***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > درباب تهذیب نفس وخودشناسی 

عنوان: درس اخلاق 88/11/15


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
مقدم شما مهمانان بزرگوار را گرامي مي­داريم و اربعين سالارشهيدان حسين­بن­علي­بن­ابي­طالب(صلوات الله و سلامه عليهما)را به پيشگاه ولي­عصر تعزيت عرض مي­کنيم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي­کنيم ثواب زيارت اربعين آن حضرت را نصيب همه علاقه­مندان قرآن و عترت و شما برادران و خواهران بزرگوار عطا کند.


بحثهاي روز پنج­شنبه به دو قسمت تقسيم مي­شد و يک بخشش مربوط به نهج­البلاغه وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه)بود بخشي هم مربوط به مسائل فني اخلاق در حقيقت هر دو مسئله اخلاقي است منتها يکي تتمه مباحث نهج­البلاغه است يکي هم بحثهاي اصطلاحي از نظر سير بحث به خطبه 221 رسيديم مرحوم سيد رضي(رضوان الله عليه)کلمات آن حضرت را تقطيع کرد خطبه­هاي آن حضرت، نامه­هاي آن حضرت را تقطيع کرد گاهي ممکن است نامه­اي يا خطبه­اي چند صفحه باشد و مرحوم سيد رضي انتخاب کرده باشد از آن چند صفحه چند سطر را نقل کرده باشد چون مستحضريد ايشان قصد نوشتن کتاب حديث نداشت اين کتاب ادبي بود فصاحت و بلاغت معيار ايشان بود ولي اين خطبه 221 همه کلمات حضرت است تقطيع نکرده چون اين خطبه را يا اين کلام را وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه)بعد از تلاوت اين دو آيه﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ ٭ حَتَّي زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ﴾اين را قرائت فرمودند اين سخنان نوراني را ايراد کردند و چون قابل تقطيع نبود مرحوم سيد رضي کل اين کلام را يک جا نقل کردند امام معصوم(سلام الله عليه)وقتي آيه را تلاوت مي­کنند گاهي آن آيه را تفسير مي­کنند گاهي نتايج و برکات آن آيه را ذکر مي­کنند اين دو جمله﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ ٭ حَتَّي زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ﴾دو تفسير معروف دارد که آن چه در نهج­البلاغه است يکي از آن دو تفسير است﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ﴾فرق بين تکاثر و کوثر اين است که کوثر انسان را به ياد خدا وا مي­دارد تکاثر انسان را از ياد خدا باز مي­دارد تکاثر با حلال و حرام جمع مي­شود فرقي نمي­کند با زشت و زيبا جمع مي­شود با ظلم و عدل جمع مي­شود با حسن و قبح جمع مي­شود و مانند آن

لذا سرگرمي به دنيا دارد مي­شود لهو و لعب اما کوثر جزء حلال، جزء خير، جزء حسن، جزء رجحان چيز ديگر نيست لذا هميشه انسان را به ياد خدا متذکر مي­کند اگر کسي اهل تکاثر است گفتار دنياست و اگر کسي به کوثر رسيده است اهل آخرت است در جاي ديگر اينها تکاثر داشتند يا از نظر مال تکاثر داشتند يا از نظر اعضاي قبيله که مي­گفتند«اکثره مالاً و اعزّ ولدا»يا«اکثر نفرا»اين حرفهاي آنها بود در جاهليت کهن و جاهليت زمان صدر اسلام اين آيه فرمود تکاثر شما را سرگرم کرده است تا اينکه به مردن رسيديد﴿حَتَّي زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ﴾يعني ديگر کم­کم به آستانه مرگ رسيديد تا سن پيري به فکر تکاثر بوديد و بيدار نشديد که کوثر را در يابيد معناي دوم اين آيه اين است که تکاثر يعني زياد بودن مال و اعضاي قبيله شما را سرگرم کرده حتي رفتيد قبرستان قبور را شمرديد وقتي سرشماري کرديد گفتيد مثلاً جمعيت قبيله ما اين مقدار است قبور را هم اضافه کرديد گفتيد اين هم آباي ما، اين هم اجداد ما، اين هم فرزندان ما اينها