***سخن حق*** امام على عليه السلام إنَّ الحَقَّ أحسَنُ الحَديث، وَالصّادِعُ بِهِ مُجاهِدٌ*** همانا حقّ ، نيكوترين سخن است و كسى كه آشكارا حقّ بگويد، مجاهد است*** الأمالى ، مفيد : ۳ / ۳؛ سیاست نامه امام علی (ع)، ص248 *** مناسبتهاي روز: شهادت آیت الله قدوسی و سرتیپ وحید دستجردی (1421 هـ ش)***صفحه اصلی > دفتر امور تربیت اخلاقی > بانك اطلاعات > كتابخانه > کتابخانه اخلاق و تربیت > از حرف ش تا ف > شرح دعای مکارم الاخلاق جلد(۱)...محمد تقی فلسفی (ره) 

مقدمه

مقدمه
كتابى كه از نظر شما مى گذرد، ترجمه و تفسير دعاى مكارم الاخلاق از صحيفه سجاديه است كه بخش اول آن در سى فصل تنظيم شده و به چاپ رسيده و هم اكنون در اختيار علاقه مندان و خوانندگان محترم قرار گرفته است .
صحيفه سجاديه كتابى است آموزنده و گنجينه اى است پر محتوى كه بسيارى از معارف الهى ، مبانى ايمانى ، علوم دينى ، فرهنگ اسلامى ، و معالى اخلاق را در بر دارد.
حضرت سجاد (ع) در اختناق شديد و محيط استبداد، اين مطالب را به صورت دعا و نيايش در پيشگاه بارى تعالى عرض نموده و از اين راه به نشر تعاليم اسلام اقدام فرموده است .
ترجمه و تفسير دعاى مكارم الاخلاق از گوينده توانا ومحقق دانشمند حجت الاسلام و المسلمين آقاى محمد تقى فلسفى خطيب نامى است كه شنوندگان محترم را با بيانى روان و شيوا و خوانندگان عزيز را با قلمى ساده و رسا مجذوب مى نمايد.
معظم له ساليان دراز در روايات اهل بيت عليهم السلام مطالعه و دقت نموده و احاديث را از جهات متعدد مورد بررسى و توجه قرار داده است ؛ به طورى كه ملاحظه مى كنيد، در اين كتاب ضمن ترجمه و تفسير كلام امام (ع) به مناسبت هر جمله ، يك يا چند حديث ذكر شده است .
دعاى مكارم الاخلاق برنامه انسانسازى است . حضرت زين العابدين (ع) در اين دعا خلقيات كريمه و سجاياى انسانى را بيان فرموده است . اگر كسانى آن طور كه بايد در كلام امام دقت نمايند، به عمق سخن واقف شوند، با تمرين ، خويشتن را آنچنان كه فرموده بسازند و به آن خلقيات متخلق گردند، و عملا آنها را به كار بندند به مقام رفيع انسانيت نايل مى گردند.
ترجمه و تفسير دعاى مكارم الاخلاق ابتدا در حوزه علميه قم با حضور جمعى از دانشجويان روحانى توسط آن خطيب توانا شروع شد و سپس در جلسات متعددى در تهران ادامه يافت .
عده اى از علاقه مندان به بسط معارف اسلامى درخواست داشتند كه نوارهاى آن سخنرانى ها به صورت كتاب درآيد تا مورد استفاده عموم واقع شود. معظم له ضمن موافقت با اين درخواست ، به دليل ضرورت بعضى اصلاحات و تغييرات در نوارها به تنظيم مجدد سخنرانى ها و افزودن پاره اى مطالب به آنها اقدام نموده اند، كه بخش اول آن در اختيار خوانندگان محترم قرار گرفته است .
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد، در اين كتاب آيات و اخبار اعراب گذارى شده و منابع تمامى احاديث و وقايع تاريخى در پاورقى آمده است .
ترجمه و تفسير دعاى مكارم الاخلاق مشتمل بر سه بخش است كه بخش دوم آن نيز آماده چاپ مى باشد و اميد است كه بخش سوم با توفيق بارى تعالى در آينده مهيا گردد.
دفتر نشر فرهنگ اسلامى

 

قطعه اول دعاى مكارم الاخلاق كه شرح و تفسير آن در بخش اول اين كتاب به چاپ رسيده است

قطعه اول دعاى مكارم الاخلاق كه شرح و تفسير آن در بخش اول اين كتاب به چاپ رسيده است .
(1)
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ بَلِّغْ بِإِيمَانِى أَكْمَلَ الْإِيمَانِ، وَ اجْعَلْ يَقِينِى أَفْضَلَ الْيَقِينِ ، وَ انْتَهِ بِنِيَّتِى إِلَى أَحْسَنِ النِّيَّاتِ، وَ بِعَمَلِى إِلَى أَحْسَنِ الْأَعْمَالِ.
(2)
اللَّهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِكَ نِيَّتِى ، وَ صَحِّحْ بِمَا عِنْدَكَ يَقِينِى ، وَ اسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِكَ مَا فَسَدَ مِنِّى .
(3)
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اكْفِنِى مَا يَشْغَلُنِى الِاهْتِمَامُ بِهِ، وَ اسْتَعْمِلْنِى بِمَا تَسْأَلُنِى غَداً عَنْهُ، وَ اسْتَفْرِغْ أَيَّامِى فِيمَا خَلَقْتَنِى لَهُ، وَ أَغْنِنِى وَ أَوْسِعْ عَلَيَّ فِي رِزْقِكَ، وَ لَا تَفْتِنِّي بِالنَّظَرِ، وَ أَعِزَّنِي وَ لَا تَبْتَلِيَنِّي بِالْكِبْرِ، وَ عَبِّدْنِي لَكَ وَ لَا تُفْسِدْ عِبَادَتِي بِالْعُجْبِ، وَ أَجْرِ لِلنَّاسِ عَلَى يَدِيَ الْخَيْرَ وَ لَا تَمْحَقْهُ بِالْمَنِّ، وَ هَبْ لِى مَعَالِىَ الْأَخْلَاقِ، وَ اعْصِمْنِى مِنَ الْفَخْرِ.
(4)
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تَرْفَعْنِى فِى النَّاسِ دَرَجَةً إِلَّا حَطَطْتَنِى عِنْدَ نَفْسِى مِثْلَهَا، وَ لَا تُحْدِثْ لِى عِزّاً ظَاهِراً إِلَّا أَحْدَثْتَ لِى ذِلَّةً بَاطِنَةً عِنْدَ نَفْسِى بِقَدَرِهَا.
(5)
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ مَتِّعْنِى بِهُدًى صَالِحٍ لَا أَسْتَبْدِلُ بِهِ، وَ طَرِيقَةِ حَقٍّ لَا أَزِيغُ عَنْهَا، وَ نِيَّةِ رُشْدٍ لَا أَشُكُّ فِيهَا، وَ عَمِّرْنِى مَا كَانَ عُمُرِى بِذْلَةً فِى طَاعَتِكَ، فَإِذَا كَانَ عُمُرِى مَرْتَعاً لِلشَّيْطَانِ فَاقْبِضْنِى إِلَيْكَ قَبْلَ أَنْ يَسْبِقَ مَقْتُكَ إِلَيَّ، أَوْ يَسْتَحْكِمَ غَضَبُكَ عَلَيَّ.
(6)
اللَّهُمَّ لَا تَدَعْ خَصْلَةً تُعَابُ مِنِّى إِلَّا أَصْلَحْتَهَا، وَ لَا عَائِبَةً أُوَنَّبُ بِهَا إِلَّا حَسَّنْتَهَا، وَ لَا أُكْرُومَةً فِيَّ نَاقِصَةً إِلَّا أَتْمَمْتَهَا.
(7)
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ أَبْدِلْنِى مِنْ بِغْضَةِ أَهْلِ الشَّنَآنِ الْمَحَبَّةَ، وَ مِنْ حَسَدِ أَهْلِ الْبَغْيِ الْمَوَدَّةَ، وَ مِنْ ظِنَّةِ أَهْلِ الصَّلَاحِ الثِّقَةَ، وَ مِنْ عَدَاوَةِ الْأَدْنَيْنَ الْوَلَايَةَ، وَ مِنْ عُقُوقِ ذَوِي الْأَرْحَامِ الْمَبَرَّةَ، وَ مِنْ خِذْلَانِ الْأَقْرَبِينَ النُّصْرَةَ، وَ مِنْ حُبِّ الْمُدَارِينَ تَصْحِيحَ الْمِقَةِ، وَ مِنْ رَدِّ الْمُلَابِسِينَ كَرَمَ الْعِشْرَةِ، وَ مِنْ مَرَارَةِ خَوْفِ الظَّالِمِينَ حَلَاوَةَ الْأَمَنَةِ.
(8)
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْ لِى يَداً عَلَى مَنْ ظَلَمَنِى ، وَ لِسَاناً عَلَى مَنْ خَاصَمَنِى ، وَ ظَفَراً بِمَنْ عَانَدَنِى ، وَ هَبْ لِى مَكْراً عَلَى مَنْ كَايَدَنِى ، وَ قُدْرَةً عَلَى مَنِ اضْطَهَدَنِى ، وَ تَكْذِيباً لِمَنْ قَصَبَنِى ، وَ سَلَامَةً مِمَّنْ تَوَعَّدَنِى ، وَ وَفِّقْنِى لِطَاعَةِ مَنْ سَدَّدَنِى ، وَ مُتَابَعَةِ مَنْ أَرْشَدَنِى .
(9)
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ سَدِّدْنِى لِأَنْ أُعَارِضَ مَنْ غَشَّنِى بِالنُّصْحِ، وَ أَجْزِيَ مَنْ هَجَرَنِي بِالْبِرِّ، وَ أُثِيبَ مَنْ حَرَمَنِي بِالْبَذْلِ، وَ أُكَافِيَ مَنْ قَطَعَنِي بِالصِّلَةِ.

 

- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ بَلِّغْ بِإِيمَانِى أَكْمَلَ الْإِيمَانِ

1 - اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ بَلِّغْ بِإِيمَانِى أَكْمَلَ الْإِيمَانِ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
دعاى شريفه ((مكارم الاخلاق (1))) حاوى تعاليمى مهم و درسهايى آموزنده و انسانساز است و به هر نسبت كه افراد علاقمند و با ايمان در مضامين آن دقت كنند و محتواى آن را بنيكى فرا گيرند و دستورهايش را عملا به كار بندند، به همان نسبت از سعادت واقعى و كمال راستين برخوردار مى گردند و به مكارم اخلاق و سجاياى انسانى متخلق مى شوند. البته اگر اين دعا شرح و تفسير شود و جملات آن با استفاده از آيات و اخبار، مورد بحث و بررسى قرار گيرد، قطعا فوايد و نتايج آن براى مسلمانان بيشتر خواهد بود. براى نيل به اين هدف مقدس ، اينك به خواست خداوند متعال ، شرح و تفسير آن آغاز مى گردد.
امام سجاد (ع) در ابتداى دعا، بر پيامبر گرامى اسلام و اهل بيت معظمش درود مى فرستد و در پيشگاه الهى عرض مى كند:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ بَلِّغْ بِإِيمَانِى أَكْمَلَ الْإِيمَانِ (2)
خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و ايمان مرا به كاملترين مدارج برسان .
در جمله اول ، يعنى ((صلوات بر پيامبر اسلام )) دو مطلب قابل بحث است : يكى مشروعيت اصل دعا در آيين مقدس اسلام ، و آن ديگر درود بر نبى معظم اسلام قبل از آغاز دعا.
اما موضوع اول ، يعنى ((مشروعيت دعا از نظر شرع مقدس )) يكى از قطعى ترين امور دينى و از جمله ضروريات اسلام است ، يعنى قرآن شريف و روايات پيغمبر و ائمه معصومين عليهم السلام اين مطلب را به مردم آموخته اند كه مسلمانان و پيروان قرآن بايد حوائج و مقاصد خود را و حل مشكلات و گرفتارى هاى خويش را در پيشگاه خدا عرضه كنند و از ذات اقدس او بخواهند كه آن مشكلات را حل نمايد و آن گرفتارى ها را برطرف سازد. بنابراين اصل مشروعيت دعا در اسلام قطعى و مسلم است .
جالب آنكه نه تنها در دين اسلام دعا امرى است قطعى و مسلم ، بلكه در اديان انبياى گذشته و نزد پيامبران سلف نيز مساله دعا يك امر حتمى بوده و پيشوايان الهى اين مطلب را به مردم گفته و آموخته اند.
علاوه بر اين خودشان در مواقع و موارد متعدد در پيشگاه بارى تعالى دعا كرده اند و خداوند بعضى از آن دعاها را در قرآن شريف آورده است . يك مورد در قضيه حضرت شيخ الانبياء و المرسلين ، ابراهيم خليل است . موقعى كه هاجر و اسماعيل را به سرزمين بى آب و گياه مكه آورد و آنان را در آنجا مستقر نمود، عرض ‍ كرد:
ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوه (3 )
پروردگارا! من كسانى از اهل بيت و ذريه خود را در اين سرزمين بى آب و گياه ، در كنار بيت مقدست اسكان داده ام براى آنكه اقامه نماز كنند و دينت را بر پا دارند. آنگاه دعا مى كند و مى گويد:
فاجل اءفئده من الناس تهوى اليهم (4)
بارالها! تفضل كن و در مقابل اين خدمت دينى ، دلهاى مردم را به آنان متمايل بنما.
دعاى ديگر كه خدا در قرآن آورده ،از حضرت زكرياست . او در ايام پيرى و شكستگى خود و در روزگار پيرى همسر خود به پيشگاه الهى عرض مى كند:
و انى خفت الموالى من و رائى و كانت امراتى عاقرا فهب لى من لدنك و ليا(5)
خداوندا! من بعد از خود در امر دين تو از كسان و بستگانم خائفم . پروردگارا در اين سنين پيرى خودم و همسرم ، به لطف و كرمت به ما فرزندى عنايت كن كه جانشين من شود و مسائل مربوط و متناسب با من را انجام دهد. بارى تعالى دعاى او را مستجاب كرد و حضرت يحيى را به وى عطا فرمود.
اما دعاى سوم از حضرت موسى بن عمران (ع) است . موقعى كه موسى (ع) از طرف خداوند ماءمور مى شود نزد فرعون برود و او را به لطف الهى مى پذيرد ولى دعا مى كند و مى گويد:
رب اشرح لى صدرى و يسرلى امرى واحلل عقده من لسانى يفقهوا قولى (6)
بارالها! تو به من در اين كار بزرگ ، شرح صدر عنايت فرما، مشكلات مرا در اين راه آسان كن و زبان مرا گويا نما تا آنان سخنان مرا بفهمند و به دين تو متوجه شوند.
آيات ديگرى نيز در قرآن شريف هست كه خداوند در آنها از دعاى پيامبران سخن گفته و قضاياى آنان را نقل نموده است .
مقصود از ذكر اين چند آيه توضيح اين مطلب است كه مسئله مشروعيت دعا نه فقط در دين مقدس اسلام است و نه فقط پيغمبر اسلام و ائمه معصومين عليهم السلام خود دعا كرده اند، بلكه دعا در اديان سلف هم مشروعيت داشته و جزو تعاليم الهى بوده و پيامبران خدا و پيشوايان دين هم مشكلات و تمنيات خود را در پيشگاه خدا عرضه مى كردند، دعا مى نمودند، و از او اجابت مى خواستند.
در اولين جمله اى كه امام سجاد (ع) در دعاى ((مكارم الاخلاق )) آورده ، درود به پيغمبر است :
اللهم صلى على محمد و آله .
اين جمله داراى دو بعد است . بعد اول اين است كه دعا مشروعيت دارد، خواه موضوع دعا درود بر پيغمبر اسلام باشد و خواه موضوع آن مسائل و مطالب دگر، و انبياى گذشته نيز اين برنامه را داشتند.
اما مسئله درود بر پيغمبر اكرم در آغاز دعا مطلب دگرى را هم در بر دارد و آن اينكه تمنيات و تقاضاهاى مردم ، به علل متعدد، گاهى قابل پذيرفتن نيست . آنجايى كه مقبول درگاه الهى است عمل مى شود اما آنجايى كه مورد قبول واقع نمى شود، علل و عوامل متعدد دارد و موانعى بر سر راه تحقق آن تقاضاست كه بدان سبب قابل قبول پروردگار نيست . اين مطلب در خلال روايات و اخبار اهل بيت آمده و قسمتهايى را خاطر نشان ساخته اند.
از جمله دعاهاى مردود، دعاهايى است كه برخلاف نظام احسن عالم و قضاى قطعى خدا باشد. مثلا اگر كسى دعا كند كه ((پروردگارا! من هميشه زنده بمانم و هرگز از دنيا نروم ))، دعايش پذيرفتنى نيست ، زيرا:
كل نفس ذائقه الموت .(7)
هر نفسى شربت مرگ را مى چشد.
يا دعا كند كه ((بارالها! جوانى من هميشه ثابت بماند و من هرگز به پيرى و فرسودگى دچار نشوم ))، اين دعا نيز قابل عمل و استجابت نيست ، زيرا قضاى قطعى خداوند اين است كه انسان از طفوليت به نوجوانى و جوانى برسد، سپس به ميانسالى برسد، و اگر عمر داشته باشد به پيرى برسد و آنچنان فرسوده شود كه تمام قوا را از دست داده و معلومات خود را فراموش كرده باشد.اين برنامه ها را خداوند به قضاى خود مقرر فرموده و در قرآن شريف آمده است .
گاهى افراد از روى عدم توجه و بى علمى دعاهايى مى كنند كه از نظر حفظ نظام عالم عملى نيست و ائمه معصومين عليهم السلام در مواقعى به افراد تذكر داده اند و آن تذكرات به صورت حديث در كتب اخبار آمده ، تا مردمى كه از آن به بعد مى آيند و پيرو اسلام اند متوجه آن دقايق و نكات باشند. در حديثى از امام صادق (ع) آمده است كه فرموده ، دعا كننده نگويد:
اللهم لا تحوجنى الى احد من خلقك فانه ليس من احد الا هو محتاج الى الناس بل يقون اللهم لا تحوجنى الى شرار خلقك ، و لايقول اللهم انى اعوذبك من الفتنه بل يقول من مضلات الفتن و ان لا يسال فوق قدره فانه يستحق الحرمان (8)
آن كس كه دعا مى كند نگويد: بارالها! مرا محتاج به هيچيك از مخلوقين خود منما، زيرا انسانى نيست مگر آنكه محتاج به مردم است . اگر مى خواهد دعاى صحيح بنمايد بگويد: خداوندا! مرا به اشرار خلقت محتاج منما.
در جمله دوم مى فرمايد: كسى نگويد: خدايا! از فتنه و امتحان به تو پناه مى برم ، زيرا آزمايش مردم قطعى است و حتما همه افراد در زندگى بايد مورد آزمايش قرار گيرند، بلكه در مقام دعا بگويد: خدايا! از آن امتحاناتى كه موجب لغزش مى شود و باعث گمراهى و كجروى انسان مى گردد به تو پناه مى برم .
و همچنين مى فرمايد: هيچ فرد دعا كننده اى از خداوند، بالاتر از قدر و منزلت و ارزش خود تقاضا ننمايد، زيرا چنين انسانى كه تقاضاى بى مورد و فوق مقدار و وزن خود مى نمايد شايسته محروميت است كه به آن دعا دست نيابد و آن دعا از وى پذيرفته نشود.
حديث ديگر از على (ع) است :
سمع (ع) رجلا يدعو لصاحبه فقال : لا اراك الله مكروها. فقال (ع): انما دعوت له بالموت ، ان من عاش ‍ فى الدنيا لابد ان يرى المكروه (9)
مردى در حضور على (ع) درباره دوست خود دعا كرد و گفت : خداوند هيچ ناملايم و مكروهى را براى او پيش نياورد و درباره او روا ندارد. على (ع) كه اين دعا را شنيد به او فرمود: شما براى دوستت دعا كرده اى به مرگ ، يعنى مى گويى : خدايا دوست مرا از دنيا ببر و به حيات او خاتمه بده ، زيرا انسان زنده و كسى كه در دنيا زندگى مى كند لابد و ناچار بايد به ناملايمات و مكروهاتى دچار گردد.
اين چند نمونه روشنگر اين حقيقت است كه مردم بدانند چرا اغلب دعاها مستجاب نمى شود. يك قسمت بى اثر ماندن دعاها مستند به اين است كه خواسته هاى آنها برخلاف نظام آفرينش است . اما علل و عوامل ديگرى هم هست كه موجب عدم استجابت است و دعا در پيشگاه الهى مورد قبول واقع نمى شود و به اجابت نمى رسد.
در بين تمام دعاها يك دعا كه قطعا و جزما هميشه مستجاب مى شود، دعاى صلوات است ، يعنى اينكه انسان بگويد:
اللهم صلى على محمد و آل محمد
اين يك تمنايى است كه قطعا پذيرفته درگاه الهى است و هر دعا كننده اى ذكر صلوات را بگويد و تقاضاى درود براى پيغمبر و آل پيغمبر بنمايد خداوند دعاى مستجاب مى كند و به پيغمبرش درود مى فرستد. در اين مورد پذيرش است ، شما براى اينكه دعاهاى دگرتان مستجاب شود قبل از دعا كردن ، به رسول اكرم و اهل بيتش صلوات بفرستيد و سپس تقاضاى خود را بگوييد، زيرا دعاى صلوات به پيشگاه خدا عرضه شده زمينه پذيرش بهتر و عالى تر دارد و در اين باره رواياتى است كه به بعضى از آنها اشاره مى شود.
امام صادق (ع) مى فرمايد:
لا يزال الدعا محجوبا حتى يصلى على محمد و آل محمد(10)
هميشه دعاها در پشت پرده است ، يعنى نمى تواند آزادانه به پيشگاه الهى راه پيدا كند تا وقتى كه مشتمل بر درود به پيغمبر باشد.
حديث دوم : على (ع) مى فرمايد:
كل دعاء محجوب عن السماء حتى يصلى على محمد و آل محمد(11)
دعاها محجوب و محروم از وصول به مقامات عاليه است تا وقتى كه درود به پيغمبر فرستاده شود.
اما حديث سوم :
عن ابيعبد الله (ع) قال : اذا دعا احد كم فليبدء بالصوه على النبى فان الصلوه على النبى مقبوله و لم يكن الله ليقبل بعض الدعا و يرد بعضه (12)
امام صادق (ع) مى فرمايد: وقتى يكى از شما در پيشگاه خداوند دعا مى كند البته تقاضاى خود را با صلوات بر پيامبر آغاز كند چه آنكه درود بر پيامبر، مقبول درگاه الهى است و خداوند چنين نمى كند كه دعايى را كه شامل چند مطلب است و با صلوات بر نبى آغاز شده قسمتى را بپذيرد و قسمت ديگر آن را رد كند. در اينجا بمورد است تذكر داده شود كه روايت دگرى هم از امام صادق (ع) آمده كه فرموده است :
و اءن يختم دعاءه بالصلوه على محمد و آل محمد(13)
علاوه بر آنكه در آغاز دعا صلوات بفرستد، در پايان دعا هم درود بفرستد و مجموعه تمنيات خود را آغاز كند با دعاى به پيغمبر و پايان دهد با دعاى به پيغمبر.
از آنچه مذكور افتاد دو مطلب به دست آمد: اول آنكه دعا در دين مقدس اسلام و تمام اديان آسمانى مشروعيت دارد، انبياى سلف و همچنين پيمبر اسلام و ائمه معصومين ، خود دعا بسيار كرده اند و پيروان خود را به تقاضاى صلوات بر محمد و آل محمد است . اولياى دين توصيه كرده اند كه مستدعيات خود را محفوف به صلوات بنماييد و در ابتدا و انتهاى آن بر پيامبر درود بفرستيد تا دعاى شما شايسته قبول باشد و در معرض ‍ اجابت خداوند بزرگ واقع شود و مقصد و مقصود شما تحقق يابد. از اين رو امام سجاد (ع) دعاى ((مكارم الاخلاق )) را با صلوات بر پيامبر آغاز نموده ، بدين منظور كه ساير مطالب مورد درخواست كه قسمت به قسمت در اين دعا به پيشگاه خدا عرض مى كند به اجابت برسد و مورد قبول درگاه بارى تعالى واقع شود.
وبلغ بايمانى اكمل الايمان
امام سجاد (ع) بعد از ذكر صلوات ، اول درخواستى كه از خدا مى نمايد اين است كه مى گويد: بارالها! ايمان مرا به كاملترين مدارج آن برسان .
درباره ايمان ، سخن بسيار است و مطالب متعددى درباره آن در كتب اسلامى آمده كه در اينجا به اختصار به بعضى از آنها اشاره مى شود:
جمعى از آقايان مى گويند ((ايمان )) از ماده ((امن )) است و آن حالت آرامش و اطمينان خاطرى است كه در باطن انسان تحقق مى يابد.
بنابراين مى گويند ((ايمان )) در اسلام عبارت است از حالت باور معنوى و آرامش نفس ، مطلبى كه بسيار قابل توجه است و درباره آن هم بحث شده اين است كه آيا ((ايمان )) عقد قلبى صرف است و بس ، يا متضمن اقرار به زبان ، شهادت به زبان ، و عمل به بدن نيز هست . در اين مورد، عقيده عده اى از علماى بزرگ قديم و حديث اين است كه ((ايمان )) فقط عقيده قلبى است و بس ، شهادت به زبان و عمل به بدن از شرايط ((ايمان )) است ، به اين معنى كه كسى كه مى خواهد ايمان به معناى تعاليم قرآن داشته باشد بايد در دل مؤ من و به زبان مقر باشد و در مقام عمل هم وظايف لازم را انجام دهد. كسانى كه عقيده دارند كه ايمان فقط عقد قلب است به آياتى استشهاد مى نمايند. در يك آيه خداوند مى فرمايد:
كتب فى قلوبهم الايمان (14)
ايمان را در دلهاى آنان نوشته است .
در آيه ديگر مى فرمايد:
قالت الاعراب آمنا. قل لم تومنوا ولكن قولوا اسملنا ولما يدخل الايمان فى قلوبكم (15)
كسانى از اعراب گفتند: ما ايمان آورده ايم . بگو ايمان نياورده ايد بلكه اسلام آورده ايد و هنوز ايمان در دلهاى شما داخل نشده است .
البته آيات ديگرى هم در قرآن هست كه كلمه ((ايمان )) در آنها آمده و آن را به عمل مستند و مرتبط كرده و در قرآن آيات شامل اين ارتباط، بسيار است مانند:
ان الذين آمنو و عملوا الصالحات (16)
و بشر الذين آمنو و عملوا الصالحات (17)
و العصر ان الانسان لفى خير الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات (18)
قرآن شريف در اين آيات ، بعد از ايمان ، عمل صالح را مى گويد. معلوم مى شود عمل صالح خودش جزء ايمان و مجموع عقد قلب و عمل زبان يك چيز واحد باشد، در آن صورت بايد بگوييم ((عمل صالح )) كه خودش جزء ايمان است عطف به نفس خود از نظر ادبى غلط است و نمى شود يك چيزى را به خودش ‍ عطف كنند و نسبت دهند. پس ناچار بايد بگوييم ((عمل صالح )) ايمان نيست تا بتوانيم بگوييم نسبت دادن عمل صالح به ((ايمان )) از نظر اصل ادبى درست است و بجا.
اين يك خلاصه مختصر از بيان آقايانى است كه عقيده دارند ايمان فقط به دل است و بس ، ربطى به زبان ندارد و ربطى به عمل هم ندارد.
اما در مقابل آنان آقايانى هستند كه مى گويند: خير، ايمان هم عقد دل است و هم عمل بدن . در اينجا مطلبى را از شيخ طوسى مى آورم كه ايشان ايمان را هم عقيده قلبى مى داند و هم اقرار به زبان و عمل بدن . شيخ طوسى مى فرمايد ايمان مركب است از تصديق درونى و اقرار ظاهرى و استدلال ايشان بر اين اساس است كه مى گويند: اقرار به زبان تنها ايمان نيست . به دليل اين آيه :
قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا(19)
اعراب آمدند، مى گويند ما ايمان آورديم . خدا نفى مى كند مى گويد: ايمان نياورده ايد، چون در دلتان ايمان نيست پس مؤ من نشده ايد. اينان به زبان كه مى گويند، خدا مى فرمايد مقبول نيست . پس معلوم مى شود كه ايمان در شرع مقدس فقط به زبان نيست .
در مقابل ، شيخ طوسى از نظر جنبه معنوى هم مى گويد: اين قضيه تصديق هم بدون اقرار زبان ، آن هم ايمان نيست و براى اثبات اين مطلب به يك آيه استشهاد مى كند و آن آيه مربوط به حضرت موسى (ع) است كه مى گويد:
و جحدوا بها واستيقنتها انفسهم ظلما و علوا(20)
مى گويد: معجزات موسى را ديدند، در دل يقين داشتند كه موسى پيغمبر خداست ، اما به زبان انكار كردند. پس معلوم مى شود اگر آدمى در دل به نبوت موسى (ع) يقين داشته باشد اما آن را به زبان نياورد به موسى (ع) ايمان نياورده . درباره پيغمبر اسلام هم قرآن مى گويد: علماى يهود كه آشنا به كتب سماوى هستند،
يعرفونه كما يعرفون ابناء هم (21)
اينان پيغمبر را آنچنان خوب مى شناسند كه فرزندان خودشان را، پس كسانى كه پيامبر اسلام را فرستاده خدا مى دانند و نبوت او را همانند شناختى كه نسبت به فرزندان خويش دارند مى شناسند اما عقيده قلبى خود را با زبان انكار مى كنند ايمان ندارند، و آيات از اينگونه بسيار داريم .
نمونه ديگرى از يقين قلبى اما خوددارى از اقرار در ابوجهل بود. ابوجهل مظهر شرك است ، آدمى بسيار بد و سمبل كفر است . يك روز پيغمبر اكرم با بعضى از رفقاى خود از آنجا مى گذشت . او هر وقت به پيغمبر مى رسيد قيافه تلخ ، زننده ، تند، و بى ادب به خود مى گرفت ، اما اين دفعه استثنائا با گشاده رويى پيش آمد و دست محكمى به پيغمبر داد و رفت . اين امر بسيار شگفت آور بود. رفقاى خود ابوجهل گفتند: عجبا! آيا پيغمبر گرويده ؟ پس جبهه ما ضعيف شده - مسلمانان گفتند: امرى حيرت آور است ! آيا ابوجهل قبول اسلام كرده ؟ پس اسلام از قوت بيشترى برخوردار گرديده . او مردى بسيار نيرومند است .
آنگاه مى نويسد: فقيل له . به ابوجهل گفتند: اين چه بود؟ پاسخ داد:
قال والله انى لا علم انه صادق ولكن متى كنا تبعا لعبد مناف (22)
گفت : به خدا قسم ، من مى دانم كه اين مرد صادق و راستگوست ولكن چه موقع چنين بوده كه ما پيرو عبد مناف و فرزندان او باشيم .
ملاحضه مى كنيد كه ابوجهل آنچنان به پيمبر ايمان باطنى و اعتقاد واقعى دارد كه هم قسم ياد مى كند و هم سخن خود را با لام تاكيد مى آورد ولى با زبان صريحا انكار مى كند و جلوه گاه كفر است . بنابراين همانطور كه يهود مى دانستند موسى بن عمران فرستاده خداست و يقين باطنى داشتند اما چون به زبان انكار كردند، كافرند، ابوجهل هم كه مى داند كه پيغمبر اسلام فرستاده خداست ولى به زبان انكار مى كند، با ايمان نيست ، بايد زبان هماهنگ دل باشد. اگر كسى به دل معتقد است و عقيده قلبى را با زبان مى گويد، اما در عمل از روى طغيان و تكبر نسبت به اوامر الهى بى اعتناست و تعاليم بارى تعالى را نفى مى كند، واپس مى زند و اعراض ‍ مى نمايد، او هم داراى ايمان نيست ، زيرا اعراض از امر خدا و استكبار در مقابل فرمان آفريدگار جهان ، منافى با ايمان دل و منافى با اعتراف زبان است .
نمونه اين امر ابليس ، در جريان سجده آدم است . از آيات قرآن استفاده مى شود كه ابليس به خدا ايمان داشت ، آنچنان ايمانى كه در صف فرشتگان قرار گرفته بود، ايمان خود را هم به زبان مى آورد و حتى در مواقعى نام حضرت حق را با احترام بسيار ياد مى كرد تا جايى كه وقتى مطرود درگاه الهى شد و از قضيه آدم رنجيده خاطر گرديد، گفت :
فبعزتك لا غوينهم اجمعين (23)
آنقدر در مقام بيان ، به خدا احترام كرد كه به عزت او قسم ياد نمود - اما اين شيطانى كه ايمان باطنى دارد و به زبان هم اقرار مى كند، در مقام عمل و اطاعت از فرمان الهى سركشى كرد، طغيان نمود و از امر خدا رويگردان شد. خدا به فرشتگان فرمود، آدم را سجده كنند:
و اذ قلنا للملائكه اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابليس ابى و استكبر و كان من الكافرين (24)
ابليس از اطاعت امر خدا ابا كرد، در مقابل فرمان الهى استكبار نمود و زير بار اطاعت از فرمان خالق جهان نرفت و خدا تصريح مى كند به اينكه ابليس ، با اين عمل به كفر گراييد و تمام اعمال گذشته اش بر باد رفت .
بنابراين من حيث المجموع استفاده مى شود كه ايمان دل ، زمانى ارزش دارد كه با انكار زبان مواجه نشود، و همچنين ايمان دل زمانى ارزنده است كه به طغيان و سركشى در عمل مواجه نگردد. اگر دل بود، زبان هم معترف بود، و بدن هم انجام وظيفه كرد، مجموع اين سه امر ايمان است ، و اين مطلب در كتب روايات آمده كه به پاره اى از آنها اشاره مى شود. رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است :
الايمان معرفه بالقلب و قول باللسان و عمل بالاركان (25)
ايمان عبارت از عرفان قلب است و عقيده باطنى و همچنين گفتارى است به زبان و عملى است به اركان و جوارح .
عن النبى صلى الله عليه و آله : الايمان قول مقول و عمل معمول و عرفان العقول (26)
ايمان گفته اى است كه به زبان آيد و عملى است كه انجام شود و معرفتى است كه در قلب مستقر گردد.
عن ابى الصلت الخراسانى قال ساءلت الرضا (ع) عن الايمان فقال : الايمان عقد بالقلب و لفظ باللسان و عمل بالجوارح ، لا يكون الايمان الا هكذا(27)
ابوالصلت خراسانى مى گويد از حضرت على بن موسى الرضا عليهما السلام درباره ايمان سؤ ال كردم ، در پاسخ فرمود: ايمان ، عقد و اعتقاد به قلب است و لفظى است به زبان و عملى است به جوارح ، و ايمان نيست مگر آنچه كه گفتم .
راغب در كتاب مفردات غريب القرآن درباره ((ايمان )) مى گويد:
و ذلك باجتماع ثلاثه اشياء: تحقيق بالقلب و اقرار باللسان و عمل بحسب ذلك بالجوارح و يقال لكل واحد من الاعتقاد و القول الصدق و العمل الصالح ايمان (28). قال تعالى : و ما كان الله ليضيع ايمانكم (29)، اى صلاتكم
تحقق ايمان به اجتماع سه چيز است : اول باور قلبى ، دوم اقرار به زبان ، و سوم عمل به جوارح ، و درباره هر يك از اين سه امر ايمان گفته مى شود و راغب به آيه 143 سوره بقره استشهاد مى كند كه خدا در آن آيه مى فرمايد:
و ما كان الله ليضيع ايمانكم ، اى صلاتكم
خداوند ايمان شما را ضايع نمى كند، يعنى نماز شما را بى اجر نمى گذارد. گفته راغب در معنى كردن ((ايمان )) به نماز ضمن حديثى مفصل از امام صادق (ع) آمده است :
عن عياشى عن ابيعبد الله (ع) اءنه سئل عن الايمان اءقول هو و عمل اءم قول بلا عمل . فقال : الايمان عمل كله والقول بعض ذلك العمل مفترض من الله مبين فى كتابه واضح نوره ثابته حجته يشهد له الكتاب و يدعو اليه و لما انصرف نبيه الى الكعبه عن بيت المقدس قال المسلمون للنبى صلى الله عليه و آله اءراءيت صلواتنا التى نصلى الى بيت المقدس ما حالنا فيها و حال من مضى من امواتنا وهم يصلون الى بيت المقدس فانزل الله تعالى : و ما كان الله ليضيع ايمانكم فسمى الصلوه ايمانا(30)
از امام صادق (ع) سؤ ال شد درباره اينكه آيا ايمان قول همراه با عمل است يا قول است بدون عمل . حضرت در پاسخ فرمود تمام ايمان عمل است و اقرار قسمتى از آن است كه از طرف بارى تعالى واجب شده ، در كتاب الهى تبيين گرديده ، نورش آشكار است و حجتش ثابت . قرآن شريف به اين امر شهادت مى دهد و مردم را به آن فرا مى خواند. آنگاه فرمود پس از آنكه نبى اكرم در نماز از بيت المقدس متوجه كعبه شد و قبله تغيير كرد، مسلمانان گفتند يا رسول الله وضع ما در نمازهايى كه به طرف بيت المقدس خوانده ايم چه خواهد بود و همچنين وضع درگذشتگان ما كه نمازها را به سوى بيت المقدس خوانده اند چه مى شود؟ اين آيه نازل شد:
و ما كان الله ليضيع ايمانكم (31)
خداوند ايمان شما را ضايع نمى كند.
آنگاه امام صادق (ع) فرمود: پروردگار نماز را ايمان خوانده است .
نتيجه بحث اين شد كه ((ايمان )) مجموعه عقد قلب و اقرار به زبان و عمل به جوارح است و امام صادق (ع) در پاسخ به پرسش سائل فرموده است : تمام ايمان عمل است ، به اين معنى كه عمل روح عقد قلب است ، عمل زبان اقرار است ، و عمل جوارح اطاعت از اوامر الهى است . اگر برادران و خواهران مسلمان بخواهند طبق گفته قرآن شريف ، واجد ايمان باشند، بايد هر سه بعد مطلب را در نظر داشته باشند: از نظر معنوى ، مؤ من و داراى باور روحى باشند، از جهت زبان اعتراف كنند، و در مقام عمل ، اوامر الهى را اطاعت كنند تا بتوانند جايگاه خود را در صف مردم با ايمان و مؤ منين راستين قرار دهند.

 

2 - اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ بَلِّغْ بِإِيمَانِى أَكْمَلَ الْإِيمَانِ

2 - اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ بَلِّغْ بِإِيمَانِى أَكْمَلَ الْإِيمَانِ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
امام سجاد (ع) در دعاى ((مكارم الاخلاق )) اولين درخواستى كه پس از ذكر صلوات از پيشگاه خداوند مى نمايد اين است كه مى گويد: بارالها! ايمان مرا به كاملترين مدارج آن برسان .
در سخنرانى قبل توضيح داده شد كه بعضى از آقايان ((ايمان )) را فقط عقيده قلبى مى دانند و اقرار به زبان و عمل به اركان را از شرايط آن : و عده اى مى گويند ((ايمان )) مجموع اعتقاد قلبى و اقرار به زبان و عمل به جوارح است ، و دلايل هر دو گروه به اختصار مذكور افتاد. در اين سخنرانى نيز به خواست خدا موضوع بحث ، همان جمله اول دعا پس از ذكر صلوات است و از دو نظر راجع به آن بحث مى شود: يكى فرق بين ((ايمان )) و ((اسلام )) و آن ديگر، درجات ايمان ، امام صادق (ع) رساله اى خطاب به اصحاب خود نوشته كه در روضه كافى تمام آن نقل شده و ضمن آن اين جمله آمده است .
و اعلموا ان الاسلام هو التسليم والتسليم هو الاسلام فمن سلم فقد اسلم و من لم يسلم فلا اسلام له (32)
بدانيد كه اسلام عبارت از تسليم است و تسليم نيز اسلام است . كسى كه از صميم دل تسليم خدا شود، اسلام واقعى دارد و آن كس كه تسليم نشود، داراى اسلام واقعى نيست . بنابراين اسلام پيش از ايمان ، تسليم ظاهرى است و ارزش معنوى ندارد. اما تسليم بعد از ايمان يكى از بهترين و عالى ترين نشانه هاى ايمان واقعى است و اين هر دو كلمه اسلام و تسليم در قرآن شريف آمده است . در يك جا خداوند مى فرمايد:
قالت الا عراب امنا قل لم تومنوا ولكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم (33)
اعراب مى آيند و به تو مى گويند: ما ايمان آورده ايم . به اينان بگو: ايمان نياورده ايد، بلكه بگوييد اسلام آورده ايم ، زيرا ايمان هنوز در قلوب شما راه نيافته است .
اين آيه راجع به گروه اول است . اما درباره گروه دوم ، يعنى تسليم بعد از ايمان ، خداوند مى فرمايد:
و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن (34)
كدام مسلمانى دينش بهتر است از آن انسان شريفى كه ذات خود را تسليم بارى تعالى نموده و به تمام معنى مطيع حضرت حق است و در مقام عمل ، محسن و نيكوكار.
درباره تفاوت اسلام قبل از ايمان و تسليم بعد از ايمان روايات بسيارى آمده ، از آن جمله اين روايت است كه امام صادق (ع) فرمود:
ان الاسلام قبل الايمان و عليه يتوارثون و يتناكحون و الايمان عليه يثابون (35 )
مى فرمايد:اسلام قبل از ايمان است و براساس اسلام ، بين مردم مسلمان توارث برقرار مى شود و هر گروه وارث ، اموال متوفى را ارث مى برد. و علاوه بر اين بر اثر اسلام امر ازدواج واقع مى شود و به طور خلاصه ظواهر جامعه براساس اسلام مى گردد. اما در پايان حديث مى فرمايد:
و الايمان عليه يثابون
اما بر اثر ايمان واقعى و عقد قلبى و تسليم بر اثر ايمان ، ثواب الهى و اجر بارى تعالى به آنان مى رسد.
حديث دگرى از امام صادق (ع) به اين شرح رسيده است :
الاسلام شهاده ان لا اله الا الله و التصديق برسول الله صلى الله عليه و آله به حقنت الدماء و عليه جرت المناكح و المواريث (36 )
مى فرمايد: اسلام شهادت دادن به توحيد خدا و تصديق رسول گرامى است و به وسيله اين دو شهادت خونها محفوظ مى ماند، نكاح و ازدواج جريان پيدا مى كند و امر ارث متوفى و وراث برقرار مى گردد.
حديث ديگرى از نبى اكرم صلى الله عليه و آله است كه قبلا ايمان را معنى مى كند و سپس اسلام قبل الايمان را:
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : الايمان ما و قرته القلوب و صدقه الاعمال و الاسلام ماجرى به اللسان و حلت به المناكحه (37)
رسول گرامى فرموده است : ايمان عبارت از آن است كه دلها آن را با تعظيم و تكريم فراگيرد و اعمال مردم آن را گواهى دهد و اسلام آن است كه جارى شود به لسان و بر اثر آن ازدواج روا و حلال گردد.
ممكن است كسى سؤ ال كند آنانكه ايمان واقعى و قلبى به دين خدا نداشتند چرا اسلام آوردند و از چه رو در مقابل مسلمين تسليم شدند؟ در پاسخ مى توان گفت : كه تسليم اين گروه ممكن است دو علت داشته باشد. يكى ترس و آن ديگر طمع . ترس از اين نظر كه اگر در صف مشركين و كفار باقى بمانند ممكن است جنگى پيش آيد و ناچار شوند در جبهه به نفع كفار شركت كنند و بر اثر حملات قوى و نيرومند سربازان اسلام كشته شوند و يا اسير گردند. اما طمع از آن جهت كه مى ديدند دولت اسلام مستقر گرديده و ريشه اسلام تثبيت شده است . رسول گرامى مملكت به وجود آورده و بيت المال ايجاد كرده است ؛ پيروان پيغمبر درآمدها و منافعى در اين دولت دارند؛ گاهى از بيت المال استفاده مى كنند و زمانى از غنايم جنگ بهره مى برند و بعضى از اوقات عايدات دگر دارند. اگر اينان بروند و بظاهر قبول اسلام كنند، پيمبر گرامى ، اسلام آنان را مى پذيرد و در صف مسلمين قرار مى گيرند و از منابع و درآمدهايى كه عايد مسلمانان مى گردد بهره مند مى شوند. اينان بظاهر مسلمانان بودند و در باطن دشمن اسلام و مسلمين . قرآن اين گروه را به منافق تعبير فرموده و يك سوره به نام ((منافق )) آورده است . اين گروه در ظاهر، وقتى به مسلمانان مى رسيدند مى گفتند: ما علاقه مند به شما هستيم و ايمان آورده ايم :
و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزئون (38)
اما وقتى با شياطين و هم عقيده هاى خود خلوت مى كردند، به آنان مى گفتند: ما همچنان با شما هستيم و مسلمانان را مسخره مى كنيم .
نتيجه آنكه اولين تفاوت بين ايمان و اسلام آن است كه مومنئن اولا داراى عقد قلبى و اطمينان خاطرند و در مقام دوم ، اطمينان خاطر خود و عقيده واقعى خويش را به زبان مى آورند. اما منافقين عقد قلبى ندارند، به اسلام و كتاب خدا باطنا معتقد نيستند، بلكه به منظور جلب منفعت يا دفع ضرر آمده و بظاهر قبول اسلام كرده اند تا از قتل و اسارت در جبهه جنگ مصون بمانند و از منافع بيت المال و غنايم بهره مند گردند. اما تفاوت دوم : در مكتب پيمبران الهى مؤ من واقعى كسى است كه به تمام آنچه از طرف بارى تعالى بر آن پيغمبر نازل شده است ايمان بياورد، باور نمايد، و عملا بر طبق آنها رفتار كند. اما گاهى اتفاق مى افتاد كه بعضى از افراد در مقابل پيغمبر خودشان اينچنين نبودند و به تمام ما انزل الله باور نمى آوردند يا عمل نمى كردند، بعضى را مى پذيرفتند و قسمتى را رد مى كردند. قرآن شريف اين مطلب را در دو مورد ذكر كرده است : يكى در كارهاى ناروا و عهدشكنى هايى كه بنى اسرائيل نموده بودند و تعدى و تجاوزهايى كه داشتند آورده و فرموده است :
افتومنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض (39)
آيا به قسمتى از كتاب الهى ايمان مى آوريد و به بعض ديگر كافر مى شويد و اعراض مى نماييد؟
درباره مسلمانان اخلالگر و آنانكه مى خواهند بين مردم ايجاد فساد كنند فرموده است :
و يقولون نومن ببعض و نكفر ببعض و يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا(40)
ايشان مى گويند: ما به پاره اى از آنچه خداوند بر پيمبر نازل فرموده است ايمان داريم و به قسمتهاى دگرى ايمان نداريم و به آنها كافريم .
اين گروه مى خواهند براى خود راه مخصوصى را باز كنند و آنچه از آيات قرآن و تعاليم الهى را كه مطابق خواسته هاى آنهاست بپذيرند و آنچه را كه ميل ندارند رد كنند.
اين گروه قبل از اسلام بوده و در صدر اسلام هم بوده اند و اكنون نيز وجود دارند. اينان در شاءن اجتماعى و براى مبارزه با پاره اى از كارهاى ناروا هر چه را كه در قرآن و روايات برطبق خواهشهاى نفسانى خود بيابند از آنها سخن مى گويند و راجع به آنها با مردم حرف مى زنند، مثلا روايت مى گويد:
من اكرم غنيا لغناه ذهب ثلثا دينه (41)
اگر كسى سرمايه دارى را براى ثروتش احترام كند دو قسمت از سه قسمت دينش از دست رفته است .
اين جمله را مى گويند و درباره آن بحث مى كنند بدين منظور كه قدرت زر و زور را درهم بشكنند، يا وقتى آن روايت را كه حسين بن على عليهما السلام در مقابل لشكر حر خواند:
من راى سلطانا جائرا(42)
پيغمبر فرموده : هر كس سلطان ستمگرى را ببيند و رفتار او را انكار نكند و با او مبارزه ننمايد، همانند او معذب و محشور مى شود.
اين روايت را مى خوانند و درباره اهميت آن فرياد مى زنند و شعار مى دهند، اما وقتى گفته مى شود: اسلام نماز آورده ، روزه آورده ، حج و زكات آورده اسلام شرب خمر را حرام كرده ، بى عفتى را ممنوع نموده ، به اينها اعتنا نمى كنند، فقط و فقط اسلام انقلابى مى خواهند، نه انقلاب اسلامى . اين گروه ، دم از مسلمانى مى زنند ولى به ((جميع ما انزل الله )) باور ندارند، اينان را هم مى گويند مسلمانان ولى فاقد ايمان .
بنابراين دو تفاوت بين اسلام و ايمان ذكر شد: يكى اسلام منافقين كه فاقد ايمان معنوى و عقد قلبى است ، و آن ديگر اسلام كسانى كه مى گويند:
نومن ببعض و نكفر ببعض (43)
به جميع ما انزل الله ايمان ندارند، پاره اى از احكام الهى را مى پذيرند و قسمتى از دستورهاى خداوندى را رد مى كنند. واضح است كه در مقابل تسليم اين دو گروه با مؤ منين واقعى بعد از ايمان به خداست . ارزش مهم براى آن تسليمى است كه يك نفر، آگاهانه ، به خدا و تعاليم الهى و دستورهاى پيمبران ايمان آورده و از صميم قلب معتقد شده و سپس بى قيد و شرط، مطيع آن اوامر مى گردد. آن تسليم است كه بسيار ارزنده و مهم است . نمونه آن تسليم در مورد ابراهيم و اسماعيل است . وقتى در عالم منام به ابراهيم الهام شد كه فرزند خود را قربانى كند، الهام را با فرزندش در ميان گذارد و فرزند هم با كمال صميميت الهام خداوندى را به پدرش رسيده بود پذيرفت و آماده شد كه به دست پدر قربانى شود. در اينجا قرآن شريف مى گويد:
فلما اسلما و تله للجبين (44)
وقتى هر دو به امر خداوند گردن نهادند، در مقام تهيه مقدمات قربانى برآمدند. اين تسليم بهت آور و حيرت زا نشانه كمال ايمان واقعى پدر و پسر است . كسى كه به چنين مقام ايمان مى رسد در مقابل امر خدا تسليم بى قيد و شرط است ، چون و چرا نمى كند، عقل خود را به ميان نمى آورد، و نمى گويد من بايد فكر كنم كه آيا چنين عملى بر وفق عقل است يا نه . حضرت على بن موسى الرضا عليهما السلام مى فرمايد:
و اعملوا ان راس طاعه الله سبحانه التسليم لما عقلناه و مالم نعقل (45)
سرآمد تمام شرايط اطاعت و فرمانبردارى از خداوند اين است كه ما تسليم بدون قيد و شرط خداباشيم ، چه در امورى كه عقل ما آنها را درك مى كند و چه در امورى كه عقل ما به عمق آنها راه ندارد و حقيقت آن را درك نمى نمايد.
براى آنكه معناى تسليم و اطاعت بى چون و چرا در امورى كه حاوى مصلحت است هر چه بهتر روشن شود و شنوندگان محترم بيشتر به عمق آن واقف گردند، لازم است در اينجا حديثى را از رسول گرامى صلى الله عليه و آل ذكر و سپس در مورد آن توضيح لازم معروض گردد.
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : يا عباد الله ! انتم كالمرضى و رب العالمن كالطبيب فصلاح المرضى فيما يعلمه الطبيب و تدبيره به لا فيما يشتهيه المريض و يقترحه ، الا فسلموا الله امره تكونوا من الفائزين (46)
رسول اكرم فرموده است : اى بندگان خدا! شما همانند بيماران هستيد و خداوند همانند طبيب معالج . صلاح مرضى در آن چيزى است كه طبيب از نظر علم پزشكى مى داند و تدبير درمان خود را بر آن استوار مى سازد، نه آن چيزى كه هواى نفس مريض طلب مى كند و خواهش غريزى خود را درخواست مى نمايد. پس تسليم امر بارى تعالى باشيد تا به فوز و پيروزى موفق گرديد و از خطرات و مهالك نجات يابيد. مريض ‍ كه به طور طبيعى داراى حب ذات و عشق به زندگى است براى اينكه خود را از گرفتارى بيمارى برهاند و درد خود را درمان نمايد بى قيد و شرط، خويشتن را تسليم طبيب مى كند و به تمام وجود مطيع فرمان او شود. اگر مثلا نياز به جراحى دارد و بايد كليه او تعويض شود، يا زخم معده دارد و بايد قسمتى از معده اش برداشته شود، در آغاز، طبيب دستورهايى مى دهد و مى گويد خون مريض را تجزيه كنند تا وضع مزاجى او را بفهمد، هرگاه مقتضى بداند قبل از عمل جراحى به او دوا بدهد، و به طور خلاصه تمام مقدمات كار را فراهم كند و بيمار هم به تمام معنى در مقابل دستور پزشك مطيع است ، هر چه بگويد عمل مى كند، چون مى داند بر وفق مصلحت است . روز عمل فرا مى رسد، با ميل و رغبت يكسره روى تخت جراحى مى خوابد.
با اينكه در دل مضطرب است و اين كار سنگين است ، اما يك قدم از اطاعت طبيب سرباز نمى زند و به آنچه پزشك مى گويد عمل مى كند، بيهوشش مى نمايند، شكم را باز مى كند، كليه را بر مى دارد، كليه سالمى را پيوند مى زند، يا نصف معده را قيچى مى كند و به دور مى اندازد، سپس بخيه مى كند، مريض به هوش مى آيد، به اطاقش مى برند. باز هم مطيع مطلق آقاى پزشك است ، هر چه بگويد اطاعت مى كند به اين اميد كه در پى اين اطاعتها به سلامتى نايل گردد، بيمارش درمان شود، رفاه زندگى پيدا كند و تمام آنچه را كه صلاح زندگى اوست به دست آورد. اين است مقام تسليم و رضاى يك بيمار در مقابل طبيب عالم درمان .
رسول گرامى مى فرمايد: مردم ! شما مانند مريضيد و خداوند مانند طبيب . همانطورى كه بيمار از پزشك عالم خود بدون چون و چرا اطاعت مى كند، تنها به اين دليل كه هر چه مى گويد و عمل مى كند به مصلحت بيمار است ، مردمان با ايمان هم بايد بى چون و چرا امر خدا را اطاعت كنند و تسليم بى قيد و شرط فرمان الهى باشند تا به صلاح و سعادت نايل گردند. جالب آنكه مريض مى داند كه اين آقاى پزشك با آنكه درس خوانده و عالم است ، با آنكه انسانى داراى فضيلت است و كوچكترين انحرافى را عمدا از مسير علم پزشكى مى نمايد، باز در عمق جان احتمال مى دهد كه در اين مورد اشتباه كرده باشد، شايد به دقايق مرض واقف نشده باشد، ممكن است در حين جراحى و تعويض كليه يك اشتباه كوچك بنمايد و در نتيجه ، بيمار به آن مصلحتى كه بايد برسد توفيق نيابد.اما مؤ منين واقعى در اوامر الهى چنين احتمالى را نمى دهند. اينان مى دانند كه خدا به تمام حقايق و دقايق واقف است ، يقين دارند كه تمام مصلحتهاى مردم را مى داند، مطمئن اند كه خداوند طالب سعادت انسانها و تعالى و تكامل آنان است . از اين رو با اطمينان خاطر تسليم امر او مى شوند و بى چون و چرا اوامرش را اطاعت مى نمايند و در نتيجه به سعادت ابدى و كمال واقعى نايل مى گردند.
از آنچه تا اينجا بيان شد، قسمت اول اين بحث يعنى فرق بين اسلام و ايمان واضح گرديد و روشن شد كه تسليم قبل از ايمان ناشى از معرفت بارى تعالى و به منظور نيل به صلاح و سعادت است . اسلام ، فرمانبردارى ظاهرى و تسليم برونى است ، ايمان عقد قلبى و تسليم درونى است . گردن نهادن به اوامر خداوند و تسليم قبل از ايمان فقط در حضور مردم صورت مى گيرد و در خلوت تسليم و اطاعتى وجود ندارد. اما تسليم بعد از ايمان هميشه و همه جا وجود دارد و افراد مؤ من واقعى ، هم در خلوت فرمانبردار اوامر بارى تعالى هستند و هم در جلوت و حضور مردم .
قسمت دوم بحث امروز توضيح درجات و مراتب ايمان است . امام سجاد (ع) عرض مى كند: بارالها! ايمان مرا به كاملترين مدارج آن برسان . براى آنكه بالاترين مراتب و درجات ايمان را بشناسيم ، لازم است در رواياتى كه از اولياى گرامى اسلام راجع به كمال ايمان رسيده و حاوى نشانه ها و علائم آن است دقت نماييم و منتهاى توجه خود را مبذول داريم تا با راهنمايى آن روايات به بالاترين مراتب ايمان واقف گرديم و در اينجا براى مزيد آگاهى شنوندگان محترم بعضى از آن احاديث ذكر مى شود.
عن النبى صلى الله عليه و آله : ثلاثه من كن فيه يستكمل الايمان : رجل لايخاف فى الله لومه لائم ولايرائى بشى ء من عمله و اذا عرض عليه امران احد هما للدنيا و الاخر للآخره اختار امر الاخره على الدنيا(47)
رسول اكرم فرموده است : سه چيز است كه اگر در كسى باشد ايمان خود را كامل نموده است : اول آن مردى كه در راه خدا و براى اعلاى حق از ملامت هيچ ملامت كننده اى نترسد. دوم آن كس كه هيچيك از اعمال خود را به ريا آلوده نكند. سوم شخصى كه وقتى دو امر به او عرضه شد يكى مربوط به دنيا و آن ديگر مربوط به آخرت ، آن را كه مربوط به آخرت است برگزيند و بر امر دنيا مقدم دارد.
و عنه صلى الله عليه و آله فى جواب رجل ساله فقال : احب ان يكمل ايمانى . قال : حسن خلقك يكمل ايمانك (48)
مردى به رسول اكرم عرض كرد: يا رسول الله ! دوست دارم ايمان من كامل شود. در جواب فرمود: اخلاق خود را نيكو و پسنديده كن ، بر اثر اين عمل ايمانت كامل مى شود.
عن ابيجعفر (ع) قال : ثلاث من كن فيه استكمل الايمان : من اذا رضى لم يدخله رضاه فى الباطل و اذا غضب لم يخرجه غضبه من الحق و من اذا قدر لم يتعاط ما ليس له (49 )
امام باقر (ع) فرمود: سه چيز است كه اگر در كسى باشد ايمان خود را كامل نموده است : انسانى كه چون به امرى راضى شد رضاى او، او را در باطل وارد نكند، و وقتى خشمگين گرديد خشم او وى را از حق منحرف و منصرف ننمايد، و زمانى كه قدرت پيدا كرد به چيزى كه شايسته او نيست دست نگشايد.
در كتابهاى دينى روايات متعددى از رسول گرامى اسلام و ائمه معصومين عليهم السلام درباره كمال ايمان رسيده و مجموع آن روايات ناظر به خلوص نيت و چگونگى گفتار و رفتار مؤ منين است و تماميت ايمان هر فرد به نسبتى است كه آن اعمال را انجام مى دهد و آن وظايف مهم و سنگين را عملا رعايت مى نمايد. عده معدودى از اولياى خدا هستند كه تمام نشانه هاى ايمان تام و كامل را عمل مى كنند و آنها را به كار مى بندند. اينان واجد كاملترين درجات ايمان اند و امام سجاد (ع) چنين ايمانى را از درگاه خداوند متعال درخواست مى نمايد. ناگفته نماند كه دعاى شريف ((مكارم الاخلاق )) خود مجموعه اى است كه قسمت اعظم نشانه هاى ايمان كامل را در بر دارد. اميد است كه با توفيق حضرت بارى تعالى تمامى اين دعا در سخنرانى هاى آينده شرح داده شود و شنوندگان محترم نيز با اراده جدى آنها را فراگيرند و عملا به كار بندند.

