***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > متن دروس اخلاق > آیت الله جوادی املی دامت برکاته > علم اخلاق > اخلاق از علوم استدلالي است 

عنوان: درس اخلاق 88/12/06


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و­ السلام علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله في العالمين بهم نتولّيٰ و من أعدائهم نتبرءُ الي الله
مقدم شما مهمانان بزرگوار حوزوي و دانشگاهي و برادران سپاهي و همچنين برادران و خواهران را گرامي مي­داريم و اين ايام پر برکت را به پيشگاه ولي عصر(ارواحنا فداه)تهنيت عرض مي­کنيم و هفته وحدت را هم گرامي مي­داريم و موفقيت نظام جمهوري اسلامي در دستگيري برخي از اشرار را هم ارج مي­نهيم و از ذات اقدس الهي سلامت نظام و دولت و ملت و مملکت را از خدا مسئلت مي­کنيم.


بحثهاي روز پنج­شنبه به دو بخش تقسيم مي­شد يک بخش تتمّه شرح نهج­البلاغه وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه)بود بخش دوم مسائل اخلاق و فن اخلاق بود و اين دو به هم مرتبط­اند براي اينکه بسياري از مباحث نهج­البلاغه مربوط به بحث اخلاق است در حقيقت، سير بحث ما به خطبه 221 رسيد که وجود مبارک حضرت امير بعد از تلاوت آيه نوراني ﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ ٭ حَتَّي زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ﴾اين مطالب را بيان کردند که هم جنبه تفسيري دارد و هم جنبه اخلاقي. وجود مبارک حضرت امير در شرح اين دو آيه حقيقت مرگ را تشريح کرده اصل مرگ را تذکر داده است يک، بعد فرمود مرگ عامل پويايي است نه عامل نااميدي اين دو، مرگ آخر خط نيست مرگ پوسيدن نيست مرگ از پوست به در آمدن است و تمام حيات ما براي بعد از مرگ است اگر تمام حيات ما براي بعد از مرگ است قبل از مرگ بايد همه هزينه­هاي آن عالم را فراهم بکنيم براي اينکه در حيات بعد از مرگ نه ضوابط حاکم است نه روابط توضيح اين هم در جلسات قبل گفته شد انسان نيازمند به مسکن هست به پوشاک هست به خوراک هست به نوشاک است و مانند آن انسان که نمي­تواند بدون مسکن باشد بدون غذا باشد بدون آب باشد بدون لباس باشد چه در دنيا چه بعد از دنيا اين اصل اول در دنيا اين نيازمنديهاي خود را با دو عامل مي­تواند برطرف کند يکي از آن دو عامل ضوابط است و ديگري روابط ضوابط همين قانون فقهي و تجاري و اقتصادي است کسي به نان نيازمند است به آب نيازمند است مي­خرد يا مسکن را مي­خرد يا اجاره مي­کند و مانند آن اينها ضوابط تجاري است و اگر ضوابط نبود با روابط حل مي­کند پدر به پسر کمک مي­کند پسر به پدر کمک مي­کند دوست مشکل دوست را برطرف مي­کند و مانند آن يکي مي­شود روابط که اعضاي خانواده طبق روابط مشکلات يکديگر را حل مي­کند يکي مي­شود ضوابط با قانون تجاري حل مي­کند

وقتي وارد عالم ديگر شدند فرمود﴿لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ﴾اين بيع کنايه از مطلق ضوابط است نه اينکه در قيامت بيع نيست ولي اجاره هست يا مضاربه هست اينکه بيع مي­گويند اين نمادي است براي مطلق ضوابط مثل اينکه مي­گويند مال مردم را نخوريد نه معنايش اين است که خوردن مال مردم حرام است ولي پوشيدن لباس غصبي جايز است اين مال مردم­خوري در ادبيات فارسي ما هم هست اگر کسي فرش ديگري را غصب کرده مي­گوييم مال مردم را خورده اين خوردن يا معني برخورد است يا نمادي است براي مطلق تصرف اينکه فرمود﴿لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ﴾يعني به هيچ وجه روابط حقوقي و اقتصادي در بعد از مرگ نيست يک، خلت و خليل و محبت و حبيب­بازي هم نيست که دوستي مشکل دوست را حل کند دو، براي اينکه﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ﴾خب پس نياز هست و با هيچ يک از دو عامل نمي­شود آن نياز را برطرف کرد کلاً بايد که اين زاد و