***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > آيا اخلاق یک فن برهانی است؟(۳) 

عنوان: درس اخلاق 88/11/29


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
مقدم شما مهمانان بزرگوار و ارجمند را گرامي مي­داريم و گزارشي که درباره حمل و نقل ارائه شده است اميدواريم براي همه ما سودمند باشد و مقدم مهمانان گرامي بحرين را هم ارج مي­نهيم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي­کنيم به همه پيروان قرآن و عترت مخصوصاً به شما و ما آنچه خير است عطا کند و همه ما را مشمول ادعيه ذاکيه ولي عصر(ارواحنا فداه) قرار بدهد.


بحثهاي روز پنج­شنبه به دو بخش تقسيم مي­شد بخش اول مربوط به بحثهاي نهج­البلاغه بود که ـ ان شاءالله ـ ادامه پيدا مي­کند بخش دوم هم مربوط به مسائل اخلاق و فن اخلاق و آنچه در بخش اول مطرح مي­شد و مي­شود آن هم ارتباط مستقيم با مسائل اخلاقي دارد سير بحث ما درباره نهج­البلاغه به اين خطبه نوراني 221 رسيد که در اين خطبه وجود مبارک حضرت امير بعد از تلاوت﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ ٭ حَتَّي زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ﴾ بحثي را ايراد فرمودند که هم مي­تواند تفسير آن آيه باشد هم مي­تواند تبيين آن آيه و در نوبتهاي قبلي سخنان جناب ابن­ابي­الحديد مطرح شد که ابن­ابي­الحديد در ذيل همين خطبه در جلد يازده است ظاهراً که آن روز شرح نهج­البلاغه ابن­ابي­الحديد را اينجا آورديم جلدش مشخص شد صفحه­اش مشخص شد که اين بزرگوار مي­گويد من از پنجاه سال قبل تا الآن در طي اين پنجاه سال بيش از هزار بار اين خطبه را خواندم و هر بار اين خطبه را مي­خواندم براي من تازگي داشت چون هيچ کس مثل علي­بن­ابي­طالب توان آن را ندارد که جريان قبر و برزخ و آن عالم را اين طور شفاف بيان کند گويا حضرت همه اين مراحل را طي کرده بعد در بخش ديگري راجع به همين خطبه مي­فرمايد که همان طوري که قرآن سوري دارد که در بعضي از آن سور آياتي است که اگر آن آيه را کسي بخواند سجده واجب دارد شنونده­ها بايد سجده کنند علي­بن­ابي­طالب(سلام الله عليه)هم خطبه­هايي دارد که برخي از آن خطبه­ها جملاتي دارند که اگر آن جملات را براي ادبا و کساني که خطبه­شناس هستند بخوانند آنها بايد سجده کنند اين تعبير لطيف جناب ابن­ابي­الحديد درباره اين خطبه نوراني 221 بود يک نکته مربوط به آن بود که فرمود من از پنجاه سال قبل«منذ خمسين سنة»از پنجاه سال قبل تا الان«اکثر من الف مرة»بيش از هزار بار اين خطبه را خواندم و هر بار مي­خواندم«أحدثت فيه عندي روعة»براي من تازگي داشت مطلب دوم اينکه اين خطبه را اگر براي کارشناسان بخوانند در جمع عده­اي بخوانند آنها بايد سجده بکنند ما وقتي به اين نکته دوم رسيدم به مرحوم علامه عرض کرديم که اين اغراق نيست چون سجده فقط براي آيات قرآني است آن وقت ما بگوييم خطبه علي­بن­ابي­طالب هم سجده دارد اين اغراق نيست فرمودند نه اين اغراق نيست زيرا همان مطالب قرآن است که به اين صورت در آمده در حقيقت بازگشت سجده براي اين خطبه سجده براي آيات قرآني است چون همان آيات قرآني وجود مبارک حضرت امير که قرآن ناطق است به اين صورتي دارد بيان مي­کند مسئله جريان برزخ که مهم­ترين عامل تربيتي و اخلاقي ماست در کلمات نوراني حضرت خيلي شفاف شده تمام غفلتهاي ما که اگر خداي ناکرده کژراه مي­رويم يا راه کسي را مي­بنديم يا خودمان بيراهه مي­رويم براي فراموش کردن مسئله برزخ و مرگ اينهاست

اگر کسي واقعاً مسئله مرگ و برزخ براي او حل شده باشد و بداند که انسان که مي­ميرد نمي­پوسد از پوست به در مي­آيد يک، با يک بدن ديگري که مناسب با برزخ است محشور مي­شود دو، در قيامت با بدن همان دنيايي زنده مي­شود اين سه، در برزخ يک انسان عاقل، عالم آگاه بيدار مي­بيند بدنش افتاده اين مار و عقرب دارند مي­خورند اين بدني که اين همه برايش زحمت کشيده خب کدام عاقلانه حاضر است اين کار را بکند آدم با چشم خودش ببيند که بدن او را مور دارد مي­خورد عقرب دارد مي­خورد مار دارد مي­خورد موش دارد مي­خورد اين طور نيست که آدم وقتي مُرد غافل از بدن باشد که مي­فهمد چه کسي کنار قبرش آمده چه کسي فاتحه خوانده چه کسي رفته چه کسي با او کار داشت چه کسي بد گفته چه کسي خوب گفته همه را مي­بيند اگر جناب نظامي گفته است«مرا زنده پندار چون خويشتن بيايم به جان گر بيايي به تن»همين است اگر مرحوم علامه(رضوان الله عليه) در آن وصيتنامه­اش به پسرش فخرالمحققين مي­گويد من که مُردم مرا فراموش نکن کنار قبر من بيا همان طور که سفارش مي­کند در وصيتنامه نماز شب بخوان سفارش مي­کند بالأخره کنار قبر من هم بيا اين­چنين نيست که مسئله مرگ و برزخ و اينها خيلي صاف و ساده باشد آدم صاف، صاف مي­بيند اين همه تلاش و کوشش براي بدن کرده حالا مارها دارند مي­خورند اين طور نيست که آدم نبيند اين طور نيست که آدم غافل باشد خير بدن کاملاً مشهود آدم است و انسان با بدن برزخي حيّ است و زنده است و سالم و دارد مي­بيند که بدنش را چه کسي مي­خورد اينها را وجود مبارک حضرت امير به صورت شفاف مثل اينکه از آنجا آمده خبر داده