 

3- بَلِّغْ بِإِيمَانِى أَكْمَلَ الْإِيمَانِ وَ اجْعَلْ يَقِينِى أَفْضَلَ الْيَقِينِ

3- بَلِّغْ بِإِيمَانِى أَكْمَلَ الْإِيمَانِ وَ اجْعَلْ يَقِينِى أَفْضَلَ الْيَقِينِ،
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
به خواست خداوند، موضوع بحث در سخنرانى امروز شرح اين دو جمله از دعاى شريف ((مكارم الاخلاق )) است : اول راه نيل به ايمان كامل و دوم قدر و منزلت ((يقين )) در اسلام . مطالعه در آيات الهى و دقت در نظام منظم آفرينش ما را به وجود خداوند دانا و حكيم ، مؤ من و معتقد مى نمايد ولى بايد توجه داشت كه تنها اعتقاد به وجود آفريدگار، ايمان كامل نيست . بلكه لازم است انديشه و افكار ما و همچنين گفتار و رفتار ما بر وفق رضاى حضرت بارى تعالى باشد تا به مقام شامخ ايمان كامل نايل شويم ، و براى شناخت رضاى او بايد نسبت به تمام آنچه رسول گراميش از راه وحى الهى فراگرفته و به مردم ابلاغ نموده است عقد قلبى داشته باشيم و بر طبق آنها عمل نماييم . راه وصول به ايمان كامل در حديثى از امان موسى بن جعفر عليهما السلام ارئه شده است :
عن الكاظم عليه السلام قال : وجدت علم الناس فى اربع : اولها ان تعرف ربك و الثانى ان تعرف ما صنع بك والثالث اءن تعرف ما اراد و الرابع ان تعرف ما يخرجك من دينك (50)
در بعضى از كتب ، اين حديث از امام صادق (ع) هم نقل گرديده است . اما ترجمه حديث :
موسى بن جعفر عليهما السلام مى فرمايد: من علم مردم را در چهار چيز يافته ام : اول آنكه خدايت را بشناسى ، دوم آنكه بدانى در تو چه صنايعى را به كار برده ، سوم آنكه بدانى در آفرينش تو چه اراده اى داشته ، چهارم آنكه بدانى چه چيز ترا از دينت بيرون مى برد. مى توان گفت : كه اين چهار علم ، چهار آگاهى و معرفت واجب است كه تمام مردم دينا در همه ادوار بايد فراگيرند و عملا از آنها استفاده كنند تا بتوانند خويشتن را انسان بسازند و زمينه سعادت ابدى و كمال واقعى خود را مهيا نمايند.
اولها ان تعرف ربك
علم اول ، معرفت بارى تعالى و ايمان به وجود خالق حكيم است . شناخت خداوند به صورت معرفت فطرى با سرشت تمام انسانها آميخته و بيشتر مردم جهان در تمام ادوار با كشش آن معرفت متوجه آفريدگار شده و به الهيون پيوسته اند، اما اين ايمان آن نيست كه بتنهايى در انسان ايجاد مسئوليت كند و به انجام وظايف انسانيش وادار سازد. اين ايمان آن نيست كه پيمبران الهى فقط براى آن مبعوث شده باشند و در پيشبردش با خطرات عظيم مواجه گردند و بعضى از آنان ، سرانجام ، حيات خود را براى آن از دست بدهند. اين ايمان فقط مى تواند شخص مؤ من را از صف ماديون جدا كند و در صف الهيون قرار دهد. ايمان مورد نظر پيمبران الهى آن ايمانى است كه حس مسئوليت را در نهاد انسانها بيدار مى كند و آنان را بر نيك و بد اعمال خويش ‍ مكلف و مواخذ مى سازد، نه تنها آنكه با مطالعه در آيات الهى و نظام حكيمانه خلقت ، تنها به آفريدگار حكيم مؤ من شوند ولى منفعل از كنار آن ايمان بگذرند و كمترين اثر علمى در آنان نگذارد. ايمانى كه رسول معظم اسلام بر آن مبعوث گرديده و ماءموريت دارد مردم را بر طبق آن بسازد ايمانى است كه قرآن شريف درباره كسانى كه واجد آن گرديده و از آن عقيده مهم برخوردارند فرموده است :
انما المومنون الذين اذا ذكر الله و جلت قلوبهم (51)
مردمان با ايمان و پيوستگان واقعى به قرآن كسانى هستند كه وقتى نام خدا ذكر مى شوند از ابهت و عظمت بارى تعالى دلهاى آنان مى لرزد و دچار حالت خشيت درونى مى گردند. اين ايمان است كه مردم را از گناه و سرپيچى باز مى دارد و آنان را به صراط مستقيم سوق مى دهد و وادارشان مى كند كه اوامر الهى را بى چون و چرا به كار بندند و كوچكترين ظلم و ستمى را درباره بندگان خدا روا ندارند. براى نيل به ايمان انسان ساز و دست يافتن به چنين عقيده مقدسى آدمى بايد از مرحله اول علم چهارگانه اى كه حضرت موسى بن جعفر فرموده است بگذرد و به مرحله دوم آن برسد و در اين مرحله عقل خود را به كار اندازد و در خويشتن مطالعه نمايد.
والثانى ان تعرف ما صنع بك .
علم دوم آن است كه بدانى آفريدگار بزرگ در وجود تو چه صنايعى را به كار برده و چه ودايع گرانقدرى را به تو سپرده و تو را واجد چه سرمايه هاى عظيمى ساخته است . علم دوم ، آن علمى است كه آدمى را از خواب غفلت بيدار مى كند، پرده ناآگاهى و بى خبرى را مى درد، انسان را به وادى ديگرى مى برد و وامى دارد كه آدمى در كتاب خلقت خود دقت كند و خويشتن را به قدر قابليت و لياقت خود بشناسد. در علم دوم ، آدمى متوجه اين نكته مى شود كه من و جميع حيوانات و كليه جهان هستى مخلوق آفريدگار حكيم ، خداوند به من و همه حيوانات و كليه جهان هستى مخلوق آفريدگار حكيمم ، خداوند به من و همه حيوانات برى و بحرى صفات و تمايلات حيوانى از قبيل : شهوت و غريزه جنسى ، غضب ، حب خواب و ميل به استراحت ، حب غذا، حب اولاد، حب ذات ، حس دفاع ، انتقامجويى ، تفوق طلبى و برترى خواهى و ديگر تمنيات حيوانى را بخشيده است .
تمام اين صفات ، مشترك بين حيوانات و انسان است ، ولى در كنار اين صفات حيوانى خداوند به انسان عقل و هوش سرشار داده ، وجدان اخلاقى و تمايلات عاليه انسانى عطا فرموده ، آزادى عمل وقدرت تكامل نامحدود بخشيده ، نطق و بيان براى شرح افكار خود به او ارزانى داشته ، و اين جهان با عظمت و محتويات كره زمين را محكوم و مقهور و مسخره او ساخته ، اين انسان قدرى كه فكر كند از خود مى پرسد كه آيا همه سرمايه را بى حساب به من داده ، آيا لغو و بيهوده اينقدر مرا مهم ساخته ، آيا ممكن است در اين جهان منظم ، من يك عضو زايد و بى حسابى باشم كه در خلقت من دقت نشده باشد، هرگز! بلكه او داراى عقل و تفكر است و خداوند درباره انسانى كه داراى خرد است و تعقل مى كند فرموده :
ان فى خلق اليموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولى الالباب . الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا(52)
در آفرينش آسمان و زمين و اختلاف شب و روز آياتى است براى صاحبان عقل و درايت ، آنانكه در حال قيام و قعود و در حالى كه به پهلو دراز كشيده اند به ياد خدا هستند، در خلقت آسمانها و زمين مى انديشند و مى گويند: بارالها اين ساختمان عظيم خلقت را باطل و بيهوده نيافريدى .
خراميدن لاجوردى سپهر
همى گرد گرديدن ماه و مهر
مپندار از روى بازيگريست
سراپرده اى اينچنين سرسريست
در اين پرده يك رشته بيكار نيست
سر رشته را برما پديدار نيست
نه زين رشته سر مى توان تافتن
نه سر رشته را مى توان يافتن
انسان عاقلى كه مى گويد: پروردگارا! خلقت آسمانها و زمين بى حساب نيست ، اين انسان عاقل چطور مى تواند بگويد خلقت من با اين مزايا و سرمايه هاى پر ارزش بى حساب است ، چطور مى تواند به اين مطلب تفوه كند كه خداى خالق فرموده است :
خلق لكم ما فى الارض جمعيا(53)
سخر لكم مافى السموات و ما فى الارض جميعا(54)
من تمام محتويات زمين را براى شما آفريده ام و همه آنچه را كه در آسمانها و زمين است براى شما مسخر و مقهور ساخته ام ، تفوه كند به اينكه اين انسان لغو آفريده شده ، هرگز اين سرمايه ها بيهوده به وى داده شده است ، هرگز. بايد قدم به قدم روى هر سرمايه اى دقت كند و روى هر يك از ودايع الهى فكر كند و دنبال هر فكرى به مسوليتى متوجه گردد و خود را براى صراط مستقيم و پيمودن راه سعادت آماده نمايد.
در اين موقع ، علم سوم آغاز مى شود كه موسى بن جعفر عليهما السلام فرموده :
و الثالث ان تعرف ما ارادمنك
علم سوم اين است كه آدمى بداند خداوند از خلقت انسان چه اراده فرموده و از او چه مى خواهد. اگر مقصود بارى تعالى را درك نمايد و به هدف حكيمانه ذات اقدس الهى پى برد آن وقت وارد شاءن اساسى انسانيت مى شود، خود را در اعمال خويش مسئول مى يابد و بايد آن خطى را بپيمايد كه خدا اراده فرموده و از وى خواسته است .
شناخت اراده الهى در مورد انسان جز به وحى بارى تعالى و اخبار ذات اقدس او نمى شود، يعنى ما اگر بخواهيم بدانيم كه خدا در خلقت ما چه اراده دارد و از ما چه مى خواهد بايد خودش بفرمايد و بايد از راه وحى به ما الهام نمايد. اگر انسان بزرگى ، خود لايق مقام نبوت است و خداوند وحى خود را براى او مى فرستد او از راه وحى الهى وظيفه خود را تشخيص مى دهد و اراده خدا را درباره خودش مى يابد. اما مردمانى كه داراى اين صلاحيت نيستند و وحى الهى مستقيما بر آنان نازل نمى شود ناچار براى شناخت اراده الهى بايد به انبيا مراجعه نمايند و از راه پيمبران به اراده خدا پى ببرند و دستورهاى بارى تعالى را از فرستادگان خدا بگيرند، و اين برنامه در طول قرون متمادى در بين نسلهاى مختلف بشر در سراسر كره زمين معمول بوده و هر قومى پيمبرى داشته كه خداوند به وسيله او اراده الهى و مقصود حكيمانه خود را در خلقت بشر، به آنان انسانها ابلاغ فرموده است .
اين منطقى است كه در مواقعى ، بعضى از صحابه ائمه معصومين عليهم السلام در مقام احتجاج با بعضى از مخالفين خود بحث نموده و از آن راه به هدف تعليم و تربيت دينى رسيده اند. يكى از آن افراد، مرد عالم و دانايى است به نام منصور بن حازم . او از اصحاب امام صادق (ع) است و در مقام مناظره با گروهى از همين منطق استفاده نموده ، با آنان بحث كرده و سپس گفته خود را براى امام صادق (ع) شرح داده و مورد تاءييد قرار گرفته است . منصور حازم به امام عرض كرد:
قلت : من عرف اءن له ربا ينبغى له ان يعرف لذلك الرب رضى وسخطا و انه لايعرف رضاه وسخطه الا بوحى اورسول ، فمن لم ياته الوحى فقد ينبغى له ان يطلب الرسل ، فاذا لقيهم عرف انهم الحجه و ان لهم الطاعه المفترضه (55)
من به آنان گفتم كسى كه مى داند خداوند او را آفريده و ذات اقدس الهى مالك اوست بايد بداند و سزاوار است بداند كه براى آن مالك و خالق خشنودى و خشمى است و اينكه رضا و سخطش جز از راه وحى نازل نمى شود شايسته است از پى رسولان الهى برود و اراده بارى تعالى را از گفته آنان بفهمد و در مقام عمل به كار بندد. موقعى كه فرستادگان خدا را ملاقات مى كند از راه شواهد و دلايلى كه در آنها و در سخنان آنها است متوجه مى شود كه اينان حجت الهى هستند و اطاعتشان بر مردم واجب و لازم است . آن كس كه فرستاده خدا را شناخت و به وى ايمان آورد بايد بدون قيد و شرط مطيع اوامر او باشد و تعاليمش را بدون چون و چرا به كار بندد، زيرا اطاعت از او اطاعت از خداوند است و دستورهايش چيزى جز اراده و خواسته حضرت بارى تعالى نيست . قرآن شريف مى فرمايد:
من يطع الرسول فقد اطاع الله (56)
كسى كه رسول خدا را اطاعت كند بى گمان خدا را اطاعت نموده است ، اطاعت از پيغمبر اطاعت از اراده الهى است و اطاعت از اراده الهى موجب نيل به كمال ايمان است و اين همان است كه امام كاظم (ع) فرموده :
و الثالث ان تعرف ما اراد منك
سومين علمى كه بشر بايد بشناسد و بداند اين است كه عارف شود كه خداوند آفريدگار از خلقت او چه اراده فرموده است . قرآن شريف كه هم اكنون در دست ماست حاوى اراده هاى الهى در شئون مختلف براى سعادت بشر و نيل به كمال انسانيت است . اما لازم است نكته اى همواره مورد توجه باشد و آن نكته اين است كه پروردگار عالم اراده خود را به صورت آياتى فرستاده كه بيان پيغمبر لازم بود آنها را توضيح دهد، فرموده :
اقيموا الصلوه (57)
اما نماز چيست ؟
اتوا الزكوه (58)
چقدر زكوه داده شود؟
و از چه چيزهايى زكوه پرداخت گردد، و امثال آن . و لذا در قرآن شريف ، خداوند به پيغمبرش فرموده است :
و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس مانزل اليهم (59)
ما قرآن را بر تو نازل نموديم تا آنچه را كه خداوند به منظور تبيين اراده خود، بر مردم فروفرستاده است براى آنان بيان كنى و توضيح دهى .
در حيات پيشواى گرامى اسلام ، مبين كتاب وحى ، شخص رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود. براى اينكه بعد از آن حضرت حجت بر مردم تمام باشد و مسلمانان در شناخت اراده الهى دچار حيرت نشوند، به موجب روايات بسيارى كه تمام علماى عامه و خاصه ، با مختصر تفاوتى در عبارت ، از آن حضرت نقل نموده و در كتب خود آورده اند تبيين كتاب وحى را به عهده اهل بيت معظم خود، كه عالم به دقايق دستورهاى الهى هستند، گذارد و مردم را متوجه آنان نمود. از جمله آن احاديث ، اين روايت شريف است :
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : انى مخلف فيكم الثقلين : كتاب الله و عترتى اهل بيتى لن تضلوا ما تمسكتم بهما و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض (60)
من دو امانت سنگين را بين شما به جاى مى گذارم : يكى كتاب خداست و آن ديگر عترتم يعنى اهل بيتم ، مادامى كه به اين دو متمسكيد از گمراهى مصونيد و اين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض به من وارد گردند.
شناخت اراده الهى در خلقت بشر، علوم سوم است كه در حديث امام كاظم (ع) ذكر شده . اگر كسى اراده بارى تعالى را از راه قرآن شريف كه وحى الهى است تشخيص دهد و بر طبق آن عمل نمايد به ايمان كامل نايل مى گردد، ولى بايد هوشيار بود و توجه داشت ، چه هواى نفس در هر انسانى دشمنى است بسيار قوى و خطرناك ، آدمى را از صراط مستقيم منحرف مى كند، نه تنها راه كمال ايمان را به روى انسان مى بندد، بلكه ممكن است ايمان را بربايد و آدمى را بى دين سازد. جمله چهارم حديث امام كاظم (ع) ناظر به همين مطلب است كه فرمود:
والرابع ان تعرف ما يخرجك من دينك
چهارمين علمى كه آموختن آن ضرورت دارد اين است كه بدانى چه چيز ترا از دين خدا خارج مى سازد.
از آنچه مذكور افتاد، قسمت اول بحث اين سخنرانى راجع به راه نيل به كمال ايمان بود و اين مطلب روشن شد. قسمت دوم بحث ، درباره قدر و منزلت ((يقين )) در دين مقدس اسلام است . امام سجاد (ع) در پيشگاه الهى عرض مى كند:
و اجعل يقينى افضل اليقين
بارالها! يقين مرا از برترين و بالاترين يقينها قرار ده .
در اسلام روايات بسيارى درباره قدر و قيمت يقين رسيده است كه در اين بحث پاره اى از آنها را ذكر مى شود.
كان امير المؤ منين عليه السلام يقول : و اسالوا الله اليقين و ارغبوا اليه فى العاقبه و خير ما دار فى القلب اليقين (61)
على (ع) مى فرمود:از خدا ((يقين )) را بخواهيد و راغب باشيد كه پرونده زندگى شما با يقين بسته شود و بهترين سرمايه معنوى كه در قلب دوران دارد يقين است . راغب در معناى ((يقين )) مى گويد:
اليقين من صفه العلم و هو سكون الفهم مع ثبات الحكم (62)
يقين از صفات علم است و آن عبارت است از اينكه دل آدمى و فهم انسان آرامش و سكون پيدا كند با توجه به اينكه حكم مورد يقين ثابت و محقق است .
عن النبى صلى الله عليه و آله : خير ما القى فى القلب اليقين (63)
رسول اكرم فرموده است : بهترين ذخيره و سرمايه اى كه در قلب افكنده مى شود ((يقين )) و اطمينان خاطر است .
عن جابر الجعفى عن ابيعبد الله عليه السلام انه قال : يا اخاجعفى : ان اليقين افضل من الايمان و ما من شى ء اعز من اليقين (64)
امام صادق (ع) به جابر جعفى فرموده است : جابر! يقين از ايمان برتر و بالاتر است و چيزى گرانقدر و ارزشمند از يقين نيست . به قدرى يقين در پيشگاه الهى اهميت دارد كه در حديث دگرى آمده :
اذا اراد الله بعبد خير فقهه فى الدين و الهمه اليقين (65)
وقتى خدا به بنده اى اراده نيكى كند و بخواهد او را مشمول خير و رحمت خود قرار دهد، اولا او را دين شناس مى كند و به مقررات اسلامى آگاه مى نمايد، و ثانيا يقين را به او الهام مى كند و دل او را از اين نعمت مهم برخوردار مى سازد. در روايات متعدد آمده است كه يقين از ايمان مقام رفيعتر و بالاترى دارد. به همين جهت امام سجاد (ع) در دعاى ((مكارم الاخلاق )) صحيفه ، اول از پروردگار درخواست مى كند: بارالها! ايمان مرا به كاملترين مدارج ايمان برسان و سپس مى گويد: بارالها! يقين مرا از بهترين يقينها قرار ده . اينكه يقين را بعد از ايمان آورده مبين اين است كه يقين تقاضاى بالاترى است و اخبار هم مى گويد: يقين از ايمان بالاتر است . در اينجا ممكن است اين سؤ ال پيش آيد: با اينكه ايمان حالت باور معنوى و قطع قلبى است كه در آن ترديد وجود ندارد، پس چطور يقين از آن بالاتر است ، مگر حالت روانى ايمان با يقين چه تفاوت دارد. در پاسخ مى توان گفت : زمينه اين مطلب در سخن ابراهيم خليل در قرآن شريف آمده است .
ابراهيم گفت :
رب ارنى كيف تحيى الموتى (66)
پروردگارا به من بنمايان كه چگونه مرده را زنده مى كنى .
خطاب آمد:
اولم تومن (67)
آيا به احياء موتى از ناحيه من ايمان ندارى ؟
قال بلى (68)
گفت : بلى ، ايمان دارم .
و لكن ليطمئن قلبى (69)
اما مى خواهم اطمينان خاطر پيدا كنم .
از اين جمله ابراهيم استفاده مى شود كه يقين و اطمينان خاطر هر دو در يك مرحله در روان انسان است ، صاحبان يقين اطمينان دارند و صاحبان اطمينان يقين دارند و در قرآن شريف هم وقتى درباره مؤ منين صحبت مى كند مى فرمايد:
و بشر الذين آمنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات (70)
اى پيغمبر گرامى ! مژده بده به آنان كه ايمان آورده اند و اعمال صالحه داشته اند كه براى آنان جنات و بهشتهايى آماده و مهياست ، اما وقتى درباره صاحبان اطمينان سخن مى گويد مى فرمايد:
يا ايتها النفس المطمئنه . ارجعى الى ربك راضيه مرضيه . فادخلى فى عبادى . و ادخلى جنتى (71)
اى صاحبان نفس مطمئن و اى كسانى كه واجد مقام مقدس يقين هستيد! برگرديد به سوى خدا و رجوع كنيد به حضرت آفريدگار، در حالى كه شما از خدا راضى هستيد و خدا هم از شما خشنود است ، سپس ‍ مى فرمايد اى گروه مطمئن ! در عباد من وارد شويد يعنى در گروه بندگان عالى مقام كه مراقب تمام دقايق و وظايف عملى خود بوده اند.
فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى
و بعلاوه آنكه در گروه عباد خالص وارد مى شويد به بهشت من وارد شويد.
بنابراين مؤ منين داراى عمل صالح به بهشت مى روند اما آن كسانى كه نفس مطمئن دارند به بهشت خدا مى روند. تمام بهشتها متعلق به خداست ، اما اينكه بهشت افراد مطمئن را به خود منتسب مى كند، اين نمونه و نشانه مقام عالى تر و بالاتر است ، مثل قضيه شهدا، تمام مردم بعد از مرگ در عالم برزخ زنده اند، اما درباره شهيدان مى فرمايد: گمان نكنيد كه شهيدان مرده اند.
بل احياء عند ربهم برزقون (72)
اينان زنده اند و نزد خدايشان روزى دارند.
نزد خداى خود روزى داشتن غير از زنده بودن مطلق و روزى داشتن است .
عن صفوان قال ساءلت ابا الحسين الرضا عليه السلام عن قول الله لابراهيم عليه السلام ((اءولم تومن . قال بلى ولكن ليطمئن قلبى )) اءكان فى قلبه شك ؟ قال لا، ولكنه اراد من الله الزياده فى يقينه (73)
صفوان از امام اباالحسين الرضا (ع) سؤ ال مى كند از سخنى كه خداوند به ابراهيم گفت : آيا ايمان ندارى ؟ و ابراهيم گفت : ايمان دارم ولكن مى خواهم قلبم مطمئن شود. امام رضا (ع) در تفسير اين جمله مى فرمايد: ابراهيم مى خواست بر يقينش افزوده شود و اطمينانش بيشتر گردد.
مى توان گفت : ((يقين )) آن تسليم بى قيد و شرط است كه بعد از ايمان واقعى در ضمير افراد مؤ من پديدار مى گردد. اين تسليم مقدس همان است كه ابراهيم و اسماعيل واجد آن بودند و قرآن شريف درباره آن دو فرموده است :
فلما اسلما و تله للجبين (74)
يعنى بر اثر اطمينان خاطر و يقين معنوى ، ابراهيم و اسماعيل دانستند كه امر قربانى از طرف بارى تعالى است ، هر دو سر فرود آوردند و تسليم امر الهى شدند.
در حديثى از على (ع) آمده است كه آن حضرت نيز ((يقين )) را به تسليم واقعى معنى كرده و فرموده است :
ان الاسلام هو التسليم و التسليم هو اليقين (75)
على (ع) مى فرمايد: اسلام عبارت از تسليم است و تسليم همان يقين واقعى و اطمينان خاطرى است كه در ضمير مسلمانان راستين پديد مى آيد.
در ابتداى سوره بقره خداوند مى فرمايد:
و الذين يؤ منون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك و بالآخره هم يوقنون (76)
مؤ منين راستين كسانى هستند كه به تمام آنچه از طرف پروردگار عالم بر تو نازل شده است ايمان دارند و همچنين به آنچه قبل از تو بر ديگر پيمبران نازل شده مؤ من و معتقدند، و بعد درباره آخرت مى فرمايد:
و بالآخره هم يوقنون
اين افراد با ايمان به آخرت يقين و اطمينان قلبى دارند.
ملاحضه مى كنيد كه خداوند، امر معاد را با يقين آورده است براى اينكه بزرگترين عامل موثر در بازداشتن مردم از گناه و واداشتن آنان به اطاعت اوامر الهى همان يقين به معاد و مطمئن بودن به پاداش و كيفر الهى در روز حشر است .
اين حالت است كه اگر در دنيا براى كسى پديد آمد تمام اعمالش منظم مى گردد و كوچكترين تخلفى از امر بارى تعالى نمى نمايد، اين حالت معنوى و مقدس است كه اگر براى كسى حاصل شود سرمايه هاى خوب خود را در راه خدا انفاق مى كند براى اينكه به مقام سعادت و بر برسد. در قرآن شريف فرموده :
لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون (77)
هرگز به مقام بر و نيكوكارى نمى رسيد تا وقتى كه انفاق كنيد در راه خدا آن چيزهايى را كه خود به آنها علاقه داريد و دوستدار آنها هستيد. انجام چنين عمل مقدسى ناشى از يقين درونى و اطمينان خاطر است .
على (ع) فرموده :
من ايقن بالخلف جاد بالعطيه (78)
اگر كسى به روز جزا يقين داشته باشد از اموال و دارايى خود آنچه بهتر و عالى تر است در راه رضاى بارى تعالى به مردم عطا مى كند. نه تنها مال بلكه از جان خويش كه به مراتب عزيزتر از مال است چشم مى پوشد و با كمال خلوص و صميميت آن را در راه اعلاى حق فدا مى كند. سرمايه پر ارج يقين به قدرى ارزشمند و گرانقدر است كه در هر زمان عده معدودى از مؤ منين واجد آن بوده اند.
عن ابى الحسين عليه السلام قال : و ما قسم فى الناس شى ء اقل من اليقين (79)
حضرت ابى الحسن (ع) مى فرمايد: هيچ چيزى كمتر از يقين به ايمان ، بين مردم تقسيم نشده است ، يعنى اهل يقين در هر عصر و زمان عده معدودى بوده و هستند. بيشتر مردم از اين نعمت بزرگ برخوردار نگرديده اند.
از آنچه مذكور افتاد قسمت دوم بحث اين سخنرانى ، يعنى قدر و منزلت يقين در اسلام ، روشن شد و امام سجاد (ع) در پيشگاه الهى عرض نموده است :
و اجعل يقينى افضل اليقين
بارالها! يقين مرا از گروه يقين برتر و افضل قرار بده و در اين فيض بزرگ مرا مشمول عنايات خود بفرما.

 

4- وَ انْتَهِ بِنِيَّتِى إِلَى أَحْسَنِ النِّيَّاتِ

4- وَ انْتَهِ بِنِيَّتِى إِلَى أَحْسَنِ النِّيَّاتِ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
امام سجاد (ع) در سومين جمله دعاى ((مكارم الاخلاق )) بعد از ذكر صلوات عرض مى كند: بارالها! نيت مرا به بهترين و پاكترين نيات منتهى كن . به خواست خداوند موضوع اين سخنرانى ، بحث درباره نيت است . نيت در شرع مقدس اسلام اهميت بسيار دارد و خوب و بد آن مورد توجه شارع مقدس است و مردم را درباره آن دو آگاه فرموده است . مجمع البحرين مى گويد:
النيه هى القصد و العزم على الفعل (80)
نيت عبارت از قصد و تصميم است كه آدمى براى انجام عملى در باطن اتخاذ مى كند و بر طبق آن عمل مى نمايد. نيت آنقدر مهم است كه ارزش اعمال مردم بر وفق نيتى است كه دارند: اگر قصدشان خوب و عالى باشد عمل او زنده و پر قيمت است و اگر نيتشان آلوده و پليد باشد عمل ارزش معنوى ندارد و مى تواند منشاء كيفر شود.
در اين باره روايات متعددى رسيده است كه به طور نمونه به بعضى از آنها اشاره مى شود: روايت اول حديثى است از جابربن عبدالله انصارى كه مى گويد:
سمعت رسول الله يقول : رجلان فى الاجر سواء، رجل مسلم اعطاه الله مالا يعمل فيه بطاعه الله و رجل فقير يقول اللهم لو شئت رزقتنى مارزقت اخى فا عمل فيه بطاعه الله (81)
پيمبر گرامى فرموده است : دو مرد در اجر و پاداش با يكديگر مساوى هستند، يكى آن مرد مسلمى كه خداوند به او ثروت عطا كرده و او ثروت خود را در راه طاعت بارى تعالى به كار مى برد و مصرف مى نمايد، و مرد فقيرى كه مال ندارد و مى گويد، بارالها اگر بخواهى به من رزق عنايت كنى و مال بدهى همانند آنچه به برادر دينيم دادى من هم ، مانند آن برادرم ، به طاعت تو عمل مى كنم . پيمبر اسلام مى فرمايد: اين دو نفر در اجر مساوى هستند، با آنكه اولى نيت خوب كرده و مال داده و دومى فقير بوده و فقط قصد و اراده طاعت خدا را، در صورت تمكن و ثروت ، داشته است .
در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود:
انما الاعمال بالنيات و لكل امرى ء مانوى فمن غزا ابتغاء ما عند الله عزوجل فقد وقع اجره على الله عزوجل و من غزا يريد عرض الدنيا اونوى عقالا لم يكن له الا مانوى (82)
درباره غزوه و جنگ ، رسول اكرم ، مردم را به ارزش نيت و قصد آنان متوجه مى كند و مى فرمايد: اعمال مردم تابع نيتهاى آنان است ، و هر انسانى آن را كه قصد كرده است به دست مى آورد. بعد مى گويد: كسى كه به جنگ مى رود و در صحنه پيكار جهاد وارد مى شود و قصد او خداوند است ، يعنى براى اعلان حق جنگ مى كند اجر او بر عهده خداست . اما كسى كه به غزوه و جهاد مى رود ولى اراده او اموال دنيوى و متاعهاى زندگى است ،
لم يكن له الا مانوى
چيزى جز آنچه را كه نيت كرده نصيبش نمى شود.
امام سجاد (ع) عرض مى كند: بارالها! نيت مرا به بهترين نيتها منتهى بفرما. از اين جمله امام روشن مى شود كه ((نيت )) همانند ايمان و همانند يقين داراى مراتب و درجات است و امام (ع) بهترين آن را از پيشگاه الهى درخواست مى نمايد. براى اينكه درجات نيت روشن شود، مثلى را در مورد عبارت ذكر مى كنيم . گاهى قصد آدمى در عبادت زشت و پليد است ، گاهى تصميم انسان در عبادت خوب و درست است ، و گاهى نيت آدمى در عبادت خوبتر و عالى تر يعنى بهترين نيت است . اما نيت آلوده و پليد در عبادت همانند بندگى رياكاران است كسى كه بخواهد عبادت صحيح انجام دهد بايد عبادت را براى خدا و به قصد قربت به عمل آورد، اما اگر يك نفر براى جلب توجه مردم و نفوذ در افكار آنان و براى اينكه مردم درباره او بگويند مرد خوبى است ، رياكارانه عبادت مى كند و در باطن كمترين توجهى به خدا ندارد و تمام توجه او به مردم و جلب قلوب آنان است ، اين نيت در شرع مقدس بسيار پليد است . رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به مردم مى فرمود:
فاتقلوا الله واجتنبوا الريا فانه شرك بالله ان المرائى يدعى يوم القيامه باربعه اسماء: يا كافر، يا فاجر، يا غادر، يا خاسر! حبط عملك و بطل اجرك (83)
پيشواى گرامى اسلام به مردم مى فرمايد: از خدا بترسيد و از ريا اجتناب نماييد كه ريا شرك به خداوند است . رياكار در قيامت به چهار نام خوانده مى شود: اى كافر، اى فاجر، اى مكار، اى زيانكار! عملت حبط شد و از ميان رفت و اجرت باطل شد و در مقابل عباداتى كه به ريا انجام داده اى امروز پاداشى ندارى .
در اسلام نه تنها ريا در عبادت موجب انحراف از صراط مستقيم و مايه بدبختى است ، بلكه رياكارى در غير عبادات نيز مذموم و ناپسند است .
در حديث آمده است كه رسول اكرم مى فرمود: كسى كه خانه اى را به منظور رياكارى و به رخ مردم كشيدن بنا نمايد، همان خانه در قيامت به صورت طوق آتشى به گردنش افكنده مى شود و با همان طوق به جهنم مى رود، مگر آنكه قبل از مرگ توبه كند و آن لكه تاريك را از صفحه اعمال خود بزدايد و از ميان ببرد.
قيل يا رسول الله ! كيف يبنى رياء وسمعه : قال يبنى فظلا على ما يكفيه استطاله منه على جيرانه و مباهاه لاخوانه (84)
عرض شد يا رسول الله ! چگونه خانه ريا مى سازد؟ فرمود: خانه مى سازد بيش از نيازمندى و احتياج خود و هدفش در اين كار آن است كه در مقام همسايگان بلند پروازى كند و به برادران دينى خود فخرفروشى نمايد.
نتيجه ،آنكه نيت ريا در تمام موارد مذموم است و در امر عبادت مذمومتر؛ كسى كه براى جلب توجه مردم نماز بخواند، كسى كه براى جاه و نوذ در افكار دگران به حج بيت الله برود، و خلاصه كسى كه انگيزه اش در عبادت يكى از شئون مادى و دنيوى باشد، عبادتش باطل و عملش مشركانه است ، قرآن شريف در اين باره فرمود:
فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لايشرك بعباده ربه احدا(85)
كسى كه مى خواهد خدا را ملاقات كند در حالى كه پروردگار از او راضى و خشنود باشد بايد در دوران زندگى و در ايام حيات ، اعمال صالحه انجام دهد و در امر عبادت ، براى خدا شريكى قرار ندهد.
نيت خوب و نيت خوبتر يا نيت حسن و نيت احسن را با توجه به انگيزه عبادات مؤ منين عادى ، كه اكثريت جامعه مسلمين از آنان تشكيل يافته است ، و انگيزه عبادات اولياى بزرگوار الهى ، كه در هر عصر و زمان عده معدودى بوده و هستند، مى توان تشخيص داد.
يك فرد مسلمان عادى كه به خداوند آفريدگار و نبوت پيغمبر گرامى اسلام و روز جزا ايمان واقعى دارد، قرآن شريف را وحى خدا مى داند و به تمام محتويات آن مؤ من و معتقد است در كتاب خدا دقت مى كند و مى بيند كه خداوند در آيات بسيارى به افراد مؤ من و صاحبان اعمال صالحه وعده بهشت جاودان داده و از آن جمله فرموده است :
و بشر الذين آمنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات (86)
اى پيغمبر گرامى ! به افرادى كه ايمان آورده و داراى اعمال صالحه اند مژده بده كه در قيامت از جنات و رحمتهاى بزرگ خداوند برخوردارند.
همچنين مى بينيد كه در مواقع و موارد متعددى خداوند از گناهكاران سخن گفته و به آنان وعده عذاب قطعى داده ، عذابى بسيار شديد، از آن جمله فرموده است :
فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التى و قودها الناس و الحجاره (87)
به اين مردم بگو: اگر فرمانم بريد و نخواهيد برد از عذابى بترسيد و از آتشى بپرهيزيد، آتشى كه آتشگيره آن مردم و سنگ است .
اين فرد با ايمان براى اطاعت امر الهى و انجام وظيفه عبوديت و بندگى نماز مى خواند اما انگيزه او در نماز و اطاعت ، نيل به بهشت جاودانى است كه خداوند وعده فرموده و مؤ منين راه به آن بشارت داده است و همچنين اين انسان با ايمان از منهيات الهى پرهيز مى كند و به منظور اطاعت فرمان او پيرامون گناه نمى گردد و انگيزه او در اين عمل آن است كه از عذاب شديد الهى مصون بماند و گرفتار مصائب و بلاياى جانكاه تا قيامت نشود. نيت اين فرد مسلمان خوب و حسن است و عملى را كه انجام داده صحيح و طبق موازين شرع مقدس است . اما نيت بهتر و قصد نيكوتر آن اراده خالصى است كه ائمه معصومين عليهم السلام و اولياى گرامى الهى در دل دارند. انگيزه آنان در اطاعت بارى تعالى نيل به پاداش قيامت يا مصون ماندن از عذاب روز جزا نيست ، بلكه آنان خدا را براى خدا عبادت مى كنند و منشاء چنين بندگى ، ايمان كامل و معرفت بسيار رفيع نسبت به ذات مقدس پروردگار است . على (ع) در اين باره در پيشگاه الهى عرض مى كند:
الهى ماعبدتك خوفا من نارك و لاطمعا فى جنتك لكن وجدتك اهلا للعباده فعبدتك (88 )
خدايا! عبادت و بندگى من نه براى ترس از آتش توست و نه به منظور نيل به بهشت جاودان است ، بلكه ترا شايسته عبادت دانستم از اين رو ترا بندگى نمودم .
از آنچه معروض افتاد معنى نيت خوب و خوبتر يا نيت حسن و احسن روشن شد. در اينجا بموقع است كه براى مزيد آگاهى شنوندگان محترم ، اين مطلب تذكر داده شود كه بعضى از علماى عامه و خاصه مى گويند عبادت صحيح و خالص آن است كه فقط براى خداوند باشد و بس و جز از اطاعت حضرت بارى انگيزه دگرى در آن نباشد، بنابراين اگر عبادت به منظور دست يافتن به بهشت جاودان يا مصون ماندن از عذاب الهى باشد آن عبادت صحيح و طبق موازين انجام نگرفته است . بيشتر علماى محقق و اسلام شناس اين نظريه را نادرست و غير قابل اعتنا تلقى نموده اند. علامه بزرگ و فقيه عالى مقام مرحوم آيت الله محمد مهدى نراقى در كتاب جامع السعادات در رد اين قول چنين مى گويد:
و لا تصغ الى قول من ذهب الى بطلان العباده اذا قصد بفعلها الثواب او الخلاص من العقاب زعما منه ان هذا القصد مناف للاخلاص الذى هو اراده وجه الله وحده و ان من قصد ذلك انما قصد جلب النفع الى نفسه و دفع الضرر عنها لاوجه الله سبحانه فان هذا قول من لامعرفه له بحقائق التكاليف و مراتب الناس فيها بل ولامعرفه له بمعنى النيه و حقيقتها(89)
گوش فرا نده به گفته آن كس كه گمان دارد اگر عبادت به قصد جلب ثواب يا خلاص از عقاب انجام شود باطل است و آن را با اخلاص ناسازگار مى داند. اين قول كسى است كه عارف به حقايق تكاليف و مراتب و درجات مردم نيست ، بلكه معناى نيت و حقيقت آن را هم نمى داند. سپس در بيان تفاوت مردم در شناخت تكاليف و انجام عبادات بدون اميد به ثواب و خوف از عذاب چنين مى گويد:
و اكثر الناس تتعذر منهم العباده ابتغاء لوجه الله و تقربا اليه لانهم لايعرفون من الله تعالى الا المرجو والمخوف وغايه مرتبتهم ان يتذ كروا النار و يحذروا انفسهم عقابها و يتذكروا الجنه ويرغبو انفسهم ثوابها قلما يفهم العباده على نيه اجلال الله تعالى لاستحقاقه الطاعه والعبوديه فظلا عمن يتعاطاها و لو كلف لكان تكليفا بما لايطاق (90)
بيشتر مردم از اينكه خدا را لوجه الله و براى تقرب به او عبادت كنند معذورند، زيرا اينان از خداوند آن را كه مى دانند اميد به رحمت و ترس از عذاب اوست و بالاترين مرتبه اطاعت و عبادت آنان اين است كه متذكر آتش دوزخ شوند و نفس خود را از عقاب آن برحذر دارند و به ياد بهشت جاودان باشند و نفس خويش را براى نيل به آن ترغيب نمايند. مردم مسلمان به استثناى عده معدودى از اولياى بزرگ خدا معنى عبادت را به نيت اجلال الهى و به قصد طاعت و عبوديتش نمى فهمند، چه رسد به آنكه در مقام عمل ، آن را انجام دهند و اگر اين قبيل افراد را به چنين تكليفى مكلف نمايند، تكليف فوق توان و طاقت به عهده آنان گذارده شده است .
اميد به ثواب روز جزا و ترس از عذاب شديد قيامت كه در قرآن شريف مكرر و با عبارات مختلف خاطرنشان گرديده ، بزرگترين محرك مسلمانان در اطاعت از اوامر الهى و اجتناب از منهيات بارى تعالى بوده و هست و نيتى اينچنين از نظر علمى منافى با خلوص و قصد قربت نيست و از نظر روايات مورد تاءييد ائمه معصومين عليهم السلام است و در اينجا در مورد هر دو قسمت بحث مى شود.
قسمت اول : مسلمانى براى خواندن نمازهاى قضا شده متوفى اجير مى شود، مبلغى را از فرزند او دريافت مى نمايد كه نمازهاى فوت شده او را بخواند. آيا از اجير با توجه به اجرتى كه دريافت مى كند قصد قربت متمشى است و مى تواند نمازها را براى خدا انجام دهد؟ آقايان فقها به اين پرسش پاسخهايى داده اند و مرحوم سيد اعلى الله مقاومه در كتاب عروه الوثقى در بحث استيجارى پس از ذكر پاره اى از آن جوابها چنين مى گويد:
ولكن التحقيق ان اخذ الاجره داع بداعى القربه كمافى صلوه الحاجه و صلوه الاستسقاء حيث ان الحاجه و نزول المطر داعيان الى الصلوه مع القربه
تحقيق در مطلب اين است كه گرفتن اجرت براى نمازهاى قضا شده متوفى داعى نمازگزار است براى داعى قربت همانند نماز حاجت و نماز استسقاء از اين نظر كه حاجت صاحت حاجت و باريدن باران محرك نمازگزار بوده و نمازها را به قصد قربت انجام داده است .
براى روشن شدن مطلب لازم است راجع به اين دو مثال توضيح مختصرى داده شود. جوانى را در نظر بگيريد كه سخت بيمار است . مادر متدينش مى خواهد براى شفاى او در پيشگاه خدا دعا كند. وضو مى گيرد، دو ركعت نماز حاجت به قصد قربت مى خواند، سپس تمناى خود را به حضرت بارى تعالى عرض مى كند و شفاى فرزند را از خدا مى خواهد؟ اين مادر نماز حاجت را به قصد قربت خوانده است ، اما محرك او در خواندن نماز، شفاى فرزند بيمارش بوده و اگر فرزندش مريض نمى بود نماز حاجت نمى خواند. آيا انگيزه شفاى بيمار با قصد قربت در نماز حاجت منافات دارد؟ هرگز. در محيطى خشكسالى مى شود، باران نمى آيد و اهالى از جهات متعدد در مضيقه واقع مى شوند و تنها راه نجات خود را نماز استسقا و دعا در پيشگاه الهى مى دانند. تمام مردم از زن و مرد، صغير و كبير، پير و جوان ، با پاى برهنه راه صحرا در پيش مى گيرند، حتى مادران اطفال شيرخوار را با خود مى آورند، در بيابان اجتماع مى كنند و در كمال خضوع و تذلل با قصد قربت نماز استسقا مى خوانند و از درگاه خدا باران رحمت طلب مى كنند. نماز اينان به قصد قربت واقع شده و در كمال خلوص تحقق يافته ، ولى محركشان در اين عبادت طلب باران بوده و اگر خشكسالى نمى بود هرگز با اين وضع به بيابان نمى آمدند و نماز استسقا نمى خواندند. آيا انگيزه طلب باران با نيت قربت و خلوص در نماز استسقا منافات دارد؟ هرگز. مرحوم سيد مى خواهد بفرمايد كه اجرت گرفتن اجير براى خواندن نمازهاى قضا شده متوفى نظير نماز حاجت مادر براى شفاى فرزند و نماز استسقا براى طلب باران داعى بر داعى است و با قصد قربت منافات ندارد. آيا به انگيزه شفاى بيمار و ديگر حوايج مشروع دنيوى مى توان با قصد قربت نماز حاجت خواند؟ آيا براى رهايى از عذاب خشكسالى و نيل به باران رحمت مى توان نماز استسقا خواند؟ ولى فرايض يوميه را به قصد قربت و به منظور اطاعت امر الهى به انگيزه رسيدن به بهشت و رحمت الهى و رهايى از عذاب شديد قيامت نمى توان خواند؟ و اگر خوانده شود عبادت باطل است ؟ پس اين همه آيات وعده و وعيد در قرآن شريف براى چيست ؟ و چرا خداوند اينقدر در كتاب آسمانى از بشارت و انذار سخن گفته است ؟ قرآن شريف درباره زكريا و همسر و حضرت يحيى فرزندش فرموده است :
انهم كانوا يسارعون فى الخيرات و يدعوننا رغبا و رهبا و كانوا لنا خاشعين (91 )
اينان در انجام خوبى ها و خيرات ، جدى و سريع بودند و ما را از روى بيم و اميد با خشوع و تذلل مى خواندند و بدين وسيله انجام وظيفه مى نمودند.
در آيه ديگر مى فرمايد:
و ادعوه خوفا و طمعا ان رحمت الله قريب من المحسنين (92)
خدا را از روى خوف و از روى طمع بخوانيد، خوف از عذاب و طمع در رحمت ، چه آنكه رحمت پروردگار به گروه نيكوكاران و مردمانى كه عمل صالح انجام مى دهند نزديك است .
تفوه به بطلان عبادت با قصد قربت و به انگيزه نيل به بهشت و رهايى از دوزخ مايه ياس و دلسردى مسلمانان از انجام بسيارى از اعمال نيك و فعاليتهاى اسلامى است و بايد از گفتن چنين سخن غيرعلمى و خلاف واقع خوددارى نمود و موجبات ياس و نوميدى مسلمانان را فراهم نياورد. نتيجه آنكه از نظر علمى انجام عبادت به انگيره پاداش قيامت و نجات از كيفر الهى با نيت اطاعت و قصد قربت منافات ندارد و به فرموده سيد اعلى الله مقامه همانند نماز حاجت و صلوه استسقا داعى بر داعى است . از نظر روايات پيشوايان دين عليهم السلام نيز انجام عبادت به قصد قربت و براى دستيابى به جنت و خلاص از عذاب الهى صحيح و مشروع است . و در اينجا سه روايت را كه مضامينشان با مختصر تفاوت شبيه به هم است ذكر مى كنيم و سومين را با نقل متن حديث ترجمه مى كنيم و مختصر توضيحى درباره آن مى دهيم . حديث اول از على عليه السلام در نهج البلاغه (كلمه 237) است . حديث دوم از حضرت حسين بن على عليهماالسلام در كتاب تحف العقول (صفحه 246) است ، و حديث سوم از امام صادق (ع ) است كه به اين مضمون آمده :
عن ابيعد الله عليه السلام قال : ان العباده ثلاثه : قوم عبدوا الله عزوجل خوفا فتلك عباده العبيد، و قوم عبدوا الله تبارك و تعالى طلب الثواب فتلك عباده الاجراء، و قوم عبدوا الله عزوجل حبا له فتلك عباده الاحرار وهى افضل العباده (93)
امام (ع) مى فرمايد: عبادت كنندگان حضرت بارى تعالى سه گروه اند: گروهى خدا را از ترس عذاب بندگى مى كنند، اين عبادت بردگان است كه اطاعتشان از ترس كيفر مولى است . گروهى خدا را به منظور دستيابى به پاداش ، عبادت مى كنند و اين ، عبادت اجيران و مزدبگيران است . و گروهى خدا را به انگيزه محبت و دوستى بارى تعالى عبادت مى كنند و اين ، عبادت آزادگان و برترين و بالاترين عبادات است .
ملاحضه مى شود كه امام عليه السلام عبادت گروه اول و گروه دوم را عبادت خوانده و در رديف عبادت گروه سوم ذكر فرموده است ولى عبادت گروه سوم را كه به انگيزه محبت و دوستى خداوند انجام داده اند بهترين و برترين بندگى معرفى نموده و عباد اين عبادت را گروه آزادگان و احرار خوانده است . ترديد نيست كه بندگى گروه سوم آنقدر عالى و رفيع است كه نمى توان عبادت آنان را با عبوديت گروههاى اول و دوم مقايسه نمود، ولى با اينكه بندگى گروه سوم در عالى ترين مراتب بندگى و عبوديت قرار دارد امام (ع) عبادت گروههاى اول و دوم را باطل تلقى نفرموده و عمل آنان را مشركانه نخوانده است . به موجب اين روايت و روايات دگرى نظاير اينها كه در كتب حديث آمده اگر كسى به قصد قربت و با نيت اطاعت امر بارى تعالى به انگيزه رسيدن به بهشت يا رهايى از دوزخ خدا را عبادت كند و نماز بخواند عبادتى صحيح و مشروع انجام داده است .
از آنچه معروض گرديد روشن شد كه نيتهاى مردم در عباداتى كه انجام مى دهند متفاوت است و ارزش ‍ عبادت هر فردى به تناسب ارزش نيت اوست .
عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قال : انما الاعمال بالنيات و لكل امرى ء مانوى (94)
رسول اكرم فرمود است : اعمال مردم تابع نيتهاى آنان است و نصيب هر فرد از عملى كه انجام داده آن چيزى است كه در نظر داشته است . ناگفته نماند كه نه تنها عبادات مردم تابع نيتهاى آنان است بلكه اعمال عادى و روزمره افراد با تصميمى كه محرك آنان شده و به فعاليتشان وادار نموده سنجيده مى شود.
مر على النبى صلى الله عليه و آله رجل فراى اصحاب رسول الله من جلده و نشاطه فقالوا يا رسول الله لوكان هذا فى سبيل الله . فقال صلى الله عليه و آله : ان كان خرج يسعى على ولده صغارا فهو فى سبيل الله و ان كان خرج يسعى على ابويه شيخين كبيرين فهو فى سبيل الله و ان كان خرج يسعى على نفسه يحبها فهو فى سبيل الله و ان كان خرج يسعى رياء و مفاخره فهو فى سبيل الشيطان (95)
مردى بر رسول اكرم گذر كرد. اصحاب آن حضرت او را مردى فعال و قوى يافتند، به حضرت عرض كردند: چه خوب بود اين شخص ، نيرو و نشاطى را كه دارد در راه خدا مصرف مى نمود و براى او فعاليت مى كرد. حضرت در پاسخ فرمود: اگر سعى و عمل او براى فرزندان صغيرش باشد كه او در راه خداوند است ، اگر سعى و عمل او براى پدر و مادر پيرش باشد كار او در راه خداوند است ، اگر سعى و عملش براى تاءمين زندگى شرافتمندانه و آبرومند خودش باشد كارش براى خداوند است . اما اگر كار و كوشش مى نمايد و انگيزه او در عمل رياكاريى و فخرنمودن بر دگران باشد كار او براى شيطان است .
ملاحضه مى فرماييد كه نيت مردم نه فقط در عباداتشان موثر است ، بلكه در كارهاى عادى و اعمالى هم كه در جامعه انجام مى دهند نيز اثر دارد و با تفاوت نيت ، ارزش معنوى عمل متفاوت مى گردد، و در قيامت كه روز پاداش و كيفر است اعمال هر فرد بر اساس نيتى كه در دنيا داشته و بر طبق آن عمل نموده است محاسبه مى شود.
عن النبى صلى الله عليه و آله : يحشر الناس على نياتهم (96)
پيغمبر فرموده است : مردم ، در قيامت ، بر طبق نياتشان محشور مى شوند.
از مجموع آنچه بيان شد اين نتيجه به دست آمد كه نيتهاى خوب و مرضى خداوند، چه در عبادات و چه در امور عادى زندگى ، درجات و مراتبى دارد و امام سجاد عليه السلام از پيشگاه الهى درخواست مى كند:
و انته بنيتى الى احسن النيات
بارالها! نيت مرا به بهترين و برترين مدارج نيتها منتهى كن ، يعنى آن را به عاليترين درجات نيت برسان و مرا از مزاياى آن برخوردار بفرما.

 

5 - وَ انْتَهِ بِنِيَّتِى إِلَى أَحْسَنِ النِّيَّاتِ وَ بِعَمَلِى إِلَى أَحْسَنِ الْأَعْمَالِ

5 - وَ انْتَهِ بِنِيَّتِى إِلَى أَحْسَنِ النِّيَّاتِ وَ بِعَمَلِى إِلَى أَحْسَنِ الْأَعْمَالِ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
امام سجاد عليه السلام در دعاى ((مكارم الاخلاق )) از پيشگاه الهى درخواست مى كند: خداوندا! نيت مرا به بهترين نيتها منتهى بفرما و عمل مرا نيز به بهترين اعمال پايان ده . درباره ((نيت )) و خصوصيات مربوط به آن در سخنرانى قبل مطالبى تقديم شنوندگان گرديد. به خواست خداوند موضوع سخنرانى امروز، درباره عمل است ، امام سجاد (ع) از خداى تعالى مى خواهد كه عملش به بهترين اعمال پايان يابد. از اين جمله كه امام درباره احسن الاعمال مى گويد روشن مى شود كه اعمال مردم همانند نيتهايشان ، از نظر ارزش ‍ معنوى ، درجات و مراتبى دارد و امام (ع) از پروردگار درخواست مى كند كه عملش بهترين و عالى ترين اعمال باشد. در اين مورد بايد توجه داشت كه اولا موضوع بحث ((عمل نيك )) است ، لكن در خلال بحث ، اين سخن نيز به ميان خواهد آمد كه اعمال نيكى كه به بدى منتهى مى شود و ارزش خود را از دست مى دهد چگونه است . اولين مطلبى كه بايد درباره ((عمل خوب )) معروض گردد آن است كه عمل بايد با سنت اسلام و برنامه شرع مقدس منطبق باشد و اگر از نظر نيت ، از نظر گفتار، و از نظر حركات جوارح با شرع و سنت منطبق نباشد اصولا آن را نمى توان ((عمل نيك )) ناميد. حديثى از رسول مكرم روايت شده كه اين مطلب را به خوبى روشن مى كند:
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : لا يقبل قول الا بالعمل و لا يقبل قول و عمل الا بنيه و لايقبل قول و عمل و نيه الا باصابه السنه (97)
سخنى پذيرفته نمى شود مگر با عمل ، و عمل و سخنى قبول نمى شود مگر با نيت ، و سخن و عمل و نيتى مقبول نيست مگر آنكه منطبق با سنت باشد.
بنا بر اين انجام عمل نيك در آيين مقدس اسلام بايد هم به زبان باشد، هم به بدن ، و هم به نيت ، و تمامى اين سه قسمت بايد منطبق با برنامه شرع اسلام و تعاليم مقدس رسول اكرم انجام گيرد. قرآن شريف فرموده است :
الذى خلق الموت والحيات ليبلوكم ايكم احسن عملا(98)
خداوند مرگ و حيات را آفريده است براى اينكه شما را آزمايش كند تا معلوم شود كداميك از شما عملتان بهتر است .
امام صادق (ع) در ذيل اين آيه مى فرمايد:
ليس يعنى اكثر عملا لكن اصوبكم عملا(99)
خداوند كه در اين آيه مى فرمايد ((احسن عملا)) حجم و مقدار عمل ، منظور نيست ، بلكه مراد اين است كه خدا شما را بيازمايد تا معلوم شود كردار كداميك از شما به صواب و واقعيت و اصابت با حقيقت نزديكتر است . چه بسيارند مردمى كه حجم عملشان زياد است و معرفتشان كم و آشناييشان به سنن اسلام بسيار قليل ، بسيار عمل مى كنند اما ارزش كم عايدشان مى شود و منفعت كمتر نصيبشان مى گردد برعكس ، بعضى از مردم ، حجم عملشان كم است و فرايض و سننشان محدود، لكن چون داراى ايمان واقعى و نيت خالص و واقف به موازين شرع مقدس اند عمل قليلشان بسيار ارزنده و گرانبهاست . بايد بدانيم كه سرمايه مردم در قيامت همان اعمالشان مى باشد، آن اعمال خوب و پسنديده و مقدس .
امام هادى (ع) فرموده است :
الناس باموالهم فى الدنيا و باعمالهم فى الاخره (100)
حضرت امام على النقى (ع) مى فرمايد: در دنيا مردم را با سرمايه مالى آنان مى سنجند، اما در قيامت با اعمال خوب و شريفشان سنجيده مى شوند. افراد بايد در دنيا به گونه اى قدم بردارند كه بتوانند از آن كارهاى نيك و شريفى كه در اينجا انجام مى دهند در آخرت مستفيد و بهره مند گردند.
عن على عليه السلام قال لرجل ساله ان يعظه فقال (ع): لا تكن ممن يرجو الاخره بغير العمل (101)
مردى از على (ع) درخواست نمود كه او را موعظه كند. امام (ع) در مقام اندرز دادن به او فرمود: از آن مردمى مباش كه اميد به پيروزى و سعادت در آخرت داشته باشند بدون اينكه در دنيا اعمال صالحه اى انجام دهند.
براى اينكه ارزش عمل ، هر چه بهتر و عالى تر در نظر كه بايد درباره ((عمل خوب )) معروض گردد آن است كه عمل بايد با سنت اسلام و برنامه شرع مقدس منطبق باشد و اگر از نظر نيت ، از نظر گفتار، و از نظر حركات جوارح با شرع و سنت منطبق نباشد اصولا آن را نمى توان ((عمل نيك )) ناميد. حديثى از رسول مكرم روايت شده كه اين مطلب را به خوبى روشن مى كند: قال رسول الله عليه و آله : لا يقبل قول الا بالعمل و لايقبل قول و عمل الابنيه و لا يقبل قول و عمل و نيه الا باصابه السنه (102)
سخنى پذيرفته نمى شود مگر با عمل ، و عمل و سخنى قبول نمى شود مگر با نيت ، و سخن و عمل و نيتى مقبول نيست مگر آنكه منطبق با سنت باشد.
بنابراين انجام عمل نيك در آيين مقدس اسلام بايد هم به زبان باشد، هم به بدن ، و هم به نيت ، و تمامى اين سه قسمت بايد منطبق با برنامه شرع اسلام و تعاليم مقدس رسول اكرم انجام گيرد. قرآن شريف فرموده است :
الذى خلق الموات و الحيات ليبلوكم ايكم احسن عملا(103)
خداوند كه در اين آيه مى فرمايد: ((احسن عملا)) حجم و مقدار عمل ، منظور نيست ، بلكه مراد اين است كه خدا شما را بيازمايد تا معلوم شود كردار كداميك از شما به صواب و واقعيت و اصابت با حقيقت نزديكتر است . چه بسيارند مردمى كه حجم عملشان زياد است و معرفتشان كم و آشناييشان به سنن اسلام بسيار قليل ، بسيار عمل مى كنند اما ارزش كم عايدشان مى شود و منفعت كمتر نصيبشان مى گردد. برعكس ، بعضى از مردم ، حجم عقلشان كم است و فرايض و سننشان محدود، لكن چون داراى ايمان واقعى و نيت خالص و واقف به موازين شرع مقدس اند عمل قليلشان بسيار ارزنده و گرانبهاست . بايد بدانيم كه سرمايه مردم در قيامت همان اعمالشان مى باشد، آن اعمال خوب و پسنديده و مقدس .
امام هادى (ع) فرموده است :
الناس بامواللهم فى الدنيا و باعمالهم فى الاخره (104)
حضرت امام على النقى (ع) مى فرمايد: در دنيا مردم را با سرمايه مالى آنان مى سنجند، اما در قيامت با اعمال خوب و شريفشان سنجيده مى شوند. افراد بايد در دنيا به گونه اى قدم بردارند كه بتوانند از آن كارهاى نيك و شريفى كه در اينجا انجام مى دهند در آخرت مستفيد و بهره مند گردند.
عن على السلام قال لرجل ساله ان يعظه فقال (ع): لاتكن ممن يرجو الاخره بغير العمل (105)
مردى از امام على (ع) درخواست نمود كه او را موعظه كند. امام (ع) در مقام اندرز دادن به او فرمود: از آن مردمى مباش كه اميد به پيروزى و سعادت در آخرت داشته باشند بدون اينكه در دنيا اعمال صالحه اى انجام دهند.
براى اينكه ارزش عمل ، هر چه بهتر و عالى تر در نظر شنوندگان محترم روشن شود و توجه فرمايند كه در زندگى چگونه قدم بر مى دارند و با چه كيفيتى عمر شريف خود را مى گذرانند روايتى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ذكر مى شود:
ان لاحدكم ثلاثه اخلاء: منهم من يمتعه بما ساله فذلك ماله ، و منهم خليل ينطلق معه حتى يلج القبر ولا يعطيه شيئا ولا يصحبه بعد ذلك فاولئك قريبه ، و منهم خليل يقول : و الله انا ذاهب معك حيث ذهبت ولست مفارقك فذلك عمله ان كان خيرا و ان كان شرا.(106)
رسول معظم فرموده : براى هر يك از شما سه دوست وجود دارد: يكى آن دوستى كه ترا از خواهشهايت بهره مند مى ساد و خواسته هاى ترا جامه تحقق مى پوشد و آن دوست ، دارايى توست ، دوست ديگر آن است كه با تو همقدم و همراه است تا هنگامى كه به خانه قبر وارد شوى و پس از دفن از تو جدا مى شود، نه به تو چيزى مى دهد و نه با تو مصاحبت مى نمايد و آن اقرباى تو مى باشند. اما دوست سوم همراه انسان مى ماند و آن رفيقى است كه عمل ماست . حضرت مى فرمايد: عمل مى گويد به خدا قسم ! هر جا بروى من با تو مى آيم و هرگز از تو جدا نمى شوم ، خواه عمل خوب و خير باشد و خواه فعل شر و ناپسند.
بنابراين اعمال ما در دنيا از ما صادر مى شود ولى از ما جدا نمى شود، در عالم برزخ همراه ماست ، در عالم قيامت با ماست .
همان اعمال است كه اگر خوب باشد ما را به بهشت سعادت مى برد و اگر بد باشد ما را به جهنم مى راند و به عذاب سنگين قيامت معذب مى سازد. سخن خوب گفتن و حرف صحيح زدن آسان است ، همه مى توانند به يكديگر توصيه كنند كه : راست بگوييد و درستكار باشيد و عدالت نماييد، حقوق مردم را حفظ كنيد، حق همسايگان را رعايت نماييد، و از اين قبيل سخنان كه گفتارهاى طيب و طاهر و پاك است . اما اين حرفها زمانى از گوينده آن ارزش دارد كه رفتار او با سخنش منطبق باشد و اگر برخلاف آن باشد نه تنها آن سخن ارزش ‍ معنوى ندارد، بلكه گاهى آن گفتار كه عمل با آن مخالف است زمينه عذاب آدمى را فراهم مى كند.
يكى از امتيازات بزرگ رسول اكرم و ائمه معصومين عليهم السلام همين بود كه زمانى كه حرف مى زدند خودشان به آن عمل مى كردند. على (ع) در حديثى مى فرمايد: من بزرگتر از آنم كه چيزى را بگويم و خودم قبلا بر طبق آن رفتار ننموده باشم . در اين مورد در قرآن شريف آيه اى است :
اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه (107)
كلم طيب به سوى خدا صعود مى كند، سخنان پاكيزه و طاهر در درجه اول كلمه طيبه توحيد است ، اين كلمه به سوى خدا صعود مى كند، اما صعود دهنده آن اعمال صالحه توحيدى است . اگر كسى به زبان ((لا اله الا الله )) بگويد و به توحيد تكلم نمايد اما در مقام عمل ، مشركانه رفتار كند عمل او بر خلاف قول اوست و اين عمل مشركانه نمى تواند آن كلمه طيبه را به سوى خدا صعود دهد و مورد قبول بارى تعالى گرداند. غير از ((لا اله الا الله )) همگى سخنان نيك ، اندرزهاى بجا، تذكرات لازم ، امر به معروف و نهى از منكر، همه و همه كلم طيب مى باشند و هر يك كلمه اى مقدس و پاك است ، اما كلمات نيك بايد با عمل گوينده منطبق باشد تا اعمال گوينده ، آن كلمات مقدس را به سوى حق تعالى بالا ببرد و مورد قبول ذات اقدس الهى بنمايد، و اگر برخلاف باشد، آن كلمه طيبه نمى تواند به آن مقام مقدس خود برسد. در اين باره روايتى از امام باقر (ع) است كه فرمود:
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : ان لكل قول مصداقا من عمل يصدقه اويكذبه . فاذا قال ابن آدم و صدق قوله بعمله رفع قوله بعمله الى الله تعالى عزوجل ، و اذا قال وخالف عمله قوله رد قوله على عمل خبيث و هوى به فى النار(108)
رسول اكرم فرموده است : براى هر قولى و گفته اى مصداقى از عمل است كه آن قول را تصديق مى كند يا تكذيب مى نمايد. اگر فرزند آدم سخنى بگويد و گفتار او در رفتار او مصدق شود و عملش با گفته اش منطبق باشد، قول او به وسيله عملش بالا مى رود و به پيشگاه الهى مى رسد، ولى اگر سخنى بگويد و گفته او برخلاف عملش باشد، گفتارش رد مى شود و عمل خبيث و آلوده او در آتش سرنگونش مى گرداند. بنابراين ، عمل داراى اهميت فوق العاده است ، تنها گفتن ، و به سخن خوب تكلم كردن براى گوينده آن نتيجه معنوى ندارد. مطلبى كه در اين مورد از حديث استنباط مى شود مدلول آيه اى از قرآن شريف است . خدا مى فرمايد:
اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه (109)
سخن پاك و طيب نزد خدا مى رود و به سوى او صعود مى كند، اما آن چيزى كه آن را بالا مى برد و موجب رفعت آن مى شود عمل گوينده سخن آن است ، اگر عمل ، همانند سخن ، پاك باشد آن سخن را به مقام رفيع بالا مى برد و اگر برخلاف گفته باشد آن گفته به پيشگاه بارى تعالى عرضه نخواهد شد. مى گويد بايد راست گفت ولى عمل دروغ مى گويد، مى گويد نبايد به مردم تهمت زد و نبايد از مسلمانان غيبت كرد اما خودش ‍ عملا تهمت مى زند و غيبت مى كند. اين نصايح و تذكرات سودمند چون با عملش منطبق نيست ، پيغمبر مى فرمايد آن گفته با عمل بر مى گردد و در آتش دوزخ سرنگون مى شود. آن گفته با عمل برمى گردد و در آتش دوزخ سرنگون مى شود. تذكر نكته اى در اينجا بموقع است و اميد مى رود كه مورد توجه شنوندگان محترم قرار گيرد. اعمال صالحه مرضى حضرت بارى تعالى است و مايه محبوبيت عامل آن نزد خداوند مى گردد لكن بايد توجه داشت كه گاهى انسان عمل صالحى را انجام مى دهد ولى عمل شايسته ترى كه نزد خدا محبوبيت بيشترى دارد پيش مى آيد، افراد با ايمان و متوجه بهتر است كه آن عمل صالح را موقتا ترك گويند و از پى انجام كارى كه نزد خدا محبوبتر است بروند و سپس به ادامه عمل صالح خود برگردند. چند روايت با تعبيرات مختلف آمده كه اگر فردى در حال طواف است و در بين طواف ، مسلمانى نياز به كمك شخص طواف كننده دارد و براى استمداد از او به نزد وى مى آيد و در حين طواف ، از او تمناى كمك فورى نمايد، در چنين موردى امام عليه السلام مكررا دستور داده كه طواف كننده طواف را ترك كند و از پى قضاء حاجت آن برادر مسلمان برود زيرا قضاء حاجت او نزد خدا محبوبتر و اجرش از پاداش آن عمل صالح بيشتر است ، بعد از آنكه مشكل مسلمانان را حل كرد و او را دلشاد نمود برگردد و به طواف خود ادامه دهد. در اينجا روايتى از على بن الحسين زين العابدين (ع) است . كه شايد مقصود از آن همين باشد:
عن البيحمزه عن على بن الحسين عليهما السلام قال : كان يقول ان احبكم الى الله عزوجل احسنكم عملا و ان اعظمكم عندالله عملا اعظمكم فيما عند الله رغبه (110)
امام سجاد (ع) مى فرمايد: محبوبترين شما نزد خداوند كسانى هستند كه عملشان نيكوتر و رفتارشان پسنديده تر است ، اما بدانيد كه اعظم شما در نزد خدا در مقام عمل و بزرگترين شما در پيشگاه الهى كسانى هستند كه نسبت به عملى بيشتر مراقبت مى كنند كه در نزد خدا مورد رغبت بيشتر است و خدا به آن اهميت زيادتر مى دهد.
بنابراين در مثالى كه در مورد شخص طواف كننده و مسلمانى ديگر كه از او استمداد مى كند ذكر شد، چون رفع هم و غم او نزد خداوند از ادامه طواف بالاتر است ، مى توان گفت كه اگر طواف را ترك كند و از پى برآوردن حاجت آن مسلمان برود كار بزرگترى انجام داده و توانسته است رضاى بيشترى را از خداوند نسبت به خود جلب نمايد. ناگفته نماند كه اگر امر مهمترى پيش آمد و آن را ناديده گرفت و به آن اعتنا ننمود ممكن است عمل خوب او هم مطرود پروردگار شود و دچار سقوط گردد. روايتى از امام صادق (ع) نقل شده كه مربوط به يكى از عباد بنى اسرائيل در دوران قبل از اسلام است ، آن حضرت مى فرمايد:
كان رجل شيخ ناسك يعبد الله فى بنى اسرائيل فبينا هو يصلى و هو فى عبادته اذ بصر بغلامين صبيين قد اخذا ديكا و هما ينتقان ريشه فاقبل على ماهو فيه من العباده ولم ينههما عن ذلك فاوحى الله تعالى الى الارض ان سيخى بعبدى فساخت به الارض (111)
امام صادق (ع) مى فرمود كه در گذشته پيرمرد مقدسى در بنى اسرائيل بود كه خدا را عبادت مى نمود. در يكى از مواقع در بين اينكه به عبادت اشتغال داشت نگاه كرد و ديد كه دو كودك خروسى را گرفته اند و پر و بال او را مى كنند و خروس فرياد مى زند، ولى اين پيرمرد عابد همچنان به عبادت خود ادامه داد، به اين امر مهم توجه ننمود، و آن دو كودك را از اين عمل ناروا منع نكرد. خداوند او را مجازات نمود و به زمين وحى فرستاد كه اين مرد پير را در خود فرو ببر و زمين او را در خود فرو برد.
از آنچه تا اينجا بيان شد روشن گرديد كه به موجب آيات و اخبار، اعمال صالحه در دنيا تا چه حد اهميت دارد و چگونه مى تواند آدمى را در عرصه قيامت از عذاب و مهالك رهايى بخشد.
اينك براى روشن شدن كلام امام سجاد (ع) بايد توضيح داده شود كه عمل حسن و احسن يا كار خوب و خوبتر چيست و چگونه مى توان آن را انجام داد. بى گمان اساسى ترين شرط عمل خوب و عمل خوبتر خلوص نيت است و نيت خالص در حديث امام صادق (ع) با جمله كوتاهى بيان شده است و فرموده :
والعمل الخالص الذى لا تريد ان يحمد ك عليه احد الا الله تعالى (112)
امام مى فرمايد عمل خالص آن است كه در انجام آن متوقع نباشى كه احدى غير از خدا ترا سپاس گويد و تحسين و تمجيد نمايد، پس اگر كسى در عبادت از همه مخلوق منقطع شود و فقط و فقط متوجه خدا باشد و براى اطاعت امر او عبادت نمايد پروردگار، آن عمل خالص را مى پذيرد و به عمل كننده پاداش مى دهد.
عن ابيجعفر عليه السلام قال : لايكون العبد عابدا لله حق عبادته حتى ينقطع عن الخلق اليه فحينئذ يقول هذا خالص لى فيقبله بكرمه (113)
امام باقر (ع) مى فرمايد: بنده نمى تواند بشايستگى و چنانكه بايد خداى را عبادت كند تا از جميع مخلوق منقطع گردد و از همه مردم چشم پوشى نمايد، در اين موقع خداوند مى فرمايد: اين عمل ، خالص براى من است و به منظور من انجام گرفته و من نيز به كرم خود آن را مى پذيرم و پاداش مى دهم .
پس اگر مسلمانى نماز را به قصد قربت و براى اطاعت امر بارى تعالى اقامه نمايد در صورتى كه انگيزه او در باطن ، نيل به رحمت ابدى يا مصون ماندن از عذاب شديد قيامت باشد چنين عبادتى خوب و حسن است . اما اگر عبادت كننده به پاداش و كيفر الهى نظر نداشته و نماز را فقط براى شكرگزارى و تعظيم مقام الوهيت به پا داشته باشد اين عبادت خوبتر و احسن است و اولياى گرامى خداوند خواهان چنين خلوصى بودند و عبادتها را بدين منظور انجام مى دادند. نكته اى كه لازم است مورد كمال توجه شنوندگان قرار گيرد و همواره آن را به خاطر داشته باشند اين است كه عمل خالصانه به جا آوردن مشكل است اما اصل عمل يا خلوص نيت در عمل را در طول ايام زندگانى و تا پايان عمر محافظت نمودن بسى مشكلتر.
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : الابقاء على العمل حتى يخلص اشد من العمل (114)
امام مى فرمايد: باقى نگاهداشتن عمل و ابقاى خلوص نيت از خود عمل مشكلتر است . چه بسا افرادى كه با نيت خالص نماز را آغاز مى كنند و يك يا دو ركعت آن را با توجه به پروردگار مى خوانند، بين نماز شخص ‍ محترمى وارد مسجد مى شود كه حسن نظر او نسبت به نمازگزار در جميع شئون زندگى وى اثر مى گذارد. در اين موقع او بر اذكار مستحب خود مى افزايد، طمانينه را اهميت عملى مى دهد و خلاصه اينكه در چگونگى صلوه خود تغييراتى ايجاد مى نمايد تا با اين اعمال ، توجه آن مرد محترم را به خوبى و پاكى خود جلب كند. اين شخص نيمى از نماز را با خلوص نيت خوانده و نيم دگرش آلوده شده و جنبه ريا پيدا كرده ، اين مطلب است كه امام صادق (ع) مى گويد: ادمه دادن خلوص نيت در عمل از خود عمل مشكلتر و سخت تر است . گاهى از اوقات ، افراد، اعمال شايسته اى در ايام زندگى خود انجام مى دهند كه اگر آن اعمال محفوظ بماند و از ميان نرود سرمايه بسيار بزرگى براى قيامت خواهد بود. اما بدبختانه بسيارى از انسانها پس از آن اعمال نيك مرتكب گناهان بزرگى مى شوند كه باعث حبط اعمال خوب آنان مى گردد و آن كارهاى پسنديده را از ميان مى برد. اولياى اسلام در پاره اى از مواقع اين خطرات بزرگ را تذكر مى دادند و مسلمانان را از سقوط اعمالشان آگاه مى كردند.
عن ابيجعفر عليه السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله من قال ((سبحان الله )) غرس الله له بها شجره فى الجنه و من قال ((الحمدلله غرس الله له بها شجره فى الجنه و من قال ((لا اله الا الله )) غرس الله له بها شجره فى الجنه و من قال ((الله اكبر)) غرس الله له بها شجره فى الجنه . فقال رجل من قريش : يا رسول الله ! ان شجرنا فى الجنه لكثير. قال نعم ، ولكن اياكم ان ترسلوا عليها نيرانا فتحرقوها(115)
امام باقر از رسول اكرم صلى الله عليه و آله حديث نموده است كه فرموده :
هر كس بگويد ((سبحان الله )) خدا براى او در بهشت درختى غرس مى كند، هر كس بگويد ((الحمدالله )) خداوند در بهشت براى او درختى مى نشاند، هر كس بگويد ((لا اله الا الله )) خداوند در بهشت براى او درختى غرس مى كند، هر كس بگويد ((الله اكبر)) خداوند در بهشت براى او درختى مى نشاند. در واقع رسول گرامى مى خواهد بفرمايد: ذكر ((سبحان الله و الحمدلله ولا اله الا الله والله اكبر)) آنقدر ارزشمند و گران قيمت است كه هر جمله آن يعنى هر يك از اذكار چهارگانه آن مى تواند درختى را براى گوينده آن به امر الهى در بهشت غرس نمايد. يكى از افراد قريش كه در محضر حاضر بود عرض كرد يا رسول الله ! پس درختان ما در بهشت بسيار است زيرا ما بسيار اين ذكر را مى گوييم . حضرت فرمود: بلى بسيار است ولكن بپزهيزيد از اينكه آتشى را از پى اين اذكار بفرستد كه آن درختها را به آتش ‍ بكشد و نابود كند. در اينجا امام باقر (ع) گفته رسول اكرم را بيان مى كند تا اينكه به مؤ منين بفهماند كه ذكر خدا گفتن و تسبيح نمودن مهم است اما اگر ما از پس آن آتشى نفرستيم و نابودش ننماييم .
معيار سعادت در آيين مقدس اسلام اين است كه آدمى با سعادت از مرز دنيا بگذرد و به عالم برزخ وارد شود. هرگاه كسى در طول زندگى خود اعمال صالحه اى را با خلوص نيت انجام دهد و بتواند آنها را تا لحظه مرگ نگاهدارى كند و با خود به عالم بعد از حياتش ببرد اين فرد، انسانى سعادتمند است ، اما اگر اعمال خوبى را با خلوص انجام داد ولى نتوانست آن را در باقيمانده ايام زندگى محافظت كند با همه آن اعمال نيك ، بدبخت و تهيدست از دنيا مى رود و در حالى به صحنه محشر وارد مى شود كه فاقد اعمال شايسته و عوامل نجات بخش است . على (ع) اين مطلب را در ضمن روايتى بيان نموده و به مردم فهمانده است كه خطرات نابود كننده خلوص عمل بيش از خطراتى است كه اصل عمل را تهديد مى كند.
عن على عليه السلام قال : الدنيا كلها جهل الا مواقع العلم ، و العلم كله حجه الا ما عمل به ، والعمل كله رياء الا ماكان مخلصا، و الاخلاص على خطر حتى ينظر العبد بما يختم له (116)
امام امير المؤ منين مى فرمايد: جميع شئون دنيا براى ما مجهول و ناشناخته است الا مواضع و مواردى كه به آنها عالم شده باشيم ، تمام علمها بين ما و خدا براى خدا حجت است و با آن علم در قيامت با ما احتجاج مى كند، مگر آن علمى كه بر طبق آن عمل شده باشد، و اعمال ما تماما ريا و خودنمايى است ، مگر آنهايى كه با خلوص نيت و پاكى ضمير واقع شده باشد، پس از آن مى فرمايد: اخلاص در عمل را خطرى بزرگ تهديد مى كند تا روزى كه انسان ببيند كه چگونه وضعش ختم مى شود و عمرش پايان مى پذيرد.
گاهى حس خودخواهى و خودپسندى اعمال بسيار پاك و مقدس ما را آلوده مى كند و آنچنان ما را به راه بدبختى سوق مى دهد كه به جاى دريافت پاداش از آن كارهاى نيك دچار عذاب و كيفر مى شويم . حديثى در كتاب شريف كافى از امام باقر (ع) نقل شده كه بسيار آموزنده و راهنماست و اگر انسان مراقبت كند كه آلوده نشود و اين حديث را عملا به كار بندد نفع زيادى عايدش مى گردد و به شنوندگان محترم توصيه مى نمايم كه همگى در اين حديث دقت فرمايند و ابعاد آن را بسنجند تا از مسير حق منحرف نگردند، لكن قبل از ذكر اين حديث بايد مثلى آورده شود كه زمينه فهم حديث گردد: فرض بفرماييد عده اى از متدينين در مسجدى در ساعات نماز شركت مى نمايد و اقامه جماعت مى كنند و يكديگر را هم بخوبى مى شناسند. يكى از آن نمازگزاران مرد كاسب شريف صحيح العملى بوده كه هم به نيكى عبادت كرده و هم خوب كسب مى نمود و دامنش به گناهان مالى آلوده نبود. اين مرد اتفاقا دچار سكته مى شود، فلج مى گردد، به گوشه منزل مى افتد، چندين ماه بر بيمارى او مى گذرد، سرمايه كسبش را براى مداوا و تاءمين مخارج زندگى صرف مى كند، بيماريش درمان نمى شود، سرمايه اش از دست مى رود، مغازه اش را مى فروشد و تهيدست و بدبخت در گوشه خانه مى افتد، دو سالى از اين پيشامد مى گذرد. شبى بعد از نماز مغرب يك نفر در كنار مسلمانى نشسته با او صحبت مى كند و مى پرسد كه خبر از فلانى دارى ؟ مى گويد نه ، مدتى است او را نديده ام و ديگر به مسجد نمى آيد، آيا به سفر رفته ؟ جواب مى دهد خير، او بر اثر عارضه سكته فلج شده و به گوشه منزل افتاده ، تمام هستيش از دست رفته و الان براى نان يوميه خودش و اهل بيتش معطل است . شنوده تكان مى خورد، بسيار متاءثر مى شود كه چطور اين مرد محترم به اين وضع رقت بار دچار شده ، تصميم مى گيرد كه محرمانه و بدون اطلاع احدى نيمه شب به خانه او برود و كمك قابل ملاحضه اى به او بنمايد تا جايى كه حتى خودش را به آن شخص بيمار يا افراد خانواده او معرفى ننمايد. شبى حركت مى كند، مقدارى جنس و مبلغى قابل ملاحضه پول نقد با خود برمى دارد، عبايى به سر مى كشد، نيمه شب به در خانه او مى رود، در مى زند، اهل بيتش به دم در مى آيد، آن مقدار جنس و آن مبلغ را مى دهد و در را مى بندد. زن در را باز مى كند كه شما كيستيد، او به سرعت مى گذرد و مى رود. اين سرمايه بزرگ ، با اين همه خلوص ، واقعا مى تواند براى او نجات بخش باشد زيرا هم احسان كرده و هم خود را معرفى ننموده و احسانش با نيت پاك و خلوص و صميميت بوده است . اما بدبختانه بعد از گذشتن مدتى يك پيشامد حادى مى شود كه اين مرد تمام آنچه از اجر اخروى را كه در اين عمل ذخيره كرده بود از دست مى دهد، مثلا سه ماه مى گذرد، روزى در بازار يا در مسجدى كسى با اين مرد خدمتگزار كه نيمه شب به در خانه آن دوست سكته زده رفته صحبت مى كند و به او مى گويد: آيا خبردارى كه آن مرد كاسب بزرگوار متدين محترم دچار سكته شده و فلج گشته و به گوشه منزل افتاده و كسى به سراغ او نمى رود، آيا شما خبر داريد. اين مرد مى گويد: بلى خبر دارم و به سراغش ‍ رفته ام . باز يك ماه مى گذرد كسى ديگر در جايى دگر به او مى گويد كه آيا از آن مرد محترم خبردارى كه فلج شده و در گوشه منزل است ؟ اين مرد باز مى گويد كسى ديگر در جايى دگر به او مى گويد كه آيا از آن مرد محترم خبر دارى كه فلج شده و در گوشه منزل است ؟ اين مرد باز مى گويد: بلى خبر دارم ، به ديدارش رفته ام كمك كرده ام ، و نيمه شب هم به سراغش رفته ام . اين چند جمله را مى گويد و تمام پاداش آن عمل بر باد مى رود و استحقاق كيفر پيدا مى كند.
اينك حديث را با دقت بشنويد:
عن البيجعفر عليه السلام انه قال : الابقاء على العمل اشد من العمل . قال يصل الرجل بصله و ينفق نفقه لله وحده لا شريك له فكتب له سرا ثم يذكرها فتمحى و تكتب له علانيه . ثم يذكرها فتمحى و تكتب له رياء(117)
امام باقر (ع) مى فرمايد كه ابقا بر عمل نيك مشكلتر از هود عمل است . راوى مى فرمايد: يك انسان مسلمان كه محرمانه به ديدار يك مسلمان مى رود و براى خدا و به قصد خالص پروردگار به او انفاق مى كند و مساعدت مى نمايد، اين عمل او چون مخفيانه بوده به عنوان يك عبادت سرى در نامه عملش نوشته مى شود و عبادت سرى اجر بسيار بسيار بزرگ دارد. چندى نمى گذرد، اين مرد انفاق كننده از خدمت و انفاق خود نام مى برد و به دگرى مى گويد: من از آن شخص ديدار كردم و به او رسيدگى نمودم . در نتيجه اين اظهار، جنبه سرى بودن از ميان مى رود عمل از ميان مى رود و به جاى آن ، علانيه نوشته مى شود. بعدا چندى نمى گذرد كه باز با دگرى صحبت مى كند كه من نيمه شب براى رسيدگى به او به در منزل او رفتم و سرى هم رفتم ، پرده او را مى درد، آبروى او را مى برد، فتكتب له رياء: به جاى عمل خالصانه سرى عمل رياى علنى براى او نوشته مى شود و عمل ريا، كيفر و مجازات دارد.
از مجموع بحث اين سخنرانى اين نتيجه به دست آمد كه انجام دادن عمل حسن و عمل احسن با خلوص ‍ نيت مشكل و تا لحظه مرگ آن را نگاهدارى نمودن مشكلتر است . توفيق افراد با ايمان در اين امر مهم تنها با استمداد از ذات اقدس الهى ممكن و ميسر است .امام سجاد (ع) در جمله اى از دعاى ((مكارم الاخلاق )) كه موضوع بحث اين سخنرانى بود اين درخواست را از پيشگاه الهى نموده است :
و بعملى الى احسن الاعمال
بار الها! عمل مرا به بهترين و نيكوترين اعمال منتهى فرما. اين عبارت كوتاه براى پيروان آن حضرت درسى آموزنده و شايان كمال توجه است و آنان بايد همانند امام سجاد براى بهترين عمل ، از خدا استنصار نمايند و از ذات اقدسش يارى طلب كنند، چه با يارى او مى توان كارهاى نيك را با خلوص انجام داد و تا پايان عمر از آنها محافظت نمود.

 

6- اللَّهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِكَ نِيَّتِى ، وَ صَحِّحْ بِمَا عِنْدَكَ يَقِينِى ، وَ اسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِكَ مَا فَسَدَ مِنِّى

6- اللَّهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِكَ نِيَّتِى ، وَ صَحِّحْ بِمَا عِنْدَكَ يَقِينِى ، وَ اسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِكَ مَا فَسَدَ مِنِّى .
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
اين سه جمله از دعاى ((مكارم الاخلاق )) به خواست خدا موضوع سخنرانى امروز است . پيش از ترجمه و تفسير جمله اول لازم است درباره دو كلمه كه در اين عبارت آمده توضيح مختصرى داده شود: يكى كلمه ((وفر)) و آن دگر كلمه ((لطف )). بعضى از افعال در لغت عرب هم به معناى لازم به كار برده مى شود و هم به معناى متعدى ، از آن جمله ، فعل ((وفر)) است . گاهى مى گويند ((وفر الشى ء)) يعنى ((تم و كمل )): فلان چيز به حد كمال و تمام خود رسيد، و گاهى مى گويند ((وفر ته )) اى ((اتممته و اكملته ))، يعنى فلان چيز را تتميم و تكميل نمودم . اين كلمه در دعاى حضرت سجاد (ع) به معناى متعدى آمده و امام از پيشگاه الهى درخواست مى نمايد كه : پروردگارا! نيت مرا به لطف خود تام و كامل بفرما. در اينجا بايد متوجه بود كه نيت از جهات مختلف و ابعاد گوناگون قابل بحث است و مى تواند در هر بعدى درجات و مراتبى داشته باشد. به خواست خداوند، در اين سخنرانى پاره اى از آنها توضيح داده مى شود.
اما كلمه ((وفر)) به معنايى ديگر هم آمده است و آن معنى ((صيانت و محافظت )) است . در كتب لغت ، اغلب لغويين ، مثالى براى اين معنى آورده اند، مى گويند ((وفر عرضه )): فلانى عرض و آبرو و شرف او را از خطر، مصون و محفوظ داشت و حراست نمود. در اينجا كه امام سجاد (ع) كلمه ((وقر)) را آورده و از خداوند درخواست عنايت نموده ، ممكن است مراد امام تكميل و تتميم نيت باشد چنانكه ممكن است مراد حضرتش حفاظت و صيانت نيت باشد. اما در اين بحث مسلئه تتميم و تكميل ، مورد گفتگو و بررسى قرار مى گيرد. كلمه ((لطف )) هم كه در اين جمله دعا آمده ، داراى دو معناى متناسب است : يكى معناى ((رفق و مدارا)) و آن ديگر، معناى ((رقيق و دقيق )) است . امام (ع) گويى مى خواهد در پيشگاه الهى عرض كند: پروردگار! عنايت بفرما و نيت مرا تتميم و تكميل بنما، اما با رفق و مدارا، نه اينكه مرا در مضيقه و رنج قرار دهى . يك معناى دگرش اين است : پروردگارا! نيت مرا كامل گردان ، يعنى با يك تصرف صحيح و دقيق و پنهانى در وجود من آن هدف مقدس يعنى تتميم و تكميل نيت را تعليم بنما و به من عطا بفرما. اولين نشانه تكميل و تتميم نيت ، آن حالت مقدس خلوص و پاكى است كه در ضمير يك مرد الهى به وجود مى آيد، هر قدر آن نيت خالصتر باشد از كمال بيشتر برخوردار و مستفيد است . به شرحى كه در گذشته توضيح داده شد، يك فرد مسلمان اگر به قصد قربت و به منظور اطاعت از امر بارى تعالى نماز بخواند اما انگيزه باطنى او در اين عمل آن باشد كه به وعده الهى دست يابد و در بهشتى كه خداوند در قرآن خبر داده و به مؤ منين وعده فرموده است برسد يا آنكه از عذاب شديد قيامت رهايى يابد، عمل او براى خدا و به منظور اطاعت از او انجام مى شود اما محرك او در نماز نيل به رحمت يا مصون ماندن از عذاب دوزخ است . اينچنين نيت و اين عبادت در درگاه الهى و در شرع مقدس صحيح است ، اما نيت كامل و تمام نيست ، زيرا اين انسان با ايمان در باطن خود نيل به رحمت و ترس از عذاب را در نظر دارد و عبادت مى كند. اما نيت تام و كامل ، آن نيتى است كه به هيچ وجه خود را اسير مسائل معنوى ثواب و عقاب ننمايد بلكه خدا را فقط و فقط براى شكرگزارى عبادت كند و اداى وظيفه بندگى در مقابل خدا، يعنى خدا را براى خدا عبادت كند نه آنكه خدا را براى نيل به ثواب و يا مصون ماندن از عذاب و نقمت عبادت كند. اين معنايى كه در ذهن مردان عالى مقام همانند اميرالمؤ منين ، حضرت حسين (ع)، و امام صادق بوده ، كه سه روايت از آنان در اين باره قبلا ذكر شد، در على بن الحسين (ع) هم نيت مقدس به همين معنى وجود داشته و به احترام خدا، خدا را عبادت مى كند. در حديث ، از حضرت على بن الحسين عليهماالسلام آمده است كه آن حضرت مى فرمود: ميل ندارم خدا را براى مقصود و منظور منفعت و نيل به بهشت سعادت بندگى كنم ، همچنين ميل ندارم خدا را از ترس عذاب و عقاب ذات اقدس الهى عبادت كنم تا مانند بردگان باشم . در اين موقع ،
قيل فلم تعبده ؟
به آن حضرت عرض شد: پس شما خدا را به چه انگيزه اى عبادت مى كنيد؟
قال : لما هو اهله باياديه على و انعامه (118)
من خدا را براى اينكه او سزاوار و شايسته بندگى و پرستش است عبادت مى كنم ، براى نعمتهايى كه به من داده و مرا مشمول فيضهاى گوناگون خود فرموده است . عبادتى اينچنين : بهترين و عالى ترين عبادات است و نيت عبادت به اين كيفيت نيت كامل و تمام است ، همان نيتى كه امام سجاد از خدا خواسته و گفته است :
به لطف خود و به رافت و رحمت خود نيت مرا تتميم و تكميل بفرما. يكى ديگر از آثار تماميت و كمال نيت اين است كه افراد با ايمان تمناى همكارى و هميارى با مجاهدين راه خدا را و همچنين تمنى و هميارى با نيكوكاران را در ضمير داشته باشند ولى بر اثر ناتوانى يا بيمارى نتوانند عمل آنان را يارى نمايند. چنين نيت مقدسى صاحبش را از پاداش الهى بهره مند مى سازد و بدون اينكه تحمل رنج و زحمتى كرده باشد از اجر بارى تعالى برخوردار مى گردد. در اين باره روايات بسيارى از رسول اكرم و ائمه معصومين عليهم السلام رسيده است كه در اينجا به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : تركنا فى المدينه اقواما لانقصد واديا و لانصعد صعودا و لا نهبط هبوطا الا كانوا معنا قالوا: كيف يكونون معنا و لم يشهدوا؟ قال : نياتهم (119)
رسول اكرم فرمود: ما در مدينه كسانى را ترك گفته ايم ، هم اكنون هيچ واديى را نمى پيماييم و از هيچ بلندى بالا نمى رويم و از هيچ پستى پايين نمى رويم الا آنكه آنان با ما هستند. عرض شد يا رسول الله : چگونه با ما هستند با آنكه حضور ندارند؟ فرمود: به نيتهايى كه در دل آنان است ما را همراهى مى كنند. فرمود آنان با نيتهاى خود با ما هستند، يعنى در منزل مريضند ولى در نيت خود آرزومندند كه با ما باشند و خداوند اجرى نظير پاداشى كه به مجاهدين همراه يكديگر عنايت مى نمايد به آنان عطا مى فرمايد.
على (ع) مى فرمايد:
لما اظفره الله باصحاب الجمل و قد قال له بعض اصحابه : وددت ان اخى فلانا كان شاهدنا ما نصرك به اعدائك . فقال له عليه السلام : اءهوى اخيك معنا؟ فقال : نعم . قال : فقد شهدنا و لقد شهدنا فى عسكرنا هذا اقوام فى اصلاب الرجال و ارحام النساء سيرعف بهم الزمان و يقوى بهم الايمان (120)
پس از آنكه خداوند على (ع) را بر اصحاب جمل پيروز نمود، يكى از دوستان و اصحاب آن حضرت گفت : دوست داشتم كه فلان برادرم در اينجا مى بود و ناظر پيروزى شما و يارى خداوند به شما مى شد. حضرت در پاسخ فرمود: آيا دوست تو به ما متمايل است و نيت پيروزى ما را دارد؟ گفت : بلى . حضرت فرمود: او با اين نيتى كه دارد همانند ديگر اصحابمان شاهد و حاضر در اين معركه بوده و در جنگ جمل شركت داشته است ، نه فقط دوست شما بلكه كسانى هم اكنون در اصلاب پدران و در ارحام مادران اند و به دنيا نيامده اند اما پس از ولادت و رسيدن به سر حد بلوغ ، قضاياى جمل را مى شنوند و در دل آرزو مى كنند كه اى كاش ما هم در ركاب امير المؤ منين مى بوديم و اداى وظيفه مى نموديم ، خداوند، آنان را نيز از اجر اصحاب من و همانند پاداش آنان برخوردار مى نمايد.
من اتى فراشه و هو ينوى ان يقوم يصلى من الليل فغلبته عيناه حتى اصبح كتب له مانوى وكان نومه صدقه عليه من ربه (121 )
رسول اكرم مى فرمود: هر كس به رختخواب خود برود و در نيتش اين باشد كه به موقع نماز شب برخيزد و اين سنت بزرگ الهى را بر پا دارد اما چشم او بر او غلبه كرد و خواب او را فرو برد تا صبح شد، رسول اكرم مى فرمود كه در نامه عمل چنين انسانى نيتش نوشته مى شود و همانند كسى كه نافله شب خوانده اجر دارد، و بعلاوه فرمود: خواب او با اين نيت ثواب صدقه اى دارد كه پروردگار به او عنايت مى نمايد.
يكى ديگر از آثار تتميم و تكميل نيت آن است كه خداوند آدمى را به نسبت كمال نيتى كه در ضمير دارد نسبت به امور سعادت بخش و مفيد مويد و موفق مى دارد. كسى كه از خداوند درخواست مى كند كه مرا در تحصيل علم و فراگرفتن دانش موفق بدار، توفيق بارى تعالى به او متناسب با نيت و تصميمى است كه در تحصيل عمل دارد، آن كس كه نيتش در تحصيل ، تام و كامل است از توفيق بزرگ بارى تعالى برخوردار مى گردد و آن كس كه فاقد چنين تصميمى است موفقيتش در تحصيل علم به تناسب همان نيت محدود و ناتمام است .
ان عليا عليه السلام قال : على قدر النيه تكون من الله العطيه .(122)
على (ع) فرموده است : خداوند، عطيه توفيق را به مقدار نيت به صاحب آن عنايت مى فرمايد.
و عنه عليه السلام : من حسنت نيته امده التوفيق .(123)
و همچنين فرموده است : كسى كه نيت خوب دارد توفيق پروردگار مددكار او خواهد بود.
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : انما قدر الله عون العباد على قدر نياتهم فمن صحت نيته تم عون الله و من قصرت نيته قصر عنه العون بقدر الذى قصر(124)
امام صادق (ع) مى فرمايد: مقدارى يارى خداوند بر بندگان بر وفق مقدار نيات آنان است ، كسى كه نيت صحيح و كامل دارد يارى خداوند هم نسبت به او كامل خواهد بود. اما كسى كه نيت كوتاه دارد يارى پروردگار هم براى او كم و كوتاه مى باشد و نسبت اين كوتاهى يارى خداوند به نسبت كوتاهى است كه خود آن بنده در نيت خويشتن انجام داده است .
يكى ديگر از آثار تكميل و تتميم نيت ، بهره مندى صاحب آن از پاداشهاى وسيع و گسترده حضرت بارى تعالى است . امام سجاد (ع) اين موفقيت عظيم را در دعاى نهم صحيفه سجاديه از پيشگاه الهى درخواست نموده است . مى گويد:
اللهم فصل على محمد و آله و اجعل همسات قلوبنا و حركات اعضائنا و لمحات اعيننا و لهجات السنتنا فى موجبات ثوابك حتى لا تفوتنا حسنه نستحق بها جزاء ك و لا تبقى لنا سيه نستوجب بها عقابك (125)
بار الها! بر محمد و آلش درود بفرست و آنچنان كن كه خاطرات دلهاى ما، حركات اعضاى ما، چشم برهم زدنهاى ما، و گفته هاى زبانهاى ما در امورى به جريان افتد كه مايه جلب رحمت و پاداش تو باشد، چنانكه هيچ كار خوبى كه مايه استحقاق اجر و پاداش توست از ما فوت نشود و هيچ گناهى كه مستوجب عقاب توست براى ما باقى نماند. نيت پاك و كاملى اينچنين مى تواند انسان را در جميع جهات ظاهر و باطن پاك و منزه دارد و او را از آلوده شدن به اعمال زشت و انديشه هاى ناروا مصون و محفوظ نمايد.
قال الصادق عليه السلام : صاحب النيه الصادقه صاحب القلب السليم لان سلامه القلب من هواجس ‍ المحظورات بتخليص النيه لله فى الامور كلها. قال الله تعالى : يوم لا ينفع مال و لابنون الا من اتى الله بقلب سليم (126)
امام صادق (ع) فرموده : كسى كه نيت صادقانه و پاك دارد صاحب قلب سليم است زيرا سالم ماندن قلب از خاطرات زشت و انديشه هاى ناروا به اين است كه نيت ما در جميع شئون براى خدا باشد و در كتاب مقدس ‍ قرآن آمده كه در قيامت ، مال و اولاد به آدمى نفعى نمى رسانند، تنها قلب سليم است كه مى تواند موجب نجات انسانها شود و آنان را از خطرات و عذاب بزرگ قيامت رهايى بخشد.
از آنچه بيان شد روشن گرديد كه جمله اول كلام امام سجاد (ع) در بحث امروز تا چه حد رفيع است و شنوندگان گرامى دريافتند كه تكميل و تميم نيت مى تواند افراد را در دنيا از خطرات و عذاب بزرگ قيامت رهايى بخشد.
از آنچه بيان شد روشن گرديد كه جمله اول كلام امام سجاد (ع) در بحث امروز تا چه حد رفيع است و شنوندگان گرامى دريافتند كه تكميل و تصميم نيت مى تواند افراد را در دنيا از خطرات و كارهاى ناصواب مصون دارد و در قيامت موجب رستگارى و نجات آنان گردد. حضرت على بن الحسين عليهما السلام در جمله دوم موضوع بحث اين سخنرانى ، به پيشگاه الهى عرض مى كند:
و صحح بما عندك يقينى
بارالها! يقين مرا با آنچه از علم و قدرت در احاطه ذات اقدس توست تكميل فرما. در ترجمه و شرح جمله :
واجعل يقينى افضل اليقين
با استفاده از بعضى آيات و روايات ، راجع به قدر و منزلت يقين در اسلام توضيح داده شد و در اينجا نيز به اختصار پاره اى از روايات ذكر مى شود:
عن النبى صلى الله عليه و آله : الا ان الناس لم يوتو فى الدنيا شيئا خيرا من اليقين و العافيه فاسالو هما الله (127)
رسول اكرم فرمود: آگاه باشيد كه مردم دنيا از چيزى بهتر از يقين و عافيت برخوردار نشده اند پس همواره آن دو نعمت را از خداوند درخواست نماييد.
عن على عليه السلام قال : افضل الايمان حسن الايقان (128)
امام على (ع) مى فرمايد: برترين و بالاترين مراتب ايمان ، حسن يقين مؤ منين است ، يعنى اگر افراد با ايمان داراى يقين باشند واجد عالى ترين مقام ايمان اند.
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : ما من شى ء اعز من اليقين (129)
امام صادق (ع) مى فرمايد: هيچ چيزى عزيزتر و گرانقدرتر از يقين مؤ منين نسبت به مراتب ايمان نيست . ضمن حديث مفصلى آمده است كه رسول گرامى از جبرئيل امين سؤ ال كرد:
فما تفسير اليقين . قال : الموقن يعمل بالله كانه يراه (130)
پيغمبر گرامى از جبرئيل سؤ ال كرد كه تفسير يقين چيست . جبرئيل در پاسخ گفت : افرادى كه داراى يقين اند خدا را عبادت مى كنند و براى ذات اقدس او عمل مى نمايند به طورى كه گويى پروردگار را مى بينند و معبود بزرگشان مشهود آنان است . بين دنيا و آخرت ، حجابهاى متعددى وجود دارد و اهل دنيا تا در اين جهان اند عالم آخرت را نمى بينند. موقعى كه پرده مرگ و پرده برزخ كنار برود و قيام قيامت شود، عالم آخرت مشهود مى گردد، بنابراين افراد با ايمان در اين جهان هر قدر به آخرت يقين داشته باشند با مشاهده قيامت بر يقينشان افزوده مى شود، ولى على (ع) در مقام يقين نسبت به جميع شئون دينى ، از آن جمله قيامت ، آنقدر نيرومند و قوى است كه مى فرمايد:
لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا(131)
اگر تمام پرده ها از مقابل من بر كنار برود و تمام حقايق پنهان آشكار گردد، بر يقين من افزوده نمى شود.
در كتب اسلامى براى يقين ، علائمى ذكر شده است كه در اينجا به بعضى از آنها اشاره مى شود.
عن انبى صلى الله عليه و آله و سلم قال : يا على ! ان من اليقين الا ترضى بسخط الله احدا(132)
پيمبر گرامى به على (ع) مى فرمايد: از جمله علايم يقين اين است كه خداى را براى راضى كردن و خشنود نمودن يك انسان به غضب نياورى . يعنى افراد با ايمان و يقين ، رضاى مخلوق را با غضب خالق معامله نمى كنند و خويشتن را در معرض عذاب عظيم قرار نمى دهند.
يكى ديگر از علائم يقين ناچيز شمردن امور مادى و رهايى از قيد و بندهايى است كه دنياپرستان خود را اسير آنها نموده و از درك كمالات واقعى محروم مانده اند.
عن على عليه السلام قال : اصل الزهد اليقين وثمرته السعاده (133)
على (ع) مى فرمايد: زهد در دنيا و بى اعتنايى به ماديات به منزله درختى است كه ريشه آن يقين است و ميوه آن سعادت . يعنى اگر انسانى داراى يقين واقعى و معتقد به اجر الهى در قيامت است خود را اسير و پاى بست امور مادى نمى نمايد، به حداقل زندگى قناعت مى كند و عمر خود را در تعالى و تكامل معنوى مصروف مى گرداند، و اين معناى زهد واقعى است : ريشه اصليش يقين است و ميوه آن سعادت .
در روايات خاطر نشان گرديده كه بعضى از تمايلات درونى از قبيل حرص و طمع يا پاره اى از اعمال برونى مانند جدل نمودن در بحثهاى دينى يا آميزش زياد با دنيا پرستان موجب تضعيف يقين مى گردد و اولياى گرامى اسلام پيروان خود را از آنها بر حذر داشته اند و در اينجا به يك روايت فقط اشاره مى شود:
عن على عليه السلام : خلطه ابناء الدنيا تشين الدين و تضعف اليقين (134)
على (ع) مى فرمايد: مخلوط شدن و همنشينى كردن زياد با اهل دنيا چهره دين را تيره مى كند و موجب تضعيف يقين مى گردد.
امام سجاد (ع) براى مصون ماندن از خطرات يقين متوجه حضرت حق مى شود و از ذات اقدسش استمداد مى نمايد و به زبان دعا مى گويد:
و صحح بما عندك يقينى
بارالها! با علم و قدرتى كه نزد توست يقين مرا تصحيح نما.
امام سجاد (ع) در جمله سومى كه مورد بحث اين سخنرانى است به پيشگاه بارى تعالى عرض مى كند و از ذات اقدسش درخواست مى نمايد:
و استصلح بقدرتك ما فسد منى
بارالها! هر چه در وجود من از وضع صحيح و مستقيمش خارج شده و به فساد گراييده است ، تو به قدرت لايزال خود آن را اصلاح فرما.
((
استصلاح )) در مقابل ((استفساد)) است . استصلاح به معناى خواستن صلاح و اصلاح است و استفساد همت گماردن در افساد و از پى فساد رفتن است . امام سجاد (ع) در اين جمله دعا، گويى مى خواهد عرض كند: بارالها! مرا هرگز به خودم وامگذار و همواره عنايت و تفضل تو در جميع شئون مادى و معنوى شامل حال من باشد. اين عبارت كوتاه مى تواند تمام اوضاع و احوال نامتعادل جسم و جان را در بر گيرد و همه آنها را شامل شود، از قبيل ناتوانى بدن ، ضعف اعصاب ، كم يا زياد شدن فشار خون ، ناموزونى ضربان قلب ، پريشان فكرى ، اضطراب روان ، و به طور خلاصه تمامى آنچه نظير آنهاست مشمول كلمه فساد است و امام على (ع) اصلاح همه آنها را از پيشگاه خداوند بزرگ درخواست مى نمايد.
توجه به حضرت بارى تعالى براى رفع مفاسد و بلايا و اعاده نعمتها و عطاياى الهى مخصوص ائمه طاهرين عليهم السلام نيست ، بلكه تمام مردم بايد رفتارى اينچنين داشته باشند و همانند پيشوايان بزرگ دينى در حل مشكلات و برطرف ساختن مصائب از خداوند استمداد نمايند. على (ع) در اين باره فرموده است :
ولو ان الناس حين تنزل بهم النقم و تزول عنهم النعم فزعوا الى ربهم بصدق من نياتهم و وله من قلوبهم لرد عليهم كل شارد و اصلح لهم كل فاسد(135)
على (ع) فرموده : اگر مردم در موقعى كه نقمت بر آنان وارد مى شود و نعمت از دستشان مى رود متوجه خدا شوند و با صدق نيت و از صميم قلب او را بخوانند خداوند نعمتهاى از دست رفته را به آنان بر مى گرداند و همه مفاسدشان را اصلاح مى نمايد.
اگر پروردگار عنايت فرمايد و دعاى دعا كنندگان را در اصلاح مفاسد اجابت كند فسادهاى واقعى از ميان مى رود و صلاح و سعادت جايگزين آنها مى گردد، زيرا خداوند به تمامى حقايق واقف است و صلاح و فساد واقعى را مى داند. اما اگر بشر بخواهد اين مهم را به عهده بگيرد، فساد را براندازد و صلاح را به جاى آن برقرار نمايد هميشه و همه جا به انجام اين كار موفق نمى شود زيرا ممكن است در پاره اى از مواقع هواى نفس يا نارسايى علم ، او را از درك واقع باز دارد، فساد در نظرش صلاح جلوه كند، جامعه را به مسير باطل سوق دهد و موجبات بدبختى آنان را فراهم آورد. دنياى امروز در مورد زنان به اين انحراف گراييد و هم اكنون از عوارض آن رنج مى برد.
گردانندگان كشورهاى غرب تصور كردند كه آزادى بيش از حد به زنان دادن بر وفق مصلحت اجتماع است ، به اين كار ناروا دست زدند، بر اثر آن ، بى عفتى شايع شد، بيمارى هاى آميزشى گسترش يافت ، باعث تيره روزى و اختلاف خانواده ها گرديد و مردم را به صور مختلف گرفتار نمود. بعضى از انسانها در مواقعى صلاح و فساد واقعى را مى شناسند و حقيقت را درك مى كنند ولى بر اثر سوء نيت و اطاعت از هوى و تمايلات نفسانى حقيقت را وارونه جلوه مى دهند، صلاح را فساد و فساد را صلاح مى خوانند و موجب تحير مردم و احيانا گمراهى آنان مى گردند. منافقين صدر اسلام چنين بودند و براى آنكه نگذارند تعاليم الهى گسترش يابد به اين قبيل اعمال دست مى زدند و خداوند در قرآن شريف درباره اينان فرموده :
و اذا قيل لهم تفسدوا فى الارض قالوا انما نحن مصلحون . الا انهم هم المفسدون ولكن لا يشعرون (136)
وقتى به منافقين گفته مى شد: در زمين افساد منماييد مى گفتند ما اصلاح طلبيم . خداوند فرموده است كه اينان مفسدند اما نمى فهمند.
امروزه نيز در بعضى از جوامع بشرى بيش و كم منافقينى هستند كه جريان صحيح و اوضاع مفيد و ثمربخش ‍ را بر وفق تمايل شخصى و هواى نفس خود نمى دانند، براى اينكه آن را متوقف نمايند و جريان را از كار بيندازند افساد مى كنند، سمپاشى مى نمايند و كارهاى نادرست خود را اصلاح مى خوانند. گاهى انسانهاى شريف و بزرگوار به فساد واقعى افراد مفسد واقف اند و مى دانند كه وجود آنان در جامعه تا چه حد مضر و مايه بدبختى است . اين گروه جز با زبان قاطع شمشير اصلاح نمى شوند و اگر انسانهاى شريف بخواهند آنان را اصلاح كنند بايد خود به تندروى و فساد عمل گرايش يابند. از اين رو از اصلاح آنان چشم مى پوشند و خوددارى مى كنند، اما آنان را به تسلط افراد ظالم و به آينده خطرناك و تيره اى كه در پيش دارند تهديد مى نمايند. على (ع) موقعى كه از رفتار نادرست مردم كوفه و سستى هاى آنان در امر جهاد سخت آزرده خاطر گرديد، به آنان فرمود:
اتر يدون ان اضربكم بسيفى اما انى اعلم الذى تريدون و يقيم اود كم ولكن لااشترى صلاحكم بفساد نفسى بل يسلط الله عليكم قوما فينتقم لى منكم فلادنيا استمتعتم بها ولاآخره صرتم اليها فبعدا و سحتا لا صحاب السعير(137)
آيا مى خواهيد با شمشيرم شما را بزنم و به حياتتان خاتمه دهم ؟ من از نيتتان آگاهم و مى دانم كه چه چيزى شما را از كجروى و اعوجاج باز مى دارد ولى هرگز شما را به فساد خود معامله نمى كنم بلكه آگاهتان مى سازم كه بر اثر روش نادرستى كه در پيش گرفته ايد خداوند قومى را بر شما مسلط خواهد نمود كه انتقام مرا از شما بگيرد، در نتيجه نه از دنيا بهره مند مى شويد و نه به آخرت مرضى خداوند راه مى يابيد. پس كوبيده و مطرود باشيد اى جهنمى ها!
نتيجه آنكه امام سجاد (ع) در سومين جمله اى كه موضوع بحث اين سخنرانى بود در مقام دعا به پيشگاه ربوبى عرض مى كند:
و استصلح بقدرتك ما فسد منى
بارالها! آنچه در جسم و جان من به فساد گراييده و از راه مستقيم خود خارج شده است تو با قدرت لايزال خود آن را اصلاح فرما.
پيروان امام سجاد (ع) بايد اين روش سعادت بخش را از آن حضرت بياموزند و همه روزه اين مهم را از خدا بخواهند و عرض كنند:
و استصلح بقدرتك ما فسد منى
بار الها! تو به تمام عيوب و نقائص برون و درون من واقف و آگاهى ، تفضل فرما و با قدرت خود آن عيوب را اصلاح كن و مرا از آن نقائص نجات بخش .
ناگفته نماند كه اصلاح مفاسد و عيوب شخصى يا نوعى را از خدا خواستن و در پيشگاه او دعا نمودن موجب رفع تكليف دينى از مسلمانان نمى شود و مسئوليت آنان را برطرف نمى نمايد.
اسلام ، پيروان خود را موظف نموده است كه در اصلاح مفاسد يكديگر بكوشند و با زبانى نرم ، عيوب موجود در افراد را به يكديگر تذكر دهند و از اين راه زمينه سعادت و رستگارى جامعه را فراهم آورند.
عن النبى صلى الله عليه و آله : المومن مرآه اخيه يميط عنه الاذى (138)
رسول اكرم فرموده : مؤ من براى برادر خويش همانند آيينه است ، عيوب و بدى هاى او را تذكر مى دهد و لكه هاى اخلاقى وى را برطرف مى سازد.
در آيين مقدس اسلام تا بدان درجه به رفع عيوب و نقائص اهميت داده شده و اولياى گرامى اسلام در اين باره تاكيد نموده اند كه خوددارى از انجام اين وظيفه نوعى خيانت تلقى شده است .
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : من راى اخاه على امر يكرهه و لم يرده عنه و هو يقدر عليه فقد خانه (139)
امام صادق (ع) فرموده : كسى كه برادرش را در وضعى ببيند كه آن را ناپسند مى داند و با آنكه قدرت اصلاح آن را دارد به او تذكر ندهد به وى خيانت نموده است .