را هم شماره کرديد رقم­گذاري کرديد که قبيله خود را از قبيله ديگران بيشتر بشماريد اين معناي دوم در نهج­البلاغه نيست همان معناي اول در نهج­البلاغه هست که حضرت فرمود تکاثر شما را سرگرم کرد تا زمان مرگ، زمان مرگ هم که ديگر وقتي بيدار شديد که کار از کار گذشته است اين معناي اين جمله نوراني﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ ٭ حَتَّي زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ﴾وجود مبارک حضرت امير ضمن تفسير اين جمله­ها لطايف و نتايج فراواني بيان کرده بخشي مربوط به لهو و لعب دنياست بخشي مربوط به برزخ است و برزخ را آن چنان تشريح کرده که گويا از برزخ آمده که اينها چگونه زندگي مي­کنند با هم آيا رابطه دارند يا نه در عين حال که نزديک هم هستند از هم بي­خبرند در عين حال که بستگان هم هستند فاميل هم هستند پدر و پسرند کنار هم در يک قبرستان افتاده­اند اما هيچ کدام مشکل ديگري را حل نمي­کند

 آن قدر از جريان برزخ گفت و گفت که گويا حضرت تازه از برزخ آمده اين خطبه 221 را شما مي­بينيد که وجود مبارک حضرت امير از برزخ اين طور سخن گفت و عظمت برزخ و وضع برزخيها را شرح داد ابن­ابي­الحديد در جلد يازدهم شرح نهج­البلاغه صفحه 153 بعد از اينکه اين خطبه را نقل کرد و شرح کرد در عظمت اين خطبه بعد از اينکه خطبه را نقل کرد و مي­خواهد شرح کند اين جمله­ها را گفت اين جمله­ها را ظاهراً شما بسياري از شما چند بار، چند بار يعني چند بار شنيديد اما خب هر بار هم بشنويد باز جا دارد و آن اين است که جناب ابن­ابي­الحديد در جلد يازده شرح نهج­البلاغه صفحه 153 اين­چنين مي­فرمايد«و اقسم بمن تقسم الامام کلها به»به آن خدايي که همه موحدان عالم به او قسم مي­خورند من سوگند ياد مي­کنم«لقد قرأت هذه الخطبة منذ خمسين سنة و الي الآن اکثر من الف مرة»به خدايي که همه موحدان عالم به او قسم مي­خورند من سوگند ياد مي­کنم که از پنجاه سال قبل تا الآن من بيش از هزار بار اين خطبه را خواندم چون مأنوس بود با نهج­البلاغه«لقد قرأت هذه الخطبة منذ خمسين سنة و الي الآن»يعني هم چنان اين ادامه دارد«اکثر من الف مرة»من بيش از هزار بار اين خطبه را ختم کردم«ما قرأتها قط الا و أحدثت عندي روعةً و خوفاً و غطة»هر بار که مي­خواندم براي من تازگي داشت هيچ بار نشد که من اين خطبه را بخوانم مگر اينکه هراس الهي، موعظه الهي و ترس از قيامت در من پيدا بشود«و اثرت في قلبي وجيبا و في اعضائي رعدة»در بدن من رعشه­اي ايجاد مي­کرد در قلب من طبشي پيدا مي­شد«و الا تاملتها الا و ذکرت الموتي من اهلي و اقاربي و ارباب ودي»هيچ وقت نشد من خطبه را مي­خوانم مگر اينکه مرگ بستگانم و دوستانم و عزيزانم جلوي چشمم مجسم مي­شد«و خيلت في نفسي اني انا ذلک الشخص الذي وصف(عليه السلام)حاله»«خيلت»خودم را متخيل مي­کردم تصور مي­کردم که من يکي از همانها هستم«خيلت في نفسي اني انا ذلک الشخص الذي وصف(عليه السلام) حاله»

بعد مي­فرمايد درباره مرگ و برزخ و جريان قيامت خيليها نثر و نظم سرودن سخن گفتن اما هيچ کدام علي­بن­ابي­طالب نخواهد بود و مانند خطبه آن حضرت نخواهد بود«و کم قد قال الواعظون و الخطباء و الفصحاء في هذا المعني»خيليها در اين زمينه سخن گفتند«و کم وقفت علي ما قالوه»من هم چون اهل مطالعه بود، تحقيق بود و پژوهشگر بود و مورخ بود و اديب بود«و کم وقفت علي ما قالوا»من هم خيلي از اينها را ديدم«و تکرر وقوفي عليه»من هم مکرراً آن نوشته­ها را مطالعه کردم اما«فلم اجد لشيءٍ منه مثل تأثير هذا الکلام في نفسي»از هيچ نوشته­اي، از هيچ گفته­اي به اندازه گفته علي­بن­ابي­طالب