اينکه ابن­ابي­الحديد مي­گويد من از پنجاه سال قبل تا الآن بيش از هزار بار اين خطبه را خواندم خب ما اين خطبه دو نوبت بحثش گذشت يعني دو تا پنج­شنبه در پنج­شنبه اول يک مقدار بازتر سخن گفته شد در پنج­شنبه دوم که چون اربعين و ايام شهادت سبط اکبر پيغمبر و وجود مبارک پيغمبر و امام رضا(صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين)بود مختصر بحث شد و الآن آنها را يک مقدار بازگو مي­کنيم منتها سريع رد مي­شويم تا برسيم به بخش بعدي، بخش بعدي بخش اين است که انسان دو تا راه معرفتي دارد يا قلب دارد يا عقل دارد البته راه سوم را اينجا ذکر نکرده انسان يا با گوش حرفها را بشنود مثل خيليها که اهل تحليل و تحقيق و پژوهش و اينها نيستند مثل اکثري ما براي ما حل مسائل عميق دشوار است وقتي بزرگان ما، معصومين چيزي را فرمودند ما باور مي­کنيم برخيها حکيمانه يا فقيهانه بحث مي­کنند قدرت تحليل دارند قدرت تجزيه دارند اينها گذشته از اينکه از گوش کمک مي­گيرند از عقل هم کمک مي­گيرند بعضيها نظير حارثة­بن­زيد هستند يا اويس­قرن هستند از سه راه استفاده مي­کنند هم از راه نقل استفاده مي­کنند هم از راه تحليل عقلي هم عين­اليقين هستند مي­بينند خيلي چيزها را اين مسئله عين­اليقيني در قرآن وعده داده شده فرمود شما اگر آدم وارسته باشيد صالح باشيد با حلال زندگي کنيد و عالم بشوديد خيلي از چيزها را مي­بينيد﴿كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ﴾اگر به علم­اليقين برسيد الآن که اينجا نشستيد جهنم را مي­بيند اين بيان نوراني حضرت امير در خطبه متقيان که فرمود«فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْرَآهَا»همين است اين بخش سوم خيلي مهم است که ـ ان شاءالله ـ در هفته بعد بايد مطرح بشود که دو راه را حضرت ذکر مي­کند يا راه عقل و فهم و علم حصولي يا راه عرفان و شهود يا راه حکيم بوعلي­سينا يا راه حارثة­بن­زيد و اويس­قرن و امثال ذلک

اما تا به آنجا برسيم اين عبارتها را چون آن هفته يک مقدار خوانده شد و بازگو شد الآن شد الآن کمي سريع­تر مي­خوانيم فرمود اينها کساني هستند که شما از آنها اگر سؤال بکنيد که کجا رفتيد اينها پاسخ به شما مي­دهند که خب همين آجرهايي که شما خانه ساختيد بدن ما بود ديگر همين باغها و مزرعه­ها که شما کشت و کار کرديد درخت کاشتيد خاک بدن ماست ديگر ما کجا رفتيم چيست همين جا زير پاي شما هستيم شما الآن روي سر ما ايستاديد مي­گويد کجا رفتيد اينها را در جمله­هاي قبلي داشتيم خب کسي اين حرفها را از معصوم بشنود بعد بيراهه برود يا راه کسي را ببندد معلوم مي­شود ديگر عاقل نيست ديگر فرمود اينها کساني هستند که هيچ قدرت سخن ندارند اما هستند موجود هستند دم دست هستند ولي جامي به آنها نوشاندند که اينها را از گفتن باز داشت از حرکت باز داشت از اعتراض باز داشت اينها کساني هستند که در اثر نوشيدن آن جام که مي­گوييم﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ﴾انسان را مرگ را مي­چشد گويا اين شربت مرگ اينها را ديگر کور مي­کند کر مي­کند قدرت حرکت را از اينها مي­گيرد«لاَ يُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الْأَهْوَالِ وَ لاَ يَحْزُنُهُمْ تَنَكُّرُ الْأَحْوَالِ. وَ لاَ يَحْفِلُونَ بِالرَّوَاجِفِ وَ لاَ يَأْذَنُونَ لِلْقَواصِفِ»نه حوادث تلخ فضاي مثل رعد و برق و طوفان در آنها اثر مي­گذارد نه حوادث زميني مثل زلزله حالا زلزله بيايد آن که در قبر است آسيب نمي­بيند طوفان بشود رعد و برق بيايد آن که در قبر است آسيب نمي­بيند آن گرفتاري خاص خودش را دارد«غُيَّباً لاَ يُنْتَظَرُونَ»اينها از ما غايب هستند ولي کسي منتظر نيست که آنها برگردند چون ديگر به دنيا کسي بر نمي­گردد که معاد رجوع الي الدنيا نيست رجوع الي مبدأ است نه رجوع الي الدنيا«وَ شُهُوداً لاَ يَحْضُرُونَ»اينها هستند اما پيش ما نمي­آيند«وَ إِنَّما كَانُوا جَمِيعاً فَتَشَتَّتُوا»اينها با هم بودند رفتند جايي که پراکنده شدند پراکنده شدند يعني زندگي آنها اجتماعي نيست ولي جمعي هست اين دو مطلب بايد کاملاً از هم جدا بشود يک، جمعاً زندگي مي­کنند دو، اجتماعي زندگي نمي­کنند در زندگي اجتماعي روابط يک، ضوابط دو، حاکم است انسان وقتي زندگي اجتماعي دارد نيازهاي خودش را يا با ضوابط انجام مي­دهد چيزي مي­خرد چيزي مي­فروشد عقود اسلامي دارد مشکلش را حل مي­کند اگر ضوابط نبود با روابط حل مي­شود پدر از پسر مي­گيرد پسر از پدر مي­گيرد مشکلاتشان را با اين روابط حل مي­کنند فرمود انسان که مُرد نه ضوابط حاکم است نه روابط﴿لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ﴾بيع کنايه از مطلق اقتصاد است نه خصوص اينکه اصلاً در قيامت بيع نيست ولي اجاره هست اين طور نيست بيع در مقابل اجاره و صلح و عقد و مضاربه و اينها نيست