راحله را اين جا فراهم بکنيم مرگ را وجود مبارک حضرت امير مثل ساير ائمه(عليه السلام)در پيروي قرآن کريم به خوبي تحليل کردند که مرگ عامل پاياي و پويايي ماست نه عامل نااميدي اگر مرگ پوسيدن بود فکر مرگ فکر نااميدي بود که پايان کار چيست اما اگر مرگ طبق بيان نوراني حضرت امير و حضرت سيد الشهداء(سلام الله عليهما)که فرمود«ما الموت الا قنطره»مرگ پل است و بعد از پل حيات ابد است پس بايد به فکر آن بود در اين خطبه نوراني يعني خطبه 221 که بعد از ﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ﴾تلاوت کردند بعد از تلاوت اين آيه فرمودند مرگ را به خوبي تشريح کردند که بخشي از اينها در نوبتهاي قبل ارائه شد در تتمّه اين قسمتها هم مي­فرمايد انسان که مُرد کاملاً زنده است يک، مي­بيند که چشم او را دارند سرمه مي­کشند اما با خاک گور مي­بيند که گوش او را دارند تغذيه مي­کنند اما با مار و عقرب و مورچه گور انسان بعد از مرگ مي­بيند که تمام اعضا و بدن او را اين حيوانات قبر دارند مي­خورند اين طور نيست که انسان مرده نفهمد که تمام نگراني او اين است که من براي اين بدن مدتها زحمت مي­کشيدم در برابر آينه مي­ايستادم که اين را بيارايم الآن اين را دارد مور مي­خورد و من دارم مي­بينم هيچ کاري از من بر نمي­آيد در بخشهاي وسيع از اين خطبه فرمود اکتهال هست يعني سرمه کشيدن بعد از مرگ در گور هست اما با خاک گور تغذيه هست اما همه اين گوشت بدن غذاي مور است و مار است و حيوانات ديگر خب اين آدم را متحرک مي­کند به حرکت در مي­آورد ديگر نااميد نمي­کند براي اينکه تمام خبر براي بعد از مرگ است به انسان مي­گويد خود را به بدن سرگرم نکن براي اينکه اين تغديه براي ديگري است خودت را درياب خودت بايد به جايي بروي که نياز هست يک، رفع نياز هم نه به ضوابط ميسر است نه به روابط دو، بايد ره توشه را اينجا تهيه کني سه، فرمود اين حرفها سه تا راه دارد يا راه خردمندانه حکيمان که با برهان عقلي مطالب را مي­فهمند يا راه علم حضوري و شهود شاهدان اهل معرفت که با مشاهده مي­فهمند يا گوششان شنوا به حرفهاي معصومين است راه معرفت که بيش از اين سه نيست يا نقل معتبر است يا عقل برهاني است يا قلب شاهد است يا انسان بايد ببيند يا بايد بفهمد يا بايد گوش بدهد يا بايد مثل خود چشمه بجوشد يا بايد مثل استخر از چشمه آب بگيرد يا ظرف به دست باشد به طرف چشمه يا استخر برود و آب بگيرد هيچ کدام از اين سه راه را نداشته باشد مي­خشکد در قرآن فرمود راه معرفت سه تاست يا عقل است يا قلب است يا گوش اينکه فرمود﴿لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَي السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ﴾اين براي قلب است و گوش﴿ لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ﴾براي گوش است و فهم يعني فهم يا راه فلسفه و حکمت يا راه نقل يا راه تزکيه و شهود

در اين بخش فرمود شما جريان قبر را يا بايد از مثل من گوش بدهيد يا حکيمانه بررسي کنيد که مگر انسان مي­پوسد مگر روح مي­ميرد مگر مجرد از بين مي­رود اين همه انديشه­هايي که ما داريم اين انديشه نه متزمن است نه متمکن مگر علم مي­ميرد مگر وصف مي­ميرد اگر علم نمي­ميرد عالم هم مردني نيست اگر وصف مردني نيست موصوف هم مردني نيست ما الآن قواعد علمي داريم وصف ما هست يا نه اين قواعد علمي که جا ندارد اگر وصف ما مردني نيست خود ما هم مرگ­پذير نيستيم اين بدن است که يا اين سبک است يا آن سبک فرمود يا برهان عقلي يا شهود عارفانه نشد گوش بدهيد ببينيد ما چه مي­گوييم در همان بخش پاياني اين خطبه 221 فرمود«فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَكَ»يا بايد پرده کنار برود ببينيد در گور چه خبر است نظير حارثة­بن­مالک يا بايد مثل حکما و اهل معرفت و برهان بفهمي که آنجا يقيناً خبري هست اگر راه شهود