من متأثر نشدم اين براي يکي از دو نکته است«فاما أن يکون ذلک لعقيدتي في قائله»براي اينکه من عقيده­ام درباره گوينده اين خيلي شايسته است او را به عظمت مي­شناسم«أو کانت نية القائل صالحة و يقينه کان ثابتاً و اخلاصه کان محضا خالصا»يا براي آن است که او از ته دل موعظه کرد و در دلها نشست و مي­نشيند خب جمع او هم که ممکن است پس اين تأثير شايان«فاما أن يکون ذلک لعقيدتي في قائله أو کانت نية القائل صالحة و يقينه کان ثابتاً و اخلاصه کان محضا خالصا فکان تأثير قوله في النفوس اعظم و سريان موعظته في القلوب ابلغ»براي اين جهت است که بهترين درود الهي به روان پاک و مطهر آن حضرت و خاندان آن حضرت خب وضع برزخ را طوري شرح داد که گويا حضرت الآن از کنار مرده­ها آمده اين علم جزء از خاندان وحي مقدور کسي نيست اين نظير کشف فلان بيماري نيست که انسان بعد از چند سال زحمت بکشد بفهمد اينها جزء عالم شهادت است اما کسي که خليفه﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ﴾است از آن عالم دارد خبر مي­دهد اينکه در قرآن کريم فرمود انبيا آمدند چيزهاي به شما بگويند که نه تنها گذشتگان نگفتند نه تنها شما نمي­دانيد آيندگان هم نمي­توانند آن را به شما بگويند نه بشر مي­داند نه مي­تواند ياد بگيرد فرمود﴿وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ﴾اين﴿مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ﴾غير از﴿مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾است اين﴿مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾مثل﴿عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾است اما اين«کان»منفي نشان مي­دهد که بشر آن نيست که ياد بگيرد خب بشر از برزخ چه خبر دارد﴿وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا﴾﴿مَا لَمْ تَكُونُوا﴾يعني﴿مَا لَمْ تَكُونُوا﴾﴿وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ﴾نه﴿مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾چيزهاي به شما مي­گويند که شما نمي­توانيد ياد بگيرد خب همين است ديگر برزخ چه خبر است و چه مي­شود چگونه با هم زندگي مي­کنند آن جا زندگي، زندگي جمعي است نه اجتماعي با هم هستند و هر کسي مهمان خودش است«لا خلّة و لا بيع»نه روابط حاکم است نه ضوابط اين طور حضرت شرح کرد حالا طليعه اين خطبه کلامي نوراني چند سطرش را امروز مي­خوانيم فرمود«يَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ! وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ! وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ»اينها يک مرام،«مرام»يعني مقصد«رام»يعني قصده«رمنا»يعني«قصدنا»مقصودي دارند که به او نمي­رسند بشر به دنبال چيزي مي­گردد که او را آرام بکند اين متاع دنيا که باعث اضطراب و لرزش است اينکه آرام بخش نيست آن که آرام بخش است﴿أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾که اين به دنبالش نيست آن مي­شود کوثر اينکه اين به دنبالش است که مايه اضطراب است آن﴿أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾معنايش اين نيست که اگر کسي بگويد«لا اله الا الله»قلبش آرام مي­شود اگر کسي﴿أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ﴾اين ذکر را اضافه به مفعول بداند يعني اگر کسي به ياد خدا باشد قلبش مطمئن مي­شود اين در طليعه راه است اما اگر ذکرش خالص باشد و اضافه به فاعل بداند﴿أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ﴾يعني آگاه باشيد اگر خدا متذکر شما شد و به ياد شما شد دلهاي شما آرام مي­شود آن«طوبي له و حسن