بيع کنايه از مطلق تجارت است خب اگر مطلق تجارت منتفي است يک خله و خليل­بازي و رفيق­بازي و حبيب­بازي هم رخت بر بسته دو انسان با چه راه مشکلش را حل کند به هيچ وجه به نحو حارثة کليه نه ضوابط حاکم است که انسان با تجارت و خريد و فروش مشکلش را حل کند نه روابط حاکم است که پدر پسر را تأمين کند يا بالعکس و نياز هست همه نيازها را بايد از اينجا ببريم اينکه فرمودند﴿تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَي﴾يک آدم مسافر که بدون زاد و توشه حرکت نمي­کند که فرمود«فَتَشَتَّتُوا وَ آلافاً فَافْتَرَقُوا»اينها اليف، الفت مؤلّف اينها بودند الفت داشتند اما حالا متفرق شدند خب اينکه ما از آنها خبر نداريم براي اينکه فاصله زماني داريم يا زميني فرمود هيچ کدام نه فاصله زماني داريم براي اينکه خيليها ديروز مُردند يا يک ساعت قبل مُردند نه فاصله زميني داريد براي اينکه زير پايتان هستند«وَ مَا عَنْ طُولِ عَهْدِهِمْ»يک،«وَ لاَ بُعْدِ مَحَلِّهِمْ»دو، اينکه مي­بينيد ما از آنها بي­خبريم نه اينکه اينها رفتند در تاريخ نه خير خيليها هستند يک لحظه قبل مُردند همين يک ساعت قبل مُردند يا الآن ما در قبرستان هستيم زير پايمان هستند اينها از اين جهت«عَمِيَتْ أَخْبَارُهُمْ وَ صَمَّتْ دِيَارُهُمْ»نيست«وَ لكِنَّهُمْ سُقُوا كَأْساً بَدَّلَتْهُمْ بِالنُّطْقِ خَرَساً وَ بِالسَّمْعِ صَمَماً وَ بِالْحَرَكاتِ سُكُوناً»اينها يک جامي ­نوشيدند که حرف زدن را از اينها گرفت حرکت را از اينها گرفت قيام و قعود را از اينها گرفت ولي بيچاره­ها مي­فهمند چه خبر است خب فرمود اگر کسي ارتجالاً بخواهد درباره اينها سخن بگويد چه مي­گويد«فَكَأَنَّهُمْ فِي ارْتِجَالِ الصِّفَةِ صَرْعَي سُبَاتٍ»يک وقت انسان انديشه مي­کند فکر مي­کند که درباره اينها سخن بگويد اينها را معرفي بکند شايد طور ديگري بگويد اما اگر ارتجالاً اينها را ديده خواست وصف بکند اينها را ديده چه مي­گويد مي­گويد افراد خوابيده­اند و اين طور نيست خواب نرفتند کاملاً بيدار هستند با خبرند چه کسي به سراغشان مي­رود چه کسي به آنها بد مي­گويد چه کسي به آنها خوب مي­گويد چه کسي لعن مي­فرستد چه کسي درود مي­فرستند همه را مي­بيند اما کسي بخواهد ارتجالاً اينها را معرفي کند مي­گويد که خوابيدند نه خير خواب نيستند اگر خواب بودند که راحت بود«فَكَأَنَّهُمْ فِي ارْتِجَالِ الصِّفَةِ صَرْعَي سُبَاتٍ»«سبات»يعني خواب«سبات»با سين يعني خواب در بيانات نوراني حضرت امير داريم در نهج­البلاغه«نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ»ما به خدا پناه مي­بريم از اينکه عقل يک ملت بخوابد «سبت» با سين يعني تعطيلي «سابت» يعني معطل «سبات» يعني اطله فرمود من از اينکه عقل ملتي بخوابد و تعطيل بشود به خدا پناه مي برم«نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ»

اين از بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) است در نهج­البلاغه خب فرمود«جِيرَانٌ لاَ يَتَأَنَّسُونَ»اينها همسايه هستند جمع هستند اما انس ندارند در سوره مبارکه«واقعه»دارد که﴿إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَي مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾اينها همه جمع هستند ديگر اما هر کس گرفتار خودش است کار خودش است«وَ أَحِبَّاءُ لاَ يَتَزَاوَرُونَ»دوستاني دارند که در دنيا دوست بودند اما الآن به زيارت يکديگر نمي­روند«بَلِيَتْ بَيْنَهُمْ عُرَي التَّعَارُفِ»«عري» جمع «عروه» است «عروه» همين دستگيره اين دستگيره شناسايي و شناخت و يکديگر و رفت و آمد اينها قطع شد يکديگر را نمي­شناسند«وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الْإِخَاءِ»اسباب اخوت و دوستي بين اينها گسيخته شد«فَكُلُّهُمْ وَحِيدٌ وَهُمْ جَمِيعٌ»همه­شان با هم هستند برابر سوره«واقعه»﴿إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَي مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾ اما همه­شان تک هستند هيچ کس ديگري را نمي­شناسد مشکل ديگري را هم نمي­تواند حل بکند«وَ بِجَانِبِ الْهَجْرِ وَ هُمْ أَخِلاَّءُ»اينها خليل هم بودند اما از هم مهجور هستند«لاَ يَتَعَارَفُونَ لِلَيْلٍ صَبَاحاً وَ لاَ لِنَهَارٍ مَسَاءً»اين از جملاتي است که نه خود ما توانستيم خوب براي او يک تفسير روشني پيدا کنيم نه اين شرّاح چه ابن­ميثم، چه ابن­ابي­الحديد و مانند آن فرمود اينها چه شب حرکت بکنند بميرند سرمدي مي­شوند روز بميرند سرمدي مي­شوند اينها روزي در برابر شب نمي­شناسند شبي در برابر روز نمي­شناسند براي اينکه از نبش زمان و زمين به در آمدند اگر چيزي نه متضمن بود نه متمکن زماني نبود شب و روز نمي­شناسد«لاَ يَتَعَارَفُونَ لِلَيْلٍ صَبَاحاً وَ لاَ لِنَهَارٍ مَسَاءً»ما مادامي که در افق زمان هستيم براي شب و روز ما و هفته ما سال و ماه ما براي ما روشن است اما اگر از اين نبش زمان بيرون آمديم مثل قضاياي علمي مي­گويند هر معلولي علتي دارد هر ممکني واجبي دارد اين کجايي است مي­گوييم جا ندارد اين