نبود مثل راه حارثة­بن­مالک يا راه اويس­قرن و اگر راه حکمت نبود راه برهان نبود لااقل گوش بدهيد ببينيد که اهل نقل چه مي­گويند يا تمثل عقلي يا شهود قلبي«فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ»مي­شود راه برهاني«أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَكَ»مي­شود راه شهود هر دو راه ممکن است ديگر در خطبه متقين که بحثش قبلاً گذشت فرمود مردان با تقوا کساني هستند که گويا دارند جهنم و عواي اهل جهنم را مي­شنوند بهشت و نعمتهاي بهشت را مي­بينند«فَهُمْ وَ الْجَنَّة كَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْرَآهَا»اين در حد «کمن» است که به اصطلاح به او مي­گويند مقام «کأنّ» نه «أنّ»بالاتر از مقام «کأنّ» مقام «أنّ» است که خود وجود مبارک حضرت امير رسيد که فرمود«ما کنت اعبد ربّاً لم اره»درباره مبدا فرمود من آن نيستم که خداي ناديده را بپرستم من مشاهده کردم و پرستيدم درباره قيامت هم فرمود پرده جلوي چشم شماست براي من بي پرده است«لو کشف الغطاء مازددت يقينا» اين«مازددت يقينا»ارشاد به نفي موضوع است نه اينکه پرده­اي هست و پرده کنار برود براي من بي­تفاوت است خب اگر پرده باشد يقيناً بعد از کشف غطا تفاوت حاصل مي­شود اين ارشاد به نفي موضوع است يعني پرده جلوي چشم شماست براي من بي­پرده است

پس مبدأ و معاد را وجود مبارک حضرت با مقام «أنّ»، «أنّ» يعني «أنّ» غير از آن مقام «کأنّ» است ديده حالا اين که ديده از مبدأ خبر دارد از منتهي خبر دارد براي ما دارد گزارش مي­دهد فرمود اگر کسي اهل برهان بود اين مطالب را مي­فهمد اهل وجدان و شهود بود اين مطالب را مي­فهمد اگر هيچ کدام نبود بايد گوش بدهد ببيند معصومين چه مي­گويند فرمود«فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَكَ وَ قَدْ ارْتَسَخَتْ أَسْمَاعُهُمْ بِالْهَوَامِّ فَاسْتَكَّتْ»«هوام»همين هامّه با هاي هوّز يعني اين حيوانات زيرزميني همه اين حيوانات زيرزميني حمله کردند به اين لاشه و تمام در گوشهايش رفتند همه دارند گوشهايش را تغذيه مي­کنند مي­بينيد گوش ديگر شنوا نيست«وَ اكْتَحَلَتْ أَبْصَارُهُمْ بِالتُّرَابِ فَخَسَفَتْ»چشمهاي او را سرمه کشيدند اما با خاک گور مي­گويد خسوف گرفته همان طور که خسوف و کسوف درباره شمس و قمر درباره چشم و گوش هم هست«وَ تَقَطَّعَتِ الْأَلْسِنَةُ فِي أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلاَقَتِهَا»اين زبانهاي گوياي آنها بعد از اينکه ذله و روان بود الآن ديگر گنگ شده«وَ هَمَدَتِ الْقُلُوبُ فِي صُدُورِهِمْ بَعْدَ يَقَظَتِهَا»«يقظه»يعني يقظه«يقظه»يعني بيداري اين دلهايشان قبلاً خيلي چيز مي­توانست بفهمد الآن ديگر به خواب رفته هيچ چيز نمي­فهمد«وَ عَاثَ فِي كُلِّ جَارِحَةٍ مِنْهُمْ جَدِيدُ بِلي سَمَّجَهَا»در تمام اعضاي اينها يک آفات جديدي آمد که اينها را سمج کرده سمج يعني سخت يک افراد خشن را که مي­گويند سمج است از همين باب است «سّمجه»يعني«جعله سمجا»اين روز، يک خاک سخت کرده يک استخوان سخت کرده «وَ سَهَّلَ طُرُقَ الْآفَةِ إِلَيْهَا»همه آفتها را به اين بدن راه داده و آسيب­رساني­اش را آسان کرده قبلاً مي­توانست دفاع بکند الآن چه دفاعي از خود مي­کند«مُسْتَسْلِمَاتٍ فَلاَ أَيْدٍ تَدْفَعُ وَ لاَ قُلُوبٌ تَجْزَعُ»فرمود تابع محض هستند اين منتظر است که از هر طرف اين حيوانات بيايند او را تغذيه بکنند هيچ قدرت دفاع ندارند جواب «لو» اين است«لَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَكَ»«لَرَأَيْتَ أَشْجَانَ قُلُوبٍ وَ أَقْذَاءَ عُيُونٍ»آن گاه مي­فهميد دل درد چيست و غصه چيست و رنج چيست و اشک چيست اينها را مي­فهمي بعد فرمود«لَهُمْ فِي كُلِّ فَظَاعَةٍ صِفَةُ حَالٍ لاَ تَنْتَقِلُ وَ غَمْرَةٌ لاَ تَنْجَلِي. فَكَمْ أَكَلَتِ الْأَرْضُ مِنْ عَزِيزِ جَسَدٍ وَ أَنِيقِ لَوْنٍ كانَ فِي الدُّنْيَا غَذِيَّ تَرَفٍ وَ رَبِيبَ شَرَفٍ»اينکه بارها و ساعتها کنار آينه مي­ايستاد تا موي سرش را فلان کار بکند الآن طمع اين و آن شده بعد فرمود اين نااميدي نمي­آورد اين پويايي مي­آورد براي اينکه يک زمين و زمينه­اي را ذات اقدس الهي در اختيار انسان قرار داده به نام دنيا اين يک، فرمود اينجا يا ميوه بکار يا کشاورزي هميشه چمن نکار که سبز باشد خب از چمن چه تغذيه مي­کنيد شما، شما مرتب اين زميني که به شما دادند مرتب داريد چمن مي­کاريد که بيارايد خب بالأخره وقتي ظهر شد غذا مي­خواهيد يا نه شام که شد غذا مي­خواهيد يا نه اين زمين جاي مزرعه است يک گوشه­اش را چمن بکار همه آن را چمن نه انساني که زمينه زندگي را با خوش­گذراني و طراوت مي­گذراند اين است که کل زمين را چمن کاري کرده اينکه فرمودند«الدنيا مزرعة الآخرة»همين است ديگر مزرعه چه کار مي­کند يک کشاورز ماهر بعد از شيار و بذرافشاني و آبياري اينها که سرسبز شده اين گندمها را درو مي­کند يک، بعد مي­برد انبار دو، موقع خرمن­کوبي، خرمن­کوبي مي­کند سه، آن کاهها را مي­گيرد دور مي­اندازد براي سوخت و سوز چهار، آن مغز را مي­گيرد جاي خوب نگه مي­دارد پنج، تا از آن استفاده بشود

همين کار درباره مردم دنيا هم هست اين دنيا مزرعه هست الآن سرسبز است اين ساقه­ها و شاخها روي پاي خودشان ايستاده­اند مرگ که آمده اينها را درو مي­کند و همه اينها را مي­برد در انبار يعني قبرستان بعد از اينکه برزخ و قيامت جريانش بايد طي بشود اينها را انبار در مي­آورد آن وقت خرمن­کوبي مي­کند مي­شود﴿وَامْتَازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ﴾﴿لِيَمِيزَ اللّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ﴾در خرمن­کوبي­ها آن کاهها را مي­گيرند مي­برند در جهنم آن مغزها را مي­گيرند مي­برند در بهشت اين مي­شود«الدنيا مزرعة الآخرة»خب در چنين عالمي اين طور نيست که کل زمين و زمينه را آدم با چمن­کاري بگذراند که هيچ عاملي مهم­تر از ياد مرگ نيست يعني بايد عبور کرد ديگر و اينها خوب مرگ را تشريح کردند مکرر تذکره دادند توضيح دادند که بابا يک وقت الآن همه شما سر ساق هستيد رو پا هستيد بعد يک بار شما را درو مي­کنند بعد مي­برند در انبار بعد از انبار در مي­آورند بعد خرمن­کوبي مي­کنند بعد مي­گويند﴿وَامْتَازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ﴾بعد مي­گويند﴿لِيَمِيزَ اللّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ﴾بعد مي­گويند کاهها را بسوزانيد آن مغزها را به بهشت ببريد همين اين را حضرت خوب تبيين کرده فرمود انسان يا خودش بايد با چشم دل عارفانه ببيند يا اگر نشد با فکرش حکيمانه بفهمد يا گوش شنوا داشته باشد﴿لمن کان له القلب﴾بعد فرمود شما قبل از مرگ جريان احتضار هم همين طور است خيلي از مواقع است انسان قدرت حرف دارد و حرف نمي­زند اما وقتي که﴿إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ﴾شد يعني نفس به حنجره رسيد کم­کم در آستانه رفتن است خيلي از مطالب خوب به يادش مي­آيد يک، مي­خواهد بگويد دو، ولي نه مي­تواند بگويد نه مي­تواند بنويسد و نمي­تواند اشاره کند سه، با انبوهي از اندوه سفر مي­کند اين را در پايان همين بخش فرمود، فرمود حالا که قدرت حرف زدن داريد حرف بزنيد ديگر مي­فرمايد برابر آن طب سابق سابقاً که معتقد بودند عناصر چهار تاست يک، اخلاط چهار تاست دو و کيفيات هم چهار تاست سه و طب بر اساس اين اخلاط اربعه و کيفيات چهارگانه درمان مي­شد پنج مي­گفتند فلان کس مزاجش گرم است يک غذاي سرد بدهيد يا سرد است غذاي گرم بدهيد يا خشک است غذاي رطب بدهيد يا رطب است غذاي يابس بدهيد