 

7- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اكْفِنِى مَا يَشْغَلُنِى الِاهْتِمَامُ بِهِ، وَ اسْتَعْمِلْنِى بِمَا تَسْأَلُنِى غَداً عَنْهُ، وَ اسْتَفْرِغْ أَيَّامِى فِيمَا خَلَقْتَنِى لَهُ

7- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اكْفِنِى مَا يَشْغَلُنِى الِاهْتِمَامُ بِهِ، وَ اسْتَعْمِلْنِى بِمَا تَسْأَلُنِى غَداً عَنْهُ، وَ اسْتَفْرِغْ أَيَّامِى فِيمَا خَلَقْتَنِى لَهُ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
امام سجاد عليه السلام دعاى ((مكارم الاخلاق را با صلوات بر پيمبر اسلام و اهل بيت گراميش آغاز نمود سپس درخواستهاى خود را درباره ايمان ، يقين ، نيت ، و عمل ، به پيشگاه الهى عرضه داشت ، دوباره ذكر صلوات را تجديد نموده و از پى آن دعاهايى را به عرض رسانده است كه به خواست خداوند سه جمله بعد از صلوات موضوع بحث اين سخنرانى است . در جمله اول عرض مى كند:
و اكفنى ما يشغلنى الاهتمام به
بارالها! كفايت كن مرا در چيزى كه اگر خود به انجام آن همت گمارم وقتم را اشغال مى كند و از كارهاى اساسيم باز مى دارد.
الكفايه قيام شخص مقام آخر فى قضاء حوايجه : كلمه ((كفايه )) در لغت عرب عبارت از اين است كه شخصى در مقام دگرى به منظور قضاء حوايج او قيام كند. پس امام سجاد (ع) از خداوند، اين عنايت را تقاضا مى كند كه پروردگارا! آن كارى را كه على القاعده من بايد انجام دهم و وقتم را مى گيرد تو لطف كن و موجباتى فراهم نما كه بدون صرف وقتم آن قضيه حل شود و آن حاجت برآورده گردد. اين جمله از دعاى امام (ع) ناظر به كارهايى است كه هدف از آنها فقط انجام عمل است و شخص معين در تصدى آنها مورد نظر نيست . مثلا جوانى شايسته و لايق براى ادامه تحصيل و نيل به مدارج عالى علمى از زاهدان به تهران آمده و با جديت مشغول درس است . مادرش در زاهدان بيمار مى شود و اگر به وى نرسند خيلى زود حياتش پايان مى يابد. طبيب بر بالينش مى آورند، او نسخه مى دهد ولى داروى آن را فقط در بيمارستان معينى در تهران مى توان تهيه نمود. نسخه را مسافرى كه با هواپيما عازم تهران است با خود مى آورد كه به فرزند آن مادر بيمار برساند و آن دارو را زود تهيه كند و به زاهدان ببرد. دارو تهيه مى شود ولى اين محصل محترم در اين فكر است كه اگر بخواهد خودش دارو را به زاهدان ببرد حداقل يك هفته عمرش در اين شهر مصروف مى گردد و به ديد و بازديد بايد سرگرم شود و در نتيجه ، از درس و حضور در كلاس درس باز مى ماند. چون آن محصل ، مردى الهى است و علاقه مند به شئون معنوى همانطور كه در خيابان راه مى رود متوجه ذات اقدس بارى تعالى مى گردد و به ياد دعاى امام سجاد (ع) مى افتد و عين دعا را به زبان مى آورد يا آنكه به فارسى به خدا عرض مى كند:
واكفى ما يشغلنى الاهتمام به
بارالها! تو امر مرا كفايت كن و كارى كن كه من به اين قضيه اشتغال نيابم و وقتم به هدر نرود و دگرى دارو را به زاهدان برساند. طولى نمى كشد كه در خيابان با يك مرد محترمى از اهل زاهدان كه در همسايگى آنان سكونت دارد برخورد مى كند. آن همسايه محصل را به گرمى تلقى مى نمايد و پس از سلام و احوالپرسى ، محصل به او مى گويد: مادرم بيمار شده ، نسخه او را به وسيله مسافر هواپيما به تهران فرستاده اند، من دوا را تهيه نموده ام ، نمى دانم چه كنم كه هر چه زودتر اين دوا به مادرم برسد. آن مرد محترم زاهدانى مى گويد: دو ساعت بعد، من با طياره عازم زاهدانم .
دارو را با كمال علاقمندى به مادرت مى رسانم و شما از اين نظر، تشويش خاطر نداشته باشيد. دارو را به او مى دهد، خداحافظى مى كند. آن مرد هم در موعد مقرر با طياره به زاهدان مى رود و دارو، بموقع ، به دست مادرش مى رسد و موجبات درمان او فراهم مى گردد. اين است معناى دعاى امام سجاد (ع) كه به پيشگاه الهى عرض مى كند: بارالها! تو كفايت كن مرا از آن چيزهايى كه اگر خودم بخواهم به آنها اشتغال پيدا كنم و آنها را انجام دهم وقت مرا مى گيرد و از كار اساسيم باز مى دارد.
چه بسيارند افرادى كه لايق و شايسته اعمال بزرگ اند اما در طول زندگى قسمت مهمى از عمر گرانقدرشان در كارهايى مصروف مى گردد كه دگرى هم مى تواند به نيابتشان آن كارها را انجام دهد و اينان وقت خود را در اعمالى مهم صرف نمايند. اگر اين گروه داراى ايمان واقعى به خدا باشند مى توانند به پيروى از امام سجاد (ع) دعا كنند و صميمانه از خدا بخواهند كه مسبب الاسباب ، وسيله انجام آن امر را فراهم آورد بدون اينكه عمر گرانقدرشان در آن راه به كار برده شود. اگر دعاى اينان واجد شرايط استجابت باشد و مقبول درگاه بارى تعالى واقع شود و مستجاب گردد قسمت مهمى از سرمايه عمرشان صرفه جويى خواهد شد و مى توانند آن را در راهى به كار برند كه موجب تعالى روح و تكامل معنوى آنان گردد و به مدارج عالى ترى دست يابند.
امام سجاد (ع) در جمله دوم دعا كه قسمتى از موضوع بحث امروز است معيارى را براى آن قبيل اعمالى كه آدمى مسول آنهاست و بايد خودش انجام دهد بيان نموده و آن را به صورت دعا از پيشگاه الهى درخواست مى كند.
و استعملنى بما تسالنى غدا عنه
بارالها! مرا عامل كارهايى قرار ده كه فرداى قيامت درباره آنها از من سؤ ال خواهى نمود. تمام احكام كه اسلام در شئون مختلف زندگى براى مردم مقرر فرموده و بايد عملا آنها را رعايت نمايند مشمول اين اين معيار است . حضرت على بن الحسين عليهما السلام در حديث مفصلى به عنوان بيان حقوق ، حق خدا، حق اعضاى بدن ، حق والدين ، حق فرزند، حق معلم ، و ديگر حقوق را در موارد مختلف توضيح داده و مسئوليت مردم را درباره آنها بيان فرموده است . در اينجا به طور نمونه يكى از آن حقوق ، كه مسئله تربيت فرزند است ، به عرض شنوندگان محترم مى رسد:
و اما حق ولدك فان تعلم انه منك و مضاف اليك فى عاجل الدنيا بخيره و شره و انك مسوول عما وليته به من حسن الادب والدلاله على ربه عزوجل والمعونه له على طاعته ، فاعمل فى امره عمل من يعلم انه مثاب على الاحسان اليه ، معاقب على الاساءه عليه (140)
حق فرزندت به تو اين است كه بدانى او، در خير و شر دنيا، از تو و وابسته به توست ، و تو در ولايتى كه بر وى دارى مسئول ادب و تربيت او هستى ، مسئول هدايتش به خداوندى ، و مسئولى كه او را در طاعت بارى تعالى كمك نمايى . بايد عملت درباره فرزندت به گونه اى باشد كه بدانى در نيكى نسبت به او ماءجورى و در بدى نسبت به وى معاقب .
تربيت صحيح فرزند از جمله امور مهمى است كه خداوند در قيامت از آن سؤ ال مى كند. پدر و مادر وظيفه شناس بايد به اين امر توجه كامل مبذول دارند و قسمتى از عمر شريف خود را در راه آن صرف نمايند. و فرزندى شايسته بار آورند. از چيزهايى كه در قيامت مورد سؤ ال واقع مى شود عمر و مال است و در اين باره روايات زيادى از اولياى اسلام رسيده و در اينجا يك روايت ذكر مى شود.
قال ابو عبد الله عليه السلام : كان فيما وعظ به لقمان ابنه : واعلم انك ستسال غدا اذا وقفت بين يدى الله عزوجل عن اربع : شبابك فيما ابليته ، و عمرك فيما افنيته ، و مالك مما اكتسبته و فيما انفقته (141)
امام صادق (ع) فرمود: از جمله مواعظ لقمان به فرزندش اين است كه : در قيامت ، وقتى در موقف حساب قرار گرفتى چهار چيز را از تو مى پرسند: جوانيت را چگونه از ميان بردى ؟ عمرت را در چه راه فانى نمودى ؟ مالت را از كجا به دست آوردى ؟ و آن را در چه راه صرف كردى ؟
جوانى نعمتى است بسيار بزرگ و گرانقدر و درباره آن روايات متعددى آمده و دانشمندان جهان درباره ارزش آن بسيار سخن گفته اند.
عن على عليه السلام قال : شيئان لايعرف فضلهما الا من فقد هما: الشباب و العافيه (142)
دو چيز است كه آدمى قدر آن را نمى داند مگر آنكه آن دو نعمت را از دست داده باشد: يكى نعمت جوانى است و آن ديگر نعمت سلامت و عافيت .
چنين گفت روزى به پيرى جوانى
كه چونست با پيريت زندگانى
بگفتنش در اين نامه هر چيز مبهم
كه معينش جز وقت پيرى ندانى
تو به كز توانايى خويش گويى
چه مى پرسى از دوره ناتوانى
جوانى نگهداركاين مرغ زيبا
نماند در اين خانه استخوانى
متاعى كه من رايگان دادم از كف
تو گر مى توانى مده رايگانى
هرآن سرگرانى كه من كردم اول
جهان بيشتر كرد از آن سرگردانى
چه سرمايه ام رفت بى مايه ماندم
كه بازيست بى مايه بازارگانى
از آن برد گنج مرا دزد گيتى
كه در خواب بودم گه پاسبانى
عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قال : يا اباذر! اغتنم خمسا قبل خمس ، شبابك قبل هرمك و صحتك قبل سقمك و غناك قبل فقرك و فراغك قبل شغلك و حياتك قبل موتك (143)
از رسول اكرم است كه به ابى ذر غفارى فرموده : پنج چيز را پيش از پنج چيز، غنيمت بشمار، جوانيت را قبل از پيرى ، سلامتت را قبل از بيمارى ، تمكنت را قبل از تهيدستى ، فراغتت را قبل از گرفتارى ، و زندگانيت را قبل از مرگ .
خلاصه اينكه جوانى ، دوران قوت و قدرت است ، جوانى ايام نيرومندى و توانايى است ، خداوند در قيامت از مردم سؤ ال مى كند كه جوانى خود را چگونه صرف كرده و در چه راه به اين نعمت بزرگ پايان بخشيده اند. يكى از وظايف جوانان مسلمان در ايام شباب و توانايى ، فراگرفتن وظايف دينى و شناخت حلال و حرام است . اينان بايد در ايام نيرومندى مسائل دين را بياموزند و در تمام ايام عمر، دانسته هاى خود را به كار بندند و رعايت وظايف خويشتن را بنمايند. حضرت على بن موسى الرضا عليهما السلام مى فرمود:
لو وجدت شابا من شبان الشيعه لا يتقفه لضربته عشرين سوطا(144)
حضرت رضا (ع) مى فرمايد: اگر جوان شيعه را بيابم كه در دين تفقه نمى كند و موازين دينى را فرا نمى گيرد او را كيفر خواهم داد و به ياد گرفتن ، وادارش مى نمايم تا اينكه موازين دينى را كه برنامه زندگى اوست بياموزد.
كسانى كه در جوانى احكام خدا را مى آموزد و آنها را عملا به كار مى بندند در ميانسالى و پيرى نيز تا حدودى طبق آنها عمل مى كنند و در نتيجه با گناهان كمترى از دنيا مى روند و در عرصه قيامت مسئوليت خفيف ترى دارند. آنان كه جوانى را در غفلت و گناه مى گذرانند و كمترين توجهى به فراگرفتن احكام الهى ندارند موقعى كه آتش جوانى در وجودشان فروكش مى كند و ايام غرور شباب سپرى مى گردد، و به ميانسالى و پيرى مى رسند گناهانشان رنگ متناسب با آن زمان مى گيرد، مهمترين آن گناهان در مواقع ميانسالى و پيرى ، گناهان زبان است : غيبت مى كنند، تهمت مى زنند، دروغ مى گويند، عرض و آبروى مردم را مى برند، با استهزا افراد را به مسخره مى گيرند، و خلاصه آنكه ايام زندگانى آنان با اين قبيل گناهان مى گذرد و اگر بعضى از آنان از اين قبيل گناهان خوددارى كنند چون احكام الهى را نمى دانند ممكن است قسمت اعظم عمرشان با لغوگويى و سخنان بيهوده طى شود و همان بيهوده گويى در قيامت براى آنان بلاى بزرگ باشد. يكى از آفات بزرگ زبان كه حتما بايد از آن اجتناب نمود سخن گفتن در مورد چيزهايى است كه نه خير دنيا در بر دارد و نه خير آخرت و به نظر مى رسد كه اين قبيل سخنان چون غيبت و تهمت و دروغ و افترا نيست مانعى ندارد، اما اخبار و روايات بسيارى از طرق عامه و خاصه رسيده است كه رسول گرامى و ائمه معصومين عليهم السلام پيروان خود را از اين قبيل سخنان برحذر داشته و آنان را جدا منع نموده اند و در اينجا به بعضى از آن روايات اشاره مى شود. رسول اكرم به ابوذر غفارى فرموده است :
لاتنطق فيما لايعنيك و اخزن لسانك كما تخزن ورقك (145)
در چيزى كه احتياج ندارى و مبتلا به تو نيست سخن مگو و زبانت را در خزانه دهان نگاهدارى كن همانطورى كه نقره گرانقدر خود را در صندوق ، محفوظ مى دارى .
عن محمد بن كعب قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله : ان اول من يدخل من هذا الباب رجل من اهل الجنه ، فدخل رجل اسمه عبدالله بن سلام . فقام اليه ناس من اصحاب رسول الله ، فاخبروه بذلك و قالوا اخبرنا باوثق عملك فى نفسك ترجوبه . فقال : انى لضعيف و ان اوثق ما ارجوبه الله سلامه الصدر و ترك ما لايعنينى (146 )
محمد بن كعب مى گويد: رسول اكرم فرمود، اول كسى كه داخل مى شود از اين در، مردى از اهل بهشت است . در اين ميان مردى وارد شد كه اسم او عبدالله بن سلام بود. بعضى از اصحاب رسول اكرم گردش ‍ جمع شدند و خبر دادند كه پيمبر در غياب تو چنين فرموده است . به ما بگو محكمترين عملى كه در نفس ‍ توست و مورد اميد توست چيست ؟ پاسخ داد من بنده ناتوان و ضعيفى هستم و عملى كه نزد من خيلى ارزنده و محكم است اين است كه دل من به كسى بدبين نيست و بعلاوه ، آن را كه مورد احتياج من نبوده ترك گفته ام .
قال ابوذر رضى الله عنه قال لى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : الا اعلمك بعمل خفيف على البدن ثقيل فى الميزان . قلت بلى يا رسول الله . قال : هو الصمت و حسن الخلق و ترك مالا يعنيك (147)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله به ابوذر غفارى فرمود: آيا نمى خواهى ترا عملى تعليم كنم و آگاه سازم كه بر بدنت خفيف است و ثقل و سنگينى ندارد اما در ميزان عملت در قيامت بسيار وزين و سنگين است ؟ ابوذر گفت : بلى يا رسول الله ، بفرماييد.
گفت : آن عملى كه در قيامت وزين و سنگين است يكى صمت و سكوت است و يكى حسن خلق است و ديگر آنكه سخن گفتن را در چيزى كه مورد ابتلا و احتياج تو نيست ترك كنى .
موعظه لقمان به فرزندش كه در حديث امام صادق (ع) مذكور افتاد حاوى چهار مطلب است كه در قيامت ، مورد سؤ ال قرار مى گيرد: اول آنكه جوانيت را چگونه نابود ساختى ، دوم آنكه عمرت را در چه راه فانى نمودى . شخصى كه سخن مى گويد عمر خود را مصرف مى كند و اين سرمايه گرانقدر را به جريان مى اندازد. اگر سخنش صحيح و مرضى خداوند باشد يا نفع دنيوى عايدش مى گردد يا نفع اخروى .
اگر سخنان لغو و بيهوده باشد، عمرش مصروف مى گردد و از سرمايه عمرش كاسته مى شود اما به هيچوجه نفعى نمى برد و در قيامت ، مورد سؤ ال قرار مى گيرد كه چرا سخنانى اين چنين گفتى و سرمايه عمر را بيهوده بر باد دادى . نكته قابل ملاحظه اين است كه سخنان لغو و بيهوده نه تنها عمر گوينده را تضييع مى كند، بلكه عمر شنونده نيز به هدر مى رود و او هم ضرر مى كند. بدبختانه در بعضى از مواقع سخنان غيرضرورى يا سؤ الات بى فايده منجر به گناه مى شود و گوينده و شنونده اغلب در معرض آلودگى قرار مى گيرند و استحقاق كيفر مى يابند؛ مثلا در ماه مبارك رمضان كسى از ديگرى مى پرسد: روزه دارى يا نه ؟ اين از سوالاتى بسيار بى فايده و لغو است ، ولى زيانبار. اگر شخص مورد سؤ ال ، به علت بيمارى روزه ندارد و نمى خواهد بيمارى خود را بزبان بياورد و به كسى بگويد، يا بايد در پاسخ سائل ، دروغ بگويد و جواب دهد: روزه دارم . اگر بگويد بيمارم و روزه ندارم آن سائل مى پرسد: چه بيمارى باعث شده است كه روزه را افطار كرده اى ؟ آن مرد نمى خواهد بيمارى خود را بگويد، شايد تند شود و بگويد: به تو مربوط نيست . اين جمله ، او را تحقير مى كند و سؤ ال كننده را شرمنده مى سازد. و اگر روزه دارد و نمى خواهد رياكارى و خودنمايى كند،اگر بگويد روزه دارم جنبه ريا پيدا مى كند، اگر به او پاسخ ندهد و اعتنا نكند او را تحقير نموده است ، و در هر حال ، سخنان بيهوده مشكلاتى به بار مى آورد و گاهى مستلزم گناه مى گردد و بفرموده امام صادق (ع) تمام اين حرفها كه مصرف كننده عمر است در قيامت ، مورد سؤ ال واقع مى شود و از او مى پرسند: چرا عمرت را در مجارى باطل و سخنان لغو مصرف نموده اى .
سومين سوالى كه در قيامت مى شود و در حديث امام صادق (ع) آمده راجع به مال است . از او مى پرسند: مالى را كه به دست آوردى از چه مجرا بوده و آن را از چه طريق كسب كرده اى ؟
چهارم مى پرسند: مال به دست آورده را چگونه صرف نموده و با آن چه عملى انجام داده اى ؟ اين دو مطلب هم ، به نوبه خود، بسيار مهم است و افراد متدين بايد كاملا درباره آن دقيق باشند. فردى كه براى اداره زندگى و حفظ آبروى خود و تاءمين مصارف زن و فرزند دنبال تهيه مال مى رود عملش مقدس است و اسلام به آن اهميت داده و حتى در بعضى از روايات آمده كه : انسانى كه براى زن و فرزندش زحمت مى كشد همانند مجاهدى است كه در راه خدا شمشير مى زند، اما اگر فردى لاابالى و گناهكار از پى تحصيل مال مى رود و باك ندارد كه مال حلال باشد، حرام باشد، براى خودنمايى برود يا براى سوزاندن دل مردم ، اين انسانى كه در امر مال ، بى باك است رسول اكرم درباره او به ابوذر غفارى فرموده است :
يا اباذر! من لم يبال من اين اكتسب المال لم يبال الله عزوجل من الن ادخله النار(148)
اى اباذر! كسى كه باك ندارد كه از چه راه كسب مال كند و مقيد به حلال و حرام آن نيست ، خدا هم باك ندارد كه او را از چه درى وارد جهنم نمايد.
صرف مال نيز مانند كسب مال ، در قيامت ، از مواد مورد پرسش خداوند است . مال به دست مى آورد اما گاهى آن را در راه قمار صرف مى كند، در راه مشروب خرج مى نمايد، گاه گاهى به صورت ميهمانى صرف تبذير نعمتهاى خدا مى كند، اسراف مى نمايد، در محيطى كه افراد گرسنه بسيار است اين مقدار غذاى زايد را در زباله و خاكروبه ها مى ريزد و اين عمل موجب تحريك دشمنى و عداوت مى شود و بر اثر دشمنى ، ماده فساد اجتماعى تحقق مى يابد و گاهى حوادثى مرگبار دامنگير جامعه مى گردد. در قرآن شريف آمده است :
و لا تطيعوا امر المسرفين . الذين يفسدون فى الارض ولا يصلحون (149)
خداوند، مسلمانان را از پيروى اسرافگران برحذر داشته و فرموده است از اينان اطاعت ننمايد كه اين گروه افسادگرند، جامعه را به هم مى ريزند و در راه اصلاح مردم قدمى بر نمى دارند.
جمله دوم اين قسمت از دعاى ((مكارم الاخلاق )) پس از ذكر صلوات ، از خدا مى خواهد كه مرا به كارهايى وادار نما كه فرداى قيامت از من سؤ ال خواهى نمود و نمونه هايى از آن قبيل كارها مذكور افتاد.
حضرت زين العابدين (ع) در جمله سوم دعا، كه آخرين قسمت بحث امروز است ، به پيشگاه الهى عرض ‍ مس كند:
و استفرغ ايامى فيما خلقتنى له
بارالها! توان و نيروى مرا در طول ايام زندگى به راهى قرار ده كه مرا براى آن آفريده اى .
در قرآن شريف آمده است :
ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون
خداوند مى فرمايد: من جن و انس را نيافريده ام مگر براى عبادت . اگر كلمه عبادت به معناى وسيعى كه در آيات و اخبار آمده روشن گردد هدف خداوند از خلقت انسان بخوبى واضح مى شود. عبادت ، در قرآن شريف ، گاهى به معناى پرستش آمده است و گاه به معناى اطاعت . يك جا از قول ابراهيم خليل مى فرمايد:
اتعبدون ماتنحتون (150)
آيا بتهايى را كه خود تراشيده ايد پرستش مى نماييد؟
در جايى ديگر به معناى اطاعت آمده است :
الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين (151)
اى اولاد آدم ! آيا با شما پيمان نبستم كه شيطان را اطاعت نكنيد زيرا او دشمن آشكار شماست ؟
در روايات اولياى گرامى اسلام نيز در بعضى از مواقع عبادت به معناى پرسش آمده است مانند اخبارى كه درباره بت پرستى رسيده يا درباره رياكارى افراد. در اين مقام ، اهل بيت رسول اكرم هدفشان پرستشهاى نابجاست . اما درباره عبادت بت ، اخبار بسيار است ، حتى علاوه بر اينكه خود عبادت مى كردند فرزندان را در مقابل بت قربانى مى نمودند. و اما درباره ريا هم اخبار بسيار دارد، كسى كه نماز مى خواند و تنها توجهش ‍ جلب قلوب مردم و بهره مندى از مقاصد مادى است او خدا را نمى پرستد، مردم را مى پرستد يا منافع مادى خود را؛ اما درباره اينكه عبادت به معناى ((اطاعت )) به كار برده شده ، آن هم در روايت بسيار است .
عن على عليه السلام قال : سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول : من اطاع مخلوقا فى غير طاعه الله جل و عز فقد كفر و اتخذ الها من دون الله (152 )
على (ع) مى فرمود، من از پيغمبر گرامى شنيده ام كه مى فرمود: هركس مخلوقى را در غير طاعت الهى اطاعت كند بدون تريد كافر شده و اله يا معبودى غير خدا را براى خود برگزيده است .
در حديث ديگر:
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : من اطاع رجلا فى معصيه فقد عبده (153)
اگر انسانى مردى را در انجام يكى از گناهان اطاعت كند بى ترديد آن مرد، معبود واقع شده و اطاعت كننده او را بندگى نموده است .
خداوند در قرآن شريف درباره بعضى از كسانى كه على الظاهر ايمان مى آورند آيه اى آورده كه اين است :
و ما يومن اكثرهم بالله الا وهم مشركون (154)
بيشتر اين مردم ، بظاهر ايمان نمى آورند الا اينكه در واقع مشرك اند.
در ذيل اين آيه ، امام صادق (ع) در دو حديث دو بيان دارد: بيان اول اين است كه مى فرمايد:
يطيع الشيطان من حيث لايعلم فيشرك به (155)
شيطان را به طور ناآگاه اطاعت مى كند و بر اثر اين اطاعت ، به خدا شرك مى آورد.
در حديث ديگر باز در بيان اين آيه مى فرمايد:
شرك طاعه و ليس شرك عباده (156)
شركى كه در اين آيه آمده است شرك طاعت است نه شرك عبادت .
از آنچه مذكور افتاد روشن شد كه كلمه عبادت ، به موجب آيات و اخبار، گاهى به معناى پرستش است و زمانى به معناى اطاعت . وقتى خدا در قرآن مى فرمايد:
ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون (157)
من جن و انس را نيافريده ام مگر براى عبادت ، يعنى براى اينكه خدا را بپرستيد و بى قيد و شرط، از او اطاعت نمايند و بس . پس عبادت حاوى اين دو معنى شد و در آيه ديگر مى فرمايد:
ان اعبدونى هذا صراط مستقيم (158)
مرا عبادت كنيد كه عبادت من صراط مستقيم و راه صلاح و فلاح و رستگارى است .
پس ما مى توانيم بگوييم كه خداوند انسان را نيافريده و جنيان را خلق نكرده ، مگر براى پيمودن صراط مستقيم ، خواه صراط مستقيم از نظر عبادت خدا باشد و خواه از نظر اطاعت بارى تعالى .
پيمودن صراط مستقيم ، مايه تعالى و تكامل است ، وسيله آشكار شدن كمالات معنوى و استعدادهاى درونى است ، پيمودن صراط مستقيم ، آدمى را به اعلى عليين مى برد:
طيران مرغ ديدى توز پايبند شهوت
بدرآى تا ببينى طيران آدميت
رسد آدمى به جايى كه بجز خدا نبيند
بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت
قرآن مى فرمايد:
لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم (159)
و ما انسان را در بهترين سازمان آفريده ايم .
و اگر اين سازمان قابل و لايق ، در راه مستقيم به كار افتد حتما به عالى ترين مقام ، به اعلى علين مى رسد، اما اگر از صراط مستقيم ، منحرف گردد و به كجروى گرايش يابد، زبان از صراط مستقيم خارج شود، قلم و قدم بيرون رود، آدمى از نظر گفتار و رفتار منحرف گردد، و خلاصه ، صحبت از عبادت غير خدا و اطاعت غير بارى تعالى به ميان بيايد در نتيجه ، مصداق آن جمله بعد از آيه مى شود:
ثم رددناه اسفل سافلين (160)
به پست ترين وضعيت و بدترين جريان ، سقوط كند و راه نابودى و تباهى را در پيش مى گيرد.
پس امام سجاد (ع) كه در جمله سوم بحث امروز عرض مى كند:
و استفرغ ايامى فيما خلقتنى له معناى كلامش اين است :
بارالها! در تمام ايام عمر توان مرا در صراط مستقيم خودت به كار بر، يعنى در عبادتت ، زيرا عبادت خدا و اطاعت از او صراط مستقيم الهى است و صراط مستقيم خدا راهى است كه اگر انسانى آن را درست بپيمايد به تمام كمالات انسانى نايل مى شود و هدفى كه خدا در خلقت انسان داشته در وجود آن انسان تحقق مى يابد. هدف خداوند در آفرينش انسان ، تعالى و تكامل اين موجود، در ظلل اطاعت بى قيد و شرط از ذات اقدس الهى است .
آدمى داراى دو بعد است : يكى بعد حيوانى و آن ديگرى ، بعد انسانى و ملكوتى . اما در بعد حيوانى داراى شهوت و غضب و حب ذات است و حب اولاد و حب مقام و انتقامجويى و نظاير آن كه مربوط به غرايز حيوانى مى باشد و بايد با اندازه گيرى صحيح به طورى كه متناسب با شاءن انسان باشد اقناع گردد. اما در بعد انسانى داراى عقل و وجدان اخلاقى و آزادى عمل و نطق و تعالى نامحدود و تمايل به كمال بى اندازه است . اين بعد كه شاءن انسانى بايد وسيله اطاعت از بارى تعالى ، بندگى خداوند، كسب علم براى به حق و حقيقت و نيل به مقام هدايت و ديگر امور انسانى مصروف گردد. اگر انسانى هدف حيوانى خود را با اندازه گيرى ارضا نمود و اهداف انسانى را هم طبق اوامر الهى اجرا كرد، اين شخص به مقام انسانيت يعنى به مقام هدف خلقت رسيده ، ولى اگر از مرز حيوانيت قدمى فراتر ننهاده و تمام توجه او در زندگى به شهوات بهيمى بود و هدف الهى را از خلقت انسان در خود ناديده گرفت ، قدم به قدم به سوى سقوط و تباهى پيش مى رود و راه شقاوت و بدبختى را مى پيمايد و سرانجام از دار دنيا مى رود و به عذاب ابدى و كيفر سرمدى دچار خواهد شد.

 

8- وَ أَغْنِنِى وَ أَوْسِعْ عَلَيَّ فِي رِزْقِكَ، وَ لَا تَفْتِنِّي بِالنَّظَرِ

8- وَ أَغْنِنِى وَ أَوْسِعْ عَلَيَّ فِي رِزْقِكَ، وَ لَا تَفْتِنِّي بِالنَّظَرِ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
بارالها آنقدر مرا غنى بنما و از مال دنيا برخوردارم ساز كه به مردم نياز نداشته باشم ، و روزيت را بر من وسعت بخش تا خانواده ام در گشايش باشند و مرا با نگاه و التفات به اموال ثروتمندان آزمايش منما.
اين چند جمله ، به خواست خدا موضوع سخنرانى امروز است و چون در اين عبارت كلمه ((غنا)) و همچنين كلمه ((وسعت رزق )) آمده و قهرا بحث غنا و فقر در ميان مى آيد لازم است راجع به رواياتى كه درباره خوبى فقر يا بدى آن آمده و همچنين در خوبى غنا يا بدى آن روايت شده بحث شود تا شنوندگان محترم متوجه گردند كه آن فقرى كه در اسلام ممدوح و پسنديده است كدام است و آنكه مذموم و ناپسند است كدام . و همچنين معلوم شود كه غناى ممدوح و پسنديده كدام است و غنا و ثروت مذموم كدام . در اين باره با استفاده از روايات و اخبار، به خواست خداوند، مطلب ، در مقدمه ، لازم است عرض شود كه فقر و غنا مقول به تشكيك و داراى درجات و مراتب اند، و مدح و ذمى كه راجع به فقر و غنا شده ناظر به درجات ممدوح و مذموم آن دو است و براى بيان اين مطلب معروض مى گردد كه گاهى يك نفر، آنقدر فقير و تهيدست است كه به قدر حداقل مخارج روزش را ندارد و گرسنه است ، اين يك فقير است در حد اعلاى فقر. يك نفر ديگر فقيرى است كه به قدر نان خالى غذا دارد، اما از ساير نعمتهايى كه در يك وعده غذا سزاوار است كه مورد استفاده باشد محروم و فاقد آنهاست . اين هم يك درجه از فقر. يك درجه ديگر فقر اين است كه به قدر كفاف و با يك وسعت متناسب در زندگى دارد لكن از مال بسيار محروم است . اين هم يك درجه ديگر فقر است . در غنا هم عينا همين طور است : گاهى يك نفر غنى است ، يعنى در حدى كه به مردم نياز ندارد و دست تمنايى به سوى كسى دراز نمى كند و زندگيش بالنسبه با وسعت مى گذرد، اين يك قسم غناست . قسمتى ديگر از غنا اين است كه ذخيره غذاى سالانه خود را در منزل دارد و از نظر زندگى خود و عائله اش مطمين است ، اينهم قسمتى ديگر از غنا. اما غناى سوم براى كسى است كه سرمايه دار است و اموال بسيار گرد آورده و با حرص و ولع ، على الدوام ، در پى جمع مال و اندوختن ثروت مى رود و تمام عمرش در اين راه مصروف مى گردد، اين هم قسم سوم در امر ثروت . هر كدام از اين اقسام فقر و غنا از نظر اخبار داراى معيارهايى است كه اگر افراد به آنها توجه كنند مدح و ذم فقر و غنا را به خوبى درك مى نمايند.
اولين موضوعى كه در بحث فقر و غنا بايد از نظر دينى مورد توجه قرار گيرد اين است كه اسلام دين كار و فعاليت و آيين سعى و عمل است . تمام مردم براى تاءمين زندگى با عزت و شرافتمندانه بايد از پى كار و كوشش بروند و در جامعه وجودى موثر باشند، و اگر كسانى از كار شانه خالى كنند و براى تاءمين مايحتاج زندگى خود دنبال كار نروند در اسلام ، مورد بدبينى و انزجارند.
عن ابيجعفر عليه السلام قال : قال موسى يارب ! اى عبادك ابعض اليك ؟ قال : جيفه بالليل و بطال بالنهار(161)
امام باقر (ع) فرمود كه حضرت موسى بن عمران به پيشگاه خدا عرض كرد، بارالها! كداميك از بندگانت نزد تو بيشتر مورد بغض و بدبينى هستند؟ فرمود: آن كسى كه در شب مانند مردارى در رختخواب افتاده و در روز، عمرش در جامعه به بطالت مى گذرد و كار نمى كند و مى خواهد از دسترنج مردم ارتزاق نمايد.
اولياى گرامى اسلام آنقدر به كار كردن مسلمانان مصر بودند و مى خواستند زندگانى آنان با عزت بگذرد كه اگر در مواقعى افرادى نقص عضوى مى داشتند باز هم به آنان تاكيد مى كردند كه از عضو سالم خود استفاده كنند و به كار اشتغال يابند. در اين باره حديثى از امام صادق (ع) است :
اءن رجلا اتاه فقال : انى لااحسن ان اعمل عملا يبدى ولا احسن ان اتجر و انا محارف محتاج ، فقال : اعمل و احمل على راسك واستغن عن الناس (162)
مردى به حضور امام صادق (ع) آمد و گفت : يا بن رسول الله ! من انسانى هستم كه نمى توانم با دستم كار كنم - گويى دستش عيبى داشته كه فاقد قدرت كار بوده - و سرمايه اى هم ندارم كه تجارت كنم و نيازمند و محتاجم . حضرت ديد كه سروگردن او سالم است . فرمود عمل كن ، كار كن و كالا را با سر خود حمل نما و از مردم بى نياز باش .
قال على عليه السلام : ان يكن الشغل مجهده فاتصال الفراغ مفسده (163)
على (ع) فرموده : اگر تن دادن به شغل مايه زحمت و تعب است بيكارى دائم نيز باعث نادرستى و فساد است .
عن النبى ثاى اله عليه و آله و سلم قال : ملعون من القى كله على الناس (164)
رسول اكرم فرموده است : رانده و مطرود درگاه بارى تعالى است آن كسى كه بار زندگى خود را بر دوش ‍ دگران بيفكند و بخواهد از دسترنج مردم ارتزاق نمايد.
به موجب روايات بسيارى كه رسيده است ، ائمه معصومين عليهم السلام خود كار مى كردند و در اراضى زراعى سعى و كوشش مى نمودند تا نانى از راه كشاورزى به دست آورند. علاوه بر اينكه خودشان به كار اهميت مى دادند، كارگران زحمتكش را نيز احترام بسيار مى نمودند و آنان را مورد تقدير و تشويق قرار مى دادند.
روى انس بن مالك ان رسول الله صلى الله عليه و آله لما اقبل من غروه تبوك استقبله سعد الانصارى فصافحه النبى (ص ) ثم قال له : ما هذا الذى اكنب يديك . قال : يا رسول الله ! اضرب بالمرو المسحاه فانفقه على عيالى . فقبل يده رسول الله (ص ) و قال هذه يد لا تمسها النار(165)
انس بن مالك مى گويد: موقعى كه رسول اكرم از جنگ تبوك مراجعت مى كرد، سعد انصارى به استقبال آمد. حضرت با او مصافحه كرد و دست سعد را زبر و خشن ديد. فرمود چه صدمه و آسيبى به دستت رسيده است . عرض كرد: يا رسول الله من با وسايل كشاورزى كار مى كنم و درآمدم را خرج معاش خانواده ام مى نمايم .
رسول اكرم دست او را بوسيد و فرمود: اين دستى است كه آتش با آن تماس پيدا نمى كند.
اگر كسى آماده كار كردن هست ، لكن به علت فرسودگى و ضعف شديد يا بيمارى ، قدرت كار ندارد و حداقل امرار معاش و سد جوع در دسترس نيست ، او فقير و گرسنه است و اين فقر بى اندازه مذموم است زيرا چنين فقرى ممكن است آدمى را به گناه و ناپاكى ، به دزدى و تجاوز به اموال مردم ، يا به كفرگويى و اسائه به مقام مقدس بارى تعالى وادار نمايد. اين فقر در نظر اسلام بسيار مذموم است و در اين باره روايات بسيارى رسيده ، از آن جمله است :
الفقر سواد الوجه فى الدارين (166)
اينچنين فقر، روسياهى در دنيا و آخرت است .
كاد الفقر ان يكون كفرا(167)
اين قبيل فقرها ممكن است به كفر و بى دينى منجر گردد.
عن على عليه السلام قال : الفقر يخرس الفطن عن حجته ، والمقل غريب فى بلديه (168)
على (ع) فرموده است : انسانى كه فقير است در مقام استدلال ، زبانش بند مى آيد، و افراد كم بضاعت در بلد خود همانند غربيان زندگى مى كنند.
اين فقر است كه نبى اكرم درباره آن فرموده است :
اللهم انى اعوذبك من الكفر والفقر. فقال رجل : ايعدلان ؟ قال : نعم (169)
رسول اكرم فرمود: بارالها! من از كفر و از فقر به تو پناه مى برم . مردى كه اين جمله را از حضرت شنيد عرض ‍ كرد: يا رسول الله ! آيا كفر و فقر، معادل يكديگرند؟ حضرت در پاسخ فرمود: بلى .
خلاصه اينكه فقرى كه آدمى فاقد حداقل زندگى باشد و نتواند سد جوع نمايد بسيار مذموم است و آدمى را در خطر گناهان دنيوى و اخروى مى اندازد و روايات در اين باره بسيار آمده كه بعضى از آنها مذكور افتاد.
فقر ممدوح كه در روايات آمده آن فقرى است كه انسان به قدر كفاف و آن مقدارى كه براى خود و خانواده اش لازم است و كفايت مى كند واجد باشد و اين زندگى كه هم آبرو محفوظ است و هم اسير ثروتمندى و سرمايه دارى نيست آنقدر محبوب رسول اكرم بود كه دعا مى كرد و مى گفت :
اللهم اجعل قوت آل محمد كفافا(170)
پيغمبر مى فرمود: خوشا به حال آن كسانى كه اسلام آورده و معاش او به قدر كفاف باشد، يعنى درآمدش ‍ براى زندگيش وافى و كافى باشد.
رسول اكرم با جمعى در بيابان به كسى كه شترانى را به چرا برده بود و تحت مراقبت داشت گذر كردند؟ حضرت از او درخواست نمود كه مقدارى شير بدهد كه آنان بنوشند. جواب داد: شيرى كه در پستان شتران است براى صبح است و آنچه دوشيده ايم و در ظرف است براى شب ، و خلاصه ، به حضرت جواب مثبت نداد. پيغمبر اكرم درباره او دعا كرد، گفت :
اللهم اكثر ماله و ولده (171)
بارالها! مال و فرزندان او را بسيار گردان .
بعد از آنجا گذشتند و به كسى رسيدند كه به چراندن گوسفندان اشتغال داشت . براى گرفتن شير، نزد او فرستاده . آن مرد رفت و آنچه در پستانهاى گوسفندان بود دوشيد و آنچه را هم كه در دست داشت نيز آورد و به حضرت تقديم نمود و بعد هم گوسفندى آورد و گفت : اينها چيزى بود كه در نزد من بود و اگر ميل دارى باز زيادتر كنم .
قال رسول الله : اللهم ارزقه الكفاف
پيغمبر درباره او دعا كرد و گفت : بار الها! به او به قدر كفاف عنايت بفرما.
فقال لع بعض اصحابه ، يا رسول الله : دعوت للذى ردك بدعا عامتنا نحبه و دعوت للذى اعطاك بدعاء كلنا نكرهه . فقال : ان ما قل و كفى خيرمما كثر و الهى (172)
وقتى پيغمبر، دعاى دوم را درباره مردى كه صاحب گوسفندان بود نمود بعضى از اصحاب گفتند: يا رسول الله ! درباره آن كسى كه شما را رد كرد دعايى نموده اى كه تمام ما آن دعا را دوست داريم ، و درباره كسى كه به شما اعطاى شير نموده دعايى فرمودى كه هيچيك از ما به آن دعا ميل نداريم . حضرت فرمود: آنچه كم باشد و امر زندگى را كفايت كند بهتر از مال بسيار است كه آدمى را غافل كند و انسان را از مسير فضيلت منحرف نمايد.
غنا نيز مانند فقر، درجات و مراتبى دارد، بعضى از آنها در روايات ، ممدوح شناخته شده و بعضى از آنها مذموم . يكى از رواياتى كه غنا را ممدوح شناخته اين حديث است كه از رسول اكرم نقل شده :
نعم العون على تقوى الله الغنى (173)
غنا براى پيمودن راه تقوا يار و مدد كار خوبى است .
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : سلوا الله الغنى فى الدنيا و العافيه و فى الاخره المغفره و الجنه (174)
امام صادق (ع) فرمود: از خدا در دنيا غنا و عافيت را بخواهيد و در آخرت مغفرت و بهشت را.
امام صادق (ع) فرموده است :
خمس من لم تكن فيه لم يتهنا بالعيش : الصحه و الامن والغنى والقناعه و الانيس الموافق (175)
پنج چيز است كه اگر كسى آنها را نداشته باشد عيش و زندگى گوارا ندارد:
سلامت تن ، امنيت ، غنا و تمكن ، قناعت ، و همسر موافق .
غناى مذموم آن تمكن و ثروتى است كه آدمى را به سركشى و طغيان وا دارد، غرور و مستى بياورد، به مقدسات الهى بى اعتنا شود، و به بندگان تهيدست خدا تكبر بفروشد و خلاصه اينكه مسير انسانى را از آدمى سلب كند. قرآن شريف در اين باره مى فرمايد:
كلا، ان الانسان ليطغى ان راه استغنى (176)
آدمى وقتى خود را مستغنى و بى نياز ببيند و تمكن مالى در خويشتن بيابد به سركشى و طغيان مى گرايد.
عن على عليه السلام قال : استعينوا بالله من سكره الغنى فان له سكره بعيده الافاقه (177)
على (ع) مى فرمود: از مستى غنا و ثروت به خدا پناه ببريد كه مستى ثروت بسيار دير برطرف مى شود.
امام سجاد (ع) در جمله اولى كه موضوع بحث امروز است از پيشگاه الهى درخواست غنا و تمكن مالى مى نمايد، او از خدا غنا مى طلبد تا به خانواده هاى بى بضاعت كمك كند، غنا مى خواهد تا يتيمان بى سرپرست را كفالت نمايد، تمكن مالى تقاضا مى كند تا در پرتو آن موجبات رضاى الهى را فراهم آورد، غنا مسئلت مى نمايد تا به زندگى خانواده خود بهبود بخشد و گشايشى در گذران آنان فراهم آورد،و اين مطلب از جمله دومى كه امام (ع) بعد از درخواست غنا، از پيشگاه الهى مسئلت نموده است روشن مى شود:
و اوسع على فى رزقك
بارالها! رزق خود را كه به من عطا مى فرمايى وسيع گردان .
در روايات اولياى گرامى اسلام تاكيد شده است كه افراد غنى و متمكن در زندگى خانواده خود سختگير ننمايند.
عن على بن موسى الرضا عليه السلاام قال : صاحب النعمه يجب عليه التوسعه عن عياله (178)
حضرت رضا (ع) مى فرمايد: بر صاحبان نعمت واجب است كه بر عيالات خود توسعه دهند و به زندگى آنان گشايش بخشند.
عن ابيحمزه قال ، قال على بن الحسين عليه السلام : لان ادخل السوق و معى الدراهم ابتاع به لعيالى لحما و قد قرموا احب الى من ان اعتق نسمه (179)
ابى حمزه مى گويد حضرت على بن الحسين مى فرمود: اگر من داخل بازار شوم و با من چند درهم پول باشد و به وسيله آن براى خانواده خود گوشت تهيه كنم كه به آن نياز بسيار دارند براى من اين عمل محبوبتر است از اينكه بنده اى را آزاد نمايم .
عن ابن عباس رضى الله عنه قال : قال النبى صلى الله عليه و آله : من دخل السوق فاشترى تحفه فحملها على عياله كان كحامل صدقه الى قوم محاريف و ليبدء بالاناث قبل الذكور فانه من فرح ابنته فكانما اعتق رقبه من ولد اسمعيل (180)
عبدالله بن عباس مى گويد، رسول اكرم مى فرمود: هر كس داخل بازار شود و تحفه اى ، مثلا ميوه اى ، بخرد و آن را براى خانواده خود بياورد همانند صدقه اى است كه انسانى براى جمعيت محتاجى ببرد و سپس ‍ مى فرمود وقتى وارد منزل مى شود اول ، پيش از پسر بچه ها، از دختر بچه ها شروع كند و تحفه را به آنها بدهد. بعد از آن فرموده هر كس دختر خود را در منزل شاد كند همانند اين است كه بنده اى را از فرزندان اسمعيل آزاد كرده باشد.
خلاصه اينكه اگر كسى قدرت مالى دارد و بخواهد پيوستگى خود را با مكتب اسلام و تعاليم قرآن شريف محفوظ بدارد حتما بايد زندگى عائله خود را توسعه دهد و آنان را در تنگنا و مضيقه نگذارد و رسول اكرم در اين باره فرموده است :
ليس منا من وسع عليه ثم قتر على عياله (181)
پيغمبر اكرم مى فرمود: كسى كه وسعت مالى دارد و داراى تمكن است ولى بر خانواده خود سخت بگيرد و آنان را از زندگى مرفه محروم دارد از ما نيست و به ما بستگى ندارد.
امام سجاد (ع) در جمله اول دعا كه موضوع بحث امروز است از خداوند درخواست غنا و تمكن مالى دارد. در جمله دوم از توسعه رزق سخن مى گويد و شايد تمناى غنا را براى رفاه اهل بيت خويش خواسته است . در جمله سوم عرض مى كند:
و لا تفتنى بالنظر
بارالها! با توجه و التفات به اموالى كه در دست ثروتمندان است مرا مورد آزمايش و امتحان قرار مده .
دعاى سوم امام (ع) ناظر به غناى نفس و بى اعتنايى به دارايى و اموال سرمايه داران و مال اندوزان دنياست و اين همان چيزى است كه خداوند در قرآن شريف به پيمبر گرامى فرموده و او را مخاطب ساخته است :
و لا تمدن عينيك الى مامتعنا به ازواجا منهم زهره الحيوه الدنيا لنفتنهم فيه و رزق ربك خير و ابقى (182)
اى رسول معظم ! چشمان خود را به اموال و زينتهاى دنيوى كه به اصناف كفار اعطا نموده ام مگشاى كه اين ثروت و سرمايه را به منظور آزمايش و امتحانشان داده ام . و رزق و روزى پروردگارت كه براى اهل ايمان مقرر گرديده بمراتب بهتر و عالى تر است و همواره باقى و برقرار خواهد بود.
در ذيل اين آيه حديثى از رسول اكرم است كه فرموده :
من اتبع بصره بما فى ايدى الناس طال همه ولم يشق غيظه (183)
كسى كه چشم خود را براى نگاه كردن به اموال و ثروت دگران بگشايد اندوهش طولانى خواهد بود و غيظ و غضبش هرگز شفا نمى يابد.
طبع بشر حريص و فزون طلب است ، هر قدر ثروت بيندوزد و مال گردآورد حرص و طمعش بيشتر مى شود، همواره در باطن با خود به جنگ و ستيز است ، از نظر دارايى ، احساس كمبود مى كند و سرانجام با ناكامى از دنيا مى رود مگر آنكه خود را اصلاح كند و عنان حرص را به دست عقل واقع بين و مآل انديش ‍ بسپارد و خويشتن را از سركشى و طغيان آن برهاند.
شكى رجل الى ابيعبد الله عليه السلام انه يطلب فيصيب ولا يقنع و تنازعه نفسه الى ما هوا كثر منه و قال علمنى شيئا انتفع به . فقال ابوعبدالله (ع): ان كان مايكفيك يغنيك فادنى مافيها يغنيك و ان كان ما يكفيك لا يغنيك فكل ما فيها لايغنيك (184)
مردى به شكايت نزد امام صادق (ع) آمد، عرض كرد: من از پى مال مى روم و آن را به دست مى آورم اما از درآمد خويش قانع نمى شوم و همواره با نفس خود در جنگم و از آن بيشتر مى خواهد، عرض كرد به من چيزى بياموزيد كه از آن منتفع شوم ، يعنى درمانم نماييد. حضرت فرمود: اگر آن مقدار درآمد كه امر ترا كفايت مى كند بى نيازت مى سازد چيز جزئى از مال ترا غنى مى نمايد و اگر درآمدى براى تو كافى است و بى نيازت نمى كند تمام آنچه در دنياست بى نيازت نخواهد نمود.
در واقع ، امام (ع) مى خواهد بفرماييد: اگر مايلى از جنگ درونى خلاص شوى و از شر حرص رهايى يابى هدف خود را از كسب مال ، اداره زندگى شرافتمندانه قرار ده ، در اين صورت ، مال قليلى ترا غنى و بى نياز مى سازد و كفاف زندگيت را مى نمايد، اما اگر هدف در كسب مال ، ثروت اندوزى و سرمايه دارى باشد تمام اموال جهان براى تو كافى نيست و هرگز از جنگ داخلى و سركشى حرص ، آزاد نخواهى شد. بنابراين علاج اين حالت در اختيار خود انسان است و شخص حريص بايد تمرين كند و عقل خود را به قضاوت بياورد و بگويد: چرا من اين قدر مى دوم و براى چه تا اين اندازه در گردآورى مال مى كوشم و بدون اينكه نفعى ببرم بايد آنها را بگذارم و بگذرم . وقتى توطين نفس نمود و خود را به عمل ناروا و غيرعاقلانه خويش متوجه ساخت مى توان بر هواى نفس خود و حرص خويش غلبه كند و خود را از آن بلا و بدبختى برهاند، و اين حالت ، در منطق اخبار و روايات ، غناى نفس است .
عن النبى صلى الله عليه و آله : ليس الغنى من كثره العرض ولكن الغنى من النفس (185)
رسول اكرم مى فرمود: غنا و بى نيازى از كثرت اموال دنيوى نيست ، بلكه از بى نيازى نفس است و بايد روح آدمى احساس بى نيازى كند و از دنيا آن را بخواهد كه محترمانه صرف زندگيش شود.
عن على عليه السلام قال : الغنى الا كبر الياس عما فى ايدى الناس (186)
على (ع) فرموده است : غناى بزرگ و بى نيازى مهم ، نااميدى و ياس از آن چيزهايى است كه در دست مردم است ، يعنى بى اعتنايى و عدم توجه به اموال ثروتمندان و هستى افراد متمكن ، كسى كه داراى اين حالت نفسانى باشد او در واقع غنى بزرگ اجتماع است ، يعنى به اموال ثروتمندان بزرگ و سرمايه داران مهم اعتنا ندارد.
ابى بصير مى گويد از امام صادق (ع) شنيدم كه فرمود: عثمان به وسيله دو نفر از غلامان خود دويست دينار طلا براى ابوذر فرستاد و گفت : نزد او ببرد و سلام مرا به وى برسانيد و بگوييد: اين دويست دينار است كه عثمان براى شما فرستاده كه نياز خود را برطرف نمايى و حوايج خويشتن را تاءمين كنى .
قل ابوذر: هل اعطى احدا من المسلمين مثل ما اعطانى ؟ قالا لا. قال انما انا رجل من المسلمين يسعنى ما يسع المسلمين . قالا له : انه يقول هذا من صلب مالى و بالله الذى لا اله الا هو ما خالطها حرام و لا بعثت بها اليك الا من حلال . فقال : لا حاجه لى فيها و قد اصبحت يومى هذا و انا من اغنى الناس . فقالا له : عافاك الله و اصلحك ، مانرى فى بيتك قليلا ولا كثيرا مما يستمتع به . فقال : بلى تحت هذا الاكاف الذى ترون رغيفا شعير قد اتى عليهما ايامه (187)
ابوذر گفت : آيا به هيچيك از مسلمانان چنين مبلغى را داده است ؟ گفتند: نه . ابوذر گفت : من يكى از مسلمانانم ، گشايشى كه براى من است بايد براى همه مسلمين باشد. به ابوذر گفتند كه عثمان اين مبلغ را از مال شخصى خود فرستاده و قسم ياد كرده است كه من آن را به حرام نيالوده ام و براى شما جز حلال نفرستاده ام . ابوذر گفت : من احتياجى به اين پول ندارم و امروز صبح نموده ام و از غنى ترين مردمم . غلامان گفتند: خداوند عافيت بخشد، ما كه در اطاق شما كم يا زياد چيزى كه از آن بهره مند شوى نمى بينم .
گفت : زيرا اين پالان ، سفره من است و در آن دو قرضه نان جوين دارم ، به اين پول محتاج نيستم و به خدا قسم هرگز آن را نمى گيرم .
امام جواد (ع) هم در موضوع غناى نفس و بى نيازى روح ، چنين فرموده است :
الغنى قله تمنيك و الرضا بما يكفيك والفقر شره النفس و شده القنوط(188)
مى فرمايد: غنا عبارت از كمى تمنيات درونى و راضى بودن به همان عبارت چيزى است كه زندگى انسان را كفايت كند. فقر نفسانى عبارت از حدت و شدت نوميدى از لياقت خود و ياس از اموالى است كه در دست مردم است .
در عصر جاهليت ، ثروتمندى و تمكن مالى داراى ارزش انسانى بود و مردم تصور مى كردند كه افراد مالدار، گروه برتر و ممتاز اجتماع اند و عقيده داشتند كه امور مهم مردم ، خواه جنبه معنوى داشته باشد و خواه جنبه مادى ، بايد به اين گروه سپرد شود و آنان عهده دار گردند و تا آنجا به اين پندار باطل معتقد بودند كه وقتى وحى الهى بر رسول گرامى نازل شد و آن حضرت به رسالت مبعوث گرديد لب به اعتراض گشودند.
و قالوا لولا نزل هذا القران على رجل من القريتين عظيم (189)
گفتند: اگر خداوند اراده فرموده است كه پيمبرى از جانب خود بين مردم بفرستد چرا اين ماءموريت مهم را به وليد بن مغيره ، مالدار نامى مكه محول نفرموده يا، آنكه چرا عروه بن مسعود ثقفى ثروتمند مشهور طائف را براى اين كار ماءموريت نداد و اين امر مهم را به عهده شخصى سپرد كه در كودكى يتيم بوده و در بزرگسالى تهيدست و بى بضاعت است . اينان چنان در اشتباه بودند كه گمان مى كردند معيار صلاحيت رهبرى و نمايندگى بارى تعالى بين مردم ، تمكن مالى و سرمايه دارى آن كسى است كه خداوند، او را به رسالت انتخاب مى نمايد، و اين خود نمونه روشنى است از اينكه چقدر در آن مردم ، سرمايه دارى و ثروت مهم بوده و تا چه اندازه تمكن در نظر آنان جلوه داشته و معيار احراز شخصيت و مقام بوده است . گردآورى مال ، براى مردم ، عصر جاهليت ، آنقدر ارزشمند و گرانبها بود كه تا دم مرگ از پى آن بودند و براى آن تلاش ‍ مى نمودند.
قرآن شريف در اين باره فرموده است :
الها كم التكاثر، حتى زرتم المقابر(190)
فزون طلبى و تكثير ثروت در نظر شما آنقدر اهميت دارد و شما را از خدا و سجاياى انسانى غافل نموده كه تا زمان فرارسيدن مرگ و ديدن قبر، از پى آن تلاش و كوشش مى نمايند و در گردآورى آن همت مى گماريد. ثروتمندان ، بر اثر غرور مال ، مردم تهيدست را به باد مسخره مى گرفتند و حتى در زمان قيام رسول اكرم مؤ منين را استهزا مى نمودند و به آنان طعنه مى زدند و اين عمل ناروا را بر اثر داشتن ثروت ، انجام مى دادند. قرآن شريف درباره اين گروه فرموده است :
ويل لكل همزه لمزه ، الذى جمع مالا وعدده (191)
واى بر آن مردم عيب جو و غيبت كننده كه با همز و لمز و با طعن و مسخره نسبت به مردم تعدى مى نمودند و براى اينكه ثروتمندند دچار غرور شده و گمان مى كنند كه ثروت موجب حيات ابدى آنان مى گردد و اينان را براى هميشه نگه مى دارد. اسلام افكار مردم را در مورد ثروت دگرگون ساخت و به آنان فهماند كه مال براى گذران زندگى و رفع نيازمندى است نه مايه افتخار و مباهات و ضمنا خاطرنشان ساخت كه خداوند مردم را به وسيله مال امتحان مى كند، مراقب باشيد كه تمكن مالى حجاب نفستان نشود و شما را از ياد خداوند و انجام وظايف دينى باز ندارد كه نه تنها مالدارى ، امتحان خداوند است بلكه مال دگران را با ديده تمنى نگريستن نيز امتحان است و مردان الهى خود را از آن بركنار مى دارند. امام سجاد (ع) در جمله سوم دعا، كه مورد بحث امروز است به پيشگاه الهى عرض مى كند:
و لا تفتنى بالنظر
پروردگارا! مرا با نگاه كردن به اموال دگران و چشم دوختن به ثروت آنان مورد آزمايش و امتحان قرار مده .