چه وقت پيدا مي­گوييم تاريخ ندارد خب اگر چيزي تاريخ نداشت زمان و زمين نداشت شب و روز ندارد نه دارد و نمي­شناسد ابن­ابي­الحديد و اينها به اين فکر بودند که سالبه را به انتفاء محمول حمل کنند ولي ظاهراً سالبه به انتفاء موضوع است يعني اصلاً زمين و زمان ندارد اگر چيزي متزمن نبود شب و روز ندارد اگر شب را از روز، روز را از شب تشخيص نمي­دهد از باب سالبه به انتفاء موضوع خواهد بود خب«لاَ يَتَعَارَفُونَ لِلَيْلٍ صَبَاحاً وَ لاَ لِنَهَارٍ مَسَاءً أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ كانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً»«جديدين»يعني شب و روز که بالأخره تازه­اند ديگر امشب تازه است غير از شب ديگر است امروز تازه است غير از روز ديگر است مي­گويند جديدين «ظعن»يعني کوچ کردن اينها چه شب کوچ بکنند چه روز کوچ بکنند ديگر سرمدي خواهند بود«أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ كانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً»نه اينکه آن شب سرمد مي­شود يا روز سرمد مي­شود آن مقطع هجران سرمد مي­شود خب«شَاهَدُوا مِنْ أَخْطَارِ دَارِهِمْ أَفْظَعَ مِمَّا خَافُوا وَرَأَوْا مِنْ آياتِهَا أَعْظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا»خيليها از مرگ چيزهايي شنيدند خيليها درباره مرگ يک پيش فرضي داشتند از سختي مردن از سختي قبر از تنگي قبر از وحشت قبر خيلي چيز شنيدن خيلي از چيزها را تصوير کردند اما آن چه را که ديدند خيلي بيشتر از آن بود که شنيدند آن چه را که ديدند خيلي سنگين­تر از چيزي که تصوير مي­کردند براي اينکه آن جريان همان طوري که درباره بهشتي­ها﴿فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُم﴾درباره دوزخيان هم همين طور است

اگر شبيه اين عالم بود انسان مي­توانست بگويد که آنجا مثلاً عذابش اين است يا رفاهش آن اما اگر از سنخ اين عالم نيست آدم هر چه بگويد آنچه را که از اين سنخ نيست با اين سنخ فهميده مي­شود نه خود آن سنخ لذا دارد وقتي آن جا برود مي­بيند کار مشکل­تر از اين است چه اينکه درباره متنعمين و بهشتيان هم مي­گويند کار آنچه را آنجا مي­بيند خيلي مهم­تر از آن است که قبلاً به او وعده داده بودند«فَكِلْتَا الْغَايَتَيْنِ مُدَّتْ لَهُمْ إِلَي مَبَاءَةٍ»هر کدام از اين دو آيت و هدف يا بهشت يا جهنم براي مدت طولاني در انتظار اينهاست«فَاتَتْ مَبَالِغَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ»بعضي هراسناک­ هستند بعضي اميدوارند تا برسند به آن پايان نهايي خودشان«فَلَوْ كَانُوا يَنْطِقُونَ بِهَا لَعَيُّوا بِصِفَةِ مَا شَاهَدُوا»اگر اينها بخواهند به زبان ما و براي دنياييها اوصاف خودشان را بگويند با اينکه ديدند و چشيدند عيّ و ماندگي و درماندگي دارد﴿أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ﴾يعني مانديم درمانده شديم اينها درمانده هستند نمي­توانند بيان کنند براي اينکه ادبيات ما براي تبيين اوضاع اين عالم است اگر آن عالم يک سلسله چيزهايي دارد که نمودارش در اين عالم نيست ما با کدام ادبيات آنها را منتقل کنيم فرمود اگر هم مي­خواستند«فَلَوْ كَانُوا يَنْطِقُونَ بِهَا لَعَيُّوا بِصِفَةِ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَايَنُوا»بعد فرمود درست است نه ما از آنها خبر داريم نه آنها از ما با خبر بودند ولي آثار گوياست ديگر«وَ لَئِنْ عَمِيَتْ آثَارُهُمْ وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ لَقَدْ رَجَعَتْ فِيهِمْ أَبْصَارُ الْعِبَرِ وَ سَمِعَتْ عَنْهُمْ آذَانُ الْعُقُولِ وَ تَكَلَّمُوا مِنْ غَيْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ»همين قبرستان مدرسه است ابن­ابي­الحديد نقل مي­کند که اسکندر معروف که کشورها را فتح مي­کرد رفت به شهري که گفتند در اين شهر هفت نسل از يک خانواده سلطنت کردند و همه­شان منقرض شدند اسکندر گفت يا از اين خانواده کسي هست که من او را ببينم با او گفتگو کنم گفتند بله کسي هست ولي او سرگرم ديدار اهل قبور است يا خود اسکندر رفت در قبرستان يا او را احضار کرد گفت تو از اين خانواده هستي گفت بله من از اين خانوده هستم که هفت نسل ما در اين سرزمين سلطنت کرد اسکندر گفت هر چه مي­خواهي من به تو بدهم اما الآن در قبرستان چه کار مي­کني گفت من آمدم در قبرستان ببينم که ابدان سلاطين چه شد ابدان رعايا چه شد هر چه تلاش مي­کنم نمي­توانم تشخيص بدهم يعني ديگر حالا به اين جا رسيدم که بايد اهل موعظه و پند و اندرز بشوم اسکندر گفت چيزي از من بخواه که من بتوانم آن مشکل را حل کنم گفت مشکل من آن حيات ابدي است اگر مي­تواني يک زندگي بدون مرگ به من بده گفت من الآن ديگر فهميدم بايد به يک عالم ديگر بروم چيزي بگيرم که نميرم