اين اقسام چهارگانه وجود مبارک حضرت امير برابر طب آن روز براي اينها بيان کرده فرمود گاهي مرگ که رسيده مي­بينيد هماني که حار است و مي­ديدند که جلوي برودت را مي­گيرد بر حرارت مي­افزايد آن بزرگواري که گفت«از قضا سرکه انگبين صف را فزود»از اينجا گرفته هم ادبيات فارسي ما مديون نهج­البلاغه است هم ادبيات عربي عرب زبانها مديون است در ذيل همين خطبه نوراني جناب ابن­ابي­الحديد که خب هم اديب خوبي بود هم مورخ خوبي بود در بخشهاي تاريخي نقد فراواني نسبت به مرحوم قطب­راوندي که قبل از ابن­ابي­الحديد نهج­البلاغه را شرح کرده دارد يک در بخشهاي ادبي نقدهاي تندي نسبت به مرحوم قطب­راوندي دارد دو در اين بخشها نسبت به قطب­راوندي به شدت نقدي دارد بعد از اينکه نقدهاي خودش را نسبت به مرحوم قطب­راوندي ايراد کرده آن وقت اديباني که که وام­دار همين خطبه نهج­البلاغه هستند مثل متنبّي، مثل نابغه، ذبياني و مانند آن اشعارشان را مي­شمارد و ذکر مي­کند مي­گويد متنبّي در فلان شعر اين حرف را از اين خطبه حضرت امير گرفته يا فلان اديب معروف عرب در فلان شعرش اين نکته را از همين خطبه حضرت امير گرفته که هم ادبيات عرب را رونق داد هم ادبيات عجم را فروع بخشيد شما بسياري از حرفهاي بزرگان و اديبان که سعدي و حافظ جزء دنباله­رو آنها هستند ديگران در رتبه اول هستند هم سواد آنها فاصله بيشتري نسبت به اين دو بزرگوار دارد هم متن قوي­تر و عالمانه­تر و دقيق­تري گفتند اين دو بزرگوار دنباله­رو آنها هستند و خيلي چيزها را از آنها گرفتند گرچه مقام هر دو هم محفوظ است آنها که فاصله علمي­شان از سعدي و حافظ خيلي است فاصله ادبي­شان خيلي است انس­شان با قرآن و روايات فراوان است وام­دار همين نهج­البلاغه هستند به هر تقدير هم ادبيات عرب را و هم ادبيات عجم را وجود مبارک حضرت امير تغذيه کرده اين خطبه همان خطبه­اي بود که در آغازش از جناب ابن­ابي­الحديد نقل کرديم در جلد يازده شرح نهج­البلاغه صفحه­اش هم مشخص بود که آن روز آورديم اينجا خوانديم که مي­گويد اين خطبه وجود مبارک حضرت امير که بعد از قرائت﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ﴾ايراد کردند من«لقد قرأت هذه الخطبة منذ خمسين سنة و الي الآن اکثر من الف مرة»يعني از پنجاه سال قبل تا الآن بيش از هزار بار من اين خطبه را خواندم و هر بار خواندن«أحدثت عندي روعةً»براي من تازگي داشت که در طليعه ورود به اين خطبه 221 اين جلد يازده شرح نهج­البلاغه را آورديم در همين محفل و خوانديم اين مي­گويد اين خطبه از آن خطبه­هايي است که براي من بي­سابقه هست و من خطبه­اي ررا حالا در طي اين پنجاه سال هزار بار خوانده باشم نيست اما بيش از هزار بار فقط اين خطبه را خواندم براي من تازگي داشت شما خوب تقرير بکنيد مي­بينيد به اينکه کسي هست که در دنيا هست در برزخ هست در قيامت هست همه جا حضور فعال دارد و عميقانه با ضرس قاطع سخن مي­گويد گويا نيست شايد نيست مثل اينکه در برزخ با مرده­ها بوده مثل اينکه در قيامت با زنده­ها اينکه فرمود«لو کشف الغطاء ما ازددت يقينا» همين است فرمود مطمئن باشيد اينها در قبر و برزخ زنده هستند و مي­بينند که بدن آنها را مار دارد مي­خورد مور دارد مي­خورد همين بدني که براي او مدتها زحمت کشيدن خب حيف آدم زمينه­اي داشته باشد به هدر بدهد همان طوري که حيف است يک زمين کشاورزي داشته باشد همه آن را چمن بکارد خب چمن نه سود تجاري دارد نه سود تغذيه­اي دارد يک گوشه­اش را اگر براي زينت چمن کاشتي عيب ندارد اما همه­اش چمني نشود جوان مقداري از زندگي­اش را صرف ورزش بکند جا دارد اما کلاً به سمت ورزش برود همه را دارد سبز مي­کند و چمن مي­کارد بعد نتيجه­اي نخواهد داشت فراهم کردن سواد هست، علم هست، تغذيه هست، ادب است، اخلاق است و مانند آن حالا اگر چه مطلب ديگري در اين قسمت بود ممکن است در هفته بعد مطرح بشود چون عصاره فرمايشات حضرت امير در اين قسمتها بيان شد اگر چيزي نماند که وارد خطبه بعد مي­شويم.


