي اشياء را به عهده خودش و خردمندان مي­داند و جاي زن اين است، جاي مرد اين است تفاوت مي­شود ظلم تبعيض مي­شود ظلم اما آنکه زن آفرين است، مرد آفرين است ،جهان آفرين است، پيوند انسان و جهان را آفريد او براي هر چيزي«قد وضع کل شيءٍموضعه»فرمود«قد أحسن کل شيءٍ خلقه»دو قانون که در بحثهاي قبلي هم داشتيم اينجا دارد هر دو هم موجبه کليه است يکي مربوط به«کان» تامه است و يکي مربوط به«کان»ناقصه«کان»تامه اين است که هر چه که مصداق شئ است الله او را آفريد﴿اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾اين يک اصل قرآني است چيزي نيست که مصداق شئ باشد و خود ساخته بلکه خدا او را آفريد اين به موجبه کليه و«کان»تامه بر مي­گردد يک موجبه کليه است که به«کان»ناقصه بر مي­گردد آن را در آيه ديگر فرمود، فرمود﴿الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ﴾يعني هر چيزي را که آفريد زيبا آفريد از اين زيباتر ديگر ممکن نيست زيرا در قياس استثنايي اگر زيباتر از اين ممکن بود و خدا نيافريده بود«اِمّا للجهل»است«أو للعجز»است«أو للبخل»است«و التالي بأسره مستحيل والمقدم مثله»بنابراين از اين زيباترممکن نيست منتها مبادا به تعبير مرحوم شيخ اشراق آن روزها اين اصطلاحات نبود ولي خب ايشان طرح کرده مبادا کسي انسان محورانه جهان را ببيند که اگر چيزي براي ما خوب است بشود خوب و هر چيز براي ما خوب نيست بشود بد

ما الآن وقتي کنار بعضي از فاضلاب مي­رويم بيني­مان را مي­گيريم اما وقتي شما از گل ياس سؤال بکنيد يا از خربزه­هاي شيرين سؤال بکنيد مي­گويد اين کود است که مرا شيرين کرده و اگر اين کود نبود و اين زباله نبود و اين فاضلاب نبود من اين قدر شيرين نمي­شدم اگر نمي­دادند اين کود را به پاي آن گل ياس که او معطر نمي­شد که، پس انسان­مدارانه نبايد جهان را نگاه کرد که اگر نغمه­اي براي گوش ما ناشنوا بود بگوييم زشت است و اگر رايحه­اي براي شامه ما دلپذير نبود بگوييم زشت است ما در حد خودمان بايد فتوا بدهيم اين آيه دوم براي همين ايجاب کلي فرمود﴿الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ﴾هر چه را آفريد به زيباترين وجه آفريد خب اگر هرچه را آفريد به زيباترين وجه آفريد او بايد جا را مشخص کند پس اينکه بايدها و نبايدهاي اخلاقي به عدل و ظلم بر مي­گردد اين مواد اخلاقي به اين مباني بر مي­گردد تا اينجا بين همه اتفاق نظر است و عدل هم معناي او«وضع کل شيء في موضعه» است که معناي عدل است اين هم مورد اتفاق است تمام اختلاف از آن به بعد است که اين مباني را از چه بگيريم آنکه الهي نمي­انديشد اين مباني را از عادات، آداب، رسوم، سنن، فرهنگ، تاريخ ملتهاي خودشان مي­گيرند چه بد است، چه خوب است براي اينکه ما در اين سرزمين اين را بد مي­دانيم آن را خوب مي­دانيم مبناي آنها به منبع سنتي و تاريخي و فرهنگي و آداب و رسوم و سنن آنها برمي­گردد اين هم که مختلف است شما اگر فلسفه حقوق بشر را ملاحظه فرموده باشيد آنجا اشاره شد که مشکل جدي تدوين حقوق بشر همين است الآن ما در ايران يک صدم مردم جمعيت جهان هستيم جهان هفت ميليارد بشر دارد ما هفتاد ميليون هستيم ما يک صدم هستيم خب اين هفت ميليارد بشر اگر بخواهد قانون حقوق بشر مشترک داشته باشد يک سامانه علمي بايد داشته باشد يا نه کتاب حقوق را مواد حقوقي را سه اصل تشکيل مي­دهد آن فروع قانوني فقه قانوني يک، اين مباني قانوني دو، آن منابعي که اين مباني از آن