 

9- وَ أَعِزَّنِى وَ لَا تَبْتَلِيَنِّى بِالْكِبْرِ

9- وَ أَعِزَّنِى وَ لَا تَبْتَلِيَنِّى بِالْكِبْرِ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
امام سجاد (ع) در اين دو جمله از دعاى ((مكارم الاخلاق )) كه به خواست خدا موضوع بحث امروز است به پيشگاه خداوند عرض مى كند: بارالها! موجبات عزت نفس و رفعت معنويم را، كه لازمه افراد با ايمان است ، فراهم نما و مرا از تكبر و خود بزرگ بينى منزه و محفوظ دار. قرآن شريف فرموده است :
لله العزه و لرسوله و للمؤ منين (192)
عزت براى خداوند است و براى پيمبر خداست و براى افراد با ايمان است .
راغب در مفردات مى گويد:
العزه حاله مانعه للانسان من ان يغلب (193)
يعنى ((عزت )) كه كلمه بزرگى است و در قرآن آمده همان حالت ترفع و بلندى روح است كه نمى گذارد انسان ، مغلوب و مقهور چيزى شود و دچار ذلت و گرفتارى آن گردد. كسانى كه در مقابل ثروت اندوزى و به دست آوردن مال ، يا براى نيل به قدرت و مقام ، يا براى طمع داشتن به اموال و ثروتهايى كه در دست مردم است ، يا در مقابل شهوات و تمايلات نفسانى مقهور و مغلوب و ذليل اند و شخصيت خود را از دست مى دهند فاقد عزت اند، زيرا در مقابل يكى از اينها شكست خورده و خوار گشته اند. عزت براى آن انسان آزاده اى است كه خود را در مقابل هيچ يك از تمايلات نفسانى و عناوين مادى مقهور و اسير و زبون نبيند، آزاد زندگى كند و با سر بلندى امرار حيات نمايد. چنين انسانى را مى توان ((عزيز النفس )) دانست و الا بندگان هوى و هوس نمى توانند داراى عزت نفس باشند و قادر نيستند كه هدف قرآن مقدس را در خود تحقق بخشند.
عن على عليه السلام قال : عبد الشهوه اذل من عبد الرق (194)
على (ع) مى فرمايد: كسى كه بنده و مطيع بى قيد و شرط غريزه جنسى يا ديگر شهوات نفسانى خويشتن است و نمى تواند از اقناع غير مشروع آنها خود را نگه دارد، از برده زر خريد ذليلتر است .
چنين انسانى قادر نيست به مقام رفيع عزت نفس دست يابد و خود را مصداق واقعى افراد با ايمان واجد عزت نفس دست يابد و خود را مصداق واقعى براى كسانى است كه از تذلل در مقابل غير خدا بپرهيزند و از بندگى مخلوق اجتناب نمايند، فقط خدايرا معبود خويش بشناسند و تمام تذلل و تضرع خود را در پيشگاه او ابراز نمايند كه اين عالى ترين مقام عزت نفس براى اولياى الهى است . از جمله مناجاتهاى على (ع) در پيشگاه قادر متعال اين بود كه مى گفت :
الهى كفى بى عزا ان اكون لك عبدا و كفى بى فخرا ان تكون لى ربا(195)
براى من اين عزت كافى است كه بنده تو باشم و اين افتخار هم كافى است كه تو مالك من باشى .
عن ابيعبد الله السلام قال لرجل : اعلم انه لاعز لمن لايتدلل لله تبارك و تعالى و لارفعه لمن لايتواضع لله عزوجل (196)
امام صادق (ع) به مردى فرمود: كسى كه در پيشگاه خداوند تذلل و خضوع ننمايد عزت و بزرگى ندارد و آن كس كه در مقابل حضرت حق تواضع و فروتنى نمى كند رفعت و بلندى مقام ندارد.
در آيه اى كه در اول بحث مذكور افتاد، آمده است : عزت براى خداوند است ، رفعت براى پيامبر است ، و سرافرازى براى مؤ منين . اما مى دانيم كه عزت خداوند كه آفريدگار عالم و مالك واقعى تمام جهان هستى است با عز مخلوق تفاوت اساسى دارد: او غالب و قاهر بر همه موجودات و مخلوقات است اما خودشمغلوب و مقهور موجودى نيست ، همه موجودات به او احتياج دارند و او غنى بالذات است و به احدى نياز ندارد.
يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد(197)
اى مردم ! همه شما نيازمند به خداوند بزرگيد اما خداوند، غنى مطلق و بى نياز است .
كمال بارى تعالى اين است كه عزتش خالى از دل و غنايش منزه و بركنار از فقر است . اين مطلب به صورت دعا در كلمات رسول گرامى آمده است :
يا من هو عزيز بلاذل ، يا من هو غنى بلافقر(198)
اى خداوندى كه عزتت خالى از دلت است ، اى پروردگارى كه غنايت مبرى از فقراست : اين كمال الهى است . اما كمال بشر در اين است كه هرگز خدا را فراموش نكند و نيازمندى خويشتن به ذات اقدس او را از ياد نبرد، و اين مطلب نيز در سخنان پيشواى بزرگ اسلام به صورت دعا آمده است :
اللهم اغننى بالافتقار اليك و لا تفقرنى بالاستغناء عنك (199)
بارالها مرا به اينكه دائما به تو محتاج باشم غنى و بى نياز دار و مرا از اينكه خود را مستغنى از تو بدانم دچار فقر و بدبختى مكن .
درخواست عزت از پيشگاه خداوندى به معناى طلب توفيق و تسبيب اسباب در راه رسيدن به عزت نفس و علو فكر است ، يعنى دعا كننده مى خواهد بگويد: اى خداوندى كه خود عزيز واقعى هستى و بر جميع عوالم وجود سلطه دارى ، اى پروردگارى كه قادرى و همه مخلوقات مقهور تو هستند و بر تمام موجودات غلبه مى كنى و هرگز مغلوب نمى شوى ، بر من منت بگذار و موفقم نما كه داراى قوت نفس و قدرت اراده شوم تا بتوانم در مقابل تمنيات ذلت بار مقاومت كنم و به حول و قوه تو عز ايمانى خويش را كه مايه سربلندى دنيا و آخرت است نگاهدارى بنمايم . لازم است توضيح داده شود كه درخواست توفيق از پيشگاه الهى زمانى بر وفق موازين شرع مقدس و نظام علت و معلول خلقت است كه درخواست كننده براى تحقق بخشيدن به موضوع مورد تمنى خود نيت قطعى و عزم ثابت داشته باشد و بدون تصميم درونى ، دعاى توفيق نابجا و بى مورد است ، مثلا شخص محصل زمانى مى تواند در راه تحصيل علم و نيل به مدارج كمال دانش از پيشگاه خداوندى درخواست توفيق نمايد كه در باطن به درس خواندن مصمم و داراى اراده جدى باشد. آن كس كه در ضمير خود نيت درس خواندن ندارد يا آنكه دودل و مردود است و در راه فراگرفتن دانش قدمهاى جدى برنمى دارد نمى تواند از پيشگاه خداوند درخواست توفيق نمايد.
عن الرضا عليه السلام قال : من استغفر الله بلسانه ولم يندم بقلبه فقد استهزء بنفسه و من سال الله التوفيق و لم يجتهد فقد استهزاء بنفسه (200)
حضرت رضا (ع) فرموده است : اگر كسى براى عفو گناهان خود به زبان استغفار كند و از خداوند طلب بخشش نمايد، اما در دل از اعمال زشت خود پشيمان نباشد او در اين استغفار، خود را مسخره نموده است ، اگر كسى از خداوند طلب توفيق نمايد اما در مقام عمل ، مجاهده و كوشش ندارد او در طلب توفيق ، خويشتن را به استهزا گرفته است .
براى آنكه دعاى افراد باايمان در طلب توفيق براى عزت نفس بجا واقع شود و به طور صحيح آن را از خدا لازم است به نكاتى چند كه در روايات اولياى اسلام آمده است توجه نمايند. اول آنكه بدانند حفظ عزت براى مسلمانان از وظايف دينى آنان است و هيچ فرد باايمانى حق ندارد عز خود را درهم بشكند و موجبات خوارى و ذلت خويش را فراهم آورد.
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : ليس للمؤ منين ان يذل نفسه (201)
رسول اكرم فرموده است : شخص با ايمان حق ندارد كه موجبات ذلت و خوارى خود را فراهم آورد.
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : ان الله عزوجل فوض الى المومنين اموره كلها و لم يفوض اليه ان يذل نفسه (202)
امام صادق (ع) فرموده است : خداوند تمام امور مؤ منين را به خودشان تفويض نموده ، ولى به آنان اجازه نداده است كه خويشتن را ذليل و خوار نمايند.
دوم آنكه بدانند عوامل متعددى از قبيل حب مال ، علاقه به مقام ، جاه طلبى ، شهرت دوستى ، محبوبيت اجتماعى و نظاير اينها مى تواند آدمى را مغرور و مغلوب نمايد و اگر كسى احساس نمود كه در باطن ، اسير قدرت اين تمايلات است بايد بداند كه عز و شرفش در معرض خطر قرار دارد.
عن على عليه السلام قال : كل عزيز داخل تحت القدره فذليل (203)
على (ع) فرموده است : هر عزيزى كه تحت قدرتى قرار دارد ذليل و خوار است ، براى آنكه از خطر آن تمايلات نفسانى مصون بماند و عز و شرف خود را در راه نيل به آنها از دست ندهد بايد خويشتن را با نيروى ايمان بسازد، از ذات اقدس الهى استمداد نمايد، بر هواى نفس خود غلبه كند و عزت نفس خويشتن را با هيچيك از آن تمايلات معامله ننمايد.
سوم آنكه بدانند اولياى گرامى اسلام عليهم السلام رذيله طمع را در نابود ساختن سرمايه گرانقدر عزت نفس از ديگر رذايل خطرناكتر دانسته و اين مطلب را ضمن روايات متعددى خاطرنشان ساخته و پيروان خويش را از آن برحذر داشته اند و در اينجا پاره اى از آن روايات ذكر مى شود:
عن على عليه السلام قال : ثمره الطمع ذل الدنيا و الاخره (204)
على (ع) فرمود: ميوه طمع ، ذلت دنيا و آخرت است ، يعنى اگر كسى بذر طمع را در دل بيفشاند و آن شجره خبيثه در باطن رشد كند ميوه اى كه از آن برمى دارد ذلت است ، نه فقط ذلت دنيا بلكه اين صفت هم در دنيا ذلت بار است و هم در عالم آخرت .
و عنه عليه السلام قال : من لم ينزه نفسه عن دناء ه المطامع فقد اذل نفسه و هو فى الاخره اذل و اخزى (205)
و نيز فرموده است : كسى كه نفس خود را از پستى طمعها منزه ندارد با اين صفت مذموم ، خود را در دنيا ذليل نموده و در آخرت ، ذلت و خواريش فزونتر خواهد بود.
قال الباقر عليه السلام فى وصيته لجابر: واطلب بقاء العز باماته الطمع و ادفع ذل الطمع بعز الياس (206)
امام باقر (ع) در وصيت خود بجابر جعفى فرمود: بقاى عز خود را با نابود ساختن طمع در ضمير خود طلب كن و ذلت طمع خود را با عز نااميدى از آنچه در دست مردم است دفع نما.
على (ع) نامه مبسوط و مفصلى كه حاوى بسيارى از تعاليم الهى و درسهاى سعادت بخش است به فرزند خود، حضرت مجتبى (ع)، نوشته و از جمله مسائلى كه در آن نامه خاطر نشان گرديده صيانت نفس و نگاهدارى عز و شرف انسانى است .
و اكرم نفسك عن كل دنيه و ان ساقتك الى الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا(207)
فرزند عزيز! از هر قسم زبونى و پستى بپرهيز، هر چند آن پستى وسيله نيل به تمنياتت باشد، زيرا در مقابل آنچه از سرمايه شرافت نفس خود مى دهى هرگز عوضى كه با آن برابر باشد به دست نمى آورى . بنده دگرى مباش كه خداوند ترا آزاد آفريده است .
خلاصه اينكه آفريدگار حكيم ، آدمى را آزاد آفريده و گزينش خوبى ها و بدى ها را به اختيار وى گذارده است ، او مى تواند در جميع شئون زندگى به پاكى و درستى قدم بردارد يا راه ناپاكى و انحراف را در پيش گيرد. حفظ عزت نفس و يا تن دادن به ذلت و پستى از جمله امورى است كه در اختيار انسانهاست . هر فردى اگر بخواهد مى تواند به تمنيات ذلتبار خود پشت پا بزند، از آنها چشم بپوشد و عز و شرافت خود را از دستبرد خطر مصون و محفوظ دارد، و مى تواند از براى جلب منفعتهاى ذلتبار، شرافت نفس را واپس زند، عزت انسانى را ناديده انگارد، و به انواع ذلتها تن دردهد، و به منفعت مورد نظر خود دست يابد و اين همان است كه در كلام على (ع) آمده است :
الرجل حيث اختار لنفسه ، ان صانها ارتفعت وان ابتذلها اتضعت (208)
ارزش شخصيت هر فردى وابسته به روشى است كه اتخاذ مى نمايد، اگر نفس خود را از پستى و دنائت بركنار نگاهدارد به مقام رفيع انسانى نايل مى شود و مدارج كمال را مى پيمايد و اگر عز و عزت و حيثيت معنوى خويشتن را مبتذل و بى ارزش تلقى نمايد به پستى و ذلت مى گرايد و راه سقوط را مى پيمايد. بنى اسرائيل دلباخته ثروت و عاشق مال بودند. از اين رو به زندگى مرفه و پرتجمل قارون كه سرمايه دار بزرگ آن روزگار بود با چشم حسرت مى نگريستند و تمنى آن را داشتند.
فخرج على قومه فى زينته . قال الذين يريدون الحيوه الدنيا يا ليت لنا مثل ما اوتى قارون انه لذوحظ عظيم (209)
قارون با تمام زيور و زينت خود در قوم خويش ظاهر گرديد. دلباختگان مال كه جز زندگى دنيا هدفى نداشتند گفتند: اى كاش ما نيز تمولى همانند قارون مى داشتيم كه او در زندگى از حظ و بهره عظيم برخوردار است .
اينان اگر مى دانستند كه با تملق گويى و تذلل در مقابل قارون به قسمتى از سرمايه وى دست مى يافتند مضايقه نداشتند كه شرف انسانى و عزت نفس خود را با آن معامله كنند و به تمول و ثروتى دست يابند. مسلمانان در صدر اسلام ، تهيدست و كم بضاعت بودند ولى بر اثر تعاليم نورانى قرآن شريف با عزت و علو همت بار آمدند و به مالداران اعتنا نداشتند زيرا رسول گرامى به آنان فرموده بود:
من عظم صاحب دنيا و احبه لطمع دنيا سخط الله عليه (210)
اگر كسى صاحب دنيا را بزرگ بشمرد و روى طمع ، او را دوست بدارد مشمول غضب بارى تعالى خواهد بود.
نصاراى نجران مردمى ثروتمند و متمكن بودند. رسول گرامى اسلام به آنان نامه نوشت و به دين مقدس ‍ اسلام دعوتشان نمود. پس از مشورت ، به اين نتيجه رسيدند كه هيئتى را، براى مذاكره و احتجاج ، به مدينه اعزام دارند. آن هيئت وقتى به نزديك مدينه رسيدند با هم تبادل فكر كردند و گفتند: مسلمانان بى بضاعت و فقيرند، اگر ما طلاجات و زيورهاى گرانقيمتى را كه با خود داريم روى لباسها بپوشيم مسلمانان از مشاهده آن همه ثروت خاضع مى شوند و ما را با ديده عظمت مى نگرند و اين خود موجب پيروزى ما خواهد بود. زيورها و طلاآلات را پوشيدند و خود را به آنها آراستند وقتى وارد شهر شدند مسلمانان فقير كه ناظر جريان بودند نه تنها خويشتن را در مقابل طلاها نباختند و احساس حقارت ننمودند، بلكه اين عمل موجب تحقير نصاراى نجران گرديد و آنان در نظر مسلمانان حقير و كوچك آمدند، به خود مى گفتند: پيمبر اسلام ، اينان را براى عز معنوى و تشرف به اسلام دعوت نموده است و آنان ثروت خود را به رخ ما مى كشند، بى اعتنايى مسلمانان كه نتيجه تربيت بزرگ اسلام بود در روحيه نصارى اثر منفى گذارد و دانستند كه با نشاندادن ثروت ، عظمتى در قلوب مسلمانان به دست نمى آورند و مسلمانان بلند همت و عزيز النفس تحت تاثير قرار نمى گيرند.
نتيجه آنكه امام سجاد (ع) در جمله اول دعا كه موضوع گفتار امروز است از پيشگاه بارى تعالى درخواست مى كند:
و اعزنى
بارالها! به من عزت و كرامت نفس عطا فرما.
ولى بلافاصله عرض مى كند:
و لا تبتلينى بالكبر
بارالها! مرا به كبر كه از بيمارى هاى خطرناك اخلاقى است مبتلا منما.
جاى اين پرسش است كه آيا بين عزت نفس و كبر رابطه اى وجود دارد كه امام (ع) پس از درخواست عزت نفس از ابتلاى به كبر سخن مى گويد. پاسخ اين پرسش ، مثبت است ، زيرا ممكن است عزت نفس در روحيه بعضى از افراد و اشخاص از مرز خود تجاوز كند و آدمى را دچار خود بزرگ بينى و كبر نمايد، و مردم را بر اثر آن با ديده تحقير بنگرد و آنان را كوچك و ناچيز بشمرد و معناى ابتلاى به تكبر بر اثر زياده روى در امر عزت نفس با كبر، آنقدر به هم نزديك اند كه بعضى از افراد عادى ، از عزت نفس مردان بزرگ الهى برداشت كبر نموده اند و آنان را خود بزرگ بين تلقى كرده اند.
قال رجل للحسن عليه السلام : ان فيك كبرا. فقال : كلا، الكبر لله وحده ، ولكن فى عزه . قال الله تعالى : لله العزه و لرسوله و للمؤ منين (211)
مردى به حضرت مجتبى (ع) عرض كرد كه : به نظر من در شما كبرى وجود دارد. حضرت فرمود: هرگز. من گرفتار كبر نيستم ، بزرگى و كبريايى مخصوص ذات اقدس الهى است ، آنچه در من است عزت نفس است ، همان عزتى كه خدا در قرآن فرموده است : عزت براى خدا، و براى پيغمبر، و براى اهل ايمان است .
براى آنكه مطلب ((عزت نفس )) و كبر هر چه بهتر و بيشتر روشن گردد لازم است در اين باره به اختصار توضيحى داده شود. بعضى از صفات پسنديده و ممدوح آنچنان در مجاورت پاره اى از صفات ناپسند و مذموم قرار دارند كه اگر آدمى غافل شود ممكن است خلق خوبش از حد خود تجاوز كند و به خلق بد مبدل گردد. براى نمونه به ذكر دو مثال اكتفا مى شود. تواضع يا فروتنى از جمله صفات پسنديده و موجب محبوبيت متواضع نزد خدا و خلق است :
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : التواضع لايزيد العبد الا رفعه فتواضعوا يرحمكم الله (212)
رسول اكرم فرموده است : فروتنى و تواضع ، مقام متواضع را در جامعه بالا مى برد، تواضع كنيد تا رحمت خداوند بزرگ شامل حالتان گردد. امام عسگرى (ع) در حديث مفصلى از پاداش مردم متواضع سخن گفته و در ضمن آن ، قضيه اى را از على (ع) كه حاكى از مراتب تواضع آن حضرت است نقل فرموده كه : پدرى و پسرى مهمان آن حضرت شدند، هر دو را احترام نمود و در صدر مجلس نشاند، دستور داد طعام بياورند. سفره اى گسترده شد، غذا آوردند. و آن دو مهمان ، حضور امام غدا خوردند. سپس قنبر براى شستن دست مهمانها آفتابه و لگن آورد. على (ع) از جا برخواست و آفتابه و لگن را به دست گرفت و نزد پدر آمد كه دست او را بشويد. آن مرد سر خجلت به زير آورد و ابا داشت كه اميرالمؤ منين ، آب روى دستش بريزد. سرانجام به اصرار آن حضرت حاضر شد و دست خود را پيش آورد كه وضع خجلت آور را پايان دهد دست خود را آنطور كه بايد نمى شست .
حضرت او را قسم داد و از وى خواست كه دست خود را با اطمينان آنچنان بشويد كه گويى قنبر روى دستش آب مى ريزد. خلاصه ، مرد دست خود را شست و سپس اميرالمؤ منين آفتابه و لگن را در اختيار فرزندش محمد حنيفه گذاشت كه دست فرزند را بشويد.
و قال يا بنى لو كان هذا الابن حضرنى دون ابيه لصببت على يديه ولكن الله عزوجل يا بى ان يسوى بين ابن و ابيه اذا جمعهما مكان لكن قدصب الاب على الاب فليصب الابن على الابن (213)
حضرت فرمود: اى فرزند! اگر اين پسر به تنهايى به منزل من آمده بود و با پدرش نمى بود من آب روى دست پسر مى ريختم ولى اين پسر با پدر آمده و خداوند ابا دارد از اينكه در يك مجلس ، پدر و پسر به طور يكسان مورد معامله و احترام قرار گيرند. بنابراين براى اينكه بين آن دو از نظر تكوين ، فاصله باشد پدر به دست پدر آب ريخته و پسر هم به دست پسر آب مى ريزد.
بايد همواره به خاطر داشته باشيم كه تواضع ممدوح و پسنديده آن است كه به عز و متواضع آسيب نرساند و موجب خوارى و ذلت او نشود، مثلا سبقت گرفتن در سلام تواضع است ، در مجالس ، بدون ابا جايى بنشينيم كه پايين تر از رتبه ما باشد تواضع است ، خودارى نمودن از جدل در بحث كردن ، اگر چه حق با ما باشد، تواضع است ، اما اگر كسى به عنوان تواضع ، خود را تحقير كند يا كلماتى ذلت بار از قبيل ((بنده ام ، برده ام ، چاكرم ، پايبوسم ، خاكسارم )) بگويد، يا زبان به تملق و چاپلوسى بگشايد، اين قبيل اعمال و الفاظ، نه فقط تواضع ممدوح نيست و از اخلاق پسنديده به حساب نمى آيد بلكه تذلل و پستى است و از نظر شرع مقدس ‍ ناپسند و مذموم است و مسلمانان حق ندارند كه خود را به اين قبيل اعمال آلوده نمايند. پس تواضع و تذلل در مجاورت هم و ديوار به ديوار يكديگرند و افراد متواضع بايد مراقب باشند كه فروتنى و تواضعشان مبدل و خوارى نگردد و دچار پستى و انحطاط نشوند.
عزت نفس نسبت به تكبر داراى وضعى اينچنين است و افراد عزيز النفس بايد بسيار مواظب باشند كه گرفتار كبر نشوند و به راه تكبر و خود بزرگ بينى نگرايند. يك انسان با ايمان و عاقل براى اينكه به عزت نفس ‍ متخلق گردد و از ذلت و زبونى بركنار بماند به انسانيت خود فكر مى كند و درباره مقام انسان مى انديشد و با خويشتن مى گويد: من انسانم و انسان ، در كره زمين ، بزرگترين مخلوق بارى تعالى است . خداوند درباره خلقت انسان فرموده است :
لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم (214)
ما انسان را در بهترين و عالى ترين سازمان آفريده ايم .
در زمينه آفرينش انسان فرموده است :
فتبارك الله احسن الخالقين (215)
پروردگار جهان خود را بهترين آفريننده خوانده است . انسان آنقدر بزرگ است كه درباره او فرموده است :
خلق لكم ما فى الارض جميعا(216)
من همه محتويات زمين و تمام موجودات كره خاكى را براى تو آفريده ام ، آيا سزاوار است كه اين انسان بزرگ بنده طلا و نقره باشد، بنده مال و مقام گردد، اسير شهوت و غضب گردد، انسان اگر بخواهد انسانيت خود را احترام كند و مقام شامخ انسان را تكريم نمايد بايد حتما عزيز النفس باشد و خويشتن را از قيد و بندهاى غلط و ناروا مصون دارد، و به قول راغب وقتى ((عزت )) را معنى مى كند مى گويد:
العزه حاله مانعه لانسان من ان يغلب (217)
عزت عبارت است از آن حالت معنوى و از آن درك درونى كه نمى گذارد آدمى را مغلوب شود، مغلوب هيچيك از شئون دنيوى ، نه اسير مال و مقام باشد و نه ذليل هواى نفس و شهوات . خلاصه ، يك انسان قوى و توانا، يك انسان بزرگ و آزاد، چنين انسانى داراى عزت نفس است و همين صفت است كه خدا در قرآن در ضمن آيه اى كه براى عزت خدا و پيغمبر است براى مؤ منين هم ذكر كرده :
الله العزه و لرسوله و للمؤ منين (218)
انسان عزيز النفس شرافت معنوى و برترى مقام انسانى خود را با هيچ چيز معامله نمى كند و هر امرى كه به عزت او ضربه زند از آن مى گريزد و فرار مى نمايد و عمر خود را با شرافت نفس و سربلندى مى گذراند. انسانهاى عزيز النفس خود را از نظر شرافت انسانى بزرگ مى دانند، اما به مردم هم احترام مى كنند، مردم را با ديده ذلت و خوارى نمى نگرند و آنان را پست و ناچيز نمى دانند. اين عزت نفس است كه هم خود را از نظر عظمت حفظ كرده و هم مردم را از نظر تواضع محترم مى شمرد. اما اگر يك نفر انسان عزيز النفس از واقع بينى غافل شود و از مسير حقيقت منحرف گردد ممكن است آن حالت عزت نفس موجب شود كه مردم را با چشم حقارت بنگرد، آنها را پست ببيند، و خود را بزرگ و عظيم بپندارد و احساس كند، در اين صورت است كه عزت نفس به حالت تكبر و خود بزرگ بينى مبدل مى شود و اين همان معنايى است كه امام سجاد (ع) در پيشگاه الهى عرض مى كند:
واعز نى ولا تبتلينى بالكبر
پروردگارا! به من عزت نفس و بزرگوارى روح مرحمت بفرما، ولى خدايا من مبتلا به كبر نشوم آلوده به بيمارى خود بزرگ بينى نگردم و بندگان خدا را با ديده حقارت ننگرم ، و اگر كسى چنين شود يعنى دچار حالت كبر گردد مسلما از صراط مستقيم ، منحرف شده و گناهى بسيار بزرگ مرتكب گرديده و همين كبر و خود بزرگ بينى مى تواند موجب سقوط او در دنيا و عذاب او در عالم آخرت گردد، و در اين باره روايات بسيارى رسيده است :
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : اجتنبوا الكبر فان العبد لايزال يتكبر حتى يقول الله عزوجل : اكتبوا عبدى هذا فى الجبارين (219)
رسول اكرم فرموده است : از كبر و خودبزرگ بينى اجتناب كنيد كه بنده ممكن است آنچنان مغرور به خود بينى و بزرگ بينى خود شود تا كار به جايى برسد كه خداوند مى فرمايد: نام اين بنده متكبر را در صف جباران و در گروه مردم ستمگر و زورگو بنويسد.
عن على عليه السلام قال : من تكبر للناس ذل (220)
على (ع) مى فرمود: هر كس به مردم تكبر كند در بين مردم ، ذليل و خوار مى شود.
راغب مى گويد:
الكبر ظن الانسان بنفسه انه اكبر من غيره و التكبر اظهاره
كلمه كبر، مربوط به حالت روانى است و تكبر مربوط به اظهار آن حالت است .
راغب مى گويد ((كبر)) عبارت از اين است كه آدمى به خود گمان برد كه از دگران برتر و بالاتر است . اگر اين گمان را اظهار نكند و عملا از خود نشان ندهد دچار ((كبر نفسانى )) است ، اما اگر اين حالت گمان درونى را اظهار كند و با مردم عملا به گونه اى برخورد نمايد كه خود را بزرگ وانمود كند و آنان را كوچك ، اين معنى تكبر است و همين امر،موجب مى شود كه انسان متكبر دچار ذلت اجتماعى گردد و مردم به او با ديده تحقير بنگرند.
عن على عليه السلام قال : من وقف عند قدره اكرمه الناس و من تعدى حده اهانه الناس (221)
على (ع) فرموده است : كسى كه در خد خود بايستد و توقف كند، مردم او را اكرام مى كنند و آن كس كه از حد خود تجاوز نمايد مورد اهانت مردم واقع مى شود.
از آنچه مذكور افتاد رابطه عزت نفس با تكبر روشن شد و امام سجاد (ع) از خدا مى خواهد كه : به من عزت نفس مرحمت كن و از بيمارى تكبر مصون و محفوظم بدار. پيروان آن حضرت نيز بايد درخواستشان اينچنين باشد.

 

10- وَ أَعِزَّنِى وَ لَا تَبْتَلِيَنِّى بِالْكِبْرِ، وَ عَبِّدْنِى لَكَ وَ لَا تُفْسِدْ عِبَادَتِى بِالْعُجْبِ

10- وَ أَعِزَّنِى وَ لَا تَبْتَلِيَنِّى بِالْكِبْرِ، وَ عَبِّدْنِى لَكَ وَ لَا تُفْسِدْ عِبَادَتِى بِالْعُجْبِ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
به خواست خداوند اين دو جمله از دعاى ((مكارم الاخلاق )) موضوع سخنرانى امروز است . امام سجاد (ع) در پيشگاه الهى عرض مى كند: بارالها! مرا به عبوديت و ذلت در مقابل ذات مقدست وادار ساز و عبادتم را بر اثر عجب فاسد منما.
دو كلمه است كه در قرآن شريف براى بندگى و پرستش حضرت بارى تعالى به كار برده شده : يكى ((عبوديت )) است و آن ديگر ((سجده ))، و هر دو كلمه در لغت به معناى تذلل است . راغب در مفردات قرآن مى گويد:
العبوديه اظهار التذلل و العباده ابلغ منها لا نها غايه التذلل (222)
يعنى عبوديت يه معناى اظهار ذلت است ، ولى ((عبادت )) اين مطلب را از ((عبوديت )) بهتر مى رساند، زيرا عبادت حاكى از آن نهايت درجه تذلل است و اين تذلل نهايى ، فقط و فقط شايسته ذات اقدس الهى است براى آنكه او آفريدگار و مالك واقعى تمام عوامل هستى است و همه موجودات در پيشگاه مقدسش بندگى دارند.
قرآن شريف فرموده :
ان كل من فى السماوات و الارض الا اتى الرحمن عبدا(223)
هيچيك از موجودات سماوى و ارضى نيست مگر آنكه عبوديت خالق را پذيرفته و خود را مخلوق و مسخر ذات اقدس او مى داند.
سجده نيز به معناى تذلل است . راغب مى گويد:
و جعل ذلك عباره عن التذلل لله و عبادته (224)
اين ((سجده )) كه در لغت به معناى تذلل است ، براى خدا عبادت قرار داده شده كه مردم به عنوان عبوديت در مقابل ذات مقدس او ابراز ذلت و خوارى بنمايند، و از اين رو سجده منحصر به ذات مقدس حق است ، زيرا سجده نيز حاكى از تذلل نهايى است و جز براى خداوند خالق شايسته نيست .
سئل ابو عبد الله عليه السلام : ايصلح السجود لغير الله تعالى ؟ قال : لا. قيل : فكيف امر الله الملائكه بالسجود لآدم ؟ فقال : ان من سجد بامر الله فقد سجد لله فكان سجوده لله اذ كان عن امر الله تعالى (225)
از امام صادق (ع) سؤ ال شد: آيا سجده براى غير خدا جايز و شايسته است ؟ فرمود: نه . عرض شد: چگونه خداوند ملائكه را امر به سجده آدم فرمود؟ پاسخ داد كه : اگر كسى به امر خدا سجده كند خدا را سجده كرده ، بنابراين سجده ملائكه براى خدا بود زيرا ناشى از امر بارى تعالى بود. راغب مى گويد: سجده خداوند دو قسم است :
يكى سجده تسخيرى است و آن ديگر سجده اختيارى . اما سجده تسخيرى آن است كه خداوند در قرآن فرموده :
ولله يسجد من فى السموات و الارض (226)
تمام موجودات ارضى و سماوى خداى را سجده مى كنند و همچنين فرموده :
والنجم والشجر يسجدان (227)
گياهان و درختان نيز براى خدا سجده مى كنند.
اين سجده قهرى و تسخيرى و اضطرارى است و نهايت تذلل جميع مخلوقات در مقابل خالق است .
اما سجده اختيارى آن است كه افراد با ايمان در زمين انجام مى دهند و اين سجده است كه استحقاق پاداش ‍ دارد و نزد حضرت بارى تعالى داراى ارزش عبادت است . در آيه دگرى ، خداوند از سجده تسخيرى جميع موجودات سخن گفته و در آخر آيه از سجده اختيارى انسان نام برده است ، با اين تفاوت كه سجده تسخيرى موجودات ارضى و سماوى شامل تمام آفريده هاى خداوند است ، ولى سجده اختيارى انسانها عمومى و همگانى نيست و فرموده : بسيارى سجده مى كنند و بسيارى هم مستوجب عذاب الهى هستند.
الم تر ان الله يسجد له من فى السموات و من فى الارض و الشمس والقمر و النجوم والجبان والشجر والدواب و كثير من الناس و كثير حق عليه العذاب (228)
سجده نمودن بسيارى از مردم و سجده نكردن بسيارى ديگر از آنان بر اثر آزادى و اختيارى است كه آفريدگار توانا به انسانها اعطا فرموده است . بشر به قضاى خداوند، مختار خلق شده و داراى آزادى عمل است . براى اينكه راه عبوديت را بدرستى طى كند، يكتاپرست و موحد باشد، كوركورانه از پى عقايد باطل و خرافى آباء خود نرود و به انحراف اعتقادى ، اخلاقى ، و عملى گرايش نيابد، پروردگار، در هر عصر و زمان پيمبرانى را فرستاده تا آنان را از قيد و بند اسارتهاى گوناگون آزاد سازند و موجبات تعالى و تكاملشان را فراهم آورند.
على (ع) درباره هدف بعثت رسول گرامى اسلام و آزادسازى همه جانبه مردم چنين فرموده است :
ان الله تبارك و تعالى بعث محمدا صلى الله عليه و آله بالحق ليخرج عباده من عباده عباده الى عبادته و من عهود عباده الى عهوده و من طاعه عباده الى طاعته و من ولايه عباده الى ولايته (229)
خداوند رسول گرامى را بحق مبعوث فرمود تا مردم را از پرستش مخلوق به عبادت خالق هدايت كند و از تعهدات ظالمانه و ناروا در مقابل بندگان به عهد و پيمان خداوند ملتزم نمايد و از اطاعت و فرمانبردارى مخلوق به طاعت خالقشان وادار سازد و از ولايت و سلطه بندگان خدا پذيراى ولايت و سلطه الهى نمايد.
بعضى از مردم ، عقلهاى خود را به كار انداخته حق را از باطل تميز دادند و در كمال آزادى و اختيار، دين حق راقبول نمودند و بتهايى را كه تا ديروز معبودشان بود با دست خود شكستند و آزادانه راه توحيد و پرستش ‍ آفريدگار يكتاى جهان را در پيش گرفتند، و گروهى به نداى عقل توجه ننمودند، راه باطل پدران را ادمه دادند، بندهاى خرافات را از دست و پاى خود نگشودند، و سرانجام به پست ترين منازل انحطاط و تباهى سقوط كردند و براى هميشه سيه روز و بدبخت ماندند. اولياى بزرگ الهى و بندگان واقعى خداوند با آنكه همواره در صراط مستقيم و عبوديت بارى تعالى قدم بر مى دارند و بالاترين مراتب تذلل خود را در پيشگاه او ابراز مى نمايند به اين حد قانع نيستند و براى آنكه در اين راه سعادت بخش موفقيت بيشترى به دست آورند و نزد خداوند به مقام رفيعترى نايل گردند همواره در فكر ازدياد بندگى و تذلل اند و بر همين اساس ، امام سجاد (ع) در جمله اول دعايى كه موضوع سخنرانى امروز است در مقابل مناجات عرض مى كند:
و عبدنى لك
علامه بزرگ و اديت عالى قدر سيد على خان در كتاب رياض الساكين ذيل جمله ((و عبدنى لك )) مى گويد: ((اى ذللنى )). يعنى بار خدايا! مرا در پيشگاه مقدس خود، ذليل قرار ده . شايد بتوان در تفصيل و تو ضيح جمله ((و عبدنى لك )) اين احتمال را ذكر نمود كه امام سجاد (ع) مى خواهد در پيشگاه خدا عرض كند: بارالها ! همانطور كه بر ابراهيم خليل منت گذاردى و درباره اش فرمودى :
و اتخذ الله ابراهيم خليلا(230)
و فرمودى : خداوند، ابراهيم را خليل خود گرفت و او را به دوستى خويش برگزيد، بر على بن الحسين نيز منت بگذار، مرا بنده خود بگير و به اين عزت و افتخار سر بلندم فرما.
از جهت لغت مى توان اين احتمال را از جمله ((و عبدنى لك )) بخوبى استفاده نمود. راغب در مفردات قرآن مى گويد:
و عبدت فلانا اذا اتخدته عبداء
موقعى كه شخصى را به بندگى خود بگيرى مى گويى ((عبدت فلانا)) يعنى فلانى را بنده خود گرفتم .
سپس راغب از قرآن شريف شاهد مى آورد و سخن حضرت موسى را ذكر مى كند كه به فرعون گفت :
و تلك نعمه تمنها على ان عبدت بنى اسرائيل (231)
بر ما منت مى گذارى كه بنى اسرائيل را به بندگى و بردگى خود گرفتى ؟
به عبارت روشنتر خداوند را دوست داشتن براى بندگان با ايمان مايه سربلندى و افتخار است ، ولى از آن مهمتر اين است كه خداوند نيز بنده با ايمان را به دوستى خود برگزيند و او را خليل خويش قرار دهد و اين افتخار بصريح قرآن شريف ، نصيب ابراهيم خليل گرديد. همچنين ، افراد با ايمان به بندگى خداوند مباهات مى كنند و از اينكه طوق بندگى غير خدا را به گردن نگرفته و اسير آن نشده اند مسرورند. البته بندگى خداوند به آدمى قدر و قيمت مى بخشد و به وى عز و بزرگى مى دهد، ولى مهمتر از بندگى خدا اين است كه بارى تعالى عبوديت بنده را بپذيرد و او را بنده خود بگيرد. جمله ((و عبدنى لك )) كه در دعاى امام سجاد (ع) آمده ممكن است ناظر به اين مهم باشد و امام على (ع) مى خواهد عرض كند: بارالها! من بندگى و عبوديت را در پيشگاه مقدست وظيفه قطعى خود مى دانم و تا آنجا كه بتوانم عمل مى كنم ولى از تو مى خواهم كه بر من منت بگذارى ، مشمول تفضلت قرار دهى ، تذللم را بپذيرى و مرا به عبوديت و بندگى خودت بگيرى .
خلاصه اينكه ماءموريت پيمبران الهى آن بود كه مردم را به خداى يگانه دعوت كنند و آنان را به اطاعت و فرمانبردارى از او كه مايه سعادت ابدى و راه تعالى و تكامل است وادار سازند. اما مردم ، آزاد آفريده شده اند و در قبول و رد دعوت پيمبران مختار بودند، بعضى به خدا ايمان مى آوردند و اطاعتش را پذيرا مى شدند و بعضى ديگر از ايمان به خدا سرپيچى مى نمودند و هواى نفس خويش را معبود و مطاع خود مى ساختند و اوامرش را به كار مى بستند. قرآن شريف درباره اين گروه منحرف فرموده است :
ارايت من اتخذ الهه هواه (232)
اى پيمبر گرامى ! آيا آن مردم بدبخت را ديده اى كه به هواى نفس خود گرايش يافته ، او را معبود خود ساخته ، و بى قيد و شرط اطاعتش مى نمايند؟
راه نجات از هواپرستى ، خداپرستى است و راه سرپيچى از اطاعت هوى فرمانبردارى از اوامر الهى است . به هر نسبت كه افراد خداپرست ، ايمانشان قوى تر باشد به همان نسبت بر هواى نفس خود كه شيطان درونى آنان است غلبه مى كنند و از اطاعتش سرباز مى زنند. اولياى بزرگ الهى با نيروى ايمان ، هواى نفس را مهار مى كردند، از سركشى و طغيانش جلوگيرى مى نمودند وبا تمام وجود، اوامر خدا را بى قيد و شرط به كار مى بستند و همواره از مصونيت ايمانى برخوردار بودند.
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : ما منكم من احد الا و له شيطان قالوا: و انت يا رسول الله ؟ قال : وانا الا ان الله عزوجل اعاننى عليه فاسلم فلايامرنى الا بخير(233)
نبى اكرم مى فرمود: هيچيك از شما نيست الا اينكه شيطانى دارد. كسى گفت : يا رسول الله ! آيا شما هم شيطانى داريد؟ فرمود: من هم ، الا اينكه خداوند مرا يارى نموده و شيطان من تسليم من شده و مرا امر نمى كند مگر به خير و خوبى .
اما ايمان افراد عادى درجات و مراتب متفاوتى دارد و هر فردى به قدر نيروى ايمانى كه واجد است مى تواند با هواى نفس خويش مبارزه كند و خود را از شر آن دشمن بزرگ مصون و محفوظ دارد. پيشواى بزرگ اسلام و ائمه معصومين عليهم السلام براى آنكه پيروان خود را از خطر هواى نفس آگاه سازند و از پيروى آن دشمن بزرگ برحذر دارند مكرر در اين باره تذكر داده و سخنانشان در كتب روايات آمده است :
دخل على رسول الله صلى الله عليه و آله رجل اسمه مجاشع ، فقال : يا رسول الله ! كيف الطريق الى معرفه الحق ! فقال : معرفه النفس . فقال يا رسول الله ! فكيف الطريق الى موافقه الحق ؟ قال : مخالفه النفس . فقال يا رسول الله ! فكيف الطريق الى موافقه الحق ؟ قال :مخالفه النفس . فقال يا رسول الله ! فكيف الطريق الى رضاء الحق ؟ قال سخط النفس . فقال يا رسول الله ! فكيف الطريق الى وصل الحق ؟ قال : هجره النفس . فقال يا رسول الله ! فكيف الطريق الى طاعه الحق ؟ قال : عصيان النفس . فقال يا رسول الله ! فكيف الطريق الى ذكر الحق ؟ قال نسيان النفس . فقال يا رسول الله ! فكيف الطريق الى قرب الحق ؟ قال التباعد من النفس . فقال يا رسول الله ! فكيف الطريق الى انس الحق ؟ قال الوحشه من النفس . فقال يا رسول الله !فكيف الطريق الى ذلك ؟ قال الاستعانه بالحق على النفس .(234)
مردى به نام مجاشع حضور رسول اكرم آمد، عرض كرد يا رسول الله ! راه معرفت حق چيست ؟ در پاسخ فرمود: معرفت نفس . عرض كرد راه جلب موافقت حق چيست ؟ فرمود: مخالفت نفس . عرض كرد راه رسيدن به رضاى خدا چيست ؟ فرمود نارضايى نفس .
عرض كرد راه رسيدن به حق چيست ؟ فرمود: جدا شدن از نفس .
عرض كرد راه اطاعت از خدا چيست ؟ فرمود: سرپيچى از اطاعت نفس . عرض كرد راه به ياد حق بودن چيست ؟ فرمود: فراموش كردن نفس . عرض كرد راه نزديك شدن به خدا چيست ؟ فرمود: دور شدن از نفس . عرض كرد راه انس گرفتن با خدا چيست ؟ فرمود: وحشت داشتن از نفس .
عرض كرد راه رسيدن به آنچه دستور دادى چيست ؟
فرمود: يارى خواستن از خداوند براى پيروز شدن بر نفس .
تذلل و عبوديت در پيشگاه الهى موجب طاعت و فرمانبردارى از اوست و اطاعت از اوامر بارى تعالى مايه عز و محبوبيت است .
بندگى و اطاعت از هواى نفس آدمى را به راه گناه سوق مى دهد و گناه مايه خوارى و ذلت گنهكار است ، راه رهايى از ذلت گناه بازگشت به سوى خداوند و اطاعت از اوامر ذات مقدس اوست .
عن ابى عبد الله عليه السلام قال : من اراد عزا بلا عشيره و غنى بلامال و هيبه بلاسلطان فلينتقل عن ذل معصيه الله الى عز طاعته (235)
امام صادق (ع) فرموده : كسى كه مى خواهد بدون داشتن عشيره و فاميل در جامعه عزيز باشد، آن كس كه مى خواهد بدون داشتن ثروت و مال غنى و بى نياز باشد، آنكه مى خواهد بدون دارا بودن سلطه و قدرت واجد هيبت و ابهت باشد بايد از محيط ذلت گناه به فضاى نورانى اطاعت از بارى تعالى منتقل گردد.
از آنچه معروض افتاد جمله ((وعبدنى لك )) كه در دعاى امام سجاد (ع) آمده و موضوع قسمتى از سخنرانى امروز بود روشن شد. در جمله بعد، امام در پيشگاه حضرت بارى تعالى عرض مى كند:
و لا تفسد عبادتى بالعجب
بارالها! عبوديت و تذلل مرا با عجب كه از خطرناكترين حالات نفسانى است فاسد و بى اثر منما.
در سخنرانى گذشته ، رابطه عزت نفس با كبر توضيح داده شد. در اين سخنرانى هم لازم است رابطه عجب با عبوديت تبيين گردد.
العجب فى العباده استعظام العمل الصالح و استكباره و ان يرى المعجب نفسه خارجا عن حد التقصير وهذا هود العجب المفسد للعباده (236)
عجب در عبوديت و بندگى عبارت از اين است كه شخص معجب ، عبادت خود را عظيم بشمرد و آن را مهم و بزرگ به حساب آورد و خويشتن را از حد تقصير خارج پندارد و تصور كند كه هيچ كمبودى در عبادات و اعمال صالحه خود ندارد، و اين حالت روانى ، آن عجبى است كه به موجب روايات اولياى اسلام فاسد كننده عمل است .
عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم : ليس عبد يعجب بالحسنات الا هلك (237)
رسول اكرم فرموده است : هيچ بنده اى نيست كه از حسنات و اعمال نيك خود عجب پيدا كند مگر اينكه دچار هلاكت مى شود.
عن على عليه السلام قال : سيئه تسوءك خير عندالله من حسنه تعجبك (238)
على (ع) فرموده است : گناهى كه ترا آزار دهد و مايه رنج و ناراحتى درونيت گردد در پيشگاه الهى بهتر از كار خوبى است كه باعث غرور شود و ترا به عجب وادارد.
كسى كه در راه بندگى خداوند قدم برمى دارد و فرايض خويش را انجام مى دهد اگر داراى ظريفت معنوى و انديشه ايمانى نباشد ممكن است خويشتن را با افراد گناهكار مقايسه كند و احساس برترى و تفوق نمايد، با خود بگويد: اين منم كه در وصف پاكان و نيكان قرار دارم و به اتكاى اعمالى كه انجام مى دهم مستحق بهشت جاودانم ، اما گناهكاران داراى نقطه اتكايى نيستند و بايد حتما معذب شوند. همين طرز تفكر غرورآميز مى تواند مايه سقوطش گردد و حسناتش فاسد شود مگر آنكه به خود آيد و خويشتن را اصلاح كند. در اين باره روايت جالبى از امام صادق (ع) است كه به عرض مى رسانم :
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : دخل رجلان المسجد، احد هما عابد و الآخر فاسق . فخر جامن المسجد والفاسق صديق و العابد فاسق ، و ذلك انه يدخل العابد المسجد مدلا بعبادته يدل بها فتكون فكرته فى ذلك ، و تكون فكره الفاسق فى التندم على فسقه و يستغفر الله عزوجل مما صنع من الذنوب (239)
امام صادق (ع) فرمود: دو نفر مرد وارد مسجد شدند، يكى عابد و آن ديگر فاسق . هر دو از مسجد خارج شدند در حالى كه مرد فاسق ، مؤ منى بود واقعى و در ايمانش راستگو، و عابد مردى بود فاسق ، براى آنكه وقتى وارد مسجد شدند عابد در عبادات خود گرفتار عجب بود و به عمل خود آنچنان اتكا داشت كه فكر مى كرد نجات و رستگارى براى اوست ،ولى در انديشه مرد فاسق ندامت و پشيمانى از گناهانش بود و نظر او اين بود كه از خدا بخواهد تا او را بيامرزد و مشمول عفو و رحمت خود قرار دهد.
ملاحضه مى كنيد كه عبوديت و بندگى خداوند در خطر عجب و غرور است و افرادى كه به فرايض الهى عمل مى كنند اگر مواظب انحرافات فكرى و انديشه هاى باطل خود نباشند ممكن است جميع اعمالشان باطل شود و از نتيجه عمل بكلى محروم بمانند.
عن النبى صلى الله عليه و آله : اوحى الله تعالى الى داود: يا داود! بشر المذنبين و انذر الصديقين . قال : كيف ابشر المذنبين و انذر الصدقين ؟ قال : يا داود! بشر المذنبين بانى اقبل التوبه و اعفو عن الذنب ، وانذر الصدقين ان يعجبوا باعمالهم فانه ليس عبد يعجب بالحسنات الا هلك (240)
رسول اكرم فرمود: خداوند به داود وحى فرستاد كه اى داود! به گناهكاران مژده بده و مؤ منين راستين و پاك را اعلام خطر كن . عرض كرد بارالها! چگونه به عاصيان مژد دهم و صدقين را انذار نمايم ؟ فرمود: به معصيت كنندگان مژده بده كه من توبه را قبول مى كنم و گناه را مى بخشم ، و صديقين را بترسان از اينكه بر اثر حسناتى كه انجام داده اند دچار عجب شوند، چه هيچ بنده اى نيست كه به حسنات خود معجب گردد الا اينكه هلاك خواهد شد.
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : العجب كل العجب ممن يعجب بعمله و هو لايدرى بما يختم له . فمن اعجب بنفسه و فعله فقد ضل عن نهج الرشاد و ادعى ماليس له (241)
امام صادق (ع) فرموده است : عجب تام و تمام از كسانى كه به عمل خود اعجاب مى كنند و مغرور مى شوند با آنكه نمى دانند پايان كارشان چگونه خواهد بود. كسى كه به خودش و به عمل خويش معجب شود از صراط مستقيم هدايت گمراه شده و ادعا نموده چيزى را كه فاقد آن است .
امام سجاد (ع) آنقدر، خود بينى و عجب در زمينه عبادات را خطرناك مى داند كه از پيشگاه الهى درخواست مى كند:
و لا تفسد عبادتى بالعجب افساد الشى ء اخراجه عن ان ينتفع به
فاسد نمودن چيزى عبارت از آن است كه آن چيزى را از فايده و نفعى كه بايد از آن عايد گردد خارج سازيم و از بهره بيندازيم .
امام عرض مى كند: بارالها! عبادت مرا با عجب و غرور فاسد مكن و مرا از فوايد آن بى نصيب مفرما.
ناگفته نماند كه خود بينى و عجب ، نه تنها در عبادات اثر بد مى گذارد و آنها را فاسد مى كند بلكه در ساير امور مانند علم ، اخلاق ، درك حقايق ، فكر واقع بين ، مشاوره با دگران ، و ساير امور اجتماعى و شئون زندگى نيز اثر بد دارد و آدمى را از فعاليت صحيح باز مى دارد، نيروى خرد را تضعيف مى كند و موجبات انحطاط آن را فراهم مى آورد.
من كلمات على عليه السلام قال : اعجاب المرء بنفسه يدل على ضعف عقله (242)
على (ع) فرموده است : اينكه آدمى به نفس خود معجب شود و خودبين گردد و گمان كند كه هر چه مى گويد و عمل مى كند دور از خطا و بر وفق واقع است دلالت دارد كه عقلش ناتوان گرديده و فروغ خردش به ضعف و سستى گراييده است .
اگر پاكان و نيكان در عبادت دچار عجب شوند، خود را از پروردگار طلبكار مى پندارند و مى خواهد با اعمال خود بر خداوند منت گذارند، اگر عالم با عملى كه دارد دچار عجب شود از آن پس دنبال علم نمى رود و آن را كه نمى داند از عالمتر از خود نمى پرسد و در جهل و نادانى باقى مى ماند، اگر كسى در كارهاى اجتماعى معجب شود با ديگران مشورت نمى كند و از پى انديشه خطاى خود مى رود و زيان مى بيند. گاهى شخص ‍ گناهكار در اعمال نارواى خود دچار اعجاب مى شود و چنان به خواب غفلت فرو مى رود كه گمان مى كند اعمالش صحيح و بر وفق واقع و حقيقت است . از اين رو به فكر اصلاح خود نمى افتد و لكه هاى گناه را از صفحه اعمال خود برطرف نمى نمايد.
عن على بن سهيل عن ابى الحسن عليه السلام قال : سالته عن العجب الذى يفسد العمل . فقال : العجب درجات ، منها ان يزين للعبد سوء عمله فيراه حسنا فيعجبه و يحسب انه يحسن صنعا، و منها ان يومن العبد بربه فيمن على الله عزوجل و لله عليه فيه المن (243)
على بن سهيل مى گويد از حضرت رضا (ع) درباره عجبى كه عمل را فاسد مى كند سؤ ال نمودم . در پاسخ فرمود: عجب داراى مراتب و درجاتى است ، يك قسم آن اين است كه عمل بد آدمى در نظر خودش خوب جلوه مى كند و آن را نيكو پندارد و بر اثر آن دچار اعجاب و خودبينى شود، و قسم ديگر آن است كه افراد با ايمان از عبادات خود دچار عجب شوند، خويشتن را از عذاب الهى در ايمنى پندارند و تصور كنند كه با عبادات خود بر خداى منت دارند يا آنكه خداوند بر آنان منت دارد.
رسول گرامى سه صفت مذموم را عامل هلاكت و تباهى معرفى فرموده و مسلمانان بايد در خود مطالعه كنند و اگر به آن سه صفت يا يكى از آنها مبتلا هستند هر چه زودتر خود را اصلاح نمايند و خويشتن را از خطر برهانند.
عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم : ثلاث مهلكات : شح مطاع و هوى متبع و اعجاب المرء بنفسه (244)
پيمبر اسلام سه خلق بد را مايه هلاك افرادى كه به آنها مبتلا هستند معرفى نموده :
اول بخلى كه شخصى بخيل مطيع آن باشد، دوم هواى نفسى كه آدمى از فرمانش پيروى نمايد، و سوم آنكه شخص خود را و همچنين كارهاى خود را با چشم غرور و اعجاب بنگرد. اولياى گرامى اسلام همواره مراقب اصحاب و دوستان خود بودند و اگر در پاره اى از مواقع بر اثر پيشامدى ممكن بود دچار عجب و خودبينى شوند تذكر مى دادند و آنان را از خطر سقوط اخلاقى محافظت مى نمودند و در اينجا عمل دو نفر از ائمه معصومين عليهم السلام كه در يك حديث آمده به طور نمونه ذكر مى شود:
قال البزنطى : بعث الى الرضا عليه السلام بحمار له فجئته الى حرباء فمكثتها عامه الليل معه ثم اوتيت بعشاء. فلما اصبت من العشاء قال : ما تريد؟ اتنام . قلت : بلى جعلت فداك . فطرح على الملحفه والكساء. ثم قال : بيتك الله فى عافيه و كنا على سطح . فلما نزل من عندى قلت فى نفس : قد نلت من هذا الرجل كرامه مانالها احد قط. فاذا هاتف يهتف بى : يا احمد! ولم اعرف الصوت حتى جاءنى مولى له . فقال : اجب مولاى . فنظرت فاذا هو مقبل الى ، فقال : كفك . فنا ولته كفى . فعصرها، ثم قال : ان اميرالمومنين عليه السلام اتى صعصعه بن صوحان عايدا له . فلما اراد ان يقوم من عنده قال : يا صعصعه بن صوحان ! لا تفتخر بعيادتى اياك و انظر لنفسك ، و كان الامرقد وصل اليك ولايلهينك الامل . استودعك الله (245)
بزنطى از اصحاب على بن موسى الرضا عليهماالسلام بود. مى گويد: شبى حضرت رضا درازگوش خود را براى من فرستاد كه به محضرش شرفياب شوم . در محلى به نام حرباء حضورش رسيدم . تمام شب را با آن حضرت بودم . بعد شام آوردند و پس از صرف شام به من فرمود مى خوابى ؟ عرض كردم بلى . دستور داد بستر آوردند.
حضرت برخاست تا از بام به زير رود. فرمود: خداوند شبت را با عافيت بگذراند. وقتى حضرت رفت با خود گفتم : من امشب از اين بزرگمرد به كرامتى دست يافتم كه هرگز احدى به آن نايل نشده است . ناگاه صدايى را شنيدم كه گفت : اى احمد! و ندانستم كه صاحب صدا كيست . چون نزد من آمد ديدم يكى از خدمتگزاران امام است . به من گفت : مولاى خود را اجابت كن . برخاستم كه از پله هاى بام به زير روم . ديدم كه امام از پله ها بالا مى آيد.چون به من رسيد فرمود: دستت را بياور. پيش آوردم . دستم را گرفت و فشرد، سپس فرمود: صعصعه بن صوحان از اصحاب على (ع) بود. بيمار شد، حضرت به عيادتش رفت . وقتى خواست از نزد او برخيزد فرمود: اى صعصعه ! عيادت مرا مايه افتخارت قرار ندهى . در فكر خودت باش . چون ممكن بود بزنطى هم از پذيرايى آن حضرت دچار عجب شود، به وى فرمود: هم اكنون جريان صعصعه براى تو پيش ‍ آمده است ، مواظب باش كه آرزو غافلت نكند و انديشه عجب در تو راه نيايد. سپس امام عليه السلام از بزنطى خداحافظى نمود و او را به حال خود گذارد

 