اما بخش دوم عرضمان که در تتمه همين بحث فن اخلاق است اخلاق جزء علوم استدلالي است ما علم سکولار نداريم نه علم بي­تفاوت نداريم نه منطقيات، نه طبيعيات، نه رياضيات، نه اخلاقيات هيچ کدام سکولار و بي­تفاوت نيست علم بالأخره يا الهي است يا الحادي سرّش آن است که اين علوم مبادي­شان يک و مباني­شان دو اينها را از فلسفه مضاف مي­گيرند اين قدم اول فلسفه مضاف موضوعات مبادي و مباني را از جهان­بيني فلسفه مطلق مي­گيرد قدم بعدي فلسفه مطلق يا- معاذ الله- الحادي است يا- ان شاء الله- الهي است اگر کسي کژراهه رفته در نظام عِلّي مبدأ و معاد را منکر شده چون فلسفه مطلق است که موضوعات و مبادي و مباني همه علوم را تأمين مي­کند اگر آن الحادي شد منطقيات و اخلاقيات و طبيعيات و رياضيات از نظر موضوع علوم تجربي و نيمه تجربي و تجريدي محض از نظر روش همه اينها مي­شود الحادي و اگر راه مستقيم را طي کرده در نظام عِلّي و معلولي به مبدا و معاد رسيده براي جهان مبدئي قائل شد هدفي قائل شد خودش مي­شود الهي و همه فلسفه­هاي مضاف مي­شود الهي در قدم بعدي همه علوم مي­شود الهي منطقيات الهي، طبيعيات الهي، رياضيات الهي، اخلاقيات الهي بنابراين ما علمي داشته باشيم که بي­تفاوت باشد معقول نيست عالم و آن کتاب­نويس ممکن است که بي­تفاوت باشد سکولار باشد ولي علم بالأخره يک مبادي دارد اين مبادي­اش را فلسفه بايد تأمين بکند فلسفه الحادي مبادي الحادي تحويل مي­دهد فلسفه الهي مبادي الهي تحويل مي­دهد نظام عِلّي و معلولي که در هيچ علمي بي­نياز نخواهد بود هيچ علمي از او و اين مطلب هم که مي­گوييم حکمت يا نظري است يا عملي آغاز راه نيست بين راه است چرا حکمت يا نظري است يا عملي براي اينکه معلوم ما يا تکويني است يا اعتباري چون معلوم ما يا حقيقي است يا اعتباري علم ما و حکمت ما هم يا نظري است يا اعتباري اين هم آغاز راه ماست خب چرا معلوم ما يا تکويني است يا اعتباري براي اينکه حقيقت هستي از اين دو قسم بيرون نيست«الموجود إما حقيقي و إما اعتباري»و اگر موجود حقيقي معلوم شد مي­شود معلوم حقيقي علم به معلوم حقيقي مي­شود حکمت نظري اگر موجود اعتباري معلوم شد مي­شود معلوم اعتباري علم به موجود اعتباري هم مي­شود حکمت عملي باز هم اين آغاز راه نيست اين که مي­گوييم«الموجود إما حقيقي و إما اعتباري»اين«إما»تقسيم است نه «إما»ترديد «إما» ترديد در مسائل مطرح نيست مثلاً ما شبحي را از دور مي­بينيم نمي­دانيم که اين زيد است يا امر فلان شخص است يا فلان شخص مي­گوييم نمي­دانيم اين است يا آن اين مسئله نيست اين ترديد است اين «إمّا»يي ترديدي است «إمّا»يي است که در قضاياي منفصله هست«إما»ي در قضاياي منفصله تقسيم است ما يک تقسيم داريم که در علوم مطرح است يک ترديد داريم که در علم نيست اگر کسي مردّد شک دارد که قضيه ندارد وقتي قضيه نداشت مسئله نيست مسئله نشد علم نيست وقتي ما اگر گفتيم اين شبح يا زيد است يا امر يعني «لست ادري» اما اگر گفتيم«العدد إما زوجٌ و إما فردٌ»يعني «انا ادري العدد ان کان زوجاً يستحيل ان يکون فردا و ان کان فرداً يستحيل إن يکون زوجا العدد لا يخرج منهما»و مانند آن چند تا فتوا داديم ما در اينجا پس اگر گفتيم «إما»چه در منفصله مانعةالخلو باشد چه منفصله حقيقيه باشد چه منفصله مانعةالجمع اين مسئله است تقسيم است و نه ترديد حالا که مسئله شد بايد به اين سؤال جواب بدهيم اين مسئله کدام علم است«الموجود إما حقيقي و إما اعتباري»که سر فضل شد براي اينکه«المعلوم إما حقيقي و إما اعتباري»که سر فصل وحدي شد«الحکمة إما نظريةٌ و إما عملي»آن سر فصل آغازين اگر مسئله هست چه اينکه تقسيم است و مسئله هست جزء کدام علم است هيچ علمي نمي­تواند اين مسئله را پوشش بدهد مگر فلسفه آن که جهان­بيني است در کل جهان موجود يا حقيقي است يا اعتباري اين هم جزء مسائل تقسيمي است اگر موجود حقيقي شد يا اعتباري که موجود اعتباري به نحوي از انحاء سهمي از حقيقت دارد اين مي­شود موضوع فلسفه اگر فلسفه موضوع اخلاق را مبادي اخلاق را و مباني اخلاق را تأمين کرد مي­شود قابل استدلال و برهاني اگر علم برهاني شد دليل­پذير است منتها برهان هر شيئي را بايد مناسب با خود او ارزيابي کرد بنابراين اخلاق علمي است برهاني و برهان­پذير و کساني که