مآب»ما به ذکر خدا باشيم اين زمينه را فراهم مي­کند خدا به ياد ما باشد در اين زمينه شجره طوبي غرس مي­کند فرمود﴿و اذکروني اذکرکم﴾اگر کسي به ياد خدا بود زمينه را فراهم مي­کند اين﴿أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ﴾اين ذکر اضافه به مفعول است اگر الله به ياد کسي بود﴿اذکرکم﴾شد يقيناً طمأنينه هست پس يک وقت انسان زمينه را فراهم مي­کند يک وقت ذات اقدس الهي در اين زمينه آماده شجره طوبا غرس مي­کند ­فرمود اينها به دنبال يک مرام و مقصد و مطلوب دوري هستند به دنبال چيز هستند که به آن دسترسي ندارند خيلي دور است در دسترس شما نيست«وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ»شما رفتيد به زيارت قبرستان اما چيزي عايدتان نشد

شما بايد متعظا برگرديد اما اين«زور»هم درباره مفرد است هم درباره تثنيه هم درباره جمع هم مفرد را مي­گويند«زور»هم جمع هم تثنيه«وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ»يک کار سنگين و سهمگيني است که خيلي فظيع و دردناک است شما کوثر مي­خواهيد ولي به دنبال تکاثر مي­طلبيد تشنه هستيد آب مي­خواهيد ولي به دنبال سراب مي­دويد«لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُمْ أَيَّ مُدَّكِرٍ»شما نياکانتان آبا و اجدادتان را از دست داديد جايشان خالي است اين بايد باعث تذکره شما بشود متذکر بشويد اما متذکر نشديد رفتيد قبرها را شمرديد و ارقامتان را اضافه کرديد گفتيد«نحن اکثر منکم مالاً و اعزّ نفرا»به جاي اينکه تذکره باشد غفلت شد«وَ تَنَاوَشُوهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ»«تناوش»يعني«تناوَلَ»شما بايد نزديک برويد و اينها را از نزديک تناول کنيد نه اينکه دست از دور بر قبور داشته باشيد﴿أَنَّي لَهُمُ التَّنَاوُشُ﴾يعني تناول شما از دور دستي بر قبر داشتيد خب برويد نزديک ببينيد اينها چه مي­گويند با اينکه رفتند کنار قبر با اينکه شماره کردند فرمود شما دستي از دور داريد براي اينکه شما ظاهر قبر را مي­بينيد به جاي اينکه باطنش را ببينيد بشود تذکره باعث افتخار شد براي شما«وَ تَنَاوَشُوهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ! أَفَبِمَصَارِعِ آبَائِهِمْ يَفْخَرُونَ»«مصرع»يعني آن جايي که کشتي مي­گيرند يکي را به زمين مي­زنند در بيانات نوراني حضرت امير(سلام االله عليه)بود که بيست سال قبل از جريان کربلا وقتي به سرزمين کربلا رسيدند فرمودند«هاهنا مصارع عشاق»اين جا، جايي است که عاشقان الهي در اين سرزمين مي­آرامند اين جا قتلگاه آنهاست«مصارع»يعني کشتي گرفتن«مصرع»يعني جاي که پهلواني پهلوان ديگر را به زمين مي­زند آن کشتي­گير که ديگري را به خاک مي­مالد آن مي­شود«مصروع»وجود مبارک حضرت امير فرمود اين جا مصارع عشاق است «مصارع»همين اين قبور را مي­گويند که اينها در آن جا افتادند فرمود آيا به قبور پدرانشان افتخار مي­کنند«أَمْ بِعَدِيدِ الْهَلْكَي يَتَكَاثَرُونَ»اينها که هلاک شدند اينها را شماره کرديد و ارقام قبيله­تان را زياد کرديد و گفتيد قبيله ما بيش از قبيله شماست«يَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ»شما از اينکه به قبرستان رفتيد و قبور را شماره کرديد و تکاثر و تفاخر کرديد منظورتان چيست اينها را مي­خواهيد برگردانيد اينها که بر نمي­گردند آثار اينها را مي­خواهيد حفظ بکنيد با اين تکاثرپروري که آثارشان حفظ نمي­شود«يَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ»«خاوي»يعني خالي«وَ حَرَكَاتٍ سَكَنَتْ»اينها قبلاً حرکاتي داشتند اما سکون پيدا کردند«وَ لَأَنْ يَكُونُوا عِبَراً أَحَقُّ مِنْ أَنْ يَكُونُوا مُفْتَخَراً»اينها بايد وسيله عبرت باشند نه وسيله فخر شما حالا قبور را شمرديد مرده­ها را بررسي کرديد بايد وسايل عبرت شما باشد نه وسايل افتخار عبرت هم قبلاً معنا شد اگر کسي يک صحنه تاريخي را ببيند و هيچ تحولي در او پيدا نشود اين تماشا کرده نه عبرت گرفته عبرت آن است که عبور بکند«من الرذيلت الي الفضيله»«من الجهل الي العلم»«من الظلم الي العدل»«من الشرّ الي الخير»اگر کسي عبور نکرد اهل اعتبار نيست عبرت نگرفت﴿فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ﴾يعني اگر کسي اهل بصيرت است بايد عبور بکند بالأخره ديگر از رذيلتي که قبلاً داشت بايد عبور بکند به فضيلت برسد فرمود«وَ لَأَنْ يَكُونُوا عِبَراً أَحَقُّ مِنْ أَنْ يَكُونُوا مُفْتَخَراً؛ وَ لَأَنْ يَهْبِطُوا بِهِمْ جَنَابَ ذِلَّةٍ أَحْجَي مِنْ أَنْ يَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّةٍ»انسان صاحب عقل، عقل را حجاب مي­گويند عقل را نهيه مي­گويند عقل را حجر مي­گويند اينکه در﴿وَالْفَجْرِ ٭ وَلَيَالٍ عَشْرٍ ٭ وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ ٭ وَاللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ ٭ هَلْ فِي ذلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ﴾عقل را حجر مي­گويند براي اينکه حجر هم به معني منع است هم اين تحجيري که مي­کنند با حَجر گرچه حِجر و حَجر دو اصل است و دو معناست ولي جامعي دارند تحجير مي­کنند براي آن است که بيگانه نيايد و آشنا نرود عقل تحجير مي­کنند اين حق تحجيري که در فقه ملاحظه فرموديد اينکه کسي در بيابان وسيعي که جزء موات است دورش را سنگ­چين بکند وقتي سنگين­چين کرد اين جا منطقه ممنوعه است کسي حق ندارد اين جا بيايد اين براي اوست عقل تحجير مي­کند يعني هويت انسان را حفظ مي­کند نمي­گذارد هر بيگانه­اي وارد اين محدوده بشود و دست درازي بکند و اگر کسي عقل نداشت«ذي حجر»نيست يا«اولوا النهي»که مي­گويند براي اينکه عقل نهي از منکر مي­کند اگر کسي نهي از منکر نکرد«اولي النهي»نيست اينکه دارد اين تذکره است«لاوي النهي»يا قسم است«ذي حجر»همين است

 حجاب هم به همين معناست فرمود حجاب عقل در اين است که اين عبرت باشد نه فخر کاري از اين گذشته­ها حاصل نمي­شود«وَ لَأَنْ يَهْبِطُوا بِهِمْ جَنَابَ ذِلَّةٍ أَحْجَي مِنْ أَنْ يَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّةٍ»اينها وقتي رفتند قبرستان و قبور را شمردند اگر عاقل باشند بايد که پياده بشوند ديگر غرور و منيت و تکبر و اينها را بگذارند کنار حبوط کنند نه سواره بدوند کجا حبوط بکنند به طرف ذلت اين انسان در پيشگاه ذات اقدس الهي که ذليل شد مي شود عزيز در بيانات نوراني حضرت امام سجاد(سلام الله عليه)در صحيفه­سجاديه هست چه عظمتي اينها حساس کردند دعاي «عرفه»حضرت است ديگر«انا اقلّ الاقلين و اذل الاذلين مثل ألذرة أودونها»خدايا از تو ضعيف براي تو از من ضعيف­تر در عالم احدي نيست چون خود را در کمال ذلت در پيشگاه خدا مي­بيند مي­شود عرشي«انا اقلّ الاقلين و اذل الاذلين مثل ألذرة أودونها»اين بيان نوراني حضرت است در دعاي«عرفه»آن حضرت در صحيفه­سجاديه خب به طرف ذلت بايد بروند نه به طرف عزت«لَقَدْ نَظَرُوا إِلَيْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَةِ»«أعشي»به کسي مي­گويند که ضعيف الباصره است يا شب کور است يا اگر هم ببيند بسيار ضعيف است«عشوه»آن ضعف بصر است فرمود اينها رفتند قبرستان اما با ديد خيلي ضعيف قبور را نگاه کردند گاهي تعبير حضرت اين است که دستي از دور بر قبور