***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > مقالات > اخلاق نظری > فلسفه اخلاق / بیماري هاي انديشه در قرن بیستم! 
فلسفه اخلاق / بیماري هاي انديشه در قرن بیستم!


حسین حقانی زنجانی

مفهوم اخلاق در فلسفه اگزيستانسياليسم

از جمله مکاتب انحرافي، مکتب «اگزيستانسياليسم» است. پيروان اين مکتب در زمينه سيستم اخلاقي به يک سلسله عقائد خاصي معتقدند که خالي از اعجاب نيست که مجموعه اي از اين عقائد، اصول ومباني فلسفه اگزيستانسياليسم را تشکيل مي دهد.
اينان مفاهيم و معاني مقدسي را که پايه اخلاق فردي و انساني را تشکيل مي دهد، قبول ندارند اينان اين گونه مفاهيم و معاني مقدس را موهوم و بي ارزش مي دانند وتنها به اصولي از اخلاق قائلند که در شعاع و حدود قانون باشد. از «راسل» که يکي از بزرگان مکتب اگزيستانسياليسم است، سوال مي کنند که آيا خود را به کدام يک از سيستمهاي اخلاقي مقيد ميداند؟ در پاسخ مي گويد : روش اخلاقي من ايجاد هم آهنگي بين منافع بوده، خصوصي مي باشد (1) .
چنانکه خوانندگان ملاحظه مي کنند، راسل که از دانشمندان معروف اروپائي است، اخلاق را به معنا و موقعيت قانون تلقي کرده و تنها مربوط به زندگي اجتماعي وحقوق افراد و جوامع انساني مي داند و اخلاق فردي را نفي مي نمايد به نظر او انسان در ارتکاب اموري که ضرري و صدمه اي به ديگران نمي رساند، آزاد است و لزومي نداردکه از آنها خودداري کند، مثلا لزومي ندارد که زنان عفت به خرج دهد و از معاشقه با غير همسران خود در صورتي که توليد مثل نکنند خودداري نمايند؟ !! (2) .
از اينرو «راسل» براساس آزادي انسان در امور مربوط به خود اظهار مي دارد که مريض حق دارد به مرگ خود رضايت دهد!! و در غير اين صورت بر پزشک نيز روا است که او را بميراند و راحت سازد!! مجله «عالم فکر» در نخستين شماره خود مقاله مفصلي در مورد فلسفه اگزيستانسياليسم تحت عنوان «بيماري انديشه در قرن بيستم» درج کرده در اين مقاله از قول «آلبرکامو» از دانشمندان بزرگ اگزيستانسياليسم مينويسد :
«زندگي مفهومي ندارد و شايسته بسرآوردن نيست بنابراين خودکشي امري طبيعي، عاقلانه و پذيرفتني است» (3) .
پس مبناي اين مکتب بر اين است که براي انسان همه چيز آزاد است و به اين ترتيب تماامي ارزشها را خواه آسماني و غير آن را زير پا مي گذارند و جز آزادي فرد هيچ چيز در آن مفهوم ندرد! اين مساله خود راهنمائي روشن براي تبيين و توضيح اساس فلسفه اگزيستانسياليسم و مفهوم اخلاق در اين فلسفه مي باشد لذا از دانشمندان بزرگ غربي از قبيل «هايدگر»، «سارتر»، «آلبرکامو»، «سيموندوابواره» و. . . ضمن کلامي مي گويند :
«انديشه اگزيستانسياليسم نقطه اتکايش الحاد و آزادي از قيد دين و اخلاق است».