 آدم مي­تواند نمير بشود ديگر منتها اين نمردن در جاهليت به زمين مي­گفتند به ده مي­گفتند به مزرعه مي­گفتند ملک نمير بعداً هم به ظرفهاي مسي مي­گفتند که پارچه نمير است نمير، نمير يک تفکر جاهلي بود که در سوره مبارکه«کهف»هم در آن آمده است که اين﴿أَظُنُّ أَن تَبِيدَ﴾«باد»يعني هلک«تبيد»يعني تهلک گفت اين باغ ملک نمير است در جاهليت­هاي زمان پهلوي هم بود بعضي مي­گفتند که اين ملک سرمايه نمير است يا اين پارچهاي مسي ديگ­هاي بزرگ را مي­گفتند نمير است اين«لا تبيد»يعني «لا تهلک»نمي­ميرد به اين فکر بودند و آنچه انسان به دنبال اوست همان است که وجود مبارک حضرت امير بيان فرمود که«الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ»علم حقيقي با عمل صالح ملک نمير است انسان را تا ابد زنده نگه مي­دارد الآن بيش از هزار سال است که از مرحوم کليني به عظمت ياد مي­شود اينها نمير است ديگر الآن چند قرن است که روزها صدها نفر مي­گويند قال شهيد (رحمه الله)، قال علامه (رحمه الله) اين ملک نمير است ديگر اين کم فخر نيست که روزي چند صد نفر يا چند هزار نفر بگويند شهيد(رحمه الله) چنين گفت خب حالا اين چند قرن است ديگر اين مي­شود ملک نمير اين راه براي همه ما باز است به جايي برسيم که در حوزه­ها علمي يا در دانشگاه­ها بگويند فلان عالم(رحمه الله) اين­چنين گفته اينها ديگر نه امام بودند نه پيغمير اين افراد عادي بودند ديگر اين راه ممکن است غرض اسکندر ديد که اين کسي که از اعضا اين خانواده است آگاه و عاقل شده است و به فکر آخرت خودش است حضرت فرمود گرچه به حسب ظاهر دسترسي نيست اما اگر اينها سخن نمي­گويند ولي اگر سخن بگويند افرادي که اهل اعتبارند به آنها بنگرند مي­بينند که آنها مي­گويند که«كَلَحَتِ الْوُجُوهُ النَّواضِرُ وَ خَوَتِ الْأَجْسَامُ النَّوَاعِمُ وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ الْبِلَي وَ تَكَاءَدَنَا ضِيقُ الْمَضْجِعِ وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَةَ وَ تَهَكَّمَتْ عَلَيْنَا الرُّبُوعُ الصُّمُوتُ فَانْمَحَتْ مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا»فرمود اگر آنها حرف بزنند مي­گويند که ما اين بدنهايي که براي او خيلي آرايش و پيرايش مي­کرديم تلاش و کوشش مي­کرديم اين بدن را زيبا نگه داريم الآن ديديم علناً و عملاً جلوي چشم ما مار و عقرب دارند اين را مي­خورند هيچ کاري نمي­توانيم بکنيم اين طور نيست که انسان نفهمد با بدن او چه مي­کنند مي­گويند مشکل ماييم ما وقتي مي­خواستيم بياييم بيرون مدتها تلاش و کوشش مي­کرديم موي سر را اصلاح کنيم الآن مي­بينيم صاف، صاف اين مور دارد مي­خورد آن مار دارد مي­خورد اين موش دارد مي­خورد جلوي چشم ما فرمود«تَكَلَّمُوا مِنْ غَيْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ»مي­گويند«كَلَحَتِ الْوُجُوهُ النَّواضِرُ وَ خَوَتِ الْأَجْسَامُ النَّوَاعِمُ».اين رخها و چهره­هاي زيبا و بدنها ناعم و نرم نعومت يعني نرمي«وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ الْبِلَي»ما آنچه را که هدم کننده و ويران کننده و کهنه کننده است آن را پوشيديم«وَ تَكَاءَدَنَا ضِيقُ الْمَضْجِعِ»اصلاً ما نمي­توانيم تکان بخوريم«وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَةَ»جز هراس چيزي به ما نرسيد«وَ تَهَكَّمَتْ عَلَيْنَا الرُّبُوعُ الصُّمُوتُ فَانْمَحَتْ مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا وَ تَنَكَّرَتْ مَعَارِفُ صُوَرِنَا؛ وَ طَالَتْ فِي مَسَاكِنِ الْوَحْشَةِ إِقَامَتُنَا؛ وَ لَمْ نَجِدْ مِنْ كَرْبٍ فَرَجاً وَ لاَ مِنْ ضِيقٍ مُتَّسَعاً»نه جا براي دست و پا زدن هست با اينکه قبرستان خيلي وسيع است اين طور نيست که کسي که در تنگناي دنياطلبي بود يک قبر وسيع برايش گرفتن آن جا قبرش هم وسيع باشد که اينها که در جهنم رفتن با دست و بال بسته اينها را مي­ندازند در جهنم فرمود﴿مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفَادِ﴾«مقرنين»يعني بسته اين طور نيست که در جهنم جاي بازي باشد اينها هر جا بخواهند دست و پا بزنند در آتش در آتش هم قدرت دست و پا ندارند اين که بسته فکر کرده در همين محدوده دنيا انديشيد و هر چه بود براي خودش خواست اين را مقرنين در اصفاد«اصفاد»همان غل و زنجير اينکه فرمود﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ﴾همين است

ديگر فرمود اين را بگيريد ببنديد براي اينکه اين بسته زندگي کرد هر چه بود براي خودش خواست در حالي که بايد معبر باشد بايد اين مالي که دست او رسيد از اينجا عبور بکند اين هر چه بود جمع کرد چون جمع کرد عصاره اين جمع کردند و خود محوري همين بستن در غل و زنجيره است که با دست و پاي بسته بايد بسوزد اينجا وجود مبارک حضرت امير فرمود اينها با دست و پاي بسته دارند در برزخ خود گرفتار هستند که قبر يا حفره­اي از حفر دوزخ است يا روضه­اي از رياض بهشت از اين به بعد مي­رسيم به آن مطلب والا که فرمود«فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ»که ـ ان شاء الله ـ اگر ذات اقدس الهي توفيق داد در هفته بعد اين دو راه براي رسيدن به ماوراي طبيعت هست يکي راه عقلي، يکي راه کشفي.