11- وَ أَجْرِ لِلنَّاسِ عَلَى يَدِيَ الْخَيْرَ وَ لَا تَمْحَقْهُ بِالْمَنِّ

11- وَ أَجْرِ لِلنَّاسِ عَلَى يَدِيَ الْخَيْرَ وَ لَا تَمْحَقْهُ بِالْمَنِّ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
به خواست خداوند اين عبارت از دعاى ((مكارم الاخلاق )) موضوع سخنرانى امروز است . امام سجاد (ع) از پيشگاه خدا درخواست مى كند. بارالها! خير و خوبى را به دست من براى مردم جريان ده و آن را با منت گذاردن بر سرشان محو و باطل منما.
در اين عبارت دو مطلب آمده است : مطلب اول آنكه خير انسان بايد به مردم برسد و مطلب دوم آنكه خير را با منت گذاردن بر سرشان محو و باطل منما.
در اين عبارت دو مطلب آمده است : مطلب اول آنكه خير انسان بايد به مردم برسد و مطلب دوم آنكه خير را با منت گذاردن به آنان نابود نكنيم و از بين نبريم . نكته اى كه به موقع است قبل از آغاز بحث ، تذكر داده شود اين است كه اگر كسى يك يا چند بار در طول يك ماه صدقه بدهد عمل خير انجام داده ، ولى آن را صدقه جاريه نمى گويند.
صدقه جاريه تاسيس يك اثر خيرى است كه نفعش جريان داشته باشد و خيرش پيوسته عايد مردم گردد.
كسى كه ملك پرقيمتى را وقف كند كه از درآمد آن همه روزه صد گرسنه فقير را سير كنند يا درمانگاهى تاسيس نمايد كه مرضاى بى بضاعت در آن مورد معاينه قرار گيرند و به آنان داروى رايگان داده شود يا قناتى حفر كند كه اهالى يك محل ، به طور مستمر، از آب آن مشروب گردند و از اين قبيل كارها كه پيوسته نفعش ‍ عايد مردم مى شود، در اسلام ، صدقه جاريه خوانده شده است .
امام (ع) كه از خداوند جريان خير را براى مردم به دست خود تمنى مى كند شايد از اين نظر باشد كه مى خواهد بگويد: بارالها! در طول زندگيم وسايل را به گونه اى مهيا فرما كه خير من به طور مستمر عايد مردم شود و هرگز منقطع نگردد.
پيش از آنكه درباره خير و نيكوكارى نسبت به مردم و ارزش انسانى و اسلامى آن توضيح داده شود، لازم است براى تبيين و تشريح مطلب مقدمه اى به عرض شنوندگان محترم برسد.
تمايلاتى كه در ما وجود دارد دو گروه است : يك گروه ، تمايلات حيوانى است و يك گروه ديگر تمايلات انسانى . تمايلات حيوانى آن چيزهايى است كه مشترك بين ما و حيوانات است ، تمايل به غذا، تمايل به آب ، تمايل به خواب ، تمايل به بازى ، تمايل جنسى ، تمايل به غضب و انتقامجويى ، تمايل تفوق طلبى ، تمايل در حب اولاد، و امثال اينها. اين تمايلات را حيوانات هم دارند و ما هم داريم . وجود اين تمايلات ، ضرورت زندگى است . يكى از اين تمايلات اگر نباشد بايد گفت يكى از پايه هاى اساسى زندگى نيست . با اينكه اين تمايلات براى زندگى ضرورى است اما معيار افتخار نيست ، خوابيدن و استراحت براى رفع خستگى ضرورت دارد و فقدان آن منجر به مرگ مى شود اما افتخار انسانيت نيست ، حب اولاد لازمه تربيت اولاد است و مادر به مهر و محبت ، آن همه مصائب را تحمل مى كند اما حب اولاد، افتخار انسان نيست . بنابراين ، گروه تمايلات حيوانى در وجود انسان براى امرار زندگى ، واجب و لازم و قطعى و ضرورى است ، اما معيار بزرگى و بزرگوارى نيست .
در كنار تمايلات حيوانى تمايلات عالى انسانى وجود دارد. اين تمايلات عالى انسانى به هر نسبتى كه پيشروى كند و تحقق زيادترى بيابد انسانيت ، بيشتر شكوفا مى شود و افتخار براى انسان بيشتر خواهد بود. تمايلات انسانى از قبيل :
1.
اداى امانت 2. وفاى به عهد، 3. انصاف ، 4. عدالت ، 5.احسان 6. دگردوستى ، و امثال اين امور كه خيلى هم معدود و محدودند. هر كدام از اين صفات ، يك پايه اصولى در تعالى بشر است .
اكنون روى احساس و روى دگردوستى به اعتبار جمله اى از صحيفه سجاديه كه مورد بحث امروز است تكيه مى شود. ملاحضه بفرماييد در مسله دگردوستى . اين صفت در مقابل خوددوستى است . خوددوستى را تمام حيوانات ، حتى حشرات ، هم دارند، مثلا مگس ، پشه ، اين دو حشره ناچيز هم خوددوستى دارند، در تابستان به صورت شما نشسته ، همين كه دستتان نزديك آمد احساس خطر مى كند و فورا فرار مى نمايد، چرا؟ زيرا به خودش و زندگيش علاقه دارد. يك بچه ماهى كوچك در آب تا دستتان به حوض دراز مى شود فرار مى كند، اينها خوددوستى دارند و اين خوددوستى را ما هم داريم و حيوانات هم دارند ولى هيچيك از اين تمايلات حيوانى معيار عظمت و بزرگى انسان نيست ، معيار بزرگى و عظمت انسان ، دگردوستى است و به هر نسبت كه دگردوستى ، در يك جامعه تقويت شود و علاقه به مردم و حفظ لزوم خدمتگزارى به مردم تقويت گردد، دلالت دارد بر اينكه انسانيت رشد بيشترى كرده و بشر قدمهاى بلندترى به سوى تعالى و تكامل برداشته است . امام موسى بن جعفر عليهماالسلام فرموده است :
ان اهل الارض لمرحومون ماتحابوا و ادوا الامانه و عملوا الحق (246)
مردم روى زمين تا وقتى كه يكديگر را دوست بدارند، اداى امانت كنند و بر طريق حق قدم بردارند و عمل نمايند مورد ترحم و تفضل ذات اقدس الهى هستند.
ملاحضه مى كنيد كه در اين حديث ، حضرت موسى بن جعفر از اهل كره زمين ، صرف نظر از عقايد مذهبى و روشهاى دينى سخن مى گويد، يعنى اگر اين سه مطلب ، كه شاءن انسانيت است ، يكى دگردوستى ، آن دگر اداى امانت ، و سوم قدم برداشتن به راه حق و درستى ، اين سه صفت كه در جامعه بشرى موجود باشد استحقاق تفضل و عنايت الهى را دارند و همواره مورد رحمت اند. همين سخن امام (ع) است كه سعدى به صورت نظم آورده :
بنى آدم اعضاى يك پيكرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمى
نشايد كه نامت نهند آدمى
بشر دوستى آدمى را وامى دارد كه به بيماران بى بضاعت كمك كند، به افتادگان دستگيرى نمايد، عناصر گرسنه را سير كند و افراد يتيم را مورد نوازش قرار دهد و از اين قبيل اعمال خيرخواهانه انسانى .
على (ع) موقعى كه مالك اشتر را ماءمور مصر مى نمايد و حكومت آن كشور پنهاور را به وى مى سپارد دستورهاى لازم را ضمن عهدنامه مبسوطى كه مرقوم فرموده ، به وى مى دهد و در اوايل نامه از بشر دوستى و محبت سخن مى گويد و توصيه مى كند كه اين سجيه انسانى را درباره تمامى مردم از مسلمانان و غير مسلمان رعايت بنمايد.
و اشعر قلبك الرحمه للرعيه و المحبه لهم و اللطف بهم ولا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم فانهم صنفان : اما اخ لك فى الدين ، او نظير لك فى الخلق (247 )
مالك ! دلت را مهيا كن تا با رحمت و محبت و يا لطف و مهربانى با مردم برخورد نمايى . مبادا همچون درنده اى كه خوردن شكار خويش را مغتنم مى شمارد با آنان موجه گردى چه آنكه مردم مصر دو گروه اند: يا از نظر دينى برادر تو هستند، يا از جهت آفرينش و خلقت همانند تو، و در هر صورت ، انسان اند و بايد با روش انسانى با آنان معامله نمايى .
در روايت ديگر، ماءمور ديگرى را مخاطب ساخته و فرموده است :
عامل سائر الناس بالانصاف و عامل المومنين بالايثار(248)
رفتارت با همه مردم براساس انصاف باشد و با برادران دينيت از روش خود گذشتگى و ايثار استفاده كن .
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله : الخلق عيال الله فاحب الخلق الى الله من نفع عيال الله و ادخل على اهل بيت سرورا(249)
امام صادق (ع) فرموده است : مردم رزق خوار خدا هستند و مؤ ونه آنان به عهده اوست . محبوبترين خلق كسى است كه به روزى خواران خدا نفعى برساند و اهل بيتى را خوشحال و مسرور نمايد.
احساس نمودن و نفع رسانيدن به بندگان خدا لازمه دگردوستى و انسانيت است و اين مهم در اسلام ، پسنديده و ممدوح شناخته شده ، ولى مهمتر از احساس مالى رفع ظلم و اقامه عدل و انصاف درباره آنان است ، خواه شخص مورد ستم مسلمانان باشد يا غيرمسلمان . رسول گرامى در اين باره فرموده است :
من سمع رجلا ينادى يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم (250)
كسى كه بشنود شخص مظلومى فرياد مى زند و مسلمانان را به يارى مى طلبد اگر صداى استغاثه او را بشنود و به ياريش نرود مسلمان نيست .
از مواردى كه حقوق انسانى بايد رعايت شود درباره همسايگان است و رسول اكرم در اين باره چنين فرموده است :
الجيران ثلثه : منهم من له ثلثه حقوق : حق الاسلام وحق الجوار و حق القرابه : و منهم من له حقان : حق الاسلام و حق الجوار. و منهم من له حق واحد والكافر له حق الجوار(251 )
همسايگان سه قسم اند: قسمتى داراى حق اند: حق اسلام ، حق همسايگى ، و حق قرابت . قسمتى داراى دو حق اند: يكى حق اسلام و آن ديگر حق همسايگى . و بعضى داراى يك حق اند، و همسايه كافر از اين قسم است و حق همسايگى دارد.
تا اينجا رواياتى راجع به عدل و انصاف ، نيكى و احسان ، و رحمت و محبت درباره عموم مردم از نظر دگردوستى و انسانيت معروض افتاد. اينك چند درباره روابط مسلمانان با هم و خدمت آنان به يكديگر ذكر مى شود.
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : انما المومنون فى تراحمهم و تعاطفهم بمنزله الجسد الواحد اذا اشتكى عضو تداعى له سائر الجسد بالحمى و السهر(252)
رسول اكرم فرموده است : مؤ منين در مقام رحمت و عطوفت نسبت به يكديگر به منزله يك جسدند، وقتى يك عضو از جسد بيمار شود ساير اعضاى آن همانند او تبدارى و شب بيدارى دارند و در غم و مصبيت او شريكند.
معلى بن خنيس كه از اصحاب امام صادق عليه السلام از آن حضرت سؤ ال كرد كه حق مسلمان بر مسلمان چيست . حضرت فرمود: من بر تو خائفم ، مى ترسم حقوق را بدانى و عمل ننمايى . معلى اظهار اميد كرد كه به قوه الهى عمل نمايم . آنگاه امام حقوقى را شمرد كه بعضى از آنها در اينجا ذكر مى شود:
قال : ايسر حق منها ان تحب له ما تحب لنفسك وتكره له ماتكره لنفسك و ان تجتنب سخطه و تتبع مرضاته و تطيع امره و ان تعينه بنفسك و مالك و لسانك و يدك و رجلك و ان تكون عينه و دليله و مرآته و ان لا تشبع و يجوع و لا تروى و يظما و لا تلبس و يعرى (253)
امام على (ع) فرمود: آسانترين حق مسلمانان اين است كه آن را كه براى خود دوست مى دارى براى او دوست دارى و آن را كه خود ميل ندارى براى او بى ميل باشى و اينكه او را خشمگين نكنى ، رضايش ‍ راجلب نمايى ، و دستورش را به كار بندى ، و اينكه او را با نفست ، با مالت ، به زبانت ، و با دست و پايت يارى نمايى ، و اينكه تو به منزله چشم او، راهنماى او، و آيينه او باشى ، چنين نباشد كه تو سير باشى و او گرسنه ، تو سيراب باشى و او تشنه ، و تو پوشيده باشى و او برهنه .
خلاصه اينكه مواسات مسلمانان با يكديگر و دگردوستى آنان نسبت به هم آنقدر در اسلام مهم است كه در بعضى از روايات رسول گرامى آمده است : مسلمانان متمكن اگر نسبت به همسايه خود كه تهيدست و فقير است بى تفاوت باشد از اسلام واقعى برخوردار نيست و در اينجا به بعضى از آن روايات اشاره مى شود:
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : ما امن بى من بات شبعانا و جاره جائع (254 )
آن كسى كه خودش شب سير بخوابد و همسايه او گرسنه باشد به من ايمان نياورده است .
و عنه صلى الله عليه و آله : ما آمن بى من بات كاسيا و جاره عار(255)
رسول اكرم مى فرمود: آن انسان مسلمانى كه خودش سير و همسايه اش در كنار او گرسنه باشد از گروه مؤ منين و پيروان واقعى قرآن شريف نيست .
اسلام علاوه بر آنكه مواسات و تعاون را به پيروان خود درس داده ، از ايثار كه مرحله بالاترى از تعاون است نيز سخن گفته و آنان را به ايثار تشويق نموده است كه به منظورى جلب خشنودى ذات اقدس الهى در مواقعى كه بتوانند دگران را بر خويشتن مقدم دارند و چيزى كه مورد احتياج خود آنان است به مسلمانى كه نيازمندتر است اعطا نمايند.
عن على عليه السلام قال : عند الايثار على النفس يتبين جواهر الكرماء(256)
على (ع) فرموده است : در زمينه ايثار بر نفس گوهر طبع و رفعت روح افراد كريم النفس آشكار مى گردد.
احسان به مردم و اقناع تمايل دگردوستى منحصر به خدمات مالى نيست بلكه هر قسم خدمتى به دگران نشانه انسانيت و حاكى از فضيلت است . ناتوانى را دست گرفتن ، يتيمى را نوازش نمودن ، راه گم كرده اى را هدايت كردن ، نابينايى را از خيابان عبور دادن ، و ديگر خدماتى از اين قبيل مورد ترغيب و تشويق اولياى گرامى اسلام است .
قال رجل للنبى صلى الله عليه و آله : احب ان اكون خير الناس . فقال : خير الناس من ينفع الناس ، فكن نافعا لهم (257)
مردى به رسول گرامى عرض كرد: دوست دارم كه بهترين مردم باشم . حضرت فرمود: بهترين مردم كسى است كه نفعش بيشتر عايد مردم گردد پس تو در راه نفع رساندن به مردم كوشا و جدى باش تا از بهترين مردم باشى .
يكى از خدمات ارزنده و پرارج نسبت به مردم دفاع از عرض و شرف آنان است و بدبختانه در محيط ما به اين امر مهم كمتر توجه مى شود.
نال رجل من عرض رجل عند النبى صلى الله عليه و آله . فرد رجل من القوم عليه ، فقال رسول الله صلى الله عليه و آله : من رد عن عرض اخيه كان له حجابا من النار(258)
مردى در حضور رسول گرامى نسبت به كسى سخن ناروا گفت و به عرض او تجاوز نمود. شخصى كه در مجلس حاضر بود گفته او را رد كرد و از مرد مورد تجاوز دفاع نمايد همان دفاع براى او در مقابل آتش ‍ حجابى مى شود و او را از خطر مصون و محفوظ مى دارد.
امام سجاد (ع) در پيشگاه الهى دعا مى كند:
و اجر للناس على يدى الخير
بارالها! به دست من براى مردم خير و خوبى جارى كن .
با توجه به اينكه خير رساندن به مردم داراى معناى وسيع و گسترده اى است و افراد خير مى توانند به اشكال مختلف و صور گوناگون به آنان نفع و خير برسانند، امام (ع) از خدا مى خواهد كه او را در طول ايام زندگى به انواع خوبى ها و خيرات نسبت به انسانها موفق و مويد بدارد.
ناگفته نماند كه نه تنها احسان و نيكى به مردم باعث جلب رحمت بارى تعالى است ، بلكه احسان به حيوان نيز مى تواند آدمى را مشمول رحمت خداوند بنمايد و بر اثر آن گناهش مورد عفو قرار گيرد و در اينجا به طور نمونه يك مورد كه در حديث آمده است به عرض شنوندگان محترم مى رسد:
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : اطلعت ليله اسرى على الجنه فرايت امراه زانيه ، فسالت عنها. فقيل انها مرت بكلب يلهث من العطش . فارسلت ازارها فى بئر فعصرته فى حلقه حتى روى . فغفر الله لها(259)
رسول گرامى فرمود: در شب معراج به بهشت اشراف يافتم . در آنجا زن زانيه اى را ديدم ، پرسيدم اين آلوده دامن چه عملى كرده است كه بهشتى شده ؟ پاسخ دادند: او بر سگى گذر كرده است كه زبانش بر اثر شدت عطش از دهانش درآمده و پيوسته نفس مى زد. آن زن و روپوش بلند سرتاسرى خود را از بر گرفت و در چاهى كه در آن نزديك بود آويخت ، روپوش به آب رسيد، مقدارى از آب را به خود گرفت ، پارچه را بالا كشيد، نقطه پرآب را در گلوى سگ تشنه فشرده و حيوان را سيراب نمود. خداوند بر اثر اين خدمت ، گناهان زن را بخشيد و او را بهشتى نمود.
شايد حديث ديگرى نظير روايت آن زن در اخبار آمده باشد كه سعدى آن را ديده و به نظم آورده است :
يكى در بيابان سگى تشنه يافت
برون از رمق درحياتش نيافت
كله دلو كردآن پسنديده كيش
چوحبل اندر آن بست دستار خويش
به خدمت ميان بست و بازوگشاد
سگ ناتوان را دمى آب داد
خبر داد پيغمبر از حال مرد
كه داورگناهان از او عفو كرد
الا گر جفاكارى انديشه كن
وفاپيش گيروكرم پيشه كن
كسى با سگى نيكويى گم نكرد
كجا گم شود خير با نيكمرد
كرم كن چنان كت برآيد زدست
جهانبان درخيربركس نبست
امام على (ع) در جمله دوم دعا كه موضوع قسمتى از سخنرانى امروز است به پيشگاه خدا عرض مى كند:
ولا تمحقه بالمن
بارالها! خوبى و خيرى را كه با دست من به جريان مى اندازى با منت گذاردن ، محو و نابود منما.
از اين جمله استفاده مى شود كه افراد خير و نيكوكار اگر كار خوب خود را به منت آلوده كنند عمل خيرشان باطل و بى اثر مى شود و خداوند آن را محو و نابود مى كند، و اين مطلب در قرآن شريف آمده است :
يا ايها الذين آمنوا لاتبطلوا صدقاتكم بالمن والاذى (260)
اى مردم با ايمان ! صدقات خود را با منت گذاردن و اذيت كردن باطل ننماييد.
براى آنكه روشن شود چرا منت گذاردن صدقات را باطل مى كند لازم است در اين باره توضيح مختصرى داده شود. اسلام ، دين تعاون و مواسات است و از افراد متمكن خواسته كه قسمتى از اموال خود را به عنوان واجب يا مستحب به گروه كم بضاعت و تهيدست بدهند. ولى اين كار بايد به قصد قربت و با رعايت احترام كامل به تهيدستان انجام پذيرد و آنان مورد تحقير و اهانت واقع نشوند. آيين مقدس اسلام عز و شرافت مسلمانان را بسيار محترم شمرده و پرارج دانسته است و هيچكس حق ندارد كرامت نفس و بزرگوارى خود را با پول معامله كند و بر همين اساس است كه تملق گويى و چاپلوسى ممنوع گرديده است . كسى كه به فرد بى بضاعتى كمك مى كند و خدمت خود را ماده منت نسبت به او قرار مى دهد با اين عمل به عز و شرف او ضربه مى زند و به حيثيت انسانى وى آسيب مى رساند و خداوند چنين صدقه اى را هرگز نمى پذيرد و منت گذاردن موجب ابطال عمل خير آن مرد خير مى شود. تا جايى اسلام به اين مهم عنايت دارد كه فرموده است :
قول معروف و مغفره خير من صدقه يتبعها اذى (261)
بگرمى با فقير سخن گفتن و از او عذرخواستن از اينكه نمى تواند به وى خدمتى نمايد بهتراز صدقه اى است كه آميخته به منت گذارى و آزار او باشد. براى آنكه شنوندگان محترم هر چه بهتر و بيشتر به اهميت اين موضوع واقف گردند و خدمات مالى خود را با منت گذارى ، باطل و تباه ننمايند در اينجا قسمتى از روايات اولياى گرامى اسلام كه در كتب اخبار آمده است ذكر مى شود:
عن النبى صلى الله عليه و آله : من اسدى الى مؤ من معروفا ثم آذاه بالكلام اومن عليه فقد ابطل صدقته (262)
كسى كه به مؤ منى چيزى اعطا كند و به وى صدقه اى بدهد، سپس او را با كلام خود آزار نمايد يا بر وى منت گذارد با اين عمل ، صدقه خود را باطل نموده است .
و عنه صلى الله عليه و آله : من اصطنع الى اخيه معروفا فامتن به احبط الله عمله و ثبت وزره و لم يشكر له سعيه (263)
و نيز فرموده است : كسى كه به برادر دينى خود خدمتى نمايد سپس بر وى منت گذارد خداوند عمل او را محو و نابود مى سازد و بار سنگين آن عمل بر دوش وى مى ماند و از خدمتى كه انجام داده است بهره اى نمى برد.
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : المن يهدم الصنيعه (264)
امام صادق (ع) فرموده است : منت گذاردن عمل خير انسان را نابود و فانى مى نمايد.
اگر شخص مسلمانى صدقه بدهد و به كسانى كه آن را دريافت نموده اند به طور مستقيم منت نگذارد و آزارشان ننمايد ولى در غياب آنان عمل خود را به اين و آن بگويد و در نتيجه موجب هتك حرمت و تحقير دريافت كنندگان صدقه گردد، چنين شخصى مشمول آيه كريمه ابطال صدقه با من واذى است ، زيرا غيرمستقيم بر فقرا منت گذارده و آنان را آزار داده است ، و اين مطلب را امام جواد (ع) به شخصى فرمود كه در يك روز به ده نفر فقير عائله دار كمك نموده بود بدون آنكه بر آنها منت گذارد يا آنان را آزار دهد، ولى قضيه احسان و انفاق خود را براى امام جواد نقل نمود. امام به وى فرمود:
قد ابطلت برك باخوانك و صدقاتك ، قال : و كيف ذلك يابن رسول الله ؟ قال له محمد بن على : اقراء قول الله عزوجل : يا ايها الذين آمنوا: لا تبطلوا صدقاتكم بالمن والاذى ، قال الرجل : يا بن رسول الله ما مننت على القوم الذين تصدقت عليهم و لا آذيتهم ، قال له محمد بن على : ان الله عزوجل قال : لا تبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذى و لم يقل لا تبطلوا بالمن على من تتصدفون عليه والاذى لمن تتصدقون عليه و هو كل اذى (265)
تو با نقل اين قضيه بر و نيكى خود به برادرانت را ابطال نمودى و از ميان بردى ، عرض كرد: چگونه از ميان بردم ؟ حضرت پاسخ داد: كلام خدا را بخوان كه فرموده است :اى مردم با ايمان ! صدقات خود را با منت گذاردن و اذيت كردن ابطال منماييد، عرض كرد: يا بن رسول الله ! به كسانى كه كمك نمودم نه بر آنها منت گذاردم و نه آزارشان دادم . حضرت فرمود: خداوند فرموده صدقات خود را با منت گذاردن و اذيت كردن باطل نكنيد و نفرموده است كه : صدقات خود را با اذيت دادن و منت گذاردن مستقيم بر سر كسى كه صدقه را دريافت مى نمايد باطل نكنيد.
اين آيه ، شامل حال تمام اقسام منتها و آزارها مى شود، خواه كمك كننده ، خود مستقيما به گيرنده صدقه منت گذارد و آزارش دهد، خواه خدمت عملى و احسان خود را بدگران بگويد و اين و آن را آگاه سازد و غيرمستقيم دريافت كنندگان را مورد منت يا مورد اذيت قرار دهد.
بيان امام جواد (ع) و نكته اى را كه در آيه تذكر داده است براى افراد خير و احسان كننده درسى آموزنده است و به آنان خاطرنشان مى فرمايد: شما كه براى خدا و به نيت قربت به فقيرى آبرومند كمك مى كنيد به گونه اى باشد كه فقط خدا بداند و شما بدانيد و فقير، دگرى از آن آگاه نشود تا آن احسان ذخيره قيامت شما گردد و اگر به دگران بگوييد و آبروى فقير را ببريد با گفته خود، احسان خويش را ابطال نموده ايد و ممكن است بر اثر پرده درى و اهانت به فقير، در قيامت استحقاق كيفر و عذاب داشته باشيد. نه تنها منت گذاردن و آزار دادن فقير در زمينه صدقات ، ممنوع و نارواست ، بلكه اگر كيفيت پرداخت صدقات آبرومندانه و مناسب با عز و شرف مسلمان نباشد و موجب تحقير و توهين وى گردد نيز در اسلام ممنوع و غير مجاز است . ائمه معصومين عليهم السلام كه در آموختن وظايف دينى ، معلم مسلمانان بودند براى آنكه اصحاب و دوستانشان به راه خطا نروند همواره به آنان تذكرات لازم را مى دادند و آگاهشان مى ساختند تا اگر در مسير ناصحيح قدم بر مى دارند باز گردند و به راه درست گرايش يابند.
عن اسحق بن عمار قال : قال لى ابوعبدالله عليه السلام : يا اسحق ! كيف تصنع بزكوه مالك اذا حضرت ؟ قلت : ياتونى الى المنزل فاعطيهم . فقال لى ما اراك يا اسحق الا قد ذللت المومنين و اياك اياك ، ان الله تعالى يقول : من آذى لى وليا فقد ارصدلى بالمحاربه (266)
اسحق بن عمار مى گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: چگونه زكوه مالت را مى دهى ، گفتم : محصول را به منزل مى آورم . اهل استحقاق مى آيند و دريافت مى كنند امام فرمود: اسحق ! تو با اين كار، مسلمانان را در معرض ذلت و خوارى قرار مى دهى ، از اين كار پرهيز كن ، خداوند فرموده است هر كس دوست مرا خوار نمايد براى جنگ با من مهيا گرديده است .
در پايان بحث امروز لازم است به شنوندگان محترم تذكرى بدهم و آن اين است كه بحث ما درباره دعاى ((مكارم الاخلاق )) است . اين دعاى شريف حاوى مطالب بسيار رفيع و بلند در شاءن انسانسازى و پرورش مكارم اخلاق در ضمير مردم با ايمان است ، بايد شنوندگان محترم حتما در هر قسمتى دقت نمايند و هر مطلبى را كه امام سجاد (ع) به صورت دعا از زبان خود در پيشگاه الهى عرض مى كند آن را سرمشق خود قرار دهند و بر طبق آن عمل نمايند تا بتوانند از اين دعا بهره علمى و اخلاقى ببرند و متخلق به سجاياى انسانى گردند. مثلا از دو جمله مورد بحث امروز استفاده شود كه تمام افراد به قدرى كه قدرت دارند با مال و قلم و قدم خود به مردم خدمت كنند و ديگر آنكه خدمات خود را منت گذاردن بر سر مردم و به رخ آنان كشيدن نابود و فانى ننمايند و خويشتن را از پاداش خدا در قيامت محروم نسازند.

 

12- وَ هَبْ لِى مَعَالِيَ الْأَخْلَاقِ، وَ اعْصِمْنِي مِنَ الْفَخْرِ.

12- وَ هَبْ لِى مَعَالِيَ الْأَخْلَاقِ، وَ اعْصِمْنِي مِنَ الْفَخْرِ.
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
به خواست خداوند اين دو جمله از دعاى شريف ((مكارم الاخلاق )) موضوع سخنرانى امروز است . امام سجاد (ع) از پيشگاه خداوند درخواست مى كند: بارالها! به من معالى اخلاق عطا فرما و از اينكه بين مردم به دارابودن مكارم اخلاق مباهات و افتخار نمايم مصون و محفوظ بدار.
معالى اخلاق كه مورد تمناى حضرت على بن الحسين عليهما السلام است از سجاياى انسانى و ملكات بسيار عالى است كه خداوند دوست دارد انسانها به آن خلقيات متخلق شوند و از راه آن ملكات پسنديده به مدارج كمال انسانى نايل گردند.
عن النبى صلى الله عليه و آله : ان الله يحب معالى الاخلاق و يكره سفسافها(267 )
رسول گرامى فرموده : خداوند دوستدار معالى اخلاق است و از فرومايگى و خلقيات پست بيزار.
معالى اخلاق به معناى مكارم اخلاق است و دعايى كه از صحيفه سجاديه مورد بحث ماست به همان اسم نامگذارى شده ، زيرا حاوى بسيارى از خلقيات رفيع و سجاياى عالى انسانى و كرايم اخلاق است و اگر كسى آنها را به درستى فراگيرد و متخلق به آن اخلاقيات شود. داراى مكارم اخلاق و سجاياى انسانى است . در روايات اولياى اسلام ، مكارم اخلاق در كنار محاسن اخلاق ذكر مى شود و اين هر دو مايه خشنودى و رضاى حضرت بارى تعالى است و نبى مكرم اسلام مبعوث گرديده تا محاسن اخلاقى متخلق سازد، و خصوصيات هر دو قسمت را به مردم بياموزد و به آنان برترى و امتياز مكارم اخلاق بر محاسن اخلاق را بفهماند.
عن على بن الحسين عليهما السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله : بعثت بمكارم الاخلاق و محاسنها(268)
امام سجاد (ع) از رسول اكرم حديث نموده كه فرموده است : من از طرف بارى تعالى براى مكارم اخلاق و محاسن آن مبعوث شده ام .
روايت دگرى در كتب عامه و خاصه از نبى اكرم نقل شده كه در آن روايت ، فقط از مكارم اخلاق نام برده و بدين وسيله مردم را به قدر و منزلت آن خلق شريف متوجه نموده است .
عن النبى صلى الله عليه و آله انه قال : انما بعثت لا تمم مكارم الاخلاق (269)
رسول اكرم فرموده : من از طرف خداوند مبعوث شده ام تا مكارم اخلاق را، كه جزء برنامه انبياى سلف بوده ، تتميم و تكميل نمايم .
براى اينكه بحث ما روشن شود لازم است كه در آغاز، محاسن اخلاق و مكارم اخلاق را بشناسيم و به تفاوت اين دو گروه خلق پى ببريم و بدانيم كه براى چه مكارم اخلاق بمراتب بالاتر از محاسن اخلاق است . براى بيان تفاوت محاسن اخلاق و مكارم آن از دو روايت استفاده مى كنيم و آن دو را از نظر معنوى و ارزش ‍ روحانى بررسى مى نماييم و در خلال بررسى اين دو روايت برترى و امتياز مكارم اخلاق بر محاسن اخلاق روشن مى شود.
قلت لابى عبد الله عليه السلام : ما حد حسن الخلق ؟ قال : تلين جانبك و تطيب كلامك و تلقى اخاك ببشر حسن (270)
راوى حديث مى گويد به امام صادق (ع) عرض كردم : حد حسن خلق چيست ؟ فرمود: با مردم به نرمى و گرمى برخورد كنى ، پاك و منزه و در كمال ادب سخن بگويى ، و در مواجهه با برادرانت متبسم و گشاده روى باشى .
اين روايت ، مرزى براى حسن اخلاق بيان مى كند. البته اين مطلب كه در حديث آمده به منزله نمونه اى است كه از حسن اخلاق . اگر يك نفر انسانى واجد اين سه مرحله باشد يا علاوه بر آن سه صفت داراى صفات اخلاقى خوب باشد، در برخورد با مردم سبقت سلام بگيرد، دست بدهد، دندانش مسواك زده باشد، لباسش پاكيزه باشد، به عيادت مرضى برود، تشييع جنازه بنمايد، مصيبت زدگان را تسليت بدهد، مسافران را ملاقات كند، و ديگر اعمالى نظاير اينها، تمام اين كارها از محاسن اخلاق است و همه اين افعال ، مورد تاءييد شرع مقدس مى باشد، و رسول اكرم يك قسمت از ماءمؤ ريت اخلاقيش مربوط به همين امور بود. اما اگر سؤ ال شود: آيا اين صفاتى كه مذكور افتاد دليل بر انسانيت است ؟ آيا اين صفات نشانه شرف انسانى است ؟ پاسخ اين پرسش منفى است . چه بسيار مردمى هستند كه على الظاهر داراى تمام اين صفات مى باشند و واقعا داراى خلقيات پسنيديده اند، اما اين ظاهر فريبا، باطنى زهرآلود و ظالم دارد و درونى متجاوز به حقوق مردم ، به مال مردم ، به عرض و شرف مردم ، به قول آن گوينده كه مى گويد:
ظاهرش چون گوركافر پرحلل
باطنش قهر خدا عزوجل
بنابراين محاسن اخلاق ، بسيار خوب است اما دليل بر شرافت انسانى و كرامت نفسانى نيست .
درباره مكارم اخلاق از رسول گرامى و ائمه معصومين عليهم السلام روايات بسيارى آنده و در هر روايت ، چند نشانه از مكارم اخلاق بيان نموده اند كه در اينجا به يكى از آن روايات اكتفا مى شود. حضرت صادق (ع) به ابن جندب فرمود:
يا بن جندب ! صل من قطعك و اعط من حرمك و احسن الى من اساء اليك و سلم على من سبك و انصف من خاصمك و اعف عمن ظلمك (271)
امام (ع) به ابن جندب فرمود: بپيوند با كسى كه از تو بريده ، عطا كن به كسى كه ترا محروم نموده ، نيكى كن درباره آن كس كه به تو بدى كرده ، سلام كن به كسى كه ترا دشنام داده ، انصاف ده در مورد آن كسى كه با تو خصومت نموده ، و ببخش كسى را كه به تو ستم كرده است .
ملاحضه مى كنيد كه بين مكارم اخلاق با محاسن اخلاق چقدر فاصله است و چه اندازه مكارم اخلاق داراى رفعت و عظمت است .
ما اگر بخواهيم ((محاسن اخلاق )) را به فارسى ترجمه كنيم بايد بگوييم : ((خوى خوب و پسنديده ))، اما اگر بخواهيم ((مكارم اخلاق )) را به فارسى برگردانيم بايد بگوييم ((بزرگوارى و كرامت نفس )) و اين دو با هم فاصله بسيار دارند. بزرگى با بزرگوارى فرق دارد. كسى كه در اداره اى داراى مقامى رفيع است مى گويند بزرگ است ، كسى كه از جهت سن بيشتر عمر كرده مى گويند بزرگ و بزرگتر است ، كسى كه داراى ثروت و املاكى است ممكن است مردم او را بزرگ بدانند، ولى مكارم اخلاق به اين معنى نيست كه ، مكارم اخلاق به معناى بزرگوارى نفس و طبع بلند است . ممكن است كسى از نظر مقام خيلى پايين باشد ولى داراى بزرگوارى نفس باشد، ممكن است كسى تمكن مالى نداشته باشد اما داراى رفعت نفس باشد. بنابراين مكارم اخلاق يعنى ((كرامت نفس ))، ((بزرگوارى روح )) و رفعت مقام معنوى يك انسان كه در پرتو آن مى تواند گذشتهاى بسيار داشته باشد. آنچه در اخبار ائمه معصومين عليهم السلام درباره بيان ((محاسن اخلاق )) و ((مكارم اخلاق )) آمده ، ذكر مصداق است ، يعنى مورد بيان مى كند، اما من در كتب اخبار برنخورده ام كه ببينم معيارى براى ((محاسن اخلاق )) و ((مكارم اخلاق )) ذكر شده باشد و انسان بتواند با آن معيار تمامى محاسن اخلاق رابشناسد و همگى ((مكارم اخلاق )) را تشخيص دهد.
شايد در تعريف ((محاسن اخلاق )) بتوان گفت : آن قسم خلق و خويى كه در شرع مقدس ، ممدوح شناخته شده و با غرايز حيوانى و تمايلات نفسانى هماهنگ است ، يا لااقل با آنها تضادى ندارد ((حسن خلق )) است ، و در تعريف مكارم اخلاق گفته شود: آن قسم خلقيات عالى و رفيعى كه اگر كسى بخواهد انجام دهد يا بايد با هواى نفس خود و كشش غرايز حيوانى خويش بجنگد و در جهت مخالف آنها قدم بر دارد، يا لااقل بايد نداى آنها را ناديده انگارد، نسبت به آن بى اعتنا باشد، و از پى صفت انسانى و كمال معنوى خود برود، تا به درجاتى از مكارم اخلاق ارتقا يابد. صفاتى را كه امام (ع) ره درباره محاسن اخلاق بيان نموده و با غرايز حيوانى و تمايلات نفسانى هماهنگ است . آدمى به كشش حب ذات ميل دارد كه محبوب مردم باشد و با علاقه مندى با وى برخورد نمايند. اگر به نرمى و گرمى با آنان مواجه گردد، مودب و پاك سخن بگويد، و با قيافه گشاده و چهره متبسم با آنان برخورد كند موجب عز و محبوبيتش مى گردد و هر انسانى روى حب ذات به عز و محبوبيت علاقه دارد و نمى خواهد مورد تنفر و انزجار دگران باشد. خلاصه اينكه اين سه صفت كه در حديث آمده و ديگر صفاتى كه از محاسن اخلاق است بر وفق تمايل طبيعى و خواهش نفسانى انسان است .
اما ((مكارم اخلاق )) در نقطه مقابل غرايز و هواى نفس قرار دارد و آدمى به طور طبيعى مايل نيست آنطور عمل كند بلكه مى خواهد در جهت مخالفت مكارم اخلاق قدم بردارد. مثلا اگر كسى در خيابان با شدت به شما تنه زد و عمدا مورد اهانت و تحقيرتان قرار داد غريزه انتقامجويى مى گويد: بايد عمل او را تلافى كرد و اهانت او را با اهانت پاسخ داد، اما امام صادق (ع) در مقابل بيان كرامت خلق مى فرمايد:
واعف عمن ظلمك
بزرگوار باش ، انسان و با فضيلت باش ، از لغزش او بگذر و عمل نارواى او را مورد عفو و اغماض خود قرار ده ، و اين عمل برخلاف طبيعت آدمى و تمايل نفسانى است . اگر روزى به مبلغى نيازمند شدى كه اگر آن مبلغ به تو نرسد آبرويت در خطر است ، نزد يكى از دوستانت مى روى و مى گويى : من الان به دو هزار تومان پول نقد نياز دارم ، اگر دارى به من قرض بده ، يك ماه ديگر به تو باز مى دهم . او دسته چك خود را در مى آورد و نگاه مى كند ولى به تقاضاى تو اعتنا نمى نمايد، مى گويد: چند برابر آنچه تو مى خواهى موجودى دارم اما نمى دهم و ترا ماءيوس مى كند و تو ناچار از راهى دگر آن مبلغ را تهيه مى كنى و آبروى خود را محفوظ مى دارى . يك سال نمى گذرد كه همان شخص به مبلغى نياز پيدا مى كند و نزد شما مى آيد، از شما تقاضاى كمك مى كند و شما داريد. اگر بخواهى همانند او دسته چكت را درآورى و بگويى : چندين برابر دارم اما نمى دهم ، شما پيروى از روش مكارم اخلاق و سجاياى انسانى نكرده اى . امام (ع) در بيان وظيفه شما در چنين موقع مى فرمايد:
و اعط من حرمك
شما به آن آدمى كه ترا محروم كرد عطا كن ، يعنى با كمال گشاده رويى و با ميل تمام ، مبلغ درخواستى او را به او قرض بده و نداى انتقامجويى حيوانى را در باطن سركوب كن و او را مقضى المرام از پى مشكلش روانه نما.
اگر روزى در رهگذر با شخص بى تربيتى برخورد نمودى و او به شما فحش داد و با سرعت از كنار شما گذشت مبادا فكر انتقامجويى در سر بپرورى و بخواهى در اولين فرصت ، دشنام او را با دشنام دادن تلافى نمايى كه اين كار برخلاف مكارم اخلاق و شرافت نفس است ، بلكه بايد مراقبت كنى تا عمل بد او را با عمل خوب خود پاسخ گويى و به فرموده امام صادق (ع):
و سلم على من سبك
در اولين بار كه با او برخورد مى كنى سلامش كن و كار زشت او را با كار زيباى خود پاسخ ده و او با مشاهده عمل انسانى و كرامت نفس شما از كار زشت خود سرافكنده و خجلت زده خواهد شد.
عن على عليه السلام قال : عليكم بمكارم الاخلاق فانها رفعه و اياكم و الاخلاق الدنيه فانها تضع الشريف و تهدم المجد(272)
على (ع) فرمود است : بر شما باد به مكارم اخلاق كه تخلق به آن رفعت و بلندى است و بپرهيزيد از دنائت اخلاق كه افراد شريف را پست مى كند و مجد و بزرگوارى را نابود مى نمايد.
به موجب روايات زيادى كه از اولياى اسلام رسيده خلقيات حميده عموما و مكارم اخلاق خصوصا در قيامت به حساب گذارده مى شود، كفه اعمال خوب را سنگين مى كند و موجب نجات صاحبش مى گردد، ولى در ضمن حديثى خاطرنشان گرديده است كه ، صرف نظر از جنبه اخروى و جهات معنوى ، تخلق به مكارم اخلاق در زندگى دنيا نيز مايه سعادت و رستگارى است .
عن امير المؤ منين عليه السلام قال : لوكنا لانرجوجنه و لا نخشى نارا ولا ثوابا ولا عقابا لكان ينبغى لنا ان نطلب مكارم الاخلاق فانها مما تدل على سبيل النجاح (273)
على (ع)فرموده است : اگر به فرض ، ما نه به بهشت رحمت اميد مى داشتيم و نه از عذاب الهى خائف مى بوديم و نه در انديشه ثواب و عقاب ، شايسته انسانيت آن بود كه از پى مكارم اخلاق برويم ، زيرا كرامت خلق ، ما را به راه رستگارى هدايت مى كند و موجبات سعادت ما را فراهم مى آورد.
نكته شايان ملاحضه در زمينه مكارم اخلاق كه بايد همواره مورد توجه افراد كريم النفس باشد اين است كه بزرگوارى و اخلاق عالى خود را در مورد كسانى اعمال نمايند كه شايسته عفو و بخشش اند، نه تنها از آن سوء استفاده نمى نمايند بلكه ممكن است به اصلاح خويش بپردازند و از انحراف اخلاقى خود بركنار شوند. اما افراد نادانى كه طبعا پست و فرمايه اند گذشت اشخاص كريم النفس را حمل بر ضعف و ترس آنان مى نمايند و در نتيجه بر تجرى و جسارت خود مى افزايند. اينان نبايد مشمول عفو و اغماض واقع شوند، بلكه لازم است گناهانشان ، طبق قانون ، مورد تعقيب قرار گيرد و به كيفر عمل خود برسند، به عبارت كوتاهتر، كرامت اخلاق مانند باران رحمت است كه در مورد اشخاص شايسته ، فضيلت و پاكى به بار مى آورد و در مورد مردم ناصالح رذيلت و ناپاكى :
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس
به كار بستن مكارم الاخلاق در مورد اشخاص شايسته و لايق و خوددارى از گذشت و كرامت نفس در مورد افراد پست و نالايق مورد توصيه و تاءكيد ائمه طاهرين عليهم السلام بوده و پيروان خود را به رعايت اين دستور مهم موظف نموده اند. على (ع)به فرزندش حضرت مجتبى نوشته است :
احمل نفسك من اخيك عند صرمه على الصله و عند صدوده على اللطف و المقاربه و عند جموده على البذل و عند تباعده على الدنو و عند شدته على اللين واياك ان تضع ذلك فى غير موضعه اوان تفعله بغير اهله (274)
خود را در مورد برادرت وادار كن كه وقتى از تو جدا مى شود به او بپيوندى و موقع اعراض و روگردانيش با لطف و محبت به وى برخورد نمايى و نزديك شوى و زمانى كه دچار بخل و امساك مى شود او را مورد جود و كرامت قرار دهى و چون از تو دورى كند تو به او نزديك شوى و موقع تندى و شدتش تو با نرمى و ملايمت با او سخن بگويى و بپرهيز از اينكه تذكرات مرا نابجا و بى مورد به كار بندى و آنها را با افراد نااهل كه لايق فضيلت اخلاقى نيستند اعمال نمايى .
امام سجاد (ع)نيز در رساله حقوق خود مى فرمايد:
و حق من ساءك ان تعفو عنه و ان علمت ان العفو يضر انتصرت (275)
حق آن كس كه به تو بد كرده است از نظر كرامت اخلاق اين است كه او را ببخشى و مورد عفوش قرار دهى ولى اگر دانستى كه عفو و بخشش درباره او زيانبار است و اثر بد مى گذارد، استنصار مى كنى و به وسيله قانون و قضا و مردم ، بد كننده را به كيفر بدش مى رسانى .
در پاره اى از موارد، شخصى كه مرتكب بدى شده ناشناخته و مجهول الحال است ، معلوم نيست كه شايسته عفو و اغماض است يا سزاوار مجازات .
انسان كريم النفس اگر بتواند به گونه اى او را آزمايش كند وظيفه اخلاقى و انسانى او روشن مى گردد. براى على (ع) موردى اينچنين پيش آمد و كسى كه اسائه ادب نمود بود توسط اميرالمؤ منين آزمايش شد. سرانجام امام (ع)او را بخشيد و از گناهش درگذشت . امام باقر (ع) فرمود: حضرت امير، على (ع) نماز صبح را در وقت فضيلت مى خواند و تا اول آفتاب به تعقيب نماز اشتغال داشت . موقعى كه خورشيد طلوع مى كرد عده اى از افراد فقير و غير فقير گردش جمع مى شدند و به آنان احكام دين و قرآن مى آموخت و در ساعت معين به كار تعليم خاتمه مى داد و از جا حركت مى كرد.
روزى از مجلس درس خارج شد. بين راه با مردى جسورى برخورد نمود كه درباره آن حضرت كلمه قبيحى گفت . راوى حديث مى گويد:
امام باقر نفرمود كه آن مرد كه بود و چه گفته بود. على (ع) از شنيدن آن سخن دوباره به مسجد برگشت ، به منبر رفت و دستور داد مردم را خبر كنند تا در مسجد حضور يافت . حضرت پس از حمد بارى تعالى فرمود: محبوبتر از هر چيز نزد خداوند و نافعتر از هر چيز براى مردم ، پيشواى بردبار و عالم به تعاليم الهى است و چيزى مبغوضتر نزد خدا و زيانبارتر براى مردم از نادانى و بى صبرى رهبر نيست . بعدا چند جمله اى درباره انصاف و طاعت الهى سخن گفت .
ثم قال : اين المتكلم انفا؟ فلم يستطع الانكار. فقال ها انا ذايا امير المؤ منين . فقال : اما ارنى لو اشاء لقلت . فقال : او تعفو و تصفح فانت اهل لذلك . قال : عفوت و صفحت (276)
سپس فرمود: كسى كه ساعت قبل سخنى به زبان آورد كجاست ؟ گفت : يا اميرالمؤ منين ! اين منم كه در مجلس ‍ حاضرم . حضرت فرمود: اما من ، اگر بخواهم گفتنى ها را به حضور مردم مى گويم . مرد بلافاصله گفت : و اگر بخواهى عفو مى كنى و مى بخشى چه تو شايسته چشم پوشى و گذشتى . آن مرد با سخنى كه گفت و از على (ع) درخواست عفو و اغماض نمود صلاحيت خود را براى آنكه مشمول كرامت خلق آن حضرت واقع شود و مورد گذشت و چشم پوشى قرار گيرد اثبات نمود و حضرت نيز بلافاصله او را بخشيد و از مجازات ، مصون و محفوظ ماند.
نتيجه آنكه مكارم اخلاق و سجاياى شايسته انسان از عوامل تعالى و تكامل است . اگر كسى متخلق به آن خلقيات گردد به پيروزى بزرگى دست يافته است .
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : ان الله عزوجل خص رسله بمكارم الاخلاق . فامتحنوا انفسكم فان كانت فيكم فاحمدوا الله و اعلموا ان ذلك من خير و ان لا تكن فيكم فاساءلوا الله و ارغبوا اليه فيها(277)
امام صادق (ع)فرموده است : خداوند، پيمبران را از مكارم اخلاق برخوردار فرموده و آنان را متخلق به اين صفات در شما وجود خداى را شاكر باشيد و حمد او را بنماييد و بدانيد كه با تخلق به مكارم اخلاق به خير بزرگى نايل گرديده ايد، و اگر آن صفات در شما نيست از خدا درخواست نماييد و نسبت به آن ابزار علاقه كنيد تا موفق گرديد.
امام سجاد (ع) در جمله اولى كه موضوع سخنرانى امروز است از پيشگاه خداوند درخواست مى كند:
و هب لى معالى الاخلاق
بارالها! به من مكارم اخلاق و صفات عالى انسانى عطا فرما. در جمله دوم عرض مى كند:
و اعصمنى من الفخر
بارالها! بر اثر نيل به مكارم اخلاق و صفات عالى انسانى مرا از مباهات نسبت به مردم مصون و محفوظ دار، كه با تخلق به صفات عالى انسانى به مردم فخرفروشى ننمايم .
از جمله صفات بسيار مذموم در آيين اسلام ((خود برتربينى )) و مباهات نمودن به مردم است . اين خلق ناپسند به قدرى مذموم است كه على (ع)فرموده :
اهلك الناس اثنان : خوف الفقر و طلب الفخر(278)
دو چيز است كه مردم را به مسير هلاكت و تباهى سوق مى دهد: يكى ترس از فقر و تهيدستى است و آن ديگر فخر فروشى به مردم .
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : ان الله تعالى اوحى الى ان تواضعوا حتى لايفخر احد على احد. و لايبغى احد على احد(279)
رسول گرامى فرمود: خداوند به من وحى فرستاد كه همواره متواضع باشيد تا كسى بر دگرى مباهات ننمايد و فردى نسبت به فرد ديگرى بغى و ستم نكند.
مردم نادان عصر جاهليت به سختى گرفتار مباهات نسبت به يكديگر بودند و در اين باره اغلب به دو چيز تكيه مى كردند: يكى به پدران درگذشته و افراد قبيله خود و آن ديگر به مال و ثروت . كار افتخار به جايى رسيد كه دو قبيله افراد خود را سرشمارى كردند و تعداد جمعيت يكى از آن دو بيشتر بود. قبيله اى كه عددش كمتر بود گفت : بايد زنده و مرده هر قبيله را با هم بشماريم . به قبرستان رفتند و قبور مردگان را شمردن كه روشن شود عدد كداميك بيشتر است . قرآن شريف در مقام توبيخ آنان آيه فرستاد:
الهيكم التكاثر. حتى زرتم المقابر(280)
كثرت جمعيت شما را آنچنان به غفلت و بى خبرى دچار نموده كه به گورستان رفته ايد و مردگان را احصاء مى نماييد.
على (ع) موقعى سوره تكاثر را قرائت فرمود و از نادانى كسانى كه به اجساد پوسيده مردگان خود افتخار مى كردند سخن گفت و در ضمن فرمود:
و لاءن يكونوا عبرا احق من ان يكونوا مفتخرا(281)
اگر اينان با ديدن قبور درگذشتگان عبرت مى گرفتند شايسته تر بود تا به آنان افتخار كنند و آن را مايه سربلندى و مباهات خود قرار دهند.
پيشواى گرامى اسلام در روز فتح مكه خطبه خواند و ضمن سخنان خويش اعلام نمود كه اسلام ، افتخارات دوره جاهليت را از ميان برد و به آن نادانى ها خاتمه داد.
عن ابيجعفر عليه السلام لما كان يوم فتح مكه قال : قام رسول الله صلى الله عليه و آله فى الناس خطيبا فحمد الله و اثنى عليه ثم قال : ايها الناس ! ليبلغ الشاهد الغائب ، ان الله قد اذهب عنكم بالاسلام نخوه الجاهليه و التفاخر بابائها و عشايرها. ايها الناس ! انكم من آدم و آدم من الطين . الا و ان خيركم عند الله و اكرمكم عليه اليوم اتقيكم و اطوعكم له (282)
امام باقر (ع) فرمود، روز فتح مكه پيمبر گرامى به پا خاست و خطبه خواند. در آغاز خطبه خداى را حمد و ثنا گفت . سپس فرمود: مردم ! البته حاضرين به غايبين برسانند كه خداوند، در پرتو اسلام ، تكبر جاهليت و تفاخر به پدران وعشاير را از ميان برد، مردم ! شما همه از آدميد و آدم از خاك . آگاه باشيد كه امروز بهترين و گرامى ترين فرد نزد خدا كسى است كه تقوايش بيشتر و اطاعتش از حضرت بارى تعالى فزونتر باشد.
اسلام با تعاليم آسمانى خود تكبر و افتخار زمامدارن و صاحبان مقام را در سازمانهاى كشورى و لشكرى برانداخت و آن خوى پست و پليد را نشانه كوتاه فكرى كسانى كه به آن مبتلايند تلقى نمود. على (ع) در اين باره فرموده است :
و ان من اسخف حالات الولاه عند صالح الناس ان يظن بهم حب الفخر(283)
از پست ترين و سخيفترين حالات زمامداران نزد مردم صالح و درستكارى اين است كه به آنان گمان برده شود كه به فخر و مباهات علاقه دارند.
بعضى از مسلمانان كه عادت ديرينه آباء و اجداد خويش را از ياد نبرده بودند و گاه به پدران خود مباهات مى كردند اگر در حضور يكى از ائمه معصومين آنگونه سخن مى گفتند فورا امام تذكر مى داد و آنان را متوجه روش نادرستشان مى نمود.
عن عقبه بن الاسدى قال : قلت لابيجعفر عليه السلام : انا عقبه بن بشير الاسدى ، انا فى الحسب الضخم من قومى ، قال ، فقال : ماتمن علينا يحسبك ، ان الله رفع بالايمان من كان الناس يسمونه وضيعا اذا كان مومنا و وضع بالكفر من كان الناس يسمونه شريفا اذا كان كافرا فليس لاحد فضل على احد الا بالتقوى (284)
عقبه بن بشير اسدى مى گويد: به امام باقر (ع) عرض كردم ، من عقبه بن بشير اسدى هستم و در قوم خود از جهت شرافت پدرى بسيار عظيم و رفيعم . حضرت فرمود: با حسب خود بر ما منت مگذار كه خداوند به وسيله ايمان ، كسى را كه مردم او را پست مى خواندند، اگر مؤ من باشد، بالا برد، و به واسطه كفر، كسى را كه مردم او را شريف مى خواندند، اگر كافر باشد، پست نمود. پس هيچكس بر دگرى فضيلت و برترى ندارد مگر به تقوى .
نتيجه آنكه در اسلام ، فخر فروشى و مباهات به مردم كه ناشى از خود بزرگ بينى و تكبر است ممنوع شناخته شده ، خواه پايگاه افتخار امرى موهوم و غير واقعى باشد مانند دارا بودن مال يا داشتن آباء و عشيره متعين و بزرگ ، خواه منشاء مباهات و فخرفروشى كمال واقعى باشد مانند علم ، ملكه تقوا، و مكارم اخلاق . مفاخره و مباهات به مردم به هر انگيزه و از هر منشاءيى باشد دو زيان بزرگ اخلاقى دارد: از طرفى وسيله ابراز كبر و خودبزرگ بينى فخر كننده است ، و از طرف ديگر موجب تحقير مردم و كوچك شمردن آنان است و اين هر دو در تعاليم اسلام ممنوع است . امام سجاد (ع) در جمله اول دعا كه موضوع بحث امروز بود از خدا درخواست معالى اخلاق و كرايم خصال مى نمايد و در جمله دوم از او مى خواهد كه مرا با دارا بودن مكارم اخلاق از فخر و مباهات مصون و محفوظ بدار، گويى مى خواهد عرض كند بارالها! من مكارم اخلاق را براى اطاعت تو و اجابت دعوت پيمبرت مى خواهم نه براى آنكه معالى اخلاق را به رخ مردم بكشم و در پرتو آن مباهات نمايم .