داشتند«تَنَاوَشُوهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ»گاهي مي­فرمايد که ديدند اما با ضعف بصر ديدند خوب اين قبور را بررسي نکردند اينها چه کسي هستند چه هستند حالا من براي شما شرح مي­دهم که اين قبور چه کسي هستند چه هستند«لَقَدْ نَظَرُوا إِلَيْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَةِ وَ ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِي غَمْرَةِ جَهَالَةٍ»اينها در سستي و سُکر و فرورفتگي و فرومايگي جهالت غرق شدند و اگر مي­توانستند از اين قبور چيزي سؤال کنند آنها جواب مي­دادند«وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْكَ الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَقَالَتْ»اگر اينها مي­توانستند از اين گورستان، از اين قبرستان، از اين آرامگاه­ها چه چيزي سؤال بکنند آنها اين طور جواب مي­دادند منتها اينها نتوانستند سؤال بکنند وگرنه قبرستان جواب مي­دهد يک علي­بن­ابي­طالب مي­خواهد که صداي قبرستانيها را بشنود«وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْكَ»اگر عرصه بالأخره خانه­ها خراب شده عرصه مانده منزلها اين ربعها اين کاخها که ويران شده اين سرزمين مانده اعيان که ويران شده عرصه مانده«وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْكَ الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَقَالَتْ»يعني«عَرَصَاتِ تِلْكَ الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَقَالَتْ»اين عرصات اين عرصه­ها در جواب مي­گويند«ذَهَبُوا فِي الْأَرْضِ ضُلاَّلاً وَ ذَهَبْتُمْ فِي أَعْقَابِهِمْ جُهَّالاً»آنها دو تا حرف مي­زنند يکي درباره مرده­ها يکي درباره زنده­هاي غافل درباره مرده­ها مي­گفتند اينها گم شدند درباره زنده­ها مي­گويند شما جاهلانه به دنبال گم شده­ها مي­گرديد نه شما آنها را پيدا مي­کنيد نه آنها به درد شما مي­خورند در دست شما هستند«لَقَالَتْ: ذَهَبُوا»آن مرده­ها«فِي الْأَرْضِ ضُلاَّلاً وَ ذَهَبْتُمْ»شما زنده­هاي غافل«فِي أَعْقَابِهِمْ جُهَّالاً»براي اينکه شما مي­گوييد که آنها کجا هستند الآن زير پاي شما هستند شما روي سرشان، روي پايشان، روي سرشان، روي چشمشان، روي گوششان پا گذاشتيد اين خاکي که الآن زير پاي شماست

 اگر جناب سعدي مي­گويد اي کسي که دارد مي­گذري مواظب باش اينکه اين خاکي که زير پاي شماست يا رئوس است يا عيون است يا جفون است يا فلان همين است ديگر«جف»يعني پلک چشم اين حرف سعدي از همين جاست يا عيون است يا جفون است يا فلان قبرها مي­گويند که الآن شما روي سر اينها پا گذاشتيد اين خاکي که الآن زير پاي شماست سر آنهاست ديگر دست و پاي آنهاست ديگر«تَطَأُونَ فِي هَامِهِمْ»«تطاون» يعني گام بر مي­داريد«وطأ»يعني گام برداشت«هام»جمع هامه است «هامه»يعني رأس رساله­هايي قبلاً مي­نوشتند ضرب القامات في الهامات هامات يعني رئوس که حکم قمه­زني در رأس چيست ضرب القامات في الهامات«هام» جمع«هامه»است«هامه»يعني سر«تَطَأُونَ فِي هَامِهِمْ وَ تَسْتَنبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ»آن طور که در نسخه­هاي ديگر است«تَسْتَثْبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ»آن طور که در نسخه محمدعبده است«تستنبتون»يعني اين مزرعه­هايي که شما داريد اين باغهايي که شما داريد کشاورزي­هايي که داريد روي خاک همانهاست ديگر که شما بذر افشاني کرديد خاک آبا و اجدادتان الآن به صورت برنج و گندم در آمده اين«تستنبتون»است اما«تستثبتون»که روي نسخه ايشان است يعني اينکه آجر درست کردي اين جا خانه درست کردي با خاک سر پدرانتان آجر درست کرديد و