حالا بحث کوتاهي اگر فرصت باشد درباره مسائل اخلاقي مطرح کنيم در بحثهاي مسائل اخلاقي اشاره شد به که، اينکه مي­گويند اخلاق برهاني نيست اگر اخلاق از سنتهاي پوسيده و تفکر جاهلي باشد بله قابل برهان نيست اما اخلاقي که جزء علوم عقلي است و زير مجموع فلسفه کلي است همه اينها موضوع دارند مبادي دارند و مباني، مباني يعني مباني مبادي يعني مبادي اين سه امر را فلسفه براي شما تأمين مي­کند علم که نمي­شود موضوع نداشته باشد بر فرض علم موضوع نداشته باشد مسئله موضوع دارد وجود مسئله را فلسفه معين مي­کند مبادي اوليه را که علل معلول و احکام علل و معلول و امثال ذلک است فلسفه معلوم مي­کند بخش وسيع از مباني را که مسئله فلسفي است ولي جزء مبادي اين علوم است فلسفه تعيين مي­کند بعد فلسفه­هاي مضاف مي­گيرد بعد به علوم مي­دهد اينها مي­شوند زير مجموعه فلسفه ما يک علم داشته باشيم که واقعاً علم باشد و قابل استدلالي نباشد نداريم (يک) علم داشته باشيم و علم باشد و سکولار باشد هم نداريم(دو) هر علمي بالأخره يا الحادي يا الهي علم اگر علم است و در آن استدلال است و مبادي است و مباني دارد الا و لابد يا کفر است يا ايمان ما يک علم بي­طرف داشته باشيم مثل زمين­شناسي بي­طرف، جامعه­شناسي بي­طرف چه علوم تجربي چه علوم انساني درياشناسي بي­طرف، صحراشناسي بي­طرف، ميکروب­شناسي بي­طرف علم بي­طرف نمي­شود سکولار نمي­شود چرا براي اينکه علم موضوع مي­خواهد مبادي مي­خواهد مباني مي­خواهد سه امر اينها را فلسفه علم که بالا سر اوست تأمين مي­کند اين (يک) فلسفه علم اينها را وام­دار فلسفه مطلق است اين (دو) اصل وجود را اصل مبادي را اصل مباني را فلسفه تعيين مي­کند اين فلسفه يا ـ معاذ الله ـ الحادي است مي­گويد نه خدايي است نه قيامتي طبيعت با همين وضع دارد مي­گردد خود فلسفه مي­شود الحادي فلسفه­هاي مضاف مي­شود الحادي علومي که زير مجموعه اين فلسفه­هاي مضاف هستند مي­شود الحادي آن وقت اخلاق مي­شود الحادي جامعه­شناسي مي­شود الحادي زمين­شناسي مي­شود الحادي مي­گوييم زمين اين­چنين بوده است الآن اين­چنين است بعد اين­چنين مي­شود هيچ کسي او را اين طور نگاه نکرده هدفي هم در کار نيست علوم انساني همين طور است با اين فرض هرگز علوم طبيعي يا علوم انساني اسلامي نخواهد شد و اما اگر فلسفه الهي بود کما هو الحق در آغاز سير خود فلسفه سکولار است سرنوشتي ندارد روشن نيست به کجا مي­رسد وقتي کژراهه نرفت بيراهه نرفت راه مستقيم را طي کرد بين معلوم و مجهول صراط مستقيم بود اين صراط مستقيم را سالکاً صالحاً طي کرد در بحث علت و معلول به اين جا مي­رسد که خدايي هست و قيامتي هست و وحي و نبوتي هست و امثال ذلک وقتي ثابت کرد که کل اين نظام خدا دارد کل اين نظام هدفمند است کل اين نظام رهبران الهي دارد آن گاه همه فلسفه­هاي مضاف مي­شوند الهي و بعد علومي که زير مجموعه فلسفه مضاف هستند مي­شوند الهي آن وقت ما زمين­شناسي الهي داريم اين رسالتي را که فلسفه براي ما دارد و از اين جهت فلسفه را رئيس علوم گفتند مرحوم بوعلي را مي­گويند الشيخ الرئيس براي اينکه آن رئيس همه دانشمندان است براي آن است که او امام علوم است و مي­گويد جهان خدا دارد اينکه جهان خدا دارد پس کل اين علومي که الآن در دانشگاه-ها به عنوان علوم طبيعي مطرح هست رخت بر مي­بندد ما طبيعي نداريم طبيعت­شناسي نداريم خلقت­شناسي داريم اين تفاوت لفظي نيست خلقت­شناسي هم غير از اسلامي بودن چيز ديگر نيست مگر مي­شود خلقت­شناسي سکولار باشد خدا چنين کرد، خدا چنين کرد، خدا چنين کرد، خدا چنين کرد لحظه به لحظه مي­گوييم خدا چنين کرد ديگر ما زمين­شناسي به عنوان علم طبيعي نداريم زمين­شناسي خلقت­شناسي است آسمان­شناسي خلقت­شناسي است همه علوم طبيعيات يک، رياضيات دو، مي­شود خلقت­شناسي اخلاق هم بشرح ايضاً انسان يک موجود طبيعي نيست يک موجود خلقي است بعضي آمدند از خلقت به طبيعت آمدند از طبيعت آمدند به صنعت شبيه­سازي کردند بعد به صورت طنز گفتند و از اين طنز يک برداشت سوء کردند گفتند همان طوري که ما دوچرخه اسلامي و غير اسلامي نداريم يک، دوچرخه سواري اسلامي و غيراسلامي نداريم دو، فقط دوچرخه سوار مسلمان و غير مسلمان داريم سه اين شوخي را که مربوط به صنعت ريز است به صنعت کل بردند صنعت را به طبيعت دادند خلقت را معزول کردند گفتند عالم طبيعت است و همان طوري که ما اتومبيل اسلامي و غيراسلامي نداريم زمين اسلامي و غيراسلامي هم نداريم غافل از اينکه زمين فقط اسلامي است چون کار خداست