 

13- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تَرْفَعْنِى فِى النَّاسِ دَرَجَةً إِلَّا حَطَطْتَنِى عِنْدَ نَفْسِى مِثْلَهَا

13- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تَرْفَعْنِى فِى النَّاسِ دَرَجَةً إِلَّا حَطَطْتَنِى عِنْدَ نَفْسِى مِثْلَهَا
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
امام سجاد (ع) در اين قسمت از دعاى ((مكارم الاخلاق )) به پيشگاه خدا عرض مى كند: بارالها! بر محمد و آلش درود فرست و هيچ درجه اى از من بين مردم بالا مبر جز آنكه مرا معادل آن منزلت و مزيت ، در نزد خودم پست گردانى .
از جمله مسائل مهم در زمينه مكارم اخلاق و سجاياى انسانى ، موازنه و تعادلى است كه بايد همواره بين روح و جسم و حالات درونى و حركات برونى انسان وجود داشته باشد تا در پرتو آن آدمى بتواند در مقابل رويدادهاى خوب و بد و پيشامدهاى مطبوع و نامطبوع كرامت خلق محافظت كند. به خواست خداوند موضوع سخنرانى امروز بيان موازنه و تعادل بين جسم و روح است .
عن على عليه السلام قال : فى تصاريف الاحوال يعرف جواهر الرجال (285)
على (ع) فرموده است : در دگرگونى حالات گوهر وجودى و لياقت درونى مردان شناخته مى شود.
يك فرد ادارى يا پيشه ور عادى كه شغل متوسطى دارند و نسبت به مردم متواضع اند اگر به علت يا عللى ناگهان ترقى كنند و در جامعه ، رفعت يابند، عضو اداره رئيس شود و پيشه ور متوسط سرمايه دار گردد، قهرا اين بلندى مقام در روحيه آن دو اثر مى گذارد: ممكن است دچار خود بزرگ بينى و تكبر شوند، تواضعى را كه نسبت به مردم رعايت مى نمودند از ياد ببرند و آنان را از اين پس با چشم حقارت و پستى بنگرند. اگر بخواهند به اين بيمارى اخلاقى دچار نشوند بايد پيشگيرى كنند و عملا بر تواضع خود بيفزايند، مردم را در تمام مواقع بيش از پيش تكريم و احترام نمايند تا از غرور و نخوت ، كه خطر بزرگى است ، مصون و محفوظ باشند. براى روشن شدن مطلب ، قضيه افسرى را كه براى فهم جمله بحث ما از دعاى ((مكارم الاخلاق )) صحيفه سجاديه به من مراجعه نمود شرح مى دهم ، شايد با توجه به آن ، مطلب دعا بخوبى واضح گردد. يكى از افسران عالى رتبه كه پيش از انقلاب اسلامى در شهربانى خدمت مى كرد مردى بود متدين و از مرحوم آيت الله العظمى آقاى بروجردى قدس سره تقليد مى نمود و براى ادامه كارش در شهربانى از مرجع خود اجازه گرفته بود و وظايف خود را آنطور كه دستور داده بودند انجام مى داد.
روزى براى حل مشكل مردى كه بضاعتى نداشت به ايشان تلفن كردم و گرفتارى او را شرح دادم . وعده داد كه مشكلش را حل كند و ضمنا گفت اگر مى دانيد كه استحقاق دارد بفرماييد تا به او كمك مالى كنم . من از طرف آيت الله العظمى آقاى بروجردى مجازم كه قسمتى از سهم امام را به افراد بى بضاعت بدهم . خلاصه ، مرد خوبى بود و پيش از انقلاب از دنيا رفت . روزى آن مرد، قبل از ظهر، به منزلم آمد. جمعى از آقايان روحانيين هم در مجلس بودند. مقابل در ايستاد و پس از سلام گفت : من عجله دارم ، خواهشمندم به اطاق ديگر تشريف بياوريد، عرضى دارم ، بگويم و مرخص شوم . به اطاق ديگر رفتم . كتابى در دست داشت كه لاى آن نشان گذارده بود. باز كرد، ديدم كتاب شريف صحيفه سجاديه و در قسمت دعاى ((مكارم الاخلاق )) است . گفت : امروز پس از نماز صبح ، اين دعا را مى خواندم . به اين جمله رسيدم كه امام به پيشگاه الهى مى گويد:
ولا ترفعنى فى الناس درجه الا حططتنى عند نفسى مثلها
من ديدم در اين عبارت كلمه درجه آمده و اين كلمه در اصطلاح ما هم هست ، يعنى افسران به عنوان گرفتن درجه بالا مى روند، آمده ام سؤ ال كنم كه آيا اين كلمه در دعا شامل ما هم مى شود و اگر چنين است توضيح دهيد تا وظيفه خود را بشناسم و به آن عمل كنم . در پاسخ به ايشان گفتم : درجه اى كه شما الان داريد درجه سرهنگى است ، افراد محترمى كه به اطاق شما مى آيند بايد در مقابل آنان متواضع باشيد، پشت ميز خود بايستيد، و به آنان دست بدهيد، و صندلى را ارائه كنيد كه بنشيند، وقتى نشست شما هم بنشينيد. اما يك درجه گرفتيد و سرتيپ شديد، بايد تذلل و خضوع شما در نفستان بيشتر گردد و نسبت به واردين احترام زيادتر بنماييد، بايد در آن موقعى كه به درجه سرتيپى رسيده ايد وقتى شخص محترمى وارد مى شود از پشت ميز برخيزيد، به خارج ميز بياييد، و در كنار ميز بايستيد، به او دست بدهيد و اشاره كنيد كه روى صندلى بنشينيد و وقتى كه نشست شما پشت ميزتان برويد و بنشينيد و مودبانه سخنان او را بشنويد. اگر درجه بالاترى گرفتيد و سرلشكر شديد بايد تذلل و خضوع شما بيشتر باشد، بايد فروتنى شما زيادتر گردد، از روى صندلى خود برخيزيد، از پشت ميز خارج شويد، وسط اطاق بياييد و به او دست بدهيد، وقتى كه او روى صندلى نشست شما هم روى صندلى مقابل او بنشينيد و پشت ميز نرويد، و خلاصه ، اين برنامه كار را اگر عمل كنيد و هر قدر درجه شما بالاتر مى رود خودتان نزد خودتان كوچكتر و در باطنتان پست تر باشيد و بر مقدار تواضع خود بيفزايد، در اين موقع است كه مقام بالاتر شما را از مسير فضيلت منحرف نمى كند، شما را دچار اخلاق بد نمى كند، از وظايف انسانى و كرامت خلق باز نمى دارد. گفتم بايد متوجه باشيد كه مقام و مال در آدمى اثر غرور مى گذارد، دچار تكبر و خودبزرگ بينى مى شود. وقتى مغرور شد رفتارش عوض مى شود، حالت درونيش در برون اثر مى گذارد، وضع رفتار و گفتارش تغيير مى كند. براى اينكه بيمارى غرور و كبر، شما را نگيرد و از نظر معنوى دچار سيئات اخلاقى نشويد بايد مراقبت كنيد كه هر چه درجه شما بالاتر مى رود بر تواضع و فروتنى شما افزوده شود.
عن النبى صلى الله عليه و آله : كفى بالمرء فتنه ان يشار اليه بالاصابع فى دين اودنيا(286)
رسول گرامى فرمود: براى آزمايش و امتحان يك انسان كافى است كه مردم با انگشت به وى اشاره كنند و او را از نظر دين يا دنيا به هم نشان دهند.
كسانى كه در جامعه قدر و منزلتشان بالا مى رود مورد توجه مردم قرار مى گيرند و همين امر وسيله امتحان آنان است .
اگر بتوان در آن موقع حساس بر تواضع خود بيفزايند، به مردم سبقت سلام بگيرند، و آنان را با ديده تكريم و احترام بنگرند از عهده آزمايش برآمده و امتحانشان مورد قبول خواهد بود. تواضع از صفات حميده و سجاياى پسنديده است و كسانى كه علاقه مند به حسن خلق اند بايد از پى آن بروند و به فروتنى متخلق گردند، اما اين صفت براى اشخاصى كه در جامعه به رفعت درجه نايل مى شوند، خواه از جهت قدرت و مقام باشد يا از نظر ثروت و مال ، فروتنى و تواضع اينان در مكتب اسلام به مراتب ارزنده تر است .
عن النبى صلى الله عليه و آله : افضل الناس من تواضع عن رفعه (287)
رسول اكرم فرمود: برتر و افضل مردم كسى است كه از موضع رفعت و قدرت ، فروتنى نمايد و نسبت به مردم متواضع باشد.
عن على عليه السلام قال : ما احسن تواضع الاغنياء للفقراء طلبا لما عندالله (288 )
على (ع) فرمود: چقدر پسنديده و ممدوح است كه ثروتمندان براى نيل به پاداش الهى نسبت به فقرا تواضع و فروتنى نمايند.
تواضع قدرتمندان نسبت به افراد عادى و همچنين فروتنى صاحبان ثروت در مقابل فقرا همانند عفو و اغماض ‍ كسى است كه از موضع قدرت لغزش گناهكار را مى بخشد و از كيفر او چشم پوشى مى نمايد. على عليه السلام در اين باره فرمود است :
احسن افعال المقتدر العفو
بهترين عمل شخص قدرتمند عفو و اغماض است
برداشتى را كه خواننده دعاى مكارم الاخلاق از كلام امام سجاد عليه السلام مى نمايد اين است كه اگر خداوند درجه كسى را بين مردم بالا برد و او در معرض غرور و تكبر قرار گرفت از پيشگاه خداوند درخواست نمايد كه معادل آن رفعت و بلندى اجتماعى به وى پستى و انحطاط درونى بدهد كه خود را كوچك و حقير ببيند، نسبت به مردم فروتنى نمايد، و از خطر بلند پروازى و خودبزرگ بينى مصون و محفوظ باشد. ممكن است براى خواننده دعا اين سؤ ال پيش آيد كه اگر كسى به اقتضاى پاره اى از اعمال نارواى خويش يا به مصلحت حكيمانه بارى تعالى بين مردم دچار پستى و انحطاط گرديد يا بر اثر ابتلاى به بيمارى جانكاهى رفعت خويش را از دست داد وظيفه او چيست و چه كند كه بر اثر آن رويداد تلخ و ناگوار گرفتار حقارت درونى نشود، به زبونى و فرومايگى نگرايد، و شخصيت خويش را از دست ندهد، پاسخ اين پرسش آن است كه از خداوند قوت روح و قدرت مقاومت بخواهد، درخواست كند كه به او نيروى صبر عنايت فرمايد تا بتواند در زمينه سقوط اجتماعى بردبارى نمايد و خويشتن را نبازد و ارزش انسانى خود را از دست ندهد. ائمه معصومين عليهم السلام در اين قبيل مواقع ، دوستان و اصحاب خود را راهنمايى مى فرمودند، آنان را تقويت مى كردند، اميدوارشان مى ساختند، و نمى گذاردند كه در جامعه با سرافكندگى به مردم برخورد نمايند.
يونس بن عمار از اصحاب امام صادق (ع)بود. زمانى دچار بيمارى برص شد و لكه هاى سفيدى بر صورتش ‍ آشكار گرديد. اين عارضه او را بسختى ملول و آزرده خاطر ساخت ، بعلاوه ، بر اثر اين عارضه ، كسانى درباره اش سخنانى ناروا مى گفتند و آن گفته ها قدر و منزلتش را در جامعه كاهش داد و نمى توانست مانند گذشته در مجامع عمومى حضور يابد و با مردم سخن بگويد. تصميم گرفت حضور امام صادق (ع) برود و اوضاع و احوال خود را به عرض آن جناب برساند و چاره جويى كند. شرفياب شد و توضيح داد كه از طرفى گرفتار بيمارى برص هستم و از طرف ديگر، سخنان دردناك بعضى از اشخاص بشدت مرا رنج مى دهد و سخت متاءثرم . امام (ع) براى آنكه روحيه او را تقويت كند و مشكل اجتماعى اش را حل نمايد به وى فرمود:
لقد كان مؤ من آل فرعون مكنع الاصابع فكان يقول هكذا و يمد يديه و يقول : يا قوم اتبعو المرسلين (289)
دست مؤ من آل فرعون عيب مادرزادى داشت . انگشتانش خميده و به هم چسبيده بود. اما موقع سخن گفتن بدون احساس ضعف و انكسار، دست معيوب خود را به سوى مردم دراز مى كرد و مى فرمود: اى مردم ! از فرستادگان خدا پيروى كنيد.
امام (ع)با اين بيان كوتاه از يك طرف جواب سخنان بى اساس مردم را داد و خاطر نشان كرد كه ممكن است يك نفر انسان شريف و پاكدل كه خدمتگزار دين خداست به عارضه اى مبتلا باشد، همانطور كه مؤ من آل فرعون دچار بود، و از طرف ديگر با نقل قضيه مؤ من آل فرعون روحيه يونس را تقويت كرد و به وى فهماند كه به سبب عارضه لكه هاى صورت از مردم كناره گيرى مكن و اطمينان و شخصيت خويشتن را از دست مده و همچنان با شهامت به انجام وظايف تبليغى خود مشغول باش چنانكه مؤ من آل فرعون ، دست معيوب خود را به سوى مردم دراز مى كرد و آنان را به پيروى از انبياى الهى دعوت مى نمود، يعنى همانطورى كه نقص عضو انگشتان دست ، اراده مؤ من آل فرعون را متزلزل نكرد و نتوانست شخصيت معنوى او را در هم بشكند، لكه هاى صورت نيز نبايد اراده شما را تضعيف كند و از انجام وظايف اجتماعيت باز دارد. بيان امام صادق (ع) خاطر پريشان يونس بن عمار را آرام كرد و او را براى تجديد آميزش با مردم و سازش با محيط، تقويت و تشويق نمود و به شخصيت تزلزل يافته اش قرار و استقرار بخشيد.
آرى ، بيان نافذ مربيان بزرگ در جبران شكستهاى روحى افراد و تقويت شخصيت و اراده آنان اثر بسيار درخشانى دارد.
در اين قسمت از دعاى ((مكارم الاخلاق )) كه مورد بحث قرار گرفت ، درخواست امام سجاد از پيشگاه خداوند اين بود كه براى من بين مردم درجه اى را بالا مبر جز آنكه معادل همان درجه ، مرا در نفس خودم پست و منحط نمايى . بشرحى كه توضيح داده شد نتيجه اين دعا مصون ماندن از عجب و خودبزرگ بينى است . در كنار اين قسمت از دعاى ((مكارم الاخلاق ))، قسمت ديگرى در كلام امام سجاد آمده كه مطلبش از بعد دگرى شبيه به قسمت اول است و در مقابل پروردگار عرض مى كند:
و لا تحدث لى عزا ظاهرا الا احدثت لى ذله باطنه عند نفسى بقدرها
بارالها! براى من عز و احترام آشكارى را در جامعه پديد نياور جز آنكه به اندازه عز ظاهزى در ضميرم ذلت باطنى پديد آورى و مرا پيش نفس خودم به همان مقدار خوار نمايى .
امام سجاد (ع) در ((دعاى مكارم الاخلاق )) با جمله ((و اعزنى )) از پيشگاه بارى تعالى براى خود درخواست عزت نموده بود و در سخنرانى نهم راجع به آن بحث شد. در اين جمله كه موضوع قسمتى از سخنرانى امروز است كلمه ((عزت )) نيز آمده ، اما به عنوان عز ظاهرى . براى اينكه روشن شود عزى كه قبلا از پيشگاه بارى تعالى درخواست نموده بود با عز ظاهرى كه هم اكنون مورد بحث است تفاوتهاى متعددى دارد، لازم است براى آگاهى شنوندگان محترم در اينجا به پاره اى از آن تفاوتها اشاره شود:
1.
عز اولى كه امام سجاد (ع)با دعاى ((واعزنى )) از خداوند درخواست نموده ، عز باطنى و درونى است ، عزى است كه با روح شخص عزيز آميخته مى شود و در اعماق وجودش جاى مى گيرد، ولى عز ظاهرى احترامى است كه مردم نسبت به شخص عزيز معمول مى دارند و او را مورد تكريم خود قرار مى دهند.
2.
راغب در مفردات قرآن ، عز باطنى را چنين معنى كرده ، است :
العزه حاله مانعه للانسان ان يغلب (290)
عزت عبارت از حالت معنوى و روحى انسان است كه نمى گذارد آدمى در مقابل مال و مقام ، شهوت و غضب ، جاه و محبوبيت ، و ديگر تمايلات نفسانى و شئون مادى مغلوب و مقهور گردد. به عبارت ديگر: شخصى كه عزت روحى دارد آنقدر نيرومند و قوى است كه در مقابل هوى و خواهشهاى نفسانى ، شخصيت بزرگ خود را از دست نمى دهد و به پستى و زبونى نمى گرايد. اما عز ظاهرى عبارت از اين است كه مردم نسبت به شخصى ابراز علاقه كنند، او را بزرگ بشمرند، و مورد تكريمش قرار دهند، و اين با ضعف درونى و پستى روح منافات ندارد.
3.
عز باطنى كه افراد با ايمان مكلف اند از پى آن بروند و خويشتن را عزيز النفس بار آورند ارزشمند و مهم است كه قرآن شريف آن را در رديف عز خدا و عز پيغمبر ذكر نموده و فرموده است :
لله العزه و لرسوله و للمؤ منين (291)
خداوند عزيز است و پيغمبر اكرم نيز عزيز است و مؤ منين و متدينين هم بايد عزيز باشند.
قرآن كريم خداوند را عزيز خوانده و فرموده است :
و هو العزيز الحكيم (292)
پروردگار، عزيز و حكيم است .
راغب مى گويد:
و العزيز الذى يقهر ولا يقهر(293)
عزيز كسى است كه مقهور و مغلوب مى كند اما خودش مقهور و مغلوب نمى گردد.
او آفريدگار تمام جهان هستى و مالك واقعى همه عوالم وجود است ، موجودات ، آفريده او هستند و به جبر تكوينى مغلوب و مقهور او. افراد باايمان كه خود را بنده و مخلوق او مى شناسند فقط او را مى پرستند و خود را ذليل و مقهور او مى دانند و بس ، و مقابل غير خدا تن به ذلت و پستى نمى دهند و هرگز مقهور و مغلوب نمى شوند. اما در عز ظاهرى لازم نيست كه شخص داراى عزت داراى رفعت روح و كرامت نفس باشد، ممكن است كسى از جهتى مورد عزت مردم واقع شود و عملا او را تكريم و احترام نمايند اما از نظر روحى زبون و فرومايه باشد و براى نيل به تمايلات نفسانى خويش و ارضاى غرايز به ذلت تن دهد و پستى را بپذيرد و ارزش انسانى خود را از دست بدهد.
4.
افراد باايمان و عزيز النفس همواره از خدا درخواست دارند كه در زمينه عزت نفس دچار كجروى نشوند و به ذلت و زبونى گرايش نيابند زيرا عزت نفس مايه تحكيم انسانيت و تقويت مكارم اخلاق است ، و برعكس ، ذلت و زبونى ، شخصيت انسان را تضعيف مى كند و آدمى را به پستى و فرومايگى سوق مى دهد. اما در زمينه عزت ظاهرى ، مطلب بعكس است . امام سجاد (ع) در پيشگاه الهى عرض مى كند:
و لا تحدث لى عزا ظاهرا الا احدثت لى ذله باطنه عند نفسى بقدرها
بارالها! براى من عزت و احترام آشكارى را در جامعه پديد نياور جز آنكه در ضميرم به اندازه عز ظاهرى ذلت باطنى پديد آورى و مرا پيش خودم به همان مقدار خوار نمايى .
5.
در عزت باطنى ، شخص عزيزالنفس ، خويشتن را عزيز مى دارد و بزرگوارى خود را حفظ مى كند، اما عزيز ظاهرى اختيار احترام و تكريمش در دست مردم است ، ممكن است روزى فرا رسد كه روش مخالفت در پيش گيرند و عزيز امروز را مورد تحقير و اهانت قرار دهند.
6.
انگيزه افرادى كه از پى عزباطنى و كرامت نفس مى روند احياى انسانيت است ، اينان مى خواهند در دنيا بزرگوار زندگى كنند، انسان آزاد باشند، و به بردگى هوى و شهوات خود تن در ندهند، زبان به چاپلوسى و تملق اين و آن نگشايند، و خود را ذليل و خوار نسازند. اما كسانى كه افراد را به ظاهر مورد عز و تكريم قرار مى دهند ممكن است به انگيزه طمع يا ترس چنين كنند، يا عامل ديگرى از علل مادى ، آنان را به اين كار واداشته باشد. در هر صورت اين دو قسم عزت از نظر ارزش بسيار متفاوت اند.
امام سجاد (ع) پس از درخواست عز باطنى و كرامت نفس ، به پيشگاه خداوند عرض مى كند:
ولا تبتلينى بالكبر
بارالها! به من عزت نفس و كرامت روح عطا فرما، اما به بيمارى كبر مبتلايم منما.
دعاى صيانت از كبر و بيمارى خود بزرگ بينى ، پس از عزت نفس از اين جهت است كه آدمى وقتى داراى كرامت نفس شد و به ارزش انسانى خويش واقف گرديد شئون مادى و علائق دنيوى در نظرش كم ارج مى آيد. به آنها بى اعتنا مى شود و خود را بزرگتر از آن مى داند كه طوق اسارت دنيا را به گردن افكند و براى دست يافتن به تمنيات حيوانى و ارضاى غرايز، مرتكب گناه گردد و ارزش انسانى خود را تنزل دهد. اولياى گرامى اسلام ، علو همت و بزرگى روح افراد عزيز النفس را در خلال روايات بيان نموده و نتيجه و اثر كرامت نفس را خاطرنشان ساخته اند.
عن على بن الحسين عليهما السلام قال : من كرمت عليه نفسه هانت عليه الدنيا(294)
امام سجاد (ع)مى فرمود: كسى كه به بزرگوارى و كرامت نفس و شخصيت روحانى نايل آمده است ، دنيا و امور دنيوى در نزد او حقير و ناچيز است .
قال امير المؤ منين عليه السلام : من كرمت عليه نفسه لم يهنها بالمعصيه (295)
آن كس كه به بزرگى و كرامت نفس خود باور آورده هرگز آن را با پليدى گناه ، پست و موهون نمى كند.
ملاحضه مى فرماييد كه عزت نفس و بزرگوارى معنوى ، آدمى را به گونه اى مى سازد كه پيرامون معصيت نمى گردد، به شهوات حيوانى و تمايلات نفسانى بى اعتنا مى شود و دنيا را با ديده پستى و تحقير مى نگرد. اگر چنين انسانى در راه عزت نفس زياده روى كند و به افراط گرايش يابد ممكن است رفته رفته مردم را نيز كوچك شمارد، نسبت به افراد جامعه بى اعتنا شود، و آنان را در موقع مراجعه و برخورد با ديده تكبر و تحقير بنگرد. از اين رو امام سجاد (ع) پس از درخواست عزت نفس متوجه خطر بزرگ تكبر مى شود و از پيشگاه بارى تعالى درخواست مى كند كه خدايا! در زمينه عزت نفس مرا به كبر و خود بزرگ بينى مبتلا منما.اما خطر عز ظاهرى و تكريم آشكار مردم اغفال شدن و گول خوردن است ، يعنى انسانى كه مورد تكريم مردم قرار مى گيرد ممكن است دچار اشتباه شود، عز و احترام آنان را امرى پايدار و دائمى تلقى نمايد و گمان كند كه وضع هميشه به همين منوال خواهد بود و براساس آن تصور نمايد و گمان كند كه وضع هميشه به همين منوال خواهد بود و براساس آن تصور ناصحيح دچار بلندپروازى شود، حد و ارزش خود را فراموش نمايد و بر اثر اين غفلت در معاشرت با مردم رفتار نادرستى در پيش گيرد.امام سجاد (ع) براى مصون ماندن از اين خطر درخواست مى كند: بارالها! براى من هرگز عز آشكارى را پديد نياور جز آنكه به اندازه همان عز و احترام ظاهرى ، مرا در نفس خودم ذليل و خوار نمايى تا موازنه و تعادل درون و برونم را حفظ كنم ، حد واقعى خود را از ياد نبرم و روز احترام مردم ، از مرز وظيفه شناسى و اخلاق تجاوز ننمايم . اگر در ايام عز آشكار، ذلت درونى تحقق نيابد و آن موازنه و تعادل سودمند برقرار نگردد روزى كه مردم از اطراف عزيز ظاهرى پراكنده مى شوند او در نفس خود گرفتار پستى و خوارى مى گردد، خويشتن را حقير و كوچك مى يابد، در اين موقع خطر فساد اخلاق و اعمال ، او را تهديد مى كند، ممكن است به كارهاى ناروا دست بزند و مردم از شر او در مضيقه و عذاب قرار گيرد.
عن ابى الحسن الثالث عليه السلام قال : من هانت عليه نفسه فلا تامن شره (296 )
امام هادى (ع) فرموده است : كسى كه در باطن ، گرفتار خوارى و حقارت نفس است از شر و ايمن نيستى و خويشتن را از كارهاى نارواى وى مصون و محفوظ مدان .
كسانى كه در پرتو مجاهده و كوشش به عز باطنى و شرافت روحى نايل شده اند، خويشتن را انسان واقعى ساخته اند، و از كرامت نفس و معالى اخلاق برخوردار گرديده اند، خدمت به مردم را وظيفه خود مى دانند و بدون منت ، كارهاى بزرگى را انجام مى دهند و اعمال پرارج خويشتن را به حساب عز انسانى و شرافت نفس مى گذارند اين درسى است كه مولى الموحدين ، على ابن ابيطالب ، آن انسان بزرگ ، به پيروان خود آميخته است .
ان مكرمه صنعتها الى احد من الناس انما اكرمت بها نفسك و زينت بها عرضك ، فلا تطلب من غيرك شكر ما صنعت الى نفسك (297)
كار نيكى را كه نسبت به يكى از افراد مردم انجام مى دهى بى گمان ، خود را اكرام نموده اى و با آن كار پسنديده شرافت نفس خويش را زينت بخشيده اى ، پس شكر عمل نيكت را كه درباره خودت انجام داده اى از غير خودت طلب منما.
تعالى روح و كرامت خلق افراد شريف النفس آنچنان در ضميرشان اثر نيكو مى گذارد و روحيه آنان را تغيير مى دهد كه طرز تفكرشان را با انديشه افراد عادى تفاوت بسيار دارد. اينان خدمتگذارى به مردم را از ديدگاه مخصوص به خود مى نگرند و بر وفق نگرشى كه دارند عمل مى كنند.
عن على عليه السلام قال : الكريم يرى مكارم افعاله دينا عليه يقضيه (298)
على (ع)فرموده : شخص كريم ، كرايم اعمال خود را همانند دينى مى داند كه بر ذمه اوست و بايد آن را ادا نمايد.
عز و محبوبيت ظاهرى كه بر اثر علل و رويدادهايى نصيب انسان مى شود از نعمتهاى خداوند است ، كسى كه از آن نعمت برخوردار مى گردد هر چند مدتش كوتاه باشد بايد از آن نعمت قدرشناسى كند و به وظيفه دينى و عقلى خود عمل نمايد، توجه كند كه اين نعمت همانند ديگر نعمتهاى دنيا موقت و زودگذر است ، از ابتدا بايد به فكر زوال آن نعمت باشد، از خداوند بخواهد كه معادل عز ظاهرى ، او را پيش نفس خودش كوچك و ذليل نمايد تا به موازات عز ظاهرى ذلت باطنى را در خود احساس كند و اين دو به موازات يكديگر در وجودش استقرار يابند، چنين عزى كه در كنارش احساس ذلت است مايه غرور نمى شود و همواره به خاطر دارد كه ممكن است با يك تحول كوچك وضع دگرگون گردد و عز ظاهرى به ذلت باطنى مبدل شود.
اى دل از پست و بلند روزگار انديشه كن
در برومندى ز قحط برگ و بار انديشه كن
از نسيمى دفتر ايام برهم مى خورد
از ورق گردانى ليل و نهار انديشه كن
علاوه بر دعا بايد عقل را به كار اندازد، مال انديش و روشن بين باشد، از نيروى خرد، آنطور كه بايد، استفاده كند، و با راهنمايى آن خط مشى خود را در ايام عز ظاهرى ترسيم نمايد.
عن على عليه السلام قال : كفاك من عقلك ما اوضح لك سبل غيك من رشدك (299)
على (ع) فرموده است : عقل واقع نگر كه راههاى هدايت و ضلالت را در مسيرت روشن مى كند و حق را به تو ارائه مى نمايد ترا كفايت مى كند.
عقل به عزيز ظاهرى مى گويد در ايام عزت ، هر قدر مى توانى نسبت به مردم متواضع باش و با فروتنى بذر دوستى و محبت در دل آنان بيفشان ، عقل مى گويد از فرصت محبوبيت استفاده كن ، به مردم احسان نما، حوايجشان را برآور، مشكلاتشان را حل كن ، و موجبات آسايش فكر و رفاه آنان را فراهم بنما. عقل مدبر و مال انديش مى گويد اگر خدمتى براى مردم انجام دادى به رخشان مكش ، منت بر سرشان مگذار، آبروى آنان را مبر، و با اين كار ناروا عمل خود را باطل منما، و خلاصه ، عزيز ظاهرى بايد با دلالت و راهنمايى عقل روشن بين قدم بردارد تا در آينده دچار ندامت نشود.
عن على عليه السلام قال : ادل شى ء على غزاره العقل حسن التدبير(300)
على (ع)فرموده است : بهترين دليل بر روشن بينى عقل ، تدبير و مآل انديشى است .

 

14- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ مَتِّعْنِى بِهُدًى صَالِحٍ لَا أَسْتَبْدِلُ بِهِ

14- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ مَتِّعْنِى بِهُدًى صَالِحٍ لَا أَسْتَبْدِلُ بِهِ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
اين جمله از دعاى ((مكارم الاخلاق )) به خواست خدا موضوع سخنرانى امروز است . امام (ع) در پيشگاه الهى عرض مى كند: بارالها! بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا از هدايتى شايسته و بر وفق صلاح ، بهره مند فرما، هدايتى كه آنقدر مفيد و سعادت بخش باشد كه من آن را با هيچ چيز عوض نكنم و بدلى به جاى آن انتخاب ننمايم .
براى روشن شدن معناى سخن امام (ع) لازم است درباره دو كلمه كه در اين عبارت آمده بحث شود: يكى كلمه ((هدايت )) است و آن ديگر كلمه ((صالح )). تمام آفريده هاى جهان هستى عموما و انواع حيوانات روى كره زمين خصوصا از هدايت تكوينى ذات اقدس الهى برخوردارند و در پرتو آن هدايت حكيمانه است كه هر موجودى مسير صحيح خود را مى پيمايد، و نظم حيرت زاى جهان بر اثر آن باقى و برقرار است . زنبور عسل ، اين موجود زنده كوچك و نافع ، با هدايت تكوينى ، زندگى جمعى خود را اداره مى كند، با هم كندو مى سازند، مقررات داخلى كندو را مى دانند و عملا رعايت مى نمايند. كارگران كندو از پى شيره گل مى روند، غذاى اعضاى كندو را ذخيره مى نمايند، اصول بهداشت در آن محيط كاملا رعايت مى شود، و اگر يكى از اعضاى كندو از برنامه خود تخلف كند مورد موآخذه و كيفر قرار مى گيرد. تمام انواع حيوانات براى تاءمين زندگى خود و فرزندان خويش از هدايت تكوينى برخوردارند و با همان هدايت ، صلاح و فساد را مى شناسند و بزندگى خويشتن ادامه مى دهند. انسان نيز در بعد حيوانى داراى هدايت تكوينى است ، معده و روده با هدايت تكوينى غذا را هضم و جذب مى نمايند، كبد با هدايت تكوينى كارهاى بهت آور خود را در بدن انجام مى دهد، رحم با هدايت تكوينى بچه مى سازد، اعصاب با هدايت تكوينى وظايف دقيق حس و حركت را انجام مى دهند، و خلاصه ، آدمى در جنبه حيوانى همانند ديگر حيوانات از هدايت تكوينى استفاده مى كند، ولى براى وظايف انسانى و شئون معنوى نياز به هدايت تشريعى و قوانين موضوعه دارد و از اين رو خداوند در هر زمان پيمبرانى را مبعوث فرموده تا مقررات الهى را كه هدايت تشريعى ذات اقدساوست به مردم بگويند و آنان را به اطاعت از آن قوانين سعادت بخش دعوت نمايند. پيروان مكتب پيمبران الهى و همچنين اكثريت قريب به اتفاق جامعه شناسان و دانشمندان بزرگ بشر وجود قوانين و مقررات موضوعه را براى حفظ نظم و تعيين حدود و حقوق افراد جامعه بشر ضرورى و لازم دانسته اند، فقط عده معدودى از غربى ها قوانين موضوعه را در زندگى انسانها غير ضرورى شناخته و بعضى آن را با آزادى طبيعى انسان را به نحو مرمت ناپذيرى ويران كرده است ، ديگرى مى گفت كه : طبيعت انسانى با فضيلت فطرى خود مى تواند بدون كمك قانون ، نظم را نگه دارد، اگر هم قوانين ملغى شود عقل و خلق و خوى انسان به نحو بى سابقه و بى مانندى مى شكفد. ديگرى مى گفت : هيچ قانونى در نظر من جز قانون طبيعت خود من محترم نيست و حق همان چيزى است كه فقط بر قانون اساسى خود من مبتنى باشد.(301)
مخالفين قوانين موضوعه اين قبيل سخنان را گفته اند ولى نظريه آنان از ديدگاه علمى دانشمندان و همچنين از جهت ضرورت اجتماعى ، غير قابل اعتنا تلقى شده است . نه تنها براى نظم زندگى اجتماعى انسان قوانين و مقررات موضوعه لازم است بلكه براى حسن اجراى قانون نيز وجود حكومت ضرورى است ؛ بايد در مملكت قدرتى وجود داشته باشد كه بر اعمال مردم نظارت كند، اگر مشاهده نمود كسى از مرز قانونى خود فراتر رفته و به حقوق دگران تجاوز نموده است ، آن قدرت مداخله نمايد، متجاوز را به مرز خود برگرداند و او را به تناسب تخلفش كيفر نمايد، و اين مطلب نيز در روايات اولياى اسلام آمده كه در اينجا بعضى از آن احاديث ذكر مى شود:
عن على بن موسى الرضا عليهما السلام قال : انا لانجد فرقه من الفرق ولامله من الملل بقواوعاشوا الا بقيم و رئيس ولما لابدلهم منه فى امر الدين و الدنيا(302)
حضرت على بن موسى الرضا عليهما السلام فرموده : ما در طول تاريخ بشر طايفه اى از طوايف بشرى و ملتى از ملل جهان نمى يابيم كه باقى و پايدار مانده و به زندگى اجتماعى خويش ادامه داده باشند مگر آنكه داراى حكومت و سرپرستى بوده اند و از ناحيه آن سرپرست ضروريات دينى و دنيوى آنان كه مربوط به شاءن حكومت بوده تاءمين گرديده است .
عن على عليه السلام قال : و انه لابد للناس من امير بر اوفاجر(303)
على (ع) فرموده : جوامع بشرى ناگزيرند از اينكه امير و فرمانروايى داشته باشند، خواه آن فرمانروا شخصى صالح و نيكوكار باشد، خواه ناصالح و بدكار.
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : لايستغنى اهل كل بلد عن ثلاثه يفزغ اليهم فى امر دنيا هم و آخرتهم ، فان عدموا ذلك كانوا همجا: فقيه عالم ورع و امير خير مطاع و طبيب بصير ثقه (304)
امام صادق (ع)فرمود: تمام جوامع بشرى به سه گروه نياز دارند و براى تنظيم دنيا و آخرت خويش بايد از آنان يارى بخواهند: اول به فقيهى احتياج دارند كه از علم آگاهى داشته و همچنين از ورع و تقوا برخوردار باشد، دوم به فرمانروا و حكومتى نياز دارند كه خيرخواه جامعه باشد و مردم اوامرش را مورد اطاعت و اجرا قرار دهند. سوم به طبيبى نيازمندند كه در امر پزشكى بصير و آگاه بوده و بعلاوه مورد وثوق و اطمينان مردم باشد.
وجود حكومت ، هر چند جائر باشد، موجب نظم و آرامش اجتماع است و نبودن حكومت ، مايه فتنه و فساد.
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : الامام الجائر خير من الفتنه فكل لا خير فيه (305)
رسول اكرم فرموده : پيشوا و زمامدار جائر و ستمكار بهتر از فتنه و فساد است گرچه اين هر دو فاقد خير و خوبى هستند.
حضرت رضا (ع) درباره حكومت اسلامى و وجود اولوالامر به منظور مراقبت در اجراى تعاليم الهى و قوانين اسلامى چنين فرموده است :
ان الخلق لما وقفوا على حد محدود و امروا ان لايتعدوا ذلك الحد لما فيه من فسادهم لم يكن يثبت ذلك و لايقوم الا بان يجعل عليهم فيه امينا يمنعهم من التعدى والد خول فيما حظر عليهم لانه لولم يكن ذلك لكان احد لايترك لذته و منفعته بفساد غيره فجعل عليهم قيما يمنعهم من الفساد و يقيم فيهم الحدود و الاحكام (306)
وقتى مردم در حد و مرز معينى توقف داده شدند و امر شد كه از حد تعيين شده فراتر نروند زيرا تجاوز از حد مقرر به فساد و تباهى آنان مى انجامد، اين امر حياتى ، يعنى رعايت حدود تثبيت نمى شد و قوانين برپا نمى گرديد مگر آنكه امينى بر مردم گمارده شود كه از تعدى و تجاوزشان بازدارد و نگذارد در منطقه ممنوعه وارد شوند، چه اگر اين كار تحقق نمى يافت هيچكس به طور طبيعى حاضر نبود لذت و سود خويشتن را به رعايت زيان و فساد دگران ترك گويد. از اين رو حضرت بارى تعالى به آنان سرپرستى قرار داد كه مانع فسادشان گردد و حدود الهى را كه قوانين كيفرى شرع مقدس است در مورد بزهكاران به موقع اجرا بگذارد.
اگر آفريدگار حكيم ، انسانها را خودكفا و بى نياز از قوانين تشريعى و حكومت مجرى قانون خلق كرده بود، حتما آنان را در زندگى به حال خودشان وامى گذارد و هرگز پيمبران را مبعوث نمى نمود و كتب سماوى را، كه حاوى قوانين تشريعى است ، نازل نمى فرمود، و براى نظارت در حسن اجراى آن قوانين ، انبيا را ماءمور نمى ساخت . ارسال رسل و فروفرستادن كتب آسمانى از طرف خالق حكيم ، خود دليل واضحى بر نياز انسانها به قوانين تشريعى و حكومت مجرى قانون است .
در جمله اى كه از دعاى ((مكارم الاخلاق )) موضوع سخنرانى امروز است ، امام سجاد (ع) از هداى صالح سخن گفته و از پيشگاه الهى درخواست نموده كه او را هدايت بهره مند نمايد. براى اينكه هداى صالح كه محتواى قوانين تشريعى خداوند است واضح گردد لازم است قبلا درباره منشاء و سرچشمه قوانين بشرى به اختصار صحبت شود. از روزگاران گذشته تا امروز سرچشمه قوانين و مقررات در بعضى از جوامع بشرى آداب و رسومى بوده كه از نسلهاى قبل به نسلهاى بعد منتقل شده و در نسل كنونى به جاى مانده است . در هر عصر، مردم بر طبق آن رسوم عمل مى كردند و معيار ((خوب )) در نظر آنان مطابقت با آن آداب بوده و ((بد)) ناهماهنگى با آن . در اين قبيل جوامع ممكن است قسمت مهمى از آن رسوم به صلاح زندگى مادى مردم باشد، اما قسمتى از آن كه بر اثر جهل و نادانى پايه گذارى گرديده و مردم گرفتار آن شده اند قطعا ناروا و مذموم است ، مثل زنده به گور كردن نوزادان دختر كه در عصر جاهليت معمول بوده . مردم آن عصر طبق رسوم عادى اجتماعى ، اين عمل زشت را پذيرفته بودند، اما اين عمل از نظر انسانى و وجدانى عملى ظالمانه و ناروا و از نظر اجتماعى برهم زدن موازنه و تعادل وجود مرد و زن در اجتماع است و اين هر دو، ضرر و زيان بزرگ دربردارد. بنابراين مقررات ناشى از آداب و رسوم جاهلانه نمى تواند آدمى را از هداى صالح و راهنمايى سعادت بخش برخوردار نمايد.
در كشورهايى كه با رژيم استبدادى و حكومت فردى اداره مى شوند شخص مستبد با زور و قدرت ، مردم را اسير گرفته و ظالمانه بر آنان حكومت مى كند، مقررات جارى مملكت عبارت از تصميمات خودسرانه است كه فرد مستبد طبق نظر شخصى اتخاذ نموده و از مردم خواسته است آن را به نام قانون بپذيرند و به موقع اجرا بگذارند.
محيط استبدادى بمراتب بدتر از محيطى است كه طبق آداب و رسوم در آن عمل مى شود زيرا در شرايط استبداد، گاهى با كوچكترين مستمسك حيات شخص در معرض خطر قرار مى گيرد و به زندگيش خاتمه داده مى شود يا مانند يك حيوان با زنجيرش مى بندند و در زندان آنقدر مى ماند تا بميرد، و در هر حال ، اين قبيل قوانين هم هرگز براى جامعه سعادت بخش نخواهد بود و نمى تواند ((هداى صالح )) به بار آورد.
سرانجام ، مردم جهان از ستمهاى زمامداران مستبد و حكومتهاى خود كامه به جان آمدند، انقلابها كردند، كشته ها دادند، تا مردم كشورها يكى پس از ديگرى به آزادى نايل گرديدند و حكومت مردم بر مردم را پايه گذارى كردند. چنين حكومتى آرزوى تمام مردم جهان است و دير يا زود همه مردم به آن نايل خواهند شد. در جوامعى كه دمكراسى حاكم است ، منشاء قدرت ، مردم اند و اختيار عزل و نصب حكام و زمامداران در دست آنان است ، مردم اند كه مى توانند اشخاص را بر كرسى قدرت به زير آورند. بدين ترديد، حكومت مردم بر مردم از نظر آزادى و ارزشهاى انسانى داراى مقام رفيعى است و نمى توان آن را با حكومتهاى استبدادى مقايسه نمود ولى اين بدان معنى نيست كه دمكراسى از جميع عيوب و نقايص منزه است ، بلكه در آن نيز كمبودهايى وجود دارد و افراد فهميده و دانا از آن كمبودها رنج مى برند. با توجه به اينكه در حكومت آزاد معيار پيروزى نامزدها اكثريت آراست ، اين نتيجه به دست مى آيد كه معلومات و اطلاعات اقليت تحصيلكرده در گزينش افراد شايسته و لايق نقش موثر و اختصاصى نخواهد داشت . نقص ديگر حكومت آزاد اين است كه نمايندگان مردم ، موظف اند همواره در وضع قوانين ، توجه خود را به خواسته هاى اكثريت معطوف دارند و به تمايلات آنان جامه قانون بپوشانند، هر چند خواسته اكثريت بر وفق مصلحت و به خير و سعادت مردم نباشد. مى دانيم كه خواسته انسانها هميشه و همه جا با صلاح و سعادت آنان منطبق و هماهنگ نيست ، گاهى جامعه مانند فرد تحت تاثير غرايز نيرومند قرار مى گيرد، دچار هوى پرستى مى شود، از واقع بينى و مصلحت انديشى باز مى ماند، به گمراهى و انحراف گرايش مى يابد و خواستار چيزى مى شود كه براى او مضر و زيانبار است . اگر نمايندگان مجلس قانونگذارى تحت تاثير تمايلات خلاف مصلحت اكثريت قرار گيرند و خواسته نارواى آنان را به صورت قانون تصويب نمايند و دولت به اجراى آن مكلف گردد طولى نمى كشد كه عوارض شوم آن بروز مى كند و مردم با نتايج زيانبار و احيانا خطرات جبران ناپذيرش مواجه مى گردند. اين قبيل قوانين در كشورهاى غرب نمونه هايى دارد و عوارض شومى به بار آورده و در اينجا براى مزيد اطلاع شنوندگان به بعضى از آنها اشاره مى شود:
در آخر كتاب حكومتى به دست مردم كه اداره مهاجرت و تابعيت دادگسترى ايالات متحده آمريكا تهيه نموده و به زبانهاى متعدد ترجمه و توزيع شده است ، فصل مخصوصى تحت عنوان ((مواد اصلاحى قانون اساسى )) باز شده كه در آخر فصل موارد اصلاح قانون اساسى آمريكا بيان گرديده است ، از آن جمله درباره نوشابه هاى الكلى چنين آمده است : ماده 18، بند 1: يك سال پس از تصويب اين ماده توليد و فروش و حمل مشروبات مسكره در داخله و ورود آنها به كشور و صدور آنها از ايالات متحده و كليه مناطق و سزمينهايى كه تحت حاكميت ايالات متحده آمريكاست ، به منظور شرب ممنوع خواهد بود.
بند 2: به كنگره و به هر يك از ايالات متحده آمريكا مشتركا اختيار داده مى شود كه به وسيله وضع قوانين مقتضى ، مقررات اين ماده را به موقع اجرا بگذارند(307).
قطعا قانون منع تهيه و توزيع نوشابه هاى الكلى و همچنين منع ورود آنها از خارج به نفع ملت آمريكا بود، ولى اين قانون بر قشر وسيع مشروبخوارن گران آمد، لب به اعتراض گشودند و سرانجام ، فشار موكلين موجب شد كه قانونگذاران ، ماده 18 قانون اساسى را با تصويب ماده 21 الغا نمايند.
ماده 21، بند 1: ماده 18 قانون اساسى ايالات متحده آمريكا بدين وسيله ملغى شود(308 ).
هواى نفس و تمنيات مردم لذت گرا خير و صلاح جامعه را پايمال نمود و بر اساس حكومت مردم بر مردم ، قانونگذاران آمريكا ناچار شدند ((قانون منع تهيه و توزيع نوشابه هاى الكلى )) را الغا نمايند و مشروبسازى و ميگسارى را بلامانع اعلام دارند. بعضى از كشورهاى اروپايى نيز بر مبناى حكومت مردم بر مردم ، آزادى بيش از حد روابط دختران و پسران و همچنين انحراف جنسى آنان به موجب قانون مجاز و ممضى شناخته شد و بر اثر اين اشتباه بزرگ ، نسل جوان به فساد اخلاق كشيده شد و در مسير سقوط و تباهى قرار گرفت . در حدود سى سال قبل در سوئد قانون آزادى جنسى زن و مرد را وضع نمودند و حتى دستور دادند در مدارس ، مسائل جنسى تدريس و بحث شود تا نتايج شوم آن آشكار گرديد، فساد آنقدر بالا گرفت كه از طرف مجلس كمسيونى ماءمور شد علل اين فسادها را بررسى نمايد. پس از مدتها تحقيق گزارش ‍ دادند كه قانون بيست سال قبل باعث اين جنايت شده و ما اگر بيست سال تمام كار كنيم نمى توانيم مفاسد اين قانون غلط را از ميان برداريم و آن را اصلاح نماييم (309).
نتيجه آنكه قوانين و مقرارات در كشورهاى آزاد تابع خواسته مردم است و چون مردم در پاره اى از مواقع تحت تاثير هواى نفس و تمايلات زيانبار خود قرار مى گيرند، از اين رو نمى توان گفت كه قوانين موضوعه در كشورهاى آزاد هميشه و در تمام موارد با مصلحت مردم منطبق است و راه صحيح و سعادت بخش را به جامعه ارائه مى نمايند.
اما قانونگذار، در اسلام ، ذات اقدس الهى است . خداوند كه بشر را آفريده است مى داند كه چه آفريده و مخلوقش داراى چه مزايا و خصوصياتى است . او به تمام پنهان و آشكار آفريدگان خود عالم است ، خير و شر او را مى شناسد، و به صلاح و فسادش احاطه و آگاهى كامل دارد. هدف بارى تعالى در قانونگذارى هدايت مردم و ارائه راه سعادت آنان است ، مى خواهد با تعاليم خود بشر را انسان بسازد و استعدادهاى نهفته اش را از قوه به فعليت بياورد، او را از بندگى هوى و شهوات آزاد نمايد و به اخلاق انسانى و سجاياى بزرگ متخلفش گرداند و راه تعالى و تكامل را به رويش بگشايد. در قانونگذارى الهى نه آداب و رسوم پدران و اجداد مردم اثرى دارد، نه تصميمات مستبدانه افراد خودسر و زورگو در تشريع قانون تحولى به وجود مى آورد، و نه هوى و خواهشهاى نفسانى اكثريت جامعه مى تواند در قانونگذارى الهى اثرى بگذارد. مقررات تشريعى پروردگار حكيم بر اساس حكمت و به منظور اتمام حجت است . خدا مى خواهد با وضع قوانين و مقررات دينى ، مردم را هدايت نمايد، راه حق و باطل را به آنان ارائه كند و موجبات تعالى و تكاملشان را از جميع جهات فراهم سازد. رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله اين واقعيت سعادت بخش و انسان ساز را كه در قانونگذارى اسلام نهفته است ضمن تشريح واضحى كه براى تمام مردم قابل فهم است با عبارتى كوتاه و جامع بيان فرموده است :
يا عباد الله انتم كالمرضى و رب العالمين كالطبيب فصلاح المرضى فيما يعلمه الطبيب و تدبيره به لا فيما يشتهيه المريض ويقترحه الا فسلموا لله امره تكونو من الفائزين (310)
رسول گرامى فرموده است :اى بندگان خدا! شما همانند بيمارانيد و پروردگار عالميان مانند طبيب ، خير و صلاح بيماران در آن چيزى است كه مريض ميل دارد و آن را براى خود انتخاب مى نمايد، تسليم امر الهى شويد تا از گروه نجات يافتگان باشيد و پيروز گرديد.
اين روايت روشنگر تفاوت قانونگذارى نمايندگان مردم در كشورهاى آزاد و قانونگذارى بارى تعالى در تعاليم دينى است . در اين حديث ، مصلحت انديشى طبيب در مقابل تمايلات مريض قرار داده شده است . اگر برنامه ريزى دوا و غذا و پرهيز بيمار در اختيار طبيب عالم و آينده نگر قرار گرفته باشد نتيجه آن بهبود و نجات يافتن بيمار است زيرا طبيب در همه دستورهاى عالمانه خود، چه دستورهاى منفى و چه مثبت به مصلحت بيمار و سلامت او توجه دارد و او را از هر نوع غذا و ميوه اى كه براى او مضر باشد منع مى نمايد هر چند كه طبع مريض به آنها راغب و مايل باشد. اگر بيمار، برنامه عمل و پرهيز را خود در دست گيرد و بخواهد آن را طبق ميل خويش طرح نمايد، نتيجه كار منفى خواهد بود، زيرا او مرض را نمى شناسد، از صلاح و فساد مزاج خويش آگاهى ندارد، خودسرانه از پى هواى نفس و تمايلات درونى خويشتن مى رود، از خوردنى ها و نوشيدنى هاى مضر پرهيز نمى كند و بر اثر آن مرض تشديد مى شود و ادامه مى يابد. به شرحى كه توضيح داده شد در حكومت مردم بر مردم ، نمايندگان مجلس گزيدگان مردم و مجرى منويات موكلين خود هستند، بايد خواسته مردم مخالف صلاح و سعادت آنان باشد اما قانونگذار بر اثر فشار افكار عمومى ناچارند از مصلحت چشم پوشى كنند و خواسته اكثريت را تصويب نمايند. در تعاليم دينى ، قانونگذار، خداوند حكيم است ، خداوندى كه آفريدگار مردم و مالك واقعى آنان است ، پروردگارى كه همه بندگان او هستند و خواهشهاى نفسانى آنان كمترين اثرى در ذات اقدس او ندارد. عنايت الهى در وضع قوانين تشريعى آن است كه حجت بر مردم تمام شود،، هدايت را از گمراهى تميز دهند، راه صلاح و رستگارى را بشناشند و با پيمودن آن موجبات تعالى خويش را فراهم آورند و براى آنكه در اين مسير با موانع منحرف كننده مواجه نشوند و مسير را به سلامت طى كنند قانونگذار، هر قسم كاميابى و لذتى را كه موافق هواى نفس و مخالف صلاح و سعادت باشد ترسيم نموده و آنان را از اقناع آن تمايلات جدا برحذر داشته است و ضمنا تاكيد فرموده است كه به آنچه كه دستور داده شده عمل كنيد و در مقابل آن دستور، اظهار نظر ننمايند.
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : قال الله عزوجل يابن آدم اطعنى فيما امرتك ولا تعلمنى مايصلحك (311)
اى فرزند آدم ! آنچه را كه به تو امر كرده ام اطاعت نما و چيزى كه تو را اصلاح مى كند و مايه سعادتت مى شود به من اعلام منما كه خداوند به آنچه مايه خوشبختى و بدبختى انسانهاست آگاه و باخبر است .
همانطور كه به كار بستن دستورهاى سلامت بخش و مصلحت آميز طبيب مستلزم آن است كه بيمار به خوردن داروهاى ناگوار و غيرمطبوع تن در دهد و از خوردن غذاها و ميوه هاى مطبوع و گوارا كه براى او مضر است و موجب تشديد مرض مى شود پرهيز نمايد همچنين اطاعت از تعاليم مصلحت آميز و انسان ساز بارى تعالى مستلزم آن است كه شخص مكلف از طرفى خويشتن را براى تحمل زحمت و مشقت انجام فرايض و تكاليف دينى مهيا نمايد و آنها را عمل كند و از طرف ديگر هواى نفس خود را محدود كند و از اعمالى كه مطبوع طبع حيوانى و موافق شهوات نفسانى است اما قانونگذار آنها را گناه شناخته خوددارى نمايد.
على (ع) در اين باره حديثى از رسول گرامى ضمن يكى از خطب خود روايت نموده و در ذيل آن ، خود آن حضرت با عبارتى كوتاه حديث پيمبر را توضيح داده است .
فان رسول الله صلى الله عليه و آله كان يقول : ان الجنه حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات . و اعملوا انه ما من طاعه الله شى ء الا ياتى فى كره وما من معصيه الله شى ء الا ياتى فى شهوه (312)
رسول گرامى فرموده : بهشت جاودان محفوف به ناملايمات و كارهايى است كه خوشايند طبع آدمى نيست ، اگر گرد دوزخ را شهوات حيوانى و لذايذ كامرانى احاطه نموده است . سپس خود آن حضرت فرموده : هيچيك از اوامر الهى اطاعت نمى شود مگر با كراهت طبع و بى ميلى و هيچيك از معاصى بارى تعالى انجام نمى پذيرد مگر با زعبت و ميل طبع و خشنودى و شهوت .
مردم به طبع حيوانى و كشش غرايز كور و بى شعور در جلب لذايذ و اقناع تمايلات خويش طالب آزادى مطلق و بى قيد و شرطاند، مى خواهند شهوات خود را آنطور كه ميل دارند اقناع نمايند و از لذايذ برخوردار گردند اما آيين الهى در برنامه انسان سازى ، غرايز را تعديل نموده و لذتخواهى و اعمال شهوات را محدود ساخته و مردم را از كاميابى هاى زيانبار و خلاف مصلحت برحذر داشته است . در اين تضاد درونى و كشمكشهاى باطنى اغلب موارد، كم و بيش ، طبيعت بر مصلحت غلبه مى كند، افراد زيادترى از پى ارضاى تمنيات خود مى روند و از اطاعت حضرت بارى تعالى سر باز مى زنند و عده معدودى مطيع كامل حضرت حق اند و دين خدا را به تمام معنى به كار مى بندند.
از آنچه مذكور افتاد كلام امام سجاد عليه السلام كه در مقام دعا در پيشگاه الهى عرض كرده بود روشن گرديد:
و متغنى بهدى صالح
بارالها مرا از هدايتى كه صالح و شايسته و از هر نقص و عيبى مبرى باشد برخوردار فرما، هدايتى كه متكى به مقررات ناشى از آداب و رسوم است شايستگى و صلاحيت كامل ندارد، زيرا اعمال ناروايى مثل زنده به گور كردن نوزادان دختر از آداب و رسوم جاهليت بوده است . هدايتى كه متكى به مقررات استبدادى باشد راهنمايى صحيح و شايسته نيست زيرا شخص مستبد در وضع مقررات ، به منافع خود مى انديشد نه به صلاح و سعادت مردم . مقررات و قوانين موضوعه در كشورهاى آزاد نيز سعادت انسانها را از جميع جهات تاءمين نمى كند زيرا از بعضى از جهات تاءمين نمى كند زيرا بعضى از قوانين كه خواسته مردم است از هواى نفس و تمايلات مضر آنان سرچشمه مى گيرد و آن نيز براى تعالى و تكامل آدمى زيانبار و مضر است . فقط هدايتى مى تواند تمام جهات را در نظر بگيرد و به سعادت واقعى و صلاح حقيقى منجر گردد كه قانونگذارش ذات اقدس الهى باشد. چه آن ذات مقدس به تمام تمايلات انسان واقف است و تمام مصلحت آدمى را مى داند و تحت تاثير هوى و تمايلات اين و آن نيست . خداوند كه وضع قانون مى كند متوجه جميع مصالح است و هدايت صالح را به مردم ارائه مى نمايد. هدايت قرآن كه امام سجاد (ع) درخواست دارد و خداوند با كلمات خاصى صالح بودن هدايت قرآن و هدايت نبى معظم را خاطرنشان ساخته است .
در يك جا مى فرمايد:
ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم (313)
اين كتاب مقدس مردم را به استوارترين قوانين و محكمترين اساس ، هدايت و راهنمايى مى نمايد.
در جاى ديگر فرموده است :
هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق (314)
خداوند پيغمبر خود را براى هدايت مردم و ارائه دين حق فرستاده ، يعنى دينى كه مقرارتش بر وفق عقل و مصلحت و مايه تعالى و تكامل انسانهاست . انسان آگاه و بيداردل براى نيل به هدايت صالح بايد در درجه اول مجاهده كند و با سعى و كوشش راه كمال خود را بشناسد و به وظايف خويش در پيمودن آن راه واقف گردد. پس از آنكه راه صلاح و سعادت را شناخت در آن قدم بگذارد و با منتهاى جديت آن را بپيمايد و مدارج كمال را يكى پس از ديگرى احراز نمايد. البته چنين انسان سعادت خواه و تعالى طلب هرگز راه كمالى را كه يافته از دست نمى دهد و صراط مستقيم هدايت را ترك نمى گويد و آن را با كمال جديت و استقامت مى پيمايد و با راه دگرى تبديل نمى كند و سرانجام با پيمودن آن راه به پيروزى نهايى و موفقيت بزرگ نايل مى گردد. در قرآن شريف درباره اين گروه فرموده است :
ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلاخوف عليهم ولا هم يحزنون (315)
آنانكه گفتند: آفريدگار و مالك حقيقى ما خداوند است و بر اين سخن ثابت و پايدار ماندند بر آنان هيچ بيم و اندوهى نخواهد بود.
عن على عليه السلام قال : قلت يا رسول الله اوصنى ، قال : قل ربى الله ثم استقم (316)
على عليه السلام مى گويد: به رسول اكرم عرض كردم به من توصيه و سفارشى بنماييد. فرمود: بگو مالك من ذات اقدس الهى است و از پى اين گفته پايدارى و استقامت كن .
كسانى كه در صدر اسلام دعوت رسول گرامى را استجابت نمودند و به هدايت صالح و پاك الهى دست يافتند و عقيده پاك و مقدس خويش را به شرك و انحراف تعويض ننمودند سرانجام به پيروزى بزرگ نايل گرديدند و در پرتو استقامت و پايدارى خويشتن بسيارى از مردم جهان را به تعاليم حيات بخش اسلام متوجه ساختند و موجبات رستگارى و سعادت آنان را فراهم آوردند.