درباره اخلاق اظهار نظر کردند شايستگي گوناگوني براي آن است و اول کسي که شايسته هست در فن اخلاق نظر کند همان آن ذات اقدس الهي هست و وحي الهي است منتها به ما گفتند حقيقت خود را درياب بحثي هست حالا ما فقط فهرست را عرض مي­کنيم نه در حوصله اين مجلس است نه علم اخلاق آن هنر را دارد که اين بحث را جا بدهد آن بحثي که مرحوم بوعلي در جريان نفس ذکر کرده که اگر کسي خود را در هواي طلقي ببيند که با هيچ چيزي تماس ندارد بدنش هم با هيچ چيز تماس ندارد از همه چيز غافل است مگر از خويشتن خويش که اين البته حدس است و هوش سنوي مي­خواهد همين معنا که در حکمت مشاء پرورانده شد وقتي به حکمت اشراق آمد شکوفا شد وقتي به حکمت متعاليه آمد پرفروغ شد وقتي به عرفان آمد رونق بيشتري پيدا کرد اگر اين مجموعه را انسان داشته باشد و بشود مستمع خوب نه گوينده خوب برود خدمت قرآن و عترت مي­بيند درباره معرفت نفس اينها مطالب فراوان بيان کردند که مي­شود بخش پنجم که اگر کسي خويشتن خويش را ارزيابی کند دريايي از لطف الهي را آن جا مي­بيند براي اينکه اين «ياء»وصل کرده ما را به آن دريا اينکه فرمود﴿وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾خيليها خواستند بگويند اين اضافه اضافه تشکيکي است نظير﴿أَن طَهِّرَا بَيْتِيَ﴾که به ابراهيم و اسماعيل(سلام الله عليهما)فرمود خانه مرا مزين کنيد تطهير کنيد گفتند اضافه، اضافه تشکيکي است اما اين­چنين نيست که وزان﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾اين«ياء»که مضاف اليه روح است شبيه همان «ياء»بيتي باشد که﴿طَهِّرَا بَيْتِيَ﴾در جريان﴿طَهِّرَا بَيْتِيَ﴾گفتند کعبه را جامه کردن از هوس است اين حرف براي جناب سنايي است که اين سنايي تقريباً يک قرن قبل از مولوي است اينکه مي­بينيد مولوي خيلي احترام مي­کند به سنايي براي عظمت علمي اوست کعبه را جامه کردن از هوس است «شما کعبه را بخواهيد مزين کنيد به چه چيزي ياي بيتي جمال کعبه بس است» اين شما پرده زرنگار بخواهيد به کعبه بدهيد کعبه مزين نمي­شود همان يک ياي بيتي که خداي سبحان درباره کعبه فرمود اين کعبه را به خود اسناد داد زينت کعبه همان ياي بيتي است «کعبه را جامه کردن از هوس است***ياي بيتي جمال کعبه بس است» ما اگر خيلي کوتاه بياييم اين﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾اين «ياء»روحي شبيه«ياء»بيتي در﴿طَهِّرَا بَيْتِيَ﴾بشود که ما بشويم مثل کعبه اينکه در بعضي از روايات دارد مؤمن مثل کعبه است يا بالاتر از کعبه سرّش همين است مؤمن عادي ممکن است در حدّ کعبه باشد اما مؤمني که وليّ خداست پيغمبر است يا امام است به مراتب بالاتر از کعبه است که حالا آن هم يک نکته دارد که عرض مي­کنيم ما اين­چنين نيست که ياي که درباره ما گفته شد﴿وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾همان ياي باشد که در کعبه است که﴿أَن طَهِّرَا بَيْتِيَ﴾اين طور نيست پس اگر حکمت مشاء شد يک باري دارد حکمت اشراق شد يک باري دارد حکمت متعالي شد يک باري دارد عرفان شد يک باري دارد قرآن شد که بار پنجم است مي­شود«مَن عَرَفَ نفسَه فقد عَرَفَ ربَّّه»آنها گفتند اگر خود را بيابي مي­فهمي هستي که حکمت مشاء مي­گويد يا مي­فهمي مجردي که حکمت اشراق مي­گويد يا مي­فهمي«في وحدتها کل القوي»هست که حکمت متعاليه مي­گويد و مانند آن هم عرفا مي­گويند اما وقتي قرآن زبان مي­گشايد مي­فرمايد﴿وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾مي­فرمايد اگر خود را بيابي مي­بيني در دست چه کسي هستي نه تنها هستي نه تنها مجردي نه تنها«في وحدتها کل القوي»هستي نه تنها مظهر خيلي از اسما هستي مي­بيني در دست چه کسي هستي اين «ياء»تو را به او بند کرده است قبل از اينکه خودت را بشناسي او را مي­شناسي و اما اينکه گفته شد اين­چنين نيست که انسان با «ياء» اضافه بشود يا مثلاً به همين مقدار بسنده بشود سرّش اين است که در جريان﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾از وجود مبارک امام رضا(سلام الله عليه)رسيده است که اتصال مؤمن به خدا مثل اتصال شعاع شمس است به شمس اين ديگر سخن از «ياء» بيتي نيست اما اين دو مطلب يکي اينکه مؤمن به اندازه کعبه است اين روايتي است که مرحوم کليني و ديگران نقل کردند