زمين­شناسي فقط کار خداست و صنعت هم چيزي نيست جزء مونتاژ طبيعت انساني که صانع خوب است يک مبتکر خوب است چه کار مي­کند چيزي را ايجاد مي­کند يا کشف مي­کند اين «الف» را کشف مي­کند آن «باء» را کشف مي­کند رابطه «الف» و «باء» را کشف مي­کند جمع کردن «الف» و «باء» را کشف مي­کند آثار اجتماع «الف» و «باء» را کشف مي­کند مي­شود اتومبيل چيزي بشر از خودش به جهان هستي عطا کند نيست مثل اين چراغ هيچ، هيچ يعني هيچ به نحو سالبه کليه از چراغ هيچ کاري ساخته نيست فقط کشف مي­کند که کجا در است کجا ورودي است کجا خروجي است کجا ديوار است کجا ستون است همين علم فقط چراغ روشن و سراج منير است سراج کار صراط را نمي­کند صراط آن راهي است که خدا آفريد حقيقت را خدا آفريد اشياء را خدا آفريد هوش را خدا از درون آفريد وحي و نبوت را براي ما از بيرون راهنما قرار داد يک چراغ از بيرون يک چراغ از درون تا ما ديگر نگوييم طبيعيات بگوييم خلقيات ديگر نگوييم علوم طبيعي بگوييم علوم خلقي ديگر نگوييم علم سکولار است خيليها مي­گويند اخلاق سکولار است حقوق بشر سکولار است دموکراسي سکولار است آزادي سکولار است اينها يک وقت گزارش است که علم نيست اگر علم است سکولار نيست براي اينکه شما الآن اگر کسي ـ معاذ الله ـ اين قرآن کلمه انزل و نزل و اينها را از درونش در بياورند کلمه الله از درونش در بياورند ـ معاذ الله ـ بعد بگويند يک کتاب ادبي عربي خوبي است ادبيات دارد نحو و صرف دارد قصه دارد حکايتها دارد و قرآن و تفسير قرآن که اسلامي نيست سکولار است اينها آمدند قرآن را مثله کردند يعني آن انزل و نزل و الله و نازل کرد و اينها را گرفتند انداختند دور فقط جمله­هاي عربي مانده بعد گفتند به اينکه تفسير قرآن که اسلامي نيست کل جهان هم همين طور است آن نام مبارک الله را گرفتند «هوالاول» را گرفتند «هوالآخر» را گرفتند اين را غارت کردند وحي و نبوت را گرفتند يک جهان مثله شده­اي را به ما نشان دادند گفتند زمين­شناسي که اسلامي و غيراسلامي ندارد خب شما آمديد غارت کرديد تکه­تکه کرديد پاره­پاره کرديد برديد در تالار تشريح بله خب اين چيزي نيست که ما بتوانيم ثابت کنيم که اسلامي است ولي زميني که «هوالاول» او را آفريد و «هوالآخر» هدفمندانه او را آفريد و ما را هم با چراغ خلق کرد اين است بنابراين اخلاق الا و لابد علم است جزء علوم اسلامي است نه تنها اخلاق همه علوم انساني اسلامي است چه اينکه همه علوم طبيعي خلقي است و اسلامي آن که برهان­پذير نيست همين اخلاقيات جاهلانه مردم جاهلي کهنه يا نو بود در جاهليت آنچه حاکم بود رهزني بود و قبيله­گي بود و قوميت بود و عشيره بودن و امثال ذلک با اين همه معجزاتي که وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء)آورد کسي حضرت را قبول نکرد و اسلام نياورد اما مسيلمه کذاب را که در برابر پيغمبر تراشيدن به او ايمان آورد اين متنبيّه را قبول کرد اما آن نبي راستين را قبول نکرد به او گفتند چرا دعوت پيغمبر را قبول نکردي دعوت اين دروغگو را پذيرفتي گفت آخر چون مسيلمه از قبيله من است اين تفکر اين اخلاق اين قانون اين حکومت بله برهان­پذير نيست اينها همان خياليات است که در نوبت قبل سخن لطيف مرحوم علامه حلي در شرح منطق التجريد خواجه نصير به نام الجوهر النضيد نه جوهر النضيد، الجوهر النضيد في شرح منطق التجريد آن جا مرحوم علامه مي­فرمايد شعريات و خياليات برهان­پذير نيست و اين شعر به معناي کلام موزون منسجم قافيه­دار عروض­دار در فارسها بود در عربها بود در ترکها بود ولي در يونان سابقه نداشت و شعري که در يونان بود شبيه نثر بود همين شعر نو شبيه اين شعر نو مرحوم علامه در جوهرالنضيد مي­فرمايد که شعري که در يونان قديم بود وزن و قافيه نداشت شما الآن بخواهيد آن شعر را معنا کنيد مي­بينيد همين شعر نو اين شعري که وزن دارد و عروض دارد و قافيه دارد و سجع دارد و نظم خاص دارد فرمود در اين کشورها رواج داشت در اين لغت­ها بود در فارس­ها بود عربها بود در ترکها بود اما در يونان سابق نبود شعر به معناي منظوم از بحث منطق بيرون است آن گاهي مي­شود«أن من شعر لحکمه»اما شعر يعني شعريات و خياليات اين قابل برهان نيست اين علم نيست اصلاً نظير همين تفکر جاهلي در جاهليت مي­گفت«انصراخاک ظالماً أو مظلوما»اين شعار رسمي مردم جاهليت بود ديگر يعني به کمک قبيله­ات بشتاب چه ظالم باشد چه مظلوم رسمي يعني رسمي شعار رسمي پذيرفته شده جاهليت اين بود«انصر اخاک ظالماً أو مظلوما»وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء)آمد