سفال درست کرديد داريد خانه مي­سازيد ديگر اين همان است از جاي ديگر نيامده که الآن اين قبرستانها بعد از پنجاه سال مي­شود پارک بعد از صدسال مي­شود همين خانه و مزرعه اگر سؤال بکنيد اينها جواب مي­دهند ديگر«وَ تَسْتَنبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ»بر اساس نسخه معروف«وَ تَسْتَثْبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ»بر اساس نسخه محمد عبده«وَ تَرْتَعُونَ فِيَما لَفَظُوا»يک بيان نوراني حضرت امير در جاي ديگر دارد که«ألا حرٍ يده هذا اللماظه»«لماضه»با طا، ظا يعني مانده لاي دندان غذايي که انسان خورد چيزي لاي دندان ­ماند آن را با خلال بيرون کرد به او مي­گويند لماظه وجود مبارک حضرت امير مي­فرمايد که«ألا حرٍ يده هذا اللماظه»آيا يک انسان آزادي پيدا مي­شود که اين مانده لاي دندان را براي اين دعوا نکند

الآن آنچه در اختيار همه اين نسل است اين مانده لاي دندان رژيم پهلوي است حالا ببينيد براي چه دعوا مي­کنند«ألا حرٍ يده»يعني دست دوم است ديگر اين کاخها دست دوم است فرشها دست دوم است مبلها دست دوم است کسي که تازه تهيه نکرد که«ألا حرٍ يده هذا اللماظه»آيا يک انسان آزاد مردي پيدا مي­شود که مانده لاي دندان پسر پهلوي باعث دعواي او نشود يک وقت خب ما فقها زياد ديديم ما همه ما قرآن را مي­بوسيم موقع گرفتن و دادن اما رسم اين نيست که مثلاً کسي نهج­البلاغه را ببوسد اينها ولي مرحوم علامه من مي­ديدم کاملاً مي­بوسيد وقتي نهج­البلاغه مي­خواند مي­گرفت مي­بوسيد مثل قرآن اين طور را ما از ديگران نديديم«وَ تَرْتَعُونَ فِيَما لَفَظُوا»اينها انداختند شما هم داريد مي­چريد چيز تازه­اي که نيست که«وَ تَسْكُنُونَ فِيَما خَرَّبُوا»اينها ساختند و دست دوم شد و تخريب کردند به شماها رسيده«وَ إِنَّما الْأَيَّامُ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ بَوَاكٍ وَ نَوَائِحُ عَلَيْكُمْ»روزگار به حال شما مي­گريد هم به حال شما مي­گريد هم به حال آنها مي­گريد اين بخش اول اين کلام نوراني است که- ان شاءالله- اگر خدا توفيق داد بخشهاي بعدي در مراحل بعد.


اما آنهاي که مسائل اخلاقي را چون يک مقدار طول کشيده تعقيب مي­کنند فقط اصل مسئله را عنوان مي­کنيم تا اينکه اين آقاياني که آن مسائل را تعقيب مي­کنند- ان شاءالله- پيگيري بکنند مهم­ترين راه براي تهذيب نفس اين است که ما خودمان را بشناسيم اين حديث نوراني هم بارها از وجود مبارک حضرت امير نقل شد که حضرت فرمود«عجبت لمن ضاله، عجبت لمن نيشد ضالته و قد اضل نفسه و لا ينشدها»فرمود من در تعجب هستم که خيليها تسبيح دستشان يا خودکارشان يا دستمال جيبشان يا يک کيفشان گم شده انشاد مي­کنند مي­گويند من اين را گم کردم آيا پيدا شد يا نه نشانه بدهيد پيدا شده به من خبر کنيد انشاد ضاّله يعني اينکه من فلان را گم کردم فلان چيز پيدا شده به من خبر کنيد حضرت فرمود من تعجب مي­کنم که اينها خودکارشان، قلمشان، دفترشان را گم مي­کنند داد مي­زنند که من اين دفتر را گم کردم انگشتر گم کردم و اگر پيدا کرديد به من بدهيد اما خودشان را گم کردند نرفتند پيش کسي بگويد آقا من گم شدم من کجا هستم«و قد اضل نفسه و لا ينشدها»نرفت پيش آقايي بگويد آقا من گم شدم ببين من کجا هستم من را پيدا کن سر جايم بنشان آنهايي که خودشان را پيدا کردند چهار مکتب دارند در مکتب مشاء يک طور است در کتب اشراق طور ديگر است در مکتب حکمت متعاليه طور ديگر است در مکتب اهل معرفت طور ديگر است آن برهان طلق مرحوم بوعلي اين است که اگر کسي خود را بيابد مي­فهمد به اينکه اصلاً خيليها نمي­دانند موجود هستند يا