که مؤمن به اندازه کعبه مي­ارزد اما اينکه ولي خدا بالاتر از کعبه است اين بيان لطيفي است که مرحوم ابن­بابويه­قمي (رضوان الله عليه) در کتاب قيم من­لايحفره­الفقيه دارد و آن کتاب اين است که کعبه خب محترم است حفظ او واجب است اهانت او حرام است اگر کسي در خود کعبه هتک حرمت بکند حکمش اعدام است اينها سر جايش محفوظ است اما همين کعبه که قبله مسلمين است همين کعبه که مطاف مسلمين است وقتي ببينند عليه امام زمان بخواهند از اين کعبه استفاده کنند خداي سبحان دستور تخريبش را مي­دهد جلويش را نمي­گيرد يک وقت ابرهه با فيل مي­آيد که کعبه را ويران کند طير ابابيل مأموران الهي هستند جلويش را مي­گيرند﴿وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبَابِيلَ﴾يک وقت است نه ابن­زبير با امام زمان خودش که حسين­بن­علي بود قبلاً الآن علي­بن­حسين(عليهم الصلاة و عليهم السلام)امام سجاد است بعداً اين با امام زمانش نساخت در برابر امام زمانش داعيه­اي داشت و خواست قيامي بکند اين ابن­زبير که با امام زمانش نساخت در مکه بود بعد وارد مسجد شد بعد درون کعبه رفت بست نشست آنهايي که قبلاً مکه مشرف شدند اين کوه ابوقبيس را ديدند کوه ابوقبيس مشرف بر کعبه بود مأموران اموي و مرواني آمدند بالاي اين کوه ابوقبيس منجنيق کار گذاشتند با سنگ کعبه را ويران کردند ابن­زبير را گرفتند و اعدام کردند خب ديگر طير ابابيلي نبود اين ابن­زبيري که با امام زمانش نسازد اگر به درون کعبه هم پناهنده بشود خدا پناهش نمي­دهد اين بيان لطيفي است که مرحوم صدوق در من­لايحفره­الفقيه که از کتب اربعه ماست نقل کردند خيليها در حدّ کعبه هستند و امام بالاتر از کعبه هست خب پس فردا همين کعبه را ساختند ديگر طوري نشد که اين کعبه احجاري است که به تعبير حضرت امير در همان خطبه اول«لا تزر و لا تنفع»فقط سنگي است روي هم اين را ابراهيم ساخت ديگر اگر خداي ناکرده اين بهانه­اي بشود که کسي به درون کعبه برود و بخواهد با امام زمانش نسازد خدا به او مهلت نمي­دهد بنابراين ياي بيتي که در﴿طَهِّرَا بَيْتِيَ﴾آمده با «ياء»که﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾خيلي فرق است البته بحث بحث اخلاقي نيست نه در کتاب اخلاق جا دارد نه با آن ابزار بحثهاي اخلاقي مي­شود اين مراحل پنج­گانه را تبيين کرد ولي چون دنبال حديث است ما اجمالاً بدانيم که به کجا مرتبط هستيم و اگر خود را به کمتر از بهشت فروختيم مغبونيم در همان روايتي که در غرر و درر حضرت امير است فرمود«ألا ان لابدانکم ثمناً و هي الجنه ولا تبيعه الا بها»يک«ألا ان لارواحکم ثمناً و هي الجنه ولا تبيعها هو الا بها »فرمود اين بدنتان به اندازه بهشت مي­ارزد کمتر از بهشت داديد مغبون هستيد اين براي بهشتي که﴿جَنَّاتٍ تَجْرِيْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ﴾بالاتر از اين اين روح تو به اندازه بهشت مي­ارزد آن بهشتي که﴿فَادْخُلِي فِي عِبَادِي ٭ وَادْخُلِي جَنَّتِي﴾اين روحتان را به کمتر از آن بهشت فروختيد مغبون هستيد هر دو را وجود مبارک حضرت امير فرمود که حشر او با وجود مبارک پيامبر(عليهما آلاف التحية و الثناء)اميدواريم به برکات کلمات نوراني اين خاندان همه ما- ان شاءالله- هم متنبّه بشويم و هم سالک راه آنها.
پروردگارا امر فرج ولي­ات را تسريع بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
اين عزيزاني که در دستگيري آن شرور شرق کوشش کردند اجر آنها را خودت به پاس آنها به بهترين وجه مرحمت بفرما!
اين کشور ولي عصر را تا ظهور آن حضرت از هر خطري محافظت بفرما!
مشکلات اقتصادي و مسکن و ازدواج جوانها را در سايه لطف ولي­ات برطرف بفرما!
ارواح مؤمنان عالم، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ همه را در سايه رحمت بي­کرانت با اوليا محشور بفرما!
امنيت مناطق مسلمان­نشين مخصوصاً ايران، عراق، افغانستان، پاکستان، فلسطين، لبنان، غزه، سوريه، يمن همه کشورهايي که مسلمانها در زحمت هستند امنيت همه اينها را در سايه ولي­ات تأمين بفرما!
خواسته­هاي همه مخصوصاً برادران و خواهران را در سايه دعاي ولي­ات مستجاب بفرما!
پايان امور همه ما را به خير و سعادت ختم بفرما!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمةالله و بركاته»
­