چند سوال از معتقدين و بانيان اين مکتب

سوال اول اين که هدف از آزادي چيست؟ آيا هدف از آزادي اين است که انسان قادر باشد با اجراي آنچه که براي خود وديگران بهتر مي داند و در اين راه مانند يک موجود مستقل و عاقل، قبول مسووليت نمايد؟ يا اين که هدف از آزادي رهائي بي قيد و شرط انسان به همراه تمام هوسها وبي خرديهايش براي فساد و بدکاري، خيانت و حيله است؟ در حقيقت زير پوشش آزادي تمام مفاسد و زشتي هار را مرتکب شود آيا تامين اين هدف همان هرج و مرج و لاقيدي مطلق نيست؟ در اين صورت فرق انسانها با وحشيان جنگلها کدام است؟
از «سارتر» سوال مي شود که خير انسانيت در چيست؟ در پاسخ آن مي گويد : آن، چيزي است که انسان تشخيص مي دهد پس وقتي به عنوان مثال تشخيص مي دهد که خيرانسانيت در پيوستن به آئين کاتوليک يا به عکس است اين تشخيص براي اگزيستانسياليسم منطقي صحيح و قابل قبول است.
از اين کلام ايشان معلوم مي شود که هيچ حق و عدالت و خيري جز آنچه فرد انسان مي بيند و مي خواهد وجود ندارد، حال اگر فردي خيري را طلب کند و بخواهد همان صحيح بوده و درست است و ميزان تشخيص هم چيزي جز دوست داشتن و يا دوست نداشتن هاي فردي نيست. حال اگر يک فرد خيري را که ديروز خوب مي دانست امروز بد بداند، در اين صورت مفاهيم صالح و فاسد و صحيح و غلط جاي ثابتي اصلا پيدا نمي کند و مقياس ومعيار، اراده فردي است نه چيز ديگري حتي اگر اراده مزبور بدون عقل و علم اعمال شده باشد آيا اين جز افراط و انکار حقائق واقعي چيز ديگري هست؟
آري، از اين مکتب اين عقيده را مي پسنديم که انسان مالک چيزي جز سعي حاصل ودسترنج خود نيست. (سوره نجم، آيه 39) : (ليس للانسان الا ما سعي) : يعني براي بهره اي جز سعي و کوشش او نيست. و نيز مطابق ديدگاه اسلام تقليد کورکورانه از غيررا غير عقلاني و امر زشتي مي دانيم و نيز اين عقيده را نيز مي پذيريم که در انتخاب هرگونه مذهب و مرام و آئين در اسلام هيچ گونه اجباري و اکراهي وجود ندارد و راه رشد از راه ستم و تجاوزگري آشکار و جدا است. (قرآن کريم در سوره بقره، آيه : 256 (لا اکراه في الدين قد تبين االرشد من الغي) يعني انتخاب دين آسماني اجباري واکراهي نبوده و خداوند راه ضلال را از راه رشد و هدايت واضح و آشکار نموده است.
و باز در قرآن کريم، سوره کهف، آيه 29 مي فرمايد : (فمن شاء فليومن و من شاءفليکفر) يعني : کسي که بخواهد ايمان بياورد و کسي که بخواهد کفر ورزد. ، ولي باوجود اين اسلام در قبال هرج و مرج و افراطي گري و بي اعتنائي به خير و حق و نيز درمقابل رهائي مطلق و بيقيد و شرط انسان در هوسهايش که بدون شک در روي زمين شر وفساد برپا مي کند و هم چنين در قبال بي مسووليتي و عدم تعهد، قاطعانه و دقيق موضع گيري مي کند.
در قرآن کريم در سوره قيامت آيه 36 مي فرمايد : (ايحسب الانسان ان يترک سدي ...) : آيا انسان مي پندارد که بي قيد و رها و فارغ از مسووليت او را وانهاده ايم؟ .
مسلما چنين نيست زيرا اولا انسان در قيامت در گرو عمل و کار خويش است و ثانيابراي انسانها نگهبان و مراقبي گمارده شده که غفلت بر او راه نمي يابد پس انسان آزاد مطلق نيست.
ثالثا : هرکسي بناگزير در مورد اعمالش پاداش يا مجازات خواهد شد. پس اينگونه نيست که هرچه را که دلش بخواهد عمل کند و نتيجه کار و پاداش عمل خويش را در نظربگيرد.