 

15- وَ طَرِيقَةِ حَقٍّ لَا أَزِيغُ عَنْهَا

15- وَ طَرِيقَةِ حَقٍّ لَا أَزِيغُ عَنْهَا
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
اين قسمت از دعاى ((مكارم الاخلاق )) به خواست خداوند موضوع سخنرانى امروز است . امام (ع) به پيشگاه بارى تعالى عرض مى كند: بارالها! مرا آنچنان از راه حق بهره مند و مستفيد فرما كه هرگز آن را ترك نگويم و به انحراف نگرايم .
راه حق كه در دعاى امام سجاد عليه السلام آمده ، همان صراط مستقيمى است كه در آيات و روايات ، مكرر از آن نام برده شده است . صراط مستقيم دو شاخه دارد: يكى شاخه هدايت تكوينى بارى تعالى كه تمام موجودات ارضى و سماوى از آن برخوردارند، و آن ديگر شاخه هدايت تشريعى خداوند كه توسط پيمبران الهى براى انسانها فرستاده شده است . هدايت تكوينى كه صراط مستقيم جميع موجودات است و به جبر اجرا مى شود راه تعالى و تكامل همه آنهاست و خداوند در قرآن شريف ضمن يكى از آيات ، هدايت تكوينى جنبندگان را ذكر نموده و فرموده است :
ما من دابه الا هوآخذ بناصيتها. ان ربى على صراط مستقيم (317)
هيچ حيوان جنبنده اى نيست مگر آنكه آفريننده توانا مالك و صاحب اختيار آن است و بر آن قاهر و غالب است و خداوند در تدبير و اداره امور آنها بر صراط مستقيم است و كمترين اعوجاج و انحرافى در برنامه ذات اقدس او نيست .
هدايت تشريعى نيز صراط مستقيم آدميان و راه تعالى و تكامل آنان است ، با اين تفاوت كه بشر به مشيت حكيمانه بارى تعالى مختار آفريده شده و در قبول و رد آيين الهى آزاد است :
فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر(318)
هر كه مى خواهد دعوت پيمبر را اجابت كند و به او ايمان بياورد و هر كه مى خواهد از آن اعراض كند و به كيفر گرايش يابد.
ماءموريت پيشواى بزرگ اسلام آن بود كه دين حق را به قوم خود ابلاغ كند، آيين بارى تعالى را كه صراط مستقيم است به مردم ارائه نمايد و از آنان بخواهد كه از راهش پيروى كنند و موجبات رستگارى و سعادت خويش را فراهم آورند.
و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه ولا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله (319)
اين صراط مستقيم من است ، از آن تبعيت كنيد و پيرو راههاى باطل نباشيد كه نتيجه اش پراكندگى و باز ماندن از راه حق و حقيقت است .
ممكن است براى بعضى از شنوندگان اين سؤ ال پيش آيد كه حضرت على بن الحسين عليهماالسلام مطيع بى قيد و شرط اوامر الهى است و همواره راه حق و صراط مستقيم را مى پيمايد، چطور در دعاى ((مكارم الاخلاق )) از خداوند درخواست مى كند كه مرا از راه حق متمتع و بهره مندنما. از اين سؤ ال مهمتر آن است كه تمام ائمه معصومين عليهم السلام در شبانه روز چندين بار نماز واجب و مستحب مى خواندند و در ضمن سوره حمد مكرر مى گفتند:
اهدنا الصراط المستقيم (320)
خدايا! ما را به راه راست هدايت فرما.
مگر ائمه طاهرين در راه حق و صراط مستقيم نبودند كه از پيشگاه الهى آن را درخواست داشتند؟ پاسخ اين پرسش در بعضى از روايات آمده است ، و در اينجا براى روشن شدن مطلب دو روايت ذكر مى شود. امام حسن عسكرى (ع) از آبا و پدران گرامى خود، از على ابن ابيطالب عليه السلام حديث نموده است كه فرمود:
فى قوله ((اهدنا الصراط المستقيم )) قال : ادم لنا توفيقك الذى به اطعناك فيما مضى ايامنا حتى نطيعك كذلك فى مستقبل اعمالنا(321)
در معناى ((اهدنا الصراط المستقيم )) فرمود: بارالها! توفيق خود را براى ما مستدام بدار كه توفيقى كه در پرتو آن ترا در ايام گذشته اطاعت نموديم با همان توفيق در آينده عمرمان نيز ترا مطيع و فرمانبر باشيم .
قال جعفر بن محمد الصادق عليه السلام فى قوله عزوجل ((اهدنا الصراط المستقيم )) قال ، يقول : ارشدنا الى صراط المستقيم ، ارشدنا للزوم الطريق المودى الى محبتك ، والمبلغ الى دينك ، والمانع من ان نتبع اهواءنا فنعطب اونا بآرائنا فنهلك (322)
امام صادق (ع) فرمود: گوينده از خدا مى خواهد كه ما را به صراط مستقيم ، هدايت نما، ما را ملازم راهى قرار ده كه منجر به محبت و دوستى تو مى شود، دين ترا به ما ابلاغ مى نمايد، و مانع آن است كه از هواى نفسمان پيروى كنيم و معذب شويم يا به راءى خود عمل نماييم و تباه و هلاك گرديم .
از اين دو روايت ، پاسخ آن پرسش روشن مى شود. افراد با ايمان با آنكه در صراط مستقيم اند همه روزه از پيشگاه خدا درخواست مى كند كه : بارالها! ما را به راه مستقيم هدايت فرما و توفيق خود را نسبت به ما مستدام بدار، يعنى همانطور كه در گذشته با عنايت معنوى تو صراط هدايت را پيموديم همچنين موفقمان بدار كه در آينده نيز حمايتت بهره مند باشيم و فيضت هرگز از ما منقطع نشود.
براى آنكه مطلب هر چه بهتر روشن گردد ذكر مثلى در اينجا بموقع است . لامپ براى آنكه روشن شود نيازمند به نيروگاه برق است ، بايد از آن كارخانه نيروى برق دريافت كند تا روشن شود، ولى اين نياز بدان معنى نيست كه وقتى روشن شد احتياجش پايان مى يابد، بلكه لامپ براى روشن شدن و روشن ماندن ، هر لحظه نيازمند نيروى برق جديد است و براى آنكه روشن بماند بايد فيض نيروگاه ، على الدوام ، به او برسد و اگر يك لحظه برق نرسد لامپ خاموش مى شود. آدمى با نور هدايت بارى تعالى رهرو صراط مستقيم مى شود، ولى اين نور بايد دوام يابد و اگر اين فيض منقطع گردد انسان از هدايت صراط مستقيم ، محروم مى شود و نمى تواند به سوى كمال و سعادت رهسپار گردد. بنابراين انسان با ايمان و متوجه به دقايق امر بايد هر لحظه از خدا بخواهد كه فيضش را از او قطع نكند و عنايتش را از وى برنگيرد تا بتواند همچنان صراط مستقيم را بپيمايد تا به كمال لايق خود برسد.
در يك روايت ((صراط مستقيم )) به معناى ديگرى تفسير شده و با توجه به اين تفسير، ((اهدنا الصراط المستقيم )) را بايد به معناى متناسب آن بيان نمود.
روى عن الصادق عليه السلام ، قال : ان الصوره الانسانيه هى الطريق المستقيم الى كل خير، و الجسر الممدود بين الجنه و النار(323)
از امام صادق (ع) روايت شده كه : صورت انسانيت ، همان راه مستقيم براى نيل به هر خير و خوبى است و همان صورت انسانى پلى است كشيده شده بين بهشت و دوزخ .
از امام صادق (ع) كسى كه مى گويد: ((اهدنا الصراط المستقيم )) مقصودش اين است كه : بارالها! مرا از حمايت و رحمت وسيع خود برخوردار فرما و موفقم بدار كه همواره ، اعمالم و اخلاقم انسانى باشد و از طريق انسانيت منحرف نشوم و به خلق و خوى حيوانات و درندگان نگرايم ، كه بر اثر آن گرايش صورت انسانى از كفم برود و رخسار حيوانات و درندگان به خود بگيرم . با توجه به اين حديث معلوم مى شود كه حيوانات و درندگان انسان نما در اين جهان بسيارند و اولياى الهى با چشم واقع بين خود آنان را مشاهده مى كنند و گاهى اجازه مى دهند كه دگران نيز آنها را با چهره غيرانسانى ببينند.
امام سجاد (ع)به مكه مشرف شده بود. در عرفات ، مردم بسيارى گرد آمده بودند. حضرت از زهرى پرسيد به نظرت عدد اينها چقدر است . او عدد زيادى را حدس زد و گفت : اين همه براى اداى فريضه حج آمده اند. امام (ع) فرمود:
يا زهرى ! ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج !
چقدر هياهو و فرياد زياد است و حج كننده كم ! زهرى از سخن امام به شگفت آمد. حضرت فرموده :
يا زهرى ! ادن الى وجهك . فادناه اليه . فمسح بيده وجهه . ثم قال : انظر. فنظر الى الناس . قال الزهرى : فراءيت اولئك الخلق كلهم قرده الا قليلا(324)
امام (ع) به زهرى فرمود: صورتت را نزديك من بياور. نزديك آورد. امام (ع) دستى به صورتش كشيد، سپس ‍ فرمود: نگاه كن ، زهرى به مردم نظر افكند، مى گويد: مردم را به صورت ميمون ديدم مگر عده قليلى از آنان را.
اين عده كه در عرفات بودند بظاهر در صف مسلمين قرار داشتند و صراط مستقيم اسلام را مى پيمودند اما فاقد اخلاق اسلام و سجاياى انسانى بودند، از اين رو صورت انسانى نداشتند. موقعى كه امام ، پرده طبيعت را عقب زد و چشم زهرى را واقع بين ساخت حقيقت امر آشكار گرديد و شكل واقعى آنان مشهود شد. بنابراين با توجه به روايت امام صادق (ع ) معناى ((اهدنا الصراط المستقيم )) براى كسانى كه راه راست را از خدا درخواست مى كنند اين است كه مى گويند: بارالها! ما را موفق بدار كه واجد اخلاق اسلامى و سجاياى انسانى شويم ، ما را آنچنان هدايت فرما كه در دنيا انسان باشيم ، انسان زيست كنيم ، انسان بميريم ، و در قيامت به صورت انسان كه صراط مستقيم توست محشور گرديم .
كلام امام سجاد (ع) موضوع سخنرانى امروز، حاوى دو قسمت است : يكى بهره مندى از راه حق ، و آن ديگر منحرف نشدن از آن راه . امام (ع) در متن دعا عرض مى كند:
و طريقه حق لا ازيغ عنها: بارالها! مرا از راه حق بهره مند فرما بگونه اى كه آن را هرگز ترك نگويم و استقامت خود را از دست ندهم .
از آنچه مذكور افتاد قسمت اول كلام امام سجاد (ع) درباره درخواست بهره مندى از طريق حق و صراط مستقيم تا اندازه اى براى شنوندگان محترم روشن شد و اينك قسمت دوم كلام امام (ع):
راغب در مفردات مى گويد:
الزيغ الميل عن الاستقامه (325)
((
زيغ )) عبارت از اين است كه آدمى در راه مستقيم به راست يا چپ متمايل شود و به انحراف گرايش يابد. شناخت صراط مستقيم و تميز راه حق از باطل يك مطلب است و پيمودن راه حق با استقامت و ثبات ، مطلب ديگر. سعادت و رستگارى براى كسانى است كه هر دو جهت را رعايت نمايند، از طرفى براى شناختن راه حق مجاهده كنند و سعى لازم را مبذول دارند و از طرف ديگر در پيمودن راه حق دودل و مردد نشويد و با پايدارى و استقامت آن را طى نمايند. براى شناخت راه حق بايد از نيروى عقل استفاده كرد، لجاج و عناد، تعصب و تصلب ، و خودخواهى و بلند پروازى ، و ديگر عواملى را كه حجاب واقع بينى و سد راه نيل به سعادت است ترك گفت و آزادانه از پى درك حقيقت رفت . براى پيمودن صراط مستقيم بايد خود را مهياى مصائب و مشكلات نمود، رنجها و مشقتهايى كه در اين راه دامنگير مى شود متحمل شد و با صبر و بردبارى به راه حق ادامه داد. كسانى كه واجد اين مزايا و صفات اند و در راه حق قدم برمى دارند سرانجام خودشان برستگارى مى رسند و دگران را نيز به صلاح و سعادت مى رسانند. در صدر اسلام ، افرادى پاكدل و بى غرض وقتى از دعوت رسول گرامى آگاهى مى يافتند حضورش شرفياب مى شدند تا سخنان آن حضرت را بشنودند و با عقل خود بسنجند، اگر آن را بر وفق واقع يافتند و قانع شدند ايمان بياورند و به اطاعت حضرتش همت گمارند. مشركين كه از دعوت آن حضرت بسيار خشمگين و ناراحت بودند وقتى از اسلام بعضى از افراد عادى آگاه مى شدند براى ارعاب دگران او را مقابل چشم مردم شكنجه مى دادند و بشدت زجر و آزارش مى نمودند تا دوباره به بت پرستى برگردد و عقيده قبلى خود را دنبال نمايد. ولى آن مسلمانان واقعى كه راه حق را يافته بودند از شكنجه و ايذاء، عقيده خود را ترك نمى گفتند و در پيمودن صراط مستقيم متزلزل نمى شدند و همچنان با پايدارى و ثبات براه خود ادامه مى دادند. از جمله افرادى كه به جرم مسلمان شدن مورد شكنجه و آزار سخت قرار گرفت و از عقيده و ايمان خود دست نكشيد بلال بن رياح است . او مردى بود با ايمان و ثابت قدم و پس از آنكه اسلام به پيروزى رسيد رسول گرامى ، اذان گفتن و اعلام وقت را به وى محول فرمود و مردم با شنيدن صداى بلال به مسجد مى آمدند و اقامه جماعت مى نمودند و اين منصب از افتخارات بلال بود. اميه بن خلف ، شكنجه بلال را به عهده داشت . در نيمه روز و شدت گرمى هوا دستور مى داد بلال را مى آوردند.
فيطرحه ظهره فى بطحاء مكه ثم يامر بالصخره العظيمه فتوضع على صدره ثم يقول له : لا والله ، لا تزال هكذا حتى تموت او تكفر بمحمد و تعبد اللات والعزى . فيقول و هو فى ذلك البلاء ((احد احد))(326)
او را در بطحاء مكه بر زمين مكه به پشت مى خواباندند، سپس امر مى نمود سنگ بزرگى را روى سينه اش ‍ قرار دهند، آنگاه با صداى بلند قسم ياد مى كرد كه تو ازاين وضع ، نجات پيدا نمى كنى تا بميرى يا آنكه به حضرت محمد كافر شوى و بتهاى لات و عزى را پرستش نمايى . اما بلال با ايمان ، اين وضع دردناك را تحمل مى نمود و در آن فشار شديد از يگانگى خدا سخن مى گفت ، فرياد مى زد: ((احد، احد)).
در صدر اسلام ، افراد ديگرى نظير بلال بودند كه به دست مشركين شكنجه شدند تا از دين خدا دست بردارند و رصاه حق را ترك گويند ولى آنان نيز استقامت نمودند، به صراط مستقيم ، ادامه دادند، در نتيجه ، خودشان به سعادت رسيدند و مايه پيشرفت اسلام گرديدند، بعلاوه ، انسانها را از قيد بندگى و اسارت شرك آزاد ساختند. به موجب روايات متعددى كه علماى عامه و خاصه در كتابهاى خود آورده اند رسول اكرم تا زنده بود براى اتمام حجت و به منظور اينكه مردم ، بعد از آن حضرت ، تفسير قرآن شريف را از زبان كه بشنوند و راه حق را با راهنمايى كدام انسان آگاه بشناسند در موارد متعدد با تعبيرهاى مختلف از على عليه السلام نام برده ، از آن جمله اين حديث شريف است :
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : ان علينا منى و انا منه و هو ولى كل مؤ من بعدى (327)
حضرت رسول فرمود: على از من است و من از او هستم و على بعد از من ولى هر مؤ منى است .
علامه امينى رضوان الله تعالى عليه اين حديث را از چند كتاب از كتب عامه و از روات مورد اعتماد آقايان علماى عامه نقل نموده است و علاقه مندان مى توانند به آن كتاب مراجعه نمايند.
بين پيروان على عليه السلام افراد ثابت قدمى بودند كه با تهديد دشمنان از صراط مستقيم دين منحرف نمى شدند و راه حق على را ترك نمى گفتند و حجر بن عدى يكى از آنان بود. زمانى كه على (ع) بر اثر ضربت ظالمانه عبدالرحمن بن ملجم بسترى گرديد، روز بيستم رمضان ، جمعى از دوستان و اصحاب آن حضرت به عيادت آمدند و حجر بن عدى از جمله آنان بود. براى آنكه تاسف و تاثر خود را از رويداد على (ع) بيان كند چند شعرى گفته بود و به حضور حضرت عرض كرد.
فلما بصر به و سمع شعره قال له كيف لى بك اذا دعيت الى البراءه منى فما اتاك ان تقول . فقال : والله يا اميرالمومنين لو قطعت بالسيف اربا اربا و اضرم لى النار و القيت فيها لآثرت ذلك على البراءه منك . فقال : وفقت لكل خير يا حجر، جزاك الله خيرا عن اهل بيت نبيك .(328)
پس از آنكه على (ع) او را نگريست و شعرش را شنيد به وى فرمود: چگونه خواهى بود وقتى ترا به برائت از من بخوانند؟ در جواب گفت : اى امير المؤ منين ! اگر مرا با شمشير قطعه قطعه كنند يا آنكه آتش بيفروزند و مرا در آن بيفكنند به اين هر دو تن در مى دهم و هرگز از تو تبرى نمى جويم . حضرت فرمود: اى حجر! موفق باشى و خداوند، ترا با علاقه اى كه به اهل بيت رسول گرامى دارى از پاداش خير بهره مند نمايد.
پس از شهادت على (ع) حجر بن عدى و چند نفر از يارانش در دوستى آن حضرت ثابت قدم بودند و همه جا در مقابل ماءمورين ، مراتب علاقه خود را نسبت به آن حضرت ابراز مى نمودند. سرانجام معاويه دستور داد آن چند نفر را به زنجير ببندند و روانه شام نمايند. اين عمل انجام شد و ماءمورين معين شدند و آن عده را به سوى دمشق حركت دادند و در نقطه اى نزديكى هاى دمشق آنان را زندانى نمودند تا به معاويه خبر بدهند و كسب دستور نمايند. ماءمورين معاويه به ملاقات آنان آمدند و پيام او را اينچنين ابلاغ كردند:
فقال لهم رسول معاويه : انا قد امرنا ان نعرض عليكم البراءة عن على و اللعن له فان فعلتم تركناكم و ان ابيتم قتلناكم . قالوا اللهم انا لسنا فاعلى ذلك . فامر بقبورهم فحضرت و ادنيت اكفانهم و قاموا الليل كله يصلون . فلما اصبحوا قال اصحاب معاويه : تبرئون من هذا الرجل ؟ قالوا: بل نتولاه و نتبرء ممن تبرء منه . فاخذ كل رجل منهم رجلا ليقتله و اقبلوا يقتلونهم واحدا واحدا حتى قتلوا سته .(329)
فرستادگان معاويه گفتند: ما ماءموريت داريم به شما بگوييم كه از على تبرى بجوييد و او را لعنت كنيد. اگر به ماءموريت ما ترتيب اثر داديد و عمل كرديد شما را آزاد مى كنيم و اگر از تبرى جستن و لعن كردن ابا نموديد همه شما را به قتل مى رسانيم . اين افراد پاكدل و با ايمان گفتند: بارالها! ما هرگز به گفته اينان ترتيب اثر نمى دهيم و به چنين عملى دست نمى زنيم . دستور داده شد كه قبرهاى آنان را حفر كنند و كفنهاى آنان را نيز به آنان بدهند. آن شب تا صبح به آنان مهلت داده شد و اينان به عبادت خدا مشغول بودند. صبح ، دوباره ماءمورين ، پيشنهاد خود را گفتند و آنان چنين پاسخ دادند: ما دوستدار على هستيم و تبرى مى جوييم از كسى كه از على تبرى مى جويد. هر يك نفر به دست يك ماءمور كشته شد و جمعا شش نفر از دوستداران على در آن روز به درجه شهادت رسيدند و ثبات و استقامت خود را در راه حق و اطاعت از اوامر بارى تعالى اثبات نمودند.
اين دوستداران ثابت قدم على عليه السلام در پيمودن صراط مستقيم ولايت و تحقق بخشيدن به كلام رسول اكرم حداكثر پايدارى را از خود نشان دادند. اين قبيل افراد، مصداق ارزشمند دعاى امام سجاد عليه السلام اند كه در پيشگاه الهى عرض كرد:
و طريقه حق لا ازيغ عنها.
بارالها! مرا از راه حقى بهره مند كن كه در پيمودن آن پايدارى و استقامت را از دست ندهم و به راست و چپ تمايل نيابم .
بموقع است در اينجا راجع به اين مطلب بحث شود كه چرا بعضى از افراد، در راه حق دچار تزلزل مى شوند و از صراط مستقيم منحرف مى گردند. در پاسخ مى توان گفت كه اين امر علل متعددى دارد و يكى از آن علل ، ضعف ايمان است . حضرت حسين بن على عليهما السلام روزى كه وارد كربلا شد اين حقيقت مهم را براى اصحاب خود ضمن عبارت كوتاهى بيان كرد و فرمود:
الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درت معايشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون .(330)
مردم بندگان دنيا هستند و دين را زبان زده اند. تا موقعى كه زندگى آنان جريان دارد گرد دين مى گردند و چون به بلا و امتحان مبتلا شدند عدد متدينين و افراد باايمان كم و ناچيز خواهد بود.
از كلمه ((لعق )) كه در سخن امام (ع) آمده مى توان استفاده نمود و ضمن تشبيهى ضعف و قوت دين را توضيح داد. مردم براى قوت جسم بايد تغذيه مادى نمايند و براى قوت روح نيز بايد تغذيه معنوى و ايمانى داشته باشند. غذاى جسم ، گندم و جو، گوشت و قند، سبزى و ميوه ، و ديگر مواد غذايى لازم است . غذاى روح ايمان به آفريدگار جهان ، تحصيل علم و معرفت ، ملكات پسنديده و سجاياى انسانى ، و ديگر فضايل معنوى است . اگر غذاى جسم ، كامل و كافى باشد جميع مواد لازم را به بدن برساند، بدن نيرومند مى شود و مى تواند در مقابل سرما و گرما، كار و كوشش ، پياده روى و كوهپيمايى ، و امثال اينها مقاومت كند و كارهاى سنگين را بخوبى انجام دهد. اما اگر غذا به قدر كافى نباشد و بدن گرسنه و ناتوان بماند، جسم دچار ضعف مى گردد، رفته رفته آنچنان ناتوان مى شود كه قدرت كار و فعاليت را از دست مى دهد و چون پاره گوشتى در گوشه اطاق مى افتد.
روح نيز مانند بدن است ، اگر به آفريدگار جهان مؤ من باشد، تعاليم الهى را كه به وسيله پيغمبر اكرم فرستاده است درست به كار بندد، وظيفه شناسى و تخلق به كرايم اخلاق را همواره مورد عنايت قرار دهد، روحى توانا و قدرتمند به دست مى آورد و مى تواند در مقابل مصائب و بلايا خود را نگه دارد، قدرتمند باشد، در مرگ فرزندان و عزيزان جزع نكند، و در زيانهاى مالى بردبار و خويشتن دار باشد، و خلاصه ، رويدادهاى زندگى او را دچار ناراحتى و اضطراب ننمايد و شخصيت خود را نبازد. اما اگر روحش به قدر كافى تغذيه نكند، از ذخاير ايمانى و معنوى ، درست برخوردار نگردد، و رفته رفته نيروى معنوى را از دست بدهد چنان ضعيف و ناتوان مى گردد كه در مقابل حوادث كوچك خود را مى بازد و تاب مقاومت در مقابل مشكلات زندگى و ضربات طاقت فرساى حيات ندارد. امام عليه السلام براى اينكه ضعف دينى را به مردم بفهماند در سخن خود كلمه ((لعق )) را به كار برده ، ((لعق )) در لغت عرب به معناى ليسيدن انگشت است ، اگر كسى انگشت خود را در عسل فرو ببرد و سپس آن را بليسد عسل خورده ، اما به مقدارى كم ، اگر يك نفر آدمى انگشت خود را در كره يا روغن فرو ببرد، ذرات كره و روغن به انگشت او بماند، سپس آن را بليسد چربى كه از مواد غذايى است خورده ، اما كم . آيا يك نفر انسان اگر فقط غذايش به وسيله ليسيدن انگشت باشد مى تواند قوى و نيرومند شود، مى تواند كوهپيمايى كند، قادر است عهده دار كارهاى سنگين شود؟ هرگز.
امام (ع) مى خواهد بفرمايد: مردم مسلمان متدين اند، دروغ نمى گويند كه ما دين داريم . اما بدبختى اينجاست كه غذاى جان را در حد ليسيدن انگشت خورده اند، يعنى همانطورى كه ليسيدن انگشت به قدر كافى قوت جسم نمى دهد، اگر دين در حد ليسيدن انگشت در غذاى مادى باشد به جان قوت معنوى نمى بخشد و آدمى در مقابل حوادث سنگين قدرت مقاومت را از دست مى دهد. اين قبيل افراد اگر با شكنجه هاى جانكاهى مانند شكنجه هايى كه بر بلال وارد آوردند مواجه شوند، يا اگر اين قبيل افراد به مصائب و بلايايى مانند مصائبى كه بر حجر بن عدى و ياران او وارد شد مواجه گردند حتما با اين قدرت ناچيز ايمان تاب مقاومت در مقابل آن بلايا را ندارند، از ميدان دين بيرون مى روند، از صراط مستقيم هدايت خارج مى شوند. در بين لشكريان عبيدالله عده اى بودند كه قبلا به حضرت حسين نامه نوشته و آن حضرت را براى امر امامت به كوفه دعوت نموده بودند. نمى توانيم بگوييم آنان دروغ مى گفتند و ايمان نداشتند. ايمان داشتند اما وقتى عبيدالله وارد كوفه شد و شهر كوفه را قبضه كرد و پيامهاى تندى براى افراد موثر فرستاد، آنها براى حفظ جان و مال و زن فرزند و خانه و زندگى خود نامه حسين بن على را از ياد بردند و به عنوان لشكريان عبيدالله به طرف كربلا حركت كردند و با امام حسين (ع) جنگيدند. در همان موقعى كه با آن حضرت مى جنگيدند دلهاى آنها مى دانست كه حسين بر حق است و امام واقعى ، اما از ترس قدرت عبيدالله بايد با حسين بن على بجنگد تا خودشان و خانواده و اموالشان محفوظ بماند. فرزدق موقعى كه نزديك دروازه مكه با حسين بن على برخوردار نمود و از وضع كوفه خبر داد حضرت گفت : مردم را چگونه ديدى ؟ عرض كرد:
قلوب الناس معك و اسيا فهم عليك (331)
يعنى : من مردم را آنچنان ديدم كه دلهايشان با شما اما شمشيرهاى آنان به روى شما كشيده است .
آنانكه ايمان واقعى و قوى دارند اگر چنانچه براى اظهار عقيده معنوى و حقيقتى خودشان با مشكل مواجه گردند نمى هراسند، حقيقت را با صراحت مى گويند و به عوارض سنگينش تن مى دهند.اما آنانكه ضعف ايمان دارند با آنكه داراى عقد قلبى صحيح اند اما جرئت نمى كنند عقيده قلبى خود را به زبان بياورند زيرا از عوارض آن مى ترسند و ايمانشان آنقدر قوى نيست كه آن عوارض را تحمل نمايند.
عامل ديگرى كه مى تواند آدمى را در پيمودن راه حق دودل و مردد سازد و از صراط مستقيم منحرفش نمايد اين است كه مشاهده كند طرافداران راه حق عده كمى هستند اما آنانكه در نقطه مقابل راه حق قرار دارند و به مسير باطل مى روند جمعيت بسيارند، كثرت جمعيت در پيمودن راه باطل و قلت افراد در صراط مستقيم و راه حق موجب مى شوند كه افراد ظاهربين تحت تاثير قرار گيرند، حق را ترك گويند و از پى اكثريتى بروند كه راه باطل در پيش گرفته و به خطا مى روند. على (ع) براى آنكه مردم را متوجه اين خطر بزرگ نمايد در يكى از خطبه ها فرمود:
ايها الناس لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقله اهله (332)
مردم ! در راه هدايت از كمى جمعيت وحشت زده نشوند و صراط مستقيم را ترك نگوييد، واضح است كه ترك راه هدايت مايه گمراهى و ضلالت است .

 

16- وَ نِيَّةِ رُشْدٍ لَا أَشُكُّ فِيهَا

16- وَ نِيَّةِ رُشْدٍ لَا أَشُكُّ فِيهَا
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
اين قسمت از دعاى شريف ((مكارم الاخلاق )) به خواست خداوند موضوع سخنرانى امروز است ، امام سجاد عليه السلام از پيشگاه بارى تعالى درخواست مى كند كه مرا از نيت صحيح و صوابى كه از شك و ترديد منزه باشد بهره مند فرما.
محقق طوسى رضوان الله تعالى عليه در بعضى از رسايل خود راجع به نيت چنين گفته است :
النيه هى القصد الى الفعل و هى واسطه بين العلم والعمل . اذما لم يعلم الشى لم يمكن قصده و مالم يقصده لم يصدر عنه (333)
نيت عبارت از قصد انجام كارى است و واسطه بين علم و عمل است ، زيرا آدمى تا چيزى را نداند ممكن نيست كه آن را قصد نمايد و تا آن عمل را قصد نكند از وى صادر نمى شود. براى آنكه افراد، در خلال عمل دچار دودلى و ترديد نشوند و با تشويق خاطر مواجه نگردند لازمست كار مورد نظر را قبلا بررسى كنند و تمام جهاتش را از ديدگاه علمى بسنجد. وقتى بدرستى و صحت آن مطمئن گرديدند، نيت كنند و با تصميم قاطع از پى انجامش بروند و اين مطلب كه عمل بايد متكى به علم باشد و انسان در كارها آگاهانه وارد شود در ردايات بسيارى از اولياى گرامى اسلام رسيده است و در اينجا به بعضى از آن روايات اشاره مى شود.
عن النبى صلى الله عليه و آله قال : من عمل على غير علم كان ما يفسد اكثر مما يصلح (334)
رسول اكرم فرموده است : كسى كه كارى را بدون علم و آگاهى انجام مى دهد فسادى كه از آن كار ناشى مى گردد بيش از اصلاحى است كه از آن به دست مى آيد.
عن على عليه السلام قال : يا كميل ! ما من حركه الا و انت محتاج فيها الى معرفه (335 )
على (ع) به كميل بن زياد فرمود: هيچ حركتى نيست مگر آنكه تو را در انجام آن به معرفت و آگاهى نياز دارى .
عن ابيعبد الله عليه السلام قال : العامل على غير بصيره كالسائر على غير الطريق و لا يزيده سرعه السير من الطريق الا بعدا(336)
امام صادق (ع) فرموده : كسى كه كارى را بدون بصيرت و علم انجام مى دهد همانند كسى است كه در بيراهه قدم بر مى دارد و هر قدر بر سرعت سير خويش بيفزايد به همان نسبت از صراط مستقيم و راه واقعى دور مى شود.
خلاصه ، در آيين اسلام ، علم و معرفت ، آنقدر اهميت دارد كه پيشواى گرامى اسلام ، رسول معظم ، فرموده است :
ان الله يطاع بالعلم و يعبد بالعلم و خير الدنيا و الآخره مع العلم و شر الدنيا و الآخره مع الجهل (337)
خداوند به وسيله علم پرستش مى شود، به وسيله علم مورد اطاعت قرار مى گيرد، خير دنيا و آخرت در علم است و شر دنيا و آخرت در جهل .
امام سجاد (ع) در اين قسمت از دعاى ((مكارم الاخلاق )) در پيشگاه الهى عرض مى كند:
و نيه رشد لااشك فيها
بارالها! مرا از نيت رشد بهره مند فرما كه در آن دچار شك و ترديد نشوم .
يعنى نيتى كه مسبوق به علم و بصيرت باشد، نيتى كه بر وفق حق و صواب باشد، نيتى كه از ضميرى آگاه و خاطرى مطمئن سرچشمه گرفته باشد، و خلاصه ، نيت پاك و مقدسى كه مبرى و منزه از هرگونه شك و ترديد باشد. چنين نيتى مى تواند عملى را بخوبى انجام دهد و آدمى را اسير دودلى و تحير ننمايد. شك و ترديد در جميع شئون زندگى مايه ناراحتى و نگرانى است اما در امور دينى و ايمانى خطرش بمراتب بيشتر است و مى تواند موجب هلاكت و تباهى انسان گردد و در اين باره روايات بسيارى از اولياى گرامى اسلام رسيده است .
عن على عليه السلام قال : عليك بلزوم اليقين و تجنب الشك فليس للمرء شى ء اهلك لدينه من غلبه الشك على يقينه (338)
امام (ع) فرموده است : بر تو باد به ملازمت يقين و دورى جستن از شك ، چه آنكه هيچ چيزى براى نابود ساختن دين آدمى بدتر از شك و ترديد نيست .
افراد فاسد و گمراه كننده وقتى مى خواهند كسى را از صراط مستقيم منحرف نمايند و او را به راه باطل سوق دهند، اول با وسوسه هاى خائنانه يقينش را متزلزل مى كنند و گرفتار شك و ترديدش مى نمايند، سپس بذر تجرى را در ضميرش مى افشانند و او را به راهى كه خلاف حق و مصلحت است سوق مى دهند. حضرت آدم (ع) يقين داشت كه خداوند او را نزديك شدن به شجره منهيه منع فرموده است ، اما شيطان وقتى خواست او را اغفال كند و به كار ناروا وادارش نمايد به وى گفت : درختى را كه تو از آن اجتناب مى نمايى ((شجره خلد)) است و اگر از ميوه آن بخورى هميشه در بهشت مى مانى و براى آنكه آدم و حوا را نسبت به گفته خود مطمئن نمايد قسم ياد كرد و گفت : من خيرخواه شما دو نفر هستم . با اين وسوسه شيطانى يقين آدم (ع) متزلزل گرديد و دچار شك و ترديد شد، از ميوه ممنوع استفاده نمود و در نتيجه ، از بهشت بيرون شدند. على (ع) عمل دردناك آدم را در عبارتى كوتاه بيان فرموده :
فباع اليقين بشكه ، والعزيمه بوهنه ، واستبدل بالجذل وجلاء و بالاغترار ندما(339)
آدم (ع) يقين خود را با شك معامله كرد و تصميم خويشتن را به سستى مبدل ساخت ، فرح و شاديش با ترس ‍ معاوضه شد و پشيمانى جايگزين غرورش گرديد.
براى آنكه نيت رشد و مصون ماندن از شك ، هر چه بهتر و بيشتر براى شنوندگان محترم روشن گردد. در اينجا به طور نمونه ، بحث و گفتگوهايى كه بين منصور بن حازم و جمعى از مخالفين در مورد على (ع) و لزوم پيروى از آن حضرت رد و بدل گرديده است ذكر مى شود. منصور بن حازم از اصحاب امام صادق (ع) است . مشكل بزرگ در آن زمان براى اصحاب و دوستان آن حضرت مسئله امامت بود. شيعيان و دوستداران اهل بيت و گروه مخالفين در اصل ايمان به خدا و توحيد و همچنين درباره رسالت رسول اكرم صلى الله عليه و آله متفق القول بودند و همه عقيده داشتند به اينكه قرآن شريف وحى حضرت رب العالمين است و به عنوان كتاب آسمانى اسلام نازل شده و مردم بايد از آن تبعيت نمايند. همه مى دانستند كه قرآن حاوى بعضى از مجملات است و براى اينكه آن مجملات تبيين شود و مسائلى كه به طور عادى به دست مردم نمى آيد واضح گردد، خداوند تبيين آيات را به عهده نبى اكرم گذارد:
و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم (340)
ما قرآن كريم را بر تو نازل نموديم تا براى مردم آن را كه بر آنها فرو فرستائه ايم بيان كنى .
منصور بن حازم اين زمينه مورد قبول تمام مسلمين را پايگاه اساسى بحث خود قرار داد، با آنان سخنانى را رد و بدل نمود و موقعى كه شرفياب محضر امام صادق (ع) گرديد خلاصه مطالب خود را به عرض مقدس آن حضرت رساند.
قلت من عرف ان ربا ينبغى له ان يعرف لذلك الرب رضا و سخطا و انه لايعرف رضا و سخطه الا بوحى اورسول فمن لم ياته الوحى فقد ينبغى له ان يطلب الرسل ، فاذا لقيهم عرف انهم الحجه و ان لهم الطاعته المفترضه (341)
گفتم : كسى كه دانست او را خالق و مالكى است سزاوار است كه بداند براى آن مالك خشنودى و خشمى است و اينكه خشنودى و خشمش شناخته نمى شود جز از راه وحى يا به وسيله فرستاده او. كسى كه بر وى وحى مستقيما نازل نمى شود شايسته است كه از پى رسولان خدا برود و موقعى كه آنان را ملاقات مى كند از راه شواهد و دلايل متوجه مى شود كه اينان حجت الهى هستند و اطاعتشان بر مردم واجب است .
و قلت للناس : تعلمون ان رسول الله صلى الله عليه و آله كان هو الحجه من الله على خلقه ؟ قالوا: بلى . قلت : فحين مضى رسول الله من كان الحجه على خلقه ؟ فقالوا: القرآن . فنظرت فى القرآن فاذا هو يخاصم به المرجئه والقدرى والزنديق الذى لايومن به حتى يغلب الرجال بخصومته فعرفت ان القرآن لايكون حجه الا بقيم فما قال فيه من شى ء كان حقا(342)
به آنان گفتم : مى دانيد كه رسول گرامى حجت خدا بر مردم بود؟ گفتند: بلى . گفتم : موقعى كه آن حضرت از دنيا رفت حجت الهى بر مردم كيست ؟ پاسخ دادند: قرآن شريف . من در قرآن نظر نمودم ، ديدم آن كتابى است كه فرقه گمراه مرجئه و گروه قدرى و حتى افراد زنديق كه اصلا ايمان ندارند به آن استدلال مى كنند تا در بحث خود بر خصم خويش غلبه نمايند و او را شكست دهند. با توجه به اين نكته دانستم كه قرآن شريف بتنهايى حجت خدا نيست ، مگر آنكه در كنار قرآن قيمى باشد عالم و آگاه به تمام دقايق و رموز آن تا هر چه درباره آن آيات بگويد بر وفق حق و مطابق با واقع باشد.
فقلت لهم : من قيم القرآن ؟ فقالوا: ابن مسعود قد كان يعلم ، وعمره يعلم و حذيفه يعلم . قلت : كله ؟ قالوا: لا. فلم اجد احدا يقال انه يعرف ذلك كله الا عليا عليه السلام . واذا كان الشى ء بين القوم فقال هذا لاادرى وقال هذا لاادرى وقال هذا انا ادرى فاشهد ان عليا (ع) كان قيم القرآن و كانت طاعته مفترضه و كان الحجه على الناس بعد رسول الله صلى الله عليه و آله و ان ما قال فى القرآن فهو حق . فقال : رحمك الله (343)
از آنان پرسيدم : قيم قرآن كيست ؟ گفتند: ابن مسعود قرآن را مى داند، عمر مى داند، حذيفه مى داند. گفتم : اينان تمام قرآن را مى دانند؟ در پاسخ گفتند: نه . پس نمى يابم احدى را كه درباره اش گفته شود: تمام قرآن را مى داند جز حضرت على بن ابيطالب عليه السلام . پس اگر چيزى مبتلا به مردم شود ابن مسعود بگويد نمى دانم ، عمر بگويد نمى دانم ، حذيفه بگويد نمى دانم ، و على (ع) بگويد مى دانم ، شهادت مى دهم كه امير المؤ منين على (ع) قيم قرآن است و طاعتش بر مردم واجب ، و او بعد از رسول اكرم ، حجت خداوند بر مردم است و آنچه درباره قرآن بگويد حق است . امام صادق (ع) سخنان او را شنيد و تاءييد فرمود و درباره اش دعا كرد و فرمود: خداوندت ترا مشمول رحمت و عنايت خودش قرار دهد.
از سخنان منصور بن حازم بر مى آيد كه او شخصى است عالم و آگاه و گفته هايش متكى به دليل و برهان ، او از سخنان پيمبر
گرامى اسلام ، درباره على (ع) آگاهى كامل داشت ، ولى به آن روايات استدلال نكرد، زيرا مخالفين هر جا ببينند كه حديثى به ضرر آنان و به نفع شيعيان است آن را نفى مى كنند و مى گويند: رسول گرامى چنين سخنى را نفرموده است . از هم اكنون مدتى است در تجديد چاپ بعضى از كتب علماى عامه احاديثى را كه به نفع على (ع ) است از آن كتب حذف مى نمايد كه نسل بعد، از آن اخبار بى خبر باشد. منصور بن حازم به همين جهت در مقام استدلال ، به روايات پيغمبر تكيه نكرد و كلام خود را متكى به احاطه دانش و سلطه علمى على (ع) بر قرآن شريف قرار داد و اين مطلبى نبود كه آنان بتوانند تكذيب كنند، لذا كلام منصور بن حازم بى جواب ماند و آنان با سكوت خود در واقع اعتراف كردند كه قيم لايق و شايسته كه جامع جميع جهات و واقف به كليه نكات قرآن باشد و بتواند نيازهاى مسلسمين را در هر موقع و مقام پاسخ دهد و حوايج آنان را از نظر دينى برآورده سازد شخص على بن ابيطالب (ع) است . منصور بن حازم با اين بحث علمى و استدلالى خود اثبات نمود كه داراى نيت رشيد است و آنقدر در عقيده خود قوى است و آنقدر نيتش ‍ مسبوق به علم و آگاهى است كه وقتى به على (ع) اقتدا مى كند و از گفتار و رفتار آن حضرت پيروى مى نمايد كمترين شك و ترديدى در خلال عملش پيدا نمى شود و اطمينان دارد راهى را كه مى پيمايد راه حق و حقيقت و بر وفق رضاى حضرت بارى تعالى است . زمانى كه مردم در امر خلافت با على (ع) بيعت نمودند و زمام امور كشور را به آن حضرت سپردند، افرادى در گوشه و كنار وجود داشتند كه نمى خواستند على (ع) در راس كشور قرار گيرد، زيرا آگاه بودند كه عمل آن جناب براساس عدل و دادگرى خواهد بود و اين كار بر وفق رضاى حضرت بارى تعالى است . زمانى كه مردم در امر خلافت با على (ع) بيعت نمودند و زمام امور كشور را به آن حضرت سپردند، افرادى در گوشه و كنار وجود داشتند كه نمى خواستند على (ع) در راس ‍ كشور قرار گيرد، زيرا آگاه بودند كه عمل آن جناب براساس عدل و دادگرى خواهد بود و اين كار بر وفق ميل آنان نبود، چون مى خواستند از شرايط محيط به نفع خود استفاده كنند و مقاماتى را به دست بگيرند و به منويات نارواى خود جامه عمل بپوشانند و على (ع) فردى نبود كه به اين كارها تن در دهد و اعمال نارواى آنان را بپذيرد. لذا بر ضد آن حضرت دسته بندى آغاز شد و در پس پرده توطيه هاى خائنانه شروع گرديد و اولين اثر سوئى كه از آن خيانتها پديد آمد اين بود كه جنگ بصره را براى على (ع) ايجاد كردند و آن صحنه دردناك را به وجود آوردند و عده زيادى از مسلمانان اغفال شده را گردهم آوردند و بر اثر آن جنگ خونهاى بسيارى ريخته شد و عده زيادى از مسلمانان به قتل رسيدند. رسول اكرم صلى الله عليه و آله در ايام حيات خود از آينده تاريك على (ع) و حوادثى كه با آن مواجه خواهد شد خبر داده بود، حتى از جنگ ناكثين يعنى آنانكه بيعت مى كنند و مانند طلحه و زبير تعهد مى نمايند و سپس عهد را مى شكنند و به مقابله با آن حضرت قيام مى نمايند گفته بود. اما على (ع) كه واقف به تعاليم قرآن شريف و مقررات اسلامى بود از اتمام حجت دست نكشيد، گاهى به طور خصوصى با افراد اخلالگرا مذاكره كرد و تذكرات لازم را بيان نمود و گاه در مقابل جمعيت بسيار سخنرانى كرد و شنوندگان را از انحراف فكرى آنان آگاه ساخت . متاسفانه تذكرات حكيمانه و بيانات عالمانه املام على بن ابيطالب (ع) در وجود آنان موثر نيفتاد و آن گروه منحرف همچنان به روش باطل خود ادامه دادند و در نتيجه ، ميدان جنگ مهيا شد و لشكريان على (ع) در مقابل لشكريان عايشه و طلحه و زبير ايستادند و على (ع) براى آخرين بار به منظور اتمام حجت جوان لايقى را برگزيد و به او فرمود: قرآن را به مقابل مردم ببر و از قول من بگو:
على مى گويد بياييد جنگ را كنار بگذاريم و حاكم بين ما و شما قرآن باشد. آن جوان رفت اما نه تنها اعتنا نكردند، بلكه دستهاى او را قطع كردند و خود او را كشتند و ديگر از نظر شرعى ، مطلب براى على تمام شد و لذا جنگ را با عزمى ثابت و اراده اى جدى آغاز نمود و بدون شك و ترديد به آنان حمله كرد و قضاياى سنگينى اتفاق افتاد و عده كثيرى به خون غلتيدند. نيت على (ع) در حمله به آنانى كه در صحنه جنگ جمل گرد آمده بودند نيتى بود رشيد و مسبوق به علم و آگاهى ، نيتى بود بر وفق حق و حقيقت و خلاصه ، نيتى بود كه در آن كمترين شك و ترديدى وجود نداشت . از اين رو على (ع) در كمال قوت نفس و قدرت اراده به عمل خويش ادامه داد و به صحنه اخلالگرى آن مردم خائن كه بر ضد اسلام پايه گذارى شده بود پايان بخشيد و اين نيت نمونه بارزى است از آنچه كه على بن الحسين عليهما السلام در دعاى ((مكارم الاخلاق )) از پيشگاه الهى درخواست نموده است :
و نيه رشد لااشك فيها
بارالها مرا از نيت حق و ثباتى برخوردار فرما كه ضمن عمل دچار شك و ترديد نشوم . على (ع) در زمينه جنگ با مسلمانان خائن و از ميان بردن آنان در موارد متعددى از بصيرت و آگاهى خويش سخن گفته ، از آن جمله فرموده است :
الا و ان الشيطان قد جمع حزبه واستجلب خيله و رجله و ان معى لبصيرتى ، مالبست على نفسى ولالبس على (344)
آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را گردآورده و سوار و پياده خويش رابه كار گرفته يعنى زمينه فساد مهم را بر ضد اسلام و مسلمين مهيا ساخته است ،اما من در اعمال خود آگاه و بصيرم ، نه خودم خويشتن را به اشتباه افكنده ام و نه دگرى مرا به خطا و اشتباه انداخته است . و در جاى ديگر فرموده است :
انى لعلى يقين من ربى و غير شبهه فى دينى (345)
من در پروردگار خويش بر يقينم و در دينم شبهه و ترديدى ندارم .
اما دوستان على (ع) پيش از آغاز جنگ جمل ، در حين جنگ و پس از پايان آن عقايد و نظريه هاى متفاوتى داشتند: بعضى از آنان كه افكارشان پاك و منزه از اغراض شخصى بود و سخنان رسول گرامى را درباره على (ع) بخوبى در خاطر داشتند كمترين دودلى و ترديدى در آنان راه نيافت . اينان مكرر در مكرر با مختصر تفاوتى در عبارت ، از پيشواى بزرگ اسلام راجع به پيوستگى كتاب و عترت مطالبى را شنيده بودند، از آن جمله فرموده بود:
انى مخلف فيكم الثقلين : كتاب الله و عترتى اهلبيتى ، لن تضلوا ماتمسكتم بهما و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض (346)
من دو امانت سنگين را بين شما به جاى مى گذارم : يكى كتاب خداست و آن ديگر عترتم يعنى اهل بيتم ، تا وقتى كه به اين دو متمسكيد از گمراهى و ضلالت مصون و محفوظيد و اين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد گردند.
اين افراد با ايمان و پاكدل مطمئن بودند كه گفتار و رفتار على (ع) بر وفق قرآن شريف است و به گفته رسول گرامى اسلام آن دو همواره با يكديگرند و هرگز قرآن و عترت از هم جدا نمى شوند.
يكى از افرادى كه درباره على (ع) از نيت رشد برخوردار بود، راه حق و صواب را شناخته و كمترين شك و ترديدى در دل نداشت عمار ياسر رضى الله عنه بود. او در مقدمات جنگ جمل با زبير صحبت كرد و گفت :
و الله يا ابا عبدالله لولم يبق احد الا خالف على بن ابيطالب عليه السلام لما خالفته و لا زالت يدى مه يده و ذلك لان عليا لم يزل مه الحق منذ بعث الله تعالى نبيه صلى الله عليه و آله فانى اشهد انه لاينغى لاحد ان يفضل عليه احدا(347)
قسم به خدا اگر احدى نماند مگر آنكه از در مخالفت با على (ع) وارد شود من با او مخالفت نمى نمايم ، پيوسته دست من در دست على خواهد بود و علت اين روش كه اتخاذ نموده ام اين است كه على (ع) از زمان بعثت رسول اكرم هميشه و در همه جا با حق بود و از مسير حق قدمى فراتر نمى گذارد و من شهادت مى دهم كه سزاوار نيست احدى بر على (ع) برترى و فضيلت داده شود.
جمعى از دوستداران امير المؤ منين بر اثر كشته شدن بعضى از افراد نامى كه در اسلام سوابقى داشته و در ركاب رسول گرامى خدماتى انجام داده اند سخت حيرتزده و متزلزل گشتند، از دوستى على (ع) دست نكشيدند اما فكر آرامى هم نداشتند، بعضى از آنان به حضور على (ع) آمدند و نگرانى هاى درونى خود را با آن حضرت در ميان گذاردند. يكى از آنان مردى است به نام حارث بن حوط ليثى .
قال يا امير المؤ منين ! ما ارى طلحه و الزبير و عايشه احتجوا الا على الحق (348)
عرض كرد: به نظر من طلحه و زبير و عايشه احتجاجشان صحيح و بر حق بوده است .
يكى ديگر از اين گروه كه شرفياب محضر امام شد حارث همدانى است ؛ به حضرت عرض كرد:
لو كشفت ، فداك ابى وامى ، الرين عن قلوبنا و جعلتنا فى ذلك على بصيره من امره (349)
پدر و مادرم به فدايت ، چه خوب بود اگر واقع را بر ما عيان مى نمودى ، شك و ترديد را از دلها مى زدودى و از حقيقت امر بصير و آگاهمان مى ساختى .
على (ع) به تمام پرسش كنندگان يك پاسخ مى داد، با مختصر تفاوت در عبارت و آن پاسخ جامع و كامل اين بود كه مى فرمود:
ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار الرجال ، اعرف الحق تعرف اهله واعرف الباطل تعرف اهله (350)
حق و باطل بر معيار قدر و منزلت رجال شناخته نمى شود، بايد حق را بشناسى تا اهل حق شناخته شوند و باطل را بشناسى تا اهل باطل را تميز دهى و بشناسى .
يعنى طلحه و زبير به عنوان اينكه در اسلام سوابقى دارند و قدر و منزلتى به دست آوردند ميزان شناخت حق و باطل نيستند، بلكه ما موظفيم حق و باطل را بشناسيم ، سپس طلحه و زبير را به شناخته هاى خود عرضه بداريم تا معلوم شود بر حق اند يا بر باطل .
بعضى از افراد بر اثر جنگ جمل و سپس جنگ نهروان و هزاران مسلمانى كه در آن دو جنگ كشته شدند آنقدر ناراحت و متالم گرديدند كه از دوستى على (ع) دست كشيدند، به حضرتش بدبين شدند، عمل آن جناب را ناروا تلقى نمودند و از آن حضرت قطع علاقه كردند: يكى از آن افراد مردى است كه سعيد بن مسيب مى گويد: او با ابن عباس ملاقات كرد و درباره على (ع) سخنانى گفت و سرانجام مراتب ناراحتى خود را ابراز نمود و منويات خويشتن را به زبان آورد.
عن سعيد بن المسيب قال : سمعت رجلا يسال ابن عباس عن على بن ابيطالب عليه السلام . فقال له ابن عباس : ان على بن ابيطالب صلى القبلتين و بايع البيعتين ولم يعبد صنما ولا وثنا، ولد على الفطره ولم يشرك بالله طرفه عين
مردى از ابن عباس درباره على (ع) پرسش نمود. ابن عباس در پاسخ ، سوابق درخشان آن حضرت را در دين مقدس اسلام شرح داد. گفت : على (ع) آن مردى است كه بر دو قبله نماز گذارده و دو بار با پيشواى اسلام بيعت نموده و در طول ايام زندگى خود نه بتى پرستيده و نه صنمى را عبادت كرده است ، او بر فطرت توحيد متولد گرديده و به قدر يك چشم بر هم زدن به خداى يگانه شرك نياورده است .
فقال الرجل : انى لم اسالك عن هذا و انما سالتك عن حمله سيفه على عاتقه حتى اتى البصره فقتل آلافا ثم سار الى الشام حتى قتلهم ، ثم الى النهروان وهم مسلمون فقتلهم عن آخرهم . فقال له ابن عباس : اعلى اعلم عندك ام انا؟ فقال : لوكان على اعلم عندى متك لما سالتك . قال : فغضب ابن عباس رضى الله حتى اشتد غضبه ثم قال : ثكلتك امك . على علمنى كان علمه من رسول الله صلى الله عليه و آله و رسول الله صلى الله عليه و آله علمه الله من فوق عرشه فعلم النبى من الله و علم على من النبى و علمى من علم على (ع) و علم اصحاب محمد كلهم فى علم على كالقطره الواحده فى سبعه ابحر(351)
مرد به ابن عباس گفت : من از تو اين مطلب را نپرسيدم ، سؤ ال من از اين امر بود كه على بن ابيطالب شمشيرش را به دوش گرفت ، به بصره آمد و هزارها جمعيت را كشت ، سپس به صفين رفت و در آنجا نيز عده زيادى را كشت ، آنگاه به نهروان آمد، جمعيتى كه در نهروان گرد آمده بودند همه مسلمان بودند، با آنان نيز جنگيد و همه را از ميان برد. ابن عباس به آن مرد گفت : آيا نزد تو على عالمتر است يا من ؟ مرد گفت : اگر على (ع) نرد من عالمتر از شما مى بود درباره او از شما سؤ ال نمى كردم . در اين موقع ابن عباس سخت خشمگين شد، به غضب آمد و به او گفت : مادرت به عزايت بنشيند، معلومات و اطلاعات من از على (ع) است و علم على از پيمبر گرامى خداوند است و معلم پيمبر ذات اقدس الهى است ، پس علم نبى از خداوند است و علم على از پيمبر و علم من از على (ع) است و علم تمام اصحاب پيمبر اكرم نسبت به علم على (ع) همانند يك قطره در مقابل هفت درياست .
از آنچه مذكور افتاد اين نتيجه به دست آمد كه تمناى امام سجاد عليه السلام از پيشگاه خداوند (و نيه رشد لا اشك فيها) تا چه حد براى تاءمين سعادت انسانها ارزنده و مهم است . اگر مردم در عصر على (ع) از نيت رشد برخوردار مى بودند، اگر مردم به اتكاى سخنان قطعى رسول اكرم ، مانند عمار ياسر بى قيد و شرط از على (ع) پيروى مى نمودند آن حوادث خونين و دردناك پيش نمى آمد. متاسفانه بر اثر فقد نيت رشد و ناهماهنگى انديشه هاى مردم با حق و صواب ، درباره على (ع) دچار شك و ترديد شدند و با حضرتش ‍ مخالفت نمودند، در نتيجه ، حكومت اسلام به دست بنى اميه افتاد. در آن حكومت ظالمانه ، حضرت حسين بن على عليهماالسلام و بستگان و اصحابش كشته شدند و اسلام و مسلمين با انواع مصائب و بلايا مواجه گرديدند.

 

17- وَ عَمِّرْنِى مَا كَانَ عُمُرِى بِذْلَةً فِى طَاعَتِكَ، فَإِذَا كَانَ عُمُرِى مَرْتَعاً لِلشَّيْطَانِفَاقْبِضْنِى إِلَيْكَ قَبْلَ أَنْ يَسْبِقَ مَقْتُكَ إِلَيَّ، أَوْ يَسْتَحْكِمَ غَضَبُكَ عَلَيَّ

17- وَ عَمِّرْنِى مَا كَانَ عُمُرِى بِذْلَةً فِى طَاعَتِكَ، فَإِذَا كَانَ عُمُرِى مَرْتَعاً لِلشَّيْطَانِفَاقْبِضْنِى إِلَيْكَ قَبْلَ أَنْ يَسْبِقَ مَقْتُكَ إِلَيَّ، أَوْ يَسْتَحْكِمَ غَضَبُكَ عَلَيَّ.
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
اين قسمت از دعاى ((مكارم الاخلاق )) به خواست خدا موضوع سخنرانى امروز است . امام (ع) از پيشگاه الهى درخواست مى كند: بارالها! تا زمانى كه عمرم در اطاعت تو مصروف مى گردد مرا از نعمت طول عمر برخوردار فرما و هرگاه عمرم چراگاه شيطان شود به آن پايان ده و روحم را قطع كن پيش از آنكه دشمنى شخص تو متوجه من شود يا خشمت بر من استوار گردد.
در سخن امام (ع) دو كلمه به كار رفته كه براى روشن شدن بحث ، لازم است در مورد هر دو به اختصار توضيح داده شود: يكى كلمه ((بذله )) است و آن ديگر كلمه ((مرتع )). ((بذله )) در لغت عرب به معناى ((لباس كار و خدمت )) است . به كار بردن اين تشبيه بسيار لطيف در كلام امام مى تواند روشنگر پاره اى از حقايق جالب باشد.
لباس كار، براى مصون ماندن بدن از عوارض نامطلوب است ، لباس كار، تمام بدن را مى پوشاند حتى در بعضى از كارها بايد سر و صورت نيز با لباس كار پوشيده شود. خداوند در قرآن شريف ، كلمه لباس را در حفظ عفت زن و شوهر به كار برده و فرموده است :
هن لباس لكم و انتم لباس لهن (352)
زنان براى شما مردان لباس پوشش اند و شما مردان هم براى زنان لباس پوشش ، يعنى ازدواج مرد با زن به منزله لباسى است كه آن دو در بر مى كنند و به وسيله آن لباس ، عفت و پاكى خود را از هر جهت محافظت مى نمايند و در تمام ابعاد جنسى مصون و محفوظ مى مانند.
امام سجاد (ع) عمرى را از خدا طلب مى كند كه لباس طاعت بارى تعالى باشد، يعنى تمام وجودش از لباس ‍ طاعت پوشيده شود و تمام قوايش در مسير فرمانبردارى از ذات اقدس الهى مصروف گردد.
نكته ديگرى كه مى تواند در كلام امام سجاد (ع) مورد دقت و توجه شنوندگان محترم قرار گيرد اين است كه معمولا از لباس كار در موقع خدمت استفاده مى شود و چون ساعات كار پايان پذيرد كارگر لباس كار را از بر بيرون مى آورد، ولى عمر آدمى لباسى است كه در تمام شبانه روز آن را در بر دارد و تا زنده است هرگز از صاحبش جدا نمى شود. امام سجاد (ع) از خدا درخواست عمرى دارد كه در تمام شبانه روز براى او لباس كار و خدمت در اطاعت ذات اقدس بارى تعالى باشد، حتى عمرى را كه در خواب صرف مى كند به منظور حفظ سلامت و اطاعت از امر حضرت احديت باشد، به عبارت ديگر، اگر لباس عمر در تمام شبانه روز، جامه اطاعت از فرمان خدا باشد، براى امام سجاد (ع) ارزشمند و پرقيمت است ، اما اگر عمر گاهى در طاعت الهى صرف شود و گاه در عصيان سپرى گردد، آن عمر در نظر امام سجاد (ع) لباس اطاعت نيست و فاقد ارزش مورد نظر امام است .
((
مرتع )) در لغت عرب به معناى ((چراگاه )) است . امام سجاد (ع) به پيشگاه خدا عرض مى كند: بارالها! اگر عمر من چراگاه شيطان باشد آن را از من بگير و به زندگيم پايان بخش . به كار بردن كلمه ((مرتع )) در مورد عمر، تشبيهى بسيار لطيف است و حاوى پاره اى از نكات دقيق و جالب توجه است . خوراك گاو و گوسفند را گاهى در كيسه اى مى ريزند و به گردنش مى آويزند، تمام جيره غذايى حيوان چيزى است كه در كيسه ريخته اند. حيوان همان را مى خورد و نمى تواند از آن حد تجاوز نمايد. اما اگر گاوان و گوسفندان را به چراگاه ببرند در آنجا ميدان وسيعى دارند، به هر طرف كه بخواهند مى روند، هر گياهى را كه سر راهشان باشد مى خورند، گاهى از برگ نهالهاى كوچك درختان استفاده مى كنند و گاه با دندان مى گيرند و بشدت آن را تكان مى دهند، به طورى كه گياه ، ريشه كن مى شود. و ساقه و ريشه را با هم مى جوند و مى خورند. خلاصه ، خاصيت مرتع وسعت ميدان فعاليت حيوان در چريدن است .
شيطان نيز در مرتع عمر آدمى ميدان فعاليت بسيار وسيع دارد، گاهى از اعضاى ظاهرى بدن استفاده مى كنند مانند چشم و گوش و زبان و دست و پا و هر كدام را به مسير گناه سوق مى دهد و آدمى را به اعمال غيرمشروع وا مى دارد. گاهى در چراگاه باطنى عمر انسان وارد مى شود، فكر و انديشه و تخيل و توهم را زمينه فعاليتهاى خود قرار مى دهد و انسان را به راه گناه مى برد، گاه آدمى را وادار مى كند كه به اعمال غير مشروعى راضى شود و بر اثر اين رضايت به گناه با آنان كه مرتكب معاصى شده اند شريك شود، گاهى انسان را وا مى دارد به مسلمانى گمان بد ببرد و در مقام تحقق و تفتيش برآيد و به گناه آلوده شود، و خلاصه ، مرتع عمر آدمى براى چريدن شيطان ميدان بسيار وسيعى دارد، هم از نظر جنبه ظاهرى و قواى مادى بدن و هم از نظر معنوى و نيروهاى روحانى انسان . على عليه السلام در موارد متعدد وسوسه هاى گوناگون شيطانى را خاطرنشان فرموده و پيروان خود را از آن برحذر داشته است ، از آن جمله در يكى از خطبه ها فرموده است :
ان الشيطان يسنى لكم طرقه و يريد ان يحل دينكم عقده عقده و يعطيكم بالجماعه الفرقه ، و بالفرقه الفتنه (353)
شيطان ، راههاى خود را براى شما آسان مى كند و قصدش اين است كه پيوندهاى دينى ضميرتان را گره گره بگشايد، جماعت شما را به پراكندگى مبدل سازد، و با تفرق افكنى ايجاد فتنه و فساد نمايد، و براى هميشه مسلمانان را سيه روز و بدبخت كند.
لازم است شنوندگان محترم به اين نكته توجه نمايند كه گوسفندان در مرتع گاهى گياه را از بيخ و بن مى كنند و ريشه آن را هم از بين مى برند، شيطان نيز در مرتع عمر آدمى گاهگاهى ودايع الهى و ذخاير خداداد را كه نورانيت فطرى بارى تعالى است از ميان مى برد و آدمى را براى هميشه از آن مزيت انسانى و ذخيره بزرگ الهى محروم مى سازد. قرآن شريف در اين باره فرموده است :
الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور والذين كفروا اولياوهم الطاعوت يخرجونهم من النور الى الظلمات (354)
خداوند ولى مردمان با ايمان است و به وسيله تعاليم خ