منابع گرفته مي­شود سه، شما حالا سي ماده، سي اصل و مانند آن به عنوان حقوق بشر داريد اينها را از چه مي­گيريد از مباني مي­گيريد که مهم­ترينش عدل و ظلم است اين عدل و ظلم را از چه مي­گيريد مفهوم عدل بديهي است نه حقيقت عدل، عدل اين است که«وضع کل شيء في موضعه»هر چيزي را در جايش قرار بدهيد جاي زن کجاست، جاي مرد کجاست، جاي تحصيل کرده کجاست، جاي کشاورز کجاست، جاي روستايي کجاست، جاي شهري کجاست، جايشان کجاست همه در يک حدّند يا تفاوت دارند اگر عدل اين است که هر چيزي را در جاي خود بگذاريم جاي شراب کجاست خوردن است جاي بهره­برداري از انگور کجاست آنکه درخت را آفريد، انگور را آفريد، باغبان آفريد، تاک آفريد، تاک نشان آفريد گفت همه انواع بهره­برداري از انگور جايز است رب انگور، شيره انگور انواع و اقسام بهره­برداري از انگور جايز است مگر مي­گساري او را او گفته حرام است آن انگور آفرين گفت اين کار را نکن اين مي­شود ظلم اگر کسي بگويد که نه خب چه تفاوت است بين مي و رب انگور، عصاره انگور اين معلوم مي­شود که عدل را نمي­داند چه است اين خيال مي­کند که انگور را خود او بايد معين بکند جايش کجاست، مي را خود او بايد جايش را معين بکند کجاست بنابراين حقوق بشر بدون استمداد از مباني وحي ممکن نيست يعني راه علمي ندارد اين سي اصل را، سي ماده را از مباني مشترک بخواهيد بگيريد آن مباني را بايد از منابع بگيريد شما که منبع مشترک نداريد چگونه براي هفت ميليارد قانون مشترک مي­نويسيد

لذا وقتي سخن از تفاوت بين زن و مرد شد فريادشان در مي­آيد که اين تبعيض ظلم است سرّش اين است که نمي­دانند زن­آفرين جايش را مشخص کرده ، مردآفرين جايش را مشخص کرده تمام اشياء همين طور است آنها بين خوک و گوسفند هيچ فرق نمي­گذارند هر دو را هم مي­خورند بالأخره خوک­آفرين و گوسفندآفرين بايد بگويد چه حلال است، چه حرام است وقتي منبع را رها کردند مبناي بي­منبع مي­شود، مي­شود حرف غير علمي گفتند عدل«وضع کل شيء في موضعه» اما جاي اشياء کجاست تعيين جاي اشياء به دست کيست به دست اشياء آفرين است ديگر فرمود﴿انا کل شيءٍ خلقناه بقدر﴾«قدر» يعني اندازه در بعضي از تعبيرات ديني ما در روايات کلمه مهندس بر ذات اقدس الهي اطلاق شده که در بحثهاي قبلي هم داشتيم که اين مهندس اسم فاعل باب«فَعلَلَ» اين عربي نيست اين معرب است اصلش اندازه بود بعد مخفف شد شده اندزه، بعد معرب شد شده هندسه بعد به باب فعل رفت هندسه، يهندسه، مهندس، مهندسٌ، هندسة شده معرب همين کلمه در تعبيرات روايي ما آن طوري که در شرح اصول مرحوم ملاصدرا است بر ذات اقدس الهي اطلاق شده او با اندازه اشياء آفريده حالا چه ما اين کلمه را داشته باشيم، نداشته باشيم آيه را داريم﴿انا کل شيءٍ خلقناه بقدر﴾فرمود اندازه هر چيز را ما معين کرديم آنکه اشياء را آفريد جايشان را هم مشخص کرده بنابراين اخلاق وقتي سامانه علمي مي­پذيرد که مواد اخلاقي به مباني­اش از راه علم مستنِد باشد مباني او به منابع مستنِد باشد وقتي به منبع مستنِد شد قرآن کريم منبع را مطابق با فطرت مي­داند يک، همه انسانها را از نظر فطرت همسان مي­داند دو، اخلاق را جاودانه و ثابت و غير قابل تغيير مي­داند سه، بدن، زمان و زمين اين امور را متغيير مي­داند چهار، آن کارهايي که مربوط به بدن و زمان و زبان و زمين و اينهاست متغيير مي­داند پنج، مي­شود فروع جزيي و عادات و آداب ولي خطوط کلي اخلاق هميشه محفوظ است لذا گفته شد حلال الهي براي هميشه حلال است فقه هم همين طور است و حرام الهي براي هميشه حرام است در فقه اين طور است، در اخلاق اين طور است، در حقوق آن طور است آنچه به فطرت برمي­گردد ثابت است آنچه به طبيعت بر مي­گردد متغيير است هر دو را دين پيش بيني کرده منتها ما بايد منبعي که اين امور را، مباني را از آن منبع و منابع مي­شود استنباط کرد کاملاً مشخص کنيم که چيست از اين به بعد بايد ما توجه داشته باشيم که منبع را فقط ذات اقدس الهي دارد و لاغير، دين که همه اين امور را دارد يعني عقايد را دارد، اخلاق را دارد، فقه را دارد، حقوق را دارد اين دين مجموعه اين امور از قوانين است که خداي سبحان تدوين کرده« الدين ما هو» دين مجموعه اين قوانين است دين­گذار کيست خداست و لاغير، در فصل اول مشخص مي­شود که دين چيست در فصل دوم مشخص مي­شود که هستي شناسي دين چيست، دين به دست کيست، قانونگذار کيست خداست و لاغير، فصل سوم پذيرش دين است به نام تدين، به نام ايمان، ايمان چيز ديگر است و دين چيز ديگر تدين چيز ديگر است و دين چيز ديگر است تدين وصف ما آدميان است اما دين مجموعه قوانين است اين مجموعه قوانين الا و لابد به نحو توحيد و لاغير به اراده و علم ازلي خدا وابسته است هيچ يعني هيچ به نحو سالبه کليه هيچ شيئي و هيچ کسي در قانونگذاري دخيل نيست تنها کسي که قانونگذار است ذات اقدس الهي است چرا، براي اينکه جهان را او آفريد، انسان را او آفريد، پيوند جهان و انسان را او دارد تنظيم مي­کند پس راه را او بايد نشان بدهد اما اين راه که صراط مستقيم است و او تنظيم کرده و او آفريده و او مهندسي کرده مستقيماً اين صراط را به انبياي الهي از راه وحي و الهام تفهيم کرده آنها مشکلي ندارند ما که بشر عادي هستيم در حوزه و دانشگاه هستيم از اين به بعد با دو راه با دو چراغ اين صراط را، اين دين را مي­شناسيم اگر در بحثهاي فلسفه و کلام کسي کار بکند راه خاص خودش را دارد اگر در عرفان و فقه و حقوق کسي کار مي­کند راه مخصوص خودش را دارد ما که الآن در بحث اخلاق سخن مي­گوييم راه مخصوص خودمان را داريم که ما بايد تشخيص بدهيم آن بخشي از منابع که مباني اخلاقي از آن استنباط مي­شود يک، آن بخشي از مباني که فروع اخلاقي از آنها استخراج مي­شود دو، آنها چيست بعد فتوا بدهيم که اخلاق اين است فلان کار، کار اخلاقي است، فلان کار درمان اخلاقي است، فلان کار بيماري اخلاقي است و مانند آن بعد هم عمل بکنيم – ان­شاءالله- خب دو راه هست که بايد دين شناسي کنيم آن راه عقل است و راه نقل اين عقل در مقابل نقل است نه در مقابل وحي، وحي مقابل ندارد او علم شهودي است نه حصولي معصوم است خطاپذير نيست علم حصولي در قبال او نيست علم خطاپذير در قبال او نيست در برابر وحي هيچ چيزي قرار ندارد در برابر انبيا احدي قرار ندارد وقتي از وحي و نبوت گذشتيم به مسئله علم حصولي و استدلالي رسيديم بعضيها با عقل پيش مي­روند بعضيها با نقل پيش مي­روند اينجا عقل و نقل مقابل هم است آن­که با عقل پيش مي­رود مي­شود حکيم، متکلم آن­که با نقل پيش مي­رود مي­شود فقيه، محدث اينها گاهي اشتباه مي­کنند گاهي کم و زياد است از يک آيه، از يک روايت يک فقيه چيزي مي­فهمد يک فقيه ديگر چيز ديگرمي­فهمد با براهين عقلي يک حکيم چيزي مي­فهمد يک حکيم ديگر چيز ديگر مي­فهمد عقل در مقابل نقل است نه- معاذالله- در مقابل وحي حالا وقتي اين وحي آمده هم عقل را شکوفا کرده و هم حرف جديد آورده، حرف تازه آورده آن حرف تازه در بين موحدان و مسلمانهاست آنها که از حوزه اسلامي سهمي ندارند از اين حرف جديد هيچ بهره­اي ندارند بيان ذلک اين است که راهي بود از دير زمان بشر آن راه را داشت الآن هم دارد يک راه صحيحي هم هست که«من فقد حساً فقد علماً»اگر کسي حسي را از دست داد علم حاصل از آن حس را از دست مي­دهد يعني اگر کسي نابينا باشد ديگر منظرشناسي را، رنگ شناسي را، انواع و اقسام رنگ را تشخيص نمي­دهد کسي ناشنوا باشد مسئله موسيقي و الحان و نغمه­ها و آهنگها زشت و زيبا را تشخيص نمي­دهد«من فقد حساً فقد فقد علماً» اين يک راه خوبي است که راه تجربه از همين حس مي­گذرد از راه حس انسان به تجاربي دست مي­يابد و علمي مثل سلسله علوم تجربي دارد اين از دير زمان بود و هم هست

اما آن­که وحي آورده و شبيه اين و قوي­تر از اين است فرمود همان طوري که در علوم تجربي گفته شد«من فق حساً فقد فقد علماً»و اگر کسي«وجد حساً فقد وجد علماً من ناحية ذلک الحس»اين سخن صحيح است«من فقد تقواً فقد فقد علما»اگر کسي تقوا و وارستگي را از دست داد علم حاصل از آن وارستگي را از دست مي­دهد چون فرمود﴿إِن تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَل لَكُمْ فُرْقَاناً﴾آنکه در سوره مبارکه«انفال» فرمود، فرمود علم تنها از راه چشم و گوش نيست اگر کسي با تقوا بود ما از راه درون چيزهايي را به او مي­فهمانيم اينکه فرمود﴿إِن تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَل لَكُمْ فُرْقَاناً﴾اين جمله شرطيه مفهوم دارد فرمود اگر کسي قدرت فرق بين حق و باطل را نيافت معلوم مي­شود تقوا ندارد پس تقوا سهم تعيين کننده­اي دارد در رسيدن به يک سلسله علوم و معارفي که از راه چشم و گوش بهره کسي نمي­شود﴿إِن تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَل لَكُمْ فُرْقَاناً﴾و اگر کسي با تقوا بود در هيچ کاري هم نمي­ماند﴿مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً٭ وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ﴾شريف­ترين و زيباترين تعبير همين آيه سوره مبارکه«انفال» است که به صورت جمله شرطيه بيان کرده آن­که در بخش پاياني سوره مبارکه«بقره» است به صورت جمله شرطيه نيست ولي با تناسب ذکر کرده فرمود﴿وَاتَّقُوا اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمْ اللّهُ﴾نفرمود«اتَّقُوا اللّهَ َيُعَلِّمكُمْ اللّهُ»که بشود جواب امر و مجزوم فرمود﴿وَاتَّقُوا اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمْ اللّهُ﴾بالأخره«من فقد تقواً فقد فقد علما»خب اين تقوا گاهي علم شهودي نصيب انسان مي­کند، مي­شود حارثة­ابن­مالک گاهي علم حصولي نصيب انسان مي­کند، مي­شود خواجه نصير و صدرالمتالهين و محقق داماد و حکما و محدثين و فقها پس اين راهها را هم وحي به ما آموخت که اگر کسي از راه تقوا لااقل تقواي علمي داشته باشد چشم و گوش­ش پاک باشد، قلبش پاک باشد علم فروش نباشد کاسب کارانه به حوزه و دانشگاه نرود اين دانشمند در مي­آيد اگر به قصد کسب آمده همان طوري که کسي پنير فروش است، کسي گوشت فروش است و کسي سيب زميني و پياز فروش است آن کسي که در حوزه يا دانشگاه رفته آن همين طور در مي­آيد سرانجام من آنچه خواندم همه از ياد من برفت آن هم يادش مي­رود و بعد بازنشت مي­شود در پارکها مي­گردد، ديگر چيزي گيرش نمي­آيد اما اگر کسي نه به عنوان اينکه من بروم شاگرد انبيا بشوم شاگرد اوليا بشوم علمي تهيه کنم با من بماند، عمل بکنم، به ديگران منتقل کنم با آن علم زندگي کنم، با آن علم بميرم، با آن علم وارد برزخ بشوم، با آن علم وارد صحنه قيام بشوم اين هنر است

چون مستحضريد که درباره قيامت به کساني پاداش مي­دهند که حسنه بياورد نه کار خوبي کرده باشد سابقه خوب داشته باشد﴿ مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ﴾نه«من فعل حسنه»اگر کسي نقد کالاي نقد در دستش است وارد برزخ شد مي­گويد حسنه من اين است وارد صحنه قيامت شد مي­گويد حسنه اين است وارد صحنه ميزان شد مي­گويد حسنه من هستيد﴿ مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ امثالها﴾اگر کسي بگويد من در دنيا بودم کارهاي خوب کردم خب بالأخره چرا نياوردي معلوم مي­شود به هم زدي ديگر، اگر اين­چنين بود يعني علم را براي رضاي خدا فراهم کرد و به او معتقد شد و عمل کرد و منتشر کرد اين﴿ مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ﴾مي­شود و در قيامت به چنين عالمي گفته مي­شود«قف، تَشفع، تُشفع»به اينها مي­گويند به عده­اي مي­گويند خب شما اهل بهشت هستيد وارد بهشت بشويد به عده­اي مي گويند شما تشريف داشته باشيد همان طوري که در دنيا عده­اي را نجات داديد اينجا هم از عده­اي شفاعت کنيد بايستيد شفاعت کنيد شفاعت شماتشفيع مي­شود، مقبول مي­شود«قف، تَشفع، تُشفع»اين را به آن عالمان مي­گويند بنابراين آنچه را که انبيا آوردند گذشته از اينکه عدل را معنا کردند روش عدل شناسي را هم به ما فهماندن هم راه حس و تجربه است عقل تجربي، هم عقل تجريدي، هم شهود و عرفان آن دو رشته کمک مي­کند در منبع شناسي، مبنا شناسي و مواد اما بحث اساسي ما فعلاً در همين مسائل اخلاقي است نتيجه اينکه اخلاق جزء علم بايد و نبايد است يک، اين علوم بايد و نبايد مواد فرعي دارند دو، اين مواد فرعي از مباني گرفته مي­شود سه، آن مباني از منابع گرفته مي­شود چهار، آن منابع چون ازلي و همراه هميشگي و هموار نيست اخلاق مي­شود جاودانه و ثابت پنج، ديگر متغيير باشد، نسبي باشد اينها نيست آنچه خطوط کلي اخلاق است و اصول کلي اخلاق است يک امر ثابتي است اما الآن اگر کسي بگويد تبعيض زن و مرد اين بر خلاف اخلاق است يا بر خلاف حقوق است يا بر خلاف فقه است اين از بين راه سخن گفته درست است که عدل چيز خوبي است درست است ظلم چيز بدي است درست است که هر چيز را بايد جاي خود گذاشت اما جاي مرد کجاست، جاي زن کجاست آن را چه کسي بايد معين بکند صرف اينکه عدل مفهوم خوبي است براي تعيين جاي اشياء کافي نيست حالا – ان­شاءالله- بقيه مباحث به نوبتهاي بعد اين دهه کرامت را – ان­شاءالله- همه ما گرامي بداريم از برکت خاندان عصمت و طهارت مخصوصاً وجود مبارک امام رضا(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) و کريمه اهل بيت که در جوار بارگاه ملکوتي آن حضرت ما مستقر هستيم اميدواريم از اين ذوات قدسي فيض و فوض فراواني نصيب همه شما و همه ما بشود –ان­شاءالله-
پروردگارا امر فرج وليت را تسريع بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
مشکلات دولت و ملت مخصوصاً در بخش مسکن و ازدواج جوانها را به بهترين وجه برطرف بفرما!
ارواح مؤمنان عالم، ذوي­حقوق ما ،معلمان ما،پدران ما،مادران ما،امام راحل،شهداي انقلاب و جنگ همه را درسايه رحمتت با انبيا محشور بفرما!
امنيت مناطق مسلمان نشين مخصوصاً ايران، عراق ، افغانستان، پاکستان، لبنان، سوريه، فلسطين، غزه همه......