بطلان عقيده ماکياولي ايسم

از مطالب گذشته مي توان به بطلان عقائد مکتب ديگري به نام «ماکياولي ايسم» نيز پي برد. پيروان اين مکتب آزادي انسان را تا آنجاتوسعه دادند که جايز دانسته اند که انسان زندگي خود را بر پايه رذائل اخلاقي قراردهد در صورتي که اين رذائل اخلاقي براي زندگي فردي و اجتماعي انسان مفيد باشد.
يکي از طرفداران و از بانيان اين مکتب دانشمندي به نام ماکياولي ايتاليائي متوفاي 1527 ميلادي است وي در کتابي بنام «پرنس» که آن را براي امير فلورانس نگاشته و در آن اصولي را که براي رئيس در سياست و حکومت بايد داشته باشد، تشريح مي نمايد او ميگويد :
خيلي از فضائل رعايت آنها موجب خرابي مملکت و برعکس بسياري از رذائل وجوددارد که موجب رفاه مردم و آبادي و پيشرفت مي باشد مثل قساوت و بي رحمي و سنگدلي، شاه بايد قسي القلب و بي رحم باشد تا بتواند اطاعت مردم و وحدت ارتش را حفظنمايد! او مي گويد : به تجربه ثابت شده پادشاهاني که مقيد به حفظ پيمان خودنبودند، به اعمال بزرگي نايل شدند و بر آنهائي که وفا به عهد داشتند، فائق آمدند.
باز مي گويد : شاه بايد به دينداري و تقوا فضائل اخلاقي و انسان دوستي و اخلاص درعمل تظاهر کند ولي نبايد به آن پاي بند باشد! مکتب نيچه ايسم و بطلان آن بازمي توان مکتب ديگري که با دو مکتب قبلي رابطه مبنائي داشته و مشابهتي قوي بين آنها وجود دارد، در اينجا اشاره نمود و آن مکتب بنام مکتب «نيچه ايسم» معروف است.
طرفداران اين مکتب معتقدند که انسان طبعا خودپرست بوده، ميل دارد با قدرت وتواني بيشتر زندگي کند و لازم است انسان در رفتار و کردار خود تنها به خودبينديشد و سعي کند بيشتر زندگي کند و به امور ديگران توجهي ننمايد.
در نظر پيروان اين مکتب اساسا عدالت و احسان و. . . تعاليمي بر خلاف طبيعت انسان بوده اصولا خطرناک هستند چه آن که انسان را به ضعف و ناتواني و در نتيجه نابودي مي کشاند.
يکي از طرفداران و مروجين اين مکتب دانشمندي به نام «فريدريش ويلهلم نيچه آلماني» متوفاي سال 1900 ميلادي است او ميگويد : بحث اين که زندگاني دنيا خوب است يا بد و حقيقت آن چيست؟ امري بيهوده است کسي نمي تواند آن را دريابد، بعضي مي گويند بهتر آن بود که به دنيا نمي آمديم شايد چنين نباشد نميدانم اما ميدانم که خوب يا بد به دنيا آمده ام و بايد از دنيا بهره ببرم و هرچه بيشتر بهتر. وآنچه براي حصول اين مقصود مساعد است، خوب است گرچه قساوت و بي رحمي باشد و آنچه مخالف و مزاحم اين غرض است، بد است گرچه راستي و قهرماني و فضيلت و تقوا باشد!
او ميگويد : انسان فکر خدا و زندگي اخروي را بايد کنار گذارد که از آن ضعف و عجزبرآمده است، انسان بايد در فکر زندگي دنيا باشد و به خود اعتماد کند. اين آغاز، رهائي از بند است! ديگر آن که بايد رافت و رقت قلب را دور انداخت، رافت ازعجز است و فروتني از فرومايگي (4) .
خوانندگان چنان که ملاحظه مي کنند، انسانهائي پيدا مي شوند که نه تنها فضيلت وکمال و صداقت و رافت و احسان و نيکي و ساير ملکات نفساني را منکر مي شوند، بلکه زندگي را منحصر به زندگي دنياي مادي محصور و محدود مي دانند راستي اين نوع تفکراز آثار و علائم کوتاهي فکر و محدوديت عقل و فکر شما نمي رود؟ ! آيا با اين نوع انديشه انسان از مقام والاي قدس به مرحله حيوانيت صرف يعني موجوداتي که نه عقل دارند و نه فکر و تنها در صدد خوردن و آشاميدن و درنتيجه مردن تنزل پيدانمي کنند؟ !! هيپيسيم يکي ديگر از مکتبهاي ضداخلاقي که امروز در قشر وسيعي ازملتهاي دنيا نفوذ دارد «هيپيسم» است که پيروان اين مکتب خود را طرفدار صلح ومحبت مي دانند و پيرو عيسي و بودا معرفي مي کنند ولي در عمل جز مسائل سکس و شورش و تجاوز چيزي از آنان ديده نمي شود و حتي به خاطر نفع شخصي از ظلم به سايرهيپي ها فروگذار نمي کنند.
اينان کار و زندگي مرفه و وضع مدرن را بيهوده دانسته از آن اجتناب مي کنند وحتي حاضر نيستند موي سر خود را کوتاه و تميز کنند و لباس مرتب و پاکيزه بپوشنداين اعمال براساس عقيده آنها که معتقدند بايد زندگي طبيعي داشت و از ساخته هاي تمدن دوري نمود سرچشمه مي گيرد مثلا بايد موي سر خود را کوتاه نکرد زيرا اين يک حالت طبيعي و مو خود بخود بلند مي شود.
اينان دنيا را زودگذر دانسته آن را غنيمت مي شمارند و خود را با انديشه فردامشغول مي کنند و براي آن غصه نمي خورند و خود را در رنج و زحمت نمي افکنند و ازاينرو خود را از قيد سنتها و علائق دنيوي دور نگاه ميدارند زيرا زندگي ناپايدارو فاني شونده است (5) .
در تحليل و بررسي اين مکتب بايد گفت که اساس اعمال هيپي ها را بايد در ايده وفکر «نئواگزيستانسياليست ها» جستجو کرد زيرا اينان جهان را بي هدف و بي نقشه وسراسر بيدادگري و رنج مي دانند و در امور دنيوي پيرو مکتب «انتيس تن» و«دپوژن» مي باشند و زندگي را به بيکاري و بيعاري و ولگردي مي گذرانند و دراعمال غرائز و کامجوئيها شاگرد مکتب «اريستيپ» و «فرويد» هستند پس اين مکتب نيز مثل مکتبهاي سابق بر پايه و اساس بي هدفي قرار گرفته و مريدان و معتقدان به اين مکتب را به تنبلي و هرج و مرج و بي قيدي مطلق فرا مي خوانند.

...........................................

پي نوشت ها :

1- جهاني که من مي شناسم، ص 56 و 66.
2- جهاني که من مي شناسم، ص 67 ، 68.
3- فلسفه خلاق در سلام، ص 67 - مجله علم فکر، شمره 1، ج 1.
4- سير حکمت در اروپا، ج 3، ص 199، 200، 201
5- هيپي گري عصياني عليه تمدن، ص 22، 25، 137.

منبع: مجمع جهانی شیعه شناسی