نه خيال مي­کنند انسان همين است در تالار تشريح است ديگر همين که تکه­تکه مي­شود ارباً اربا مي­شود انسان همين است چون روح را در تالار تشريح نمي­بينند نفس را آن جا نمي­بينند مي­گويند نفس چيست روح چيست انسان همين است ديگر اين﴿هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا﴾همين است که در تالار تشريح تکه­تکه مي­شود اما ايشان مي­گويد من اگر از همه چيز غافل باشم از خودم غافل نيستم معلوم مي­شود پس من غير از بدن هستم که اين بحثش قبلاً با يک مقدار توضيح اشاره شد در حکمت اشراق همين معنا مطرح هست براي اثبات تجرد روح نه اينکه روح موجود است معلوم مي­شود روح غير از بدن است روح با همه موجودات مادي فرق دارد تجرد روح را با اين ثابت مي­کنند نه وجود روح را در حکمت متعاليه جامعيت روح را ثابت مي­کنند که«نفس في وحدتها کل القوي»انسان خود را که در اين حال بيابد هم عاقل مي­يابد هم متخيل مي­يابد هم متبحل مي­يابد هم حساس با اينکه ارتباط با ماده ندارد در مسئله معرفت اگر کسي خود را بيابد آينه حق مي­بيند که ذات اقدس الهي در آينه مي­تابد حالا تا چه اندازه آينه حق است و آينه را بايد به کدام سمت نگه بدارد او را مسائل اخلاقي به عهده دارد ولي بالأخره ما آينه هستيم هر کسي، هر کودکي، هر نوجواني يک آينه شفاف دارد اولياي منزل و مدرسه اگر- ان شاءالله- اين را خوب هدايت کردند اين آينه را﴿وَأَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ شطر المسجد الحرام﴾مسجد الحرام به طرف قبله به طرف مسجد به طرف حسينيه به طرف قرآن و عترت نگه مي­دارد آن نور قرآن و عترت در اين آينه مي­بتابد اين مي­شود پيرو اهل بيت اگر خداي ناکرده اين آينه را به سمت ديگر نگه بدارد افکار ديگران، الحاديها و مانند آن در اين آينه مي­تابد اين آينه را شما به هر سمتي نگه بداريد آن طرف را نشان مي­دهد اگر به طرف بالا نگه داشتيد آفتاب را نشان مي­دهد اگر کسي خداي ناکرده رفت باغ وحش و اين آينه را به طرف گرگ و گراز نشان داد خب همان را نشان مي­دهد اين طور نيست که آينه تقصير داشته باشد که ما بايد بدانيم اين را به کدام طرف ببريم به ما فرمودند که شما اعراض نکنيد از آن حق برنگرديد تولي داشته باشيد به طرف اولياي الهي تبري داشته باشيد از اعداي الهي اينکه فرمودند﴿أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ﴾يعني اين آينه را به طرف کعبه داشته باشيد به طرف قرآن و عترت داشته باشيد اگر برگردانديم خداي ناکرده چيزهاي ديگري در اين آينه منعکس مي­شود ما هر چه مي­بينيم همين درندگي مي­بينيم همين آلودگي مي­بينيم همين لهو و لعب مي­بينيم که اميدواريم خداي سبحان به حق قرآن و عترت همه ما و خواسته­هاي مشروعه همه ما را به بهترين وجه برآورده بفرمايد.
پروردگارا امر فرج ولي­ات را تسريع بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
ارواح مؤمنان عالم، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ، شهداي دهه فجر همه را در سايه رحمتت با اوليا محشور بفرما!
امنيت مناطق مسلمان­نشين مخصوصاً ايران، عراق، افغانستان، پاکستان، فلسطين، لبنان، غزه، سوريه، يمن و ساير مناطق مسلمان­نشين را در سايه امام زمان حفظ بفرما!­
مشکلات دولت و ملت مخصوصاً در بخش مسکن، اقتصاد، ازدواج جوانها به حق قرآن و عترت به بهترين وجه برطرف بفرما!
پايان امور همه را ختم به خير بفرما!
علم با عمل و علم نافع به همه ما مرحمت بفرما!
مشکلات سفارش شده را به بهترين وجه برآورده و برطرف بفرما!
بين ما و قرآن و عترت جدايي نينداز!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»