کلاً اين شعار را عوض کرد فرمود«انصر المظلوم اخاک ام غير اخيک»به کمک مظلوم بشتاب چه برادرت باشد چه نباشد چه قبيله­ات باشد چه نباشد کل اين شعار را عوض کرد اين دومي برهان­پذير است آن اولي برهان­پذير نيست اولي اخلاقي است بر اساس خيال درست شده دومي اخلاقي است براساس عقل درست شده اخلاق بر اساس عقل برهان­پذير است بخش پاياني ما اين سخن کلمات نوراني وجود مبارک امام سجاد است وجود مبارک امام سجاد در صحيفه­سجاديه همين شعار رسمي پيغمبر اسلام که فرمود به کمک مظلوم بشتاب چه برادرت باشد چه نباشد چه ايراني باشد چه نباشد نگو نه غزه نه لبنان بگو هم غزه هم لبنان جانم فداي ايران اسلامي آن حرف را نزن نگو نه غزه نه لبنان بالأخره برادر مسلمان ما هستند اگر مظلوم هستند دين به ما گفته انصرالمظلوم چه ايراني باشد چه غيرايراني وجود مبارک امام سجاد(سلام الله عليه)در همين صحيفه­سجاديه در دعاي نوراني صحيفه­سجاديه چه عبارت لطيف و جامعي دارد دعاي سي و هشتم صحيفه­سجاديه است که دارد به خدا عرض مي­کند من عذر­خواهي مي­کنم از چه عذرخواهي مي­کنم از اينکه من در جامعه­اي بودم به کسي ظلم شده و من قيام نکردم و اين مظلوم را ياري نکردم خدايا من به تو پناه مي­برم اين برهان­پذير است ديگر«اللهم اني اعتذر اليک من مظلوم ظلم بحضرتي فلم أنصره»خدايا من به تو پناه مي­برم از تو عذر مي­خواهم آبروي کسي را بردن من هيچ دفاع نکردم به کسي ستم شده من هيچ دفاع نکردم هرگز وجود مبارک امام سجاد اين طور نبود تا دست و بالش باز بود و غل جامعه نبسته بودند دفاع مي­کرد حالا خب غل جامعه باشد نمي­تواند دفاع کند اين برهان­پذير است اين عقل­پذير است اين وحي­پذير است اين ماندني است خب شما ببينيد اين دعا تنها اين نيست که خدايا پدر و مادر ما بيامرز که اين مکتب کجا آن مکتبهاي دعاهاي عادي کجا«اللهم اني اعتذر اليک من مظلوم ظلم بحضرتي فلم أنصره»به تو پناه مي­برم وظيفه من بوده دفاع بکنم از او آبرويش را حفظ بکنم نکردم حق از دست رفته او را بگيرم به او بدهم ندادم«و من معروف اسطيه إليّ فلم اشکره»خدايا اگر يک وقت کسي نسبت به من احساني کرد و من حق­شناسي نکردم قدرداني نکردم به تو پناه مي­برم خب آن هم وظيفه آدم است اين اخلاق برهان­پذير است عقل­پذير است وحي­پذير است بنابراين اخلاقي که مبادي­اش را آن الهيات فلسفه تأمين بکند اين برهان­پذير است ما اخلاق سکولار نداريم براي اينکه اگر علم است اين علم زير پوشش فلسفه علم است اولاً که بالا سر اوست فلسفه مضاف زير پوشش فلسفه مطلق است که قيم اوست فلسفه مبادي او را مباني او را عليت او را مبدأ و منتهاي او را مشخص مي­کند مگر مي­شود علم رها باشد سکولار باشد نعم آن عالم، آن معلم، آن مؤلف، آن استاد حوزه يا دانشگاه آن ممکن است بي­طرف باشد سکولار باشد ممکن است کسي مسلمان نباشد درس زمين­شناسي بدهد ولي زمين­شناسي اگر زمين­شناسي است الهي است و اگر کسي غارت بکند غارت کردن هم دو گونه است يکي اينکه يکي را مثله بکند ارتباطش را از گذشته و آينده قطع بکند يک، يکي اينکه خودش داعيه ربوبيت داشته باشد بگويد اين را خودم فهميدم خودم فهميدم را ذات اقدس الهي مي­فرمايد که تو قبلاً﴿وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئاً﴾بعد هم که﴿وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّي وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَي أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً﴾شمالاً جاهل، جنوباً جاهل چه براي خود من است اينکه﴿عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾اين حجت شرعي است خدا داده مگر آدم عاقل دهان باز مي­کند مي­گويد من خودم فهميدم اين همان اسلامي حرف زدن يک، و قاروني فکر کردن دو، همان است مگر قارون غير از اين مي­گفت﴿إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَي عِلْمٍ عِندِي﴾اگر کسي خداي ناکرده بگويد من چهل سال يا سي سال در حوزه يا دانشگاه خودم، خودم يعني خودم، خودم زحمت کشيدم اين جا شدم اين اسلامي حرف زد و قاروني فکر کرد او هم که غير از اين نگفت که او گفت که من خودم زحمت کشيدم مال فراهم کردم اين هم مي­گويد من خودم دود چراغ خوردم عالم شدم اينکه آدم بايد مواظب گفتارش باشد رفتارش باشد موحدانه زندگي کند يعني همين بنابراين اخلاق اگر اخلاق است فن اخلاق اگر فن اخلاق است اگر علم است اين الا و لابد اسلامي است و الا و لابد برهان­پذير است.